من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۹۹ - گفتن عايشه مصطفي را كي تو بي مصلي بهر جا نماز مي‌كني چونست

۳۳ بازديد

 

عايشه روزي به پيغامبر بگفت
يا رسول الله تو پيدا و نهفت
هر كجا يابي نمازي مي‌كني
مي‌دود در خانه ناپاك و دني
گرچه مي‌داني كه هر طفل پليد
كرد مستعمل بهر جا كه رسيد
گفت پيغامبر كه از بهر مهان
حق نجس را پاك گرداند بدان
سجده‌گاهم را از آن رو لطف حق
پاك گردانيد تا هفتم طبق
هان و هان ترك حسد كن با شهان
ور نه ابليسي شوي اندر جهان
كو اگر زهري خورد شهدي شود
تو اگر شهدي خوري زهري بود
كو بدل گشت و بدل شد كار او
لطف گشت و نور شد هر نار او
قوت حق بود مر بابيل را
ور نه مرغي چون كشد مر پيل را
لشكري را مرغكي چندي شكست
تا بداني كان صلابت از حقست
گر ترا وسواس آيد زين قبيل
رو بخوان تو سورهٔ اصحاب فيل
ور كني با او مري و همسري
كافرم دان گر تو زيشان سر بري


بخش ۹۸ - بقيهٔ قصهٔ طعنه زدن آن مرد بيگانه در شيخ

۳۱ بازديد


آن خبيث از شيخ مي‌لاييد ژاژ
كژنگر باشد هميشه عقل كاژ
كه منش ديدم ميان مجلسي
او ز تقوي عاريست و مفلسي
وركه باور نيستت خيز امشبان
تا ببيني فسق شيخت را عيان
شب ببردش بر سر يك روزني
گفت بنگر فسق و عشرت كردني
بنگر آن سالوس روز و فسق شب
روز همچون مصطفي شب بولهب
روز عبدالله او را گشته نام
شب نعوذ بالله و در دست جام
ديد شيشه در كف آن پير پر
گفت شيخا مر ترا هم هست غر
تو نمي‌گفتي كه در جام شراب
ديو مي‌ميزد شتابان نا شتاب
گفت جامم را چنان پر كرده‌اند
كاندرو اندر نگنجد يك سپند
بنگر اينجا هيچ گنجد ذره‌اي
اين سخن را كژ شنيده غره‌اي
جام ظاهر خمر ظاهر نيست اين
دور دار اين را ز شيخ غيب‌بين
جام مي هستي شيخست اي فليو
كاندرو اندر نگنجد بول ديو
پر و مالامال از نور حقست
جام تن بشكست نور مطلقست
نور خورشيد ار بيفتد بر حدث
او همان نورست نپذيرد خبث
شيخ گفت اين خود نه جامست و نه مي
هين بزير آ منكرا بنگر بوي
آمد و ديد انگبين خاص بود
كور شد آن دشمن كور و كبود
گفت پير آن دم مريد خويش را
رو براي من بجو مي اي كيا
كه مرا رنجيست مضطر گشته‌ام
من ز رنج از مخمصه بگذشته‌ام
در ضرورت هست هر مردار پاك
بر سر منكر ز لعنت باد خاك
گرد خمخانه بر آمد آن مريد
بهر شيخ از هر خمي او مي‌چشيد
در همه خمخانه‌ها او مي نديد
گشته بد پر از عسل خم نبيد
گفت اي رندان چه حالست اين چه كار
هيچ خمي در نمي‌بينم عقار
جمله رندان نزد آن شيخ آمدند
چشم گريان دست بر سر مي‌زدند
در خرابات آمدي شيخ اجل
جمله ميها از قدومت شد عسل
كرده‌اي مبدل تو مي را از حدث
جان ما را هم بدل كن از خبث
گر شود عالم پر از خون مال‌مال
كي خورد بندهٔ خدا الا حلال


بخش ۱۰۲ - تشنيع صوفيان بر آن صوفي كي پيش شيخ بسيار مي‌گويد

۳۲ بازديد


صوفيان بر صوفيي شنعه زدند
پيش شيخ خانقاهي آمدند
شيخ را گفتند داد جان ما
تو ازين صوفي بجو اي پيشوا
گفت آخر چه گله‌ست اي صوفيان
گفت اين صوفي سه خو دارد گران
در سخن بسيارگو همچون جرس
در خورش افزون خورد از بيست كس
ور بخسپد هست چون اصحاب كهف
صوفيان كردند پيش شيخ زحف
شيخ رو آورد سوي آن فقير
كه ز هر حالي كه هست اوساط گير
در خبر خير الامور اوساطها
نافع آمد ز اعتدال اخلاطها
گر يكي خلطي فزون شد از عرض
در تن مردم پديد آيد مرض
بر قرين خويش مفزا در صفت
كان فراق آرد يقين در عاقبت
نطق موسي بد بر اندازه وليك
هم فزون آمد ز گفت يار نيك
آن فزوني با خضر آمد شقاق
گفت رو تو مكثري هذا فراق
موسيا بسيارگويي دور شو
ور نه با من گنگ باش و كور شو
ور نرفتي وز ستيزه شسته‌اي
تو بمعني رفته‌اي بگسسته‌اي
چون حدث كردي تو ناگه در نماز
گويدت سوي طهارت رو بتاز
ور نرفتي خشك خنبان مي‌شوي
خود نمازت رفت پيشين اي غوي
رو بر آنها كه هم‌جفت توند
عاشقان و تشنهٔ گفت توند
پاسبان بر خوابناكان بر فزود
ماهيان را پاسبان حاجت نبود
جامه‌پوشان را نظر بر گازرست
جان عريان را تجلي زيورست
يا ز عريانان به يكسو باز رو
يا چو ايشان فارغ از تنجامه شو
ور نمي‌تواني كه كل عريان شوي
جامه كم كن تا ره اوسط روي


بخش ۱۰۰ - كشيدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود

۳۲ بازديد


موشكي در كف مهار اشتري
در ربود و شد روان او از مري
اشتر از چستي كه با او شد روان
موش غره شد كه هستم پهلوان
بر شتر زد پرتو انديشه‌اش
گفت بنمايم ترا تو باش خوش
تا بيامد بر لب جوي بزرگ
كاندرو گشتي زبون پيل سترگ
موش آنجا ايستاد و خشك گشت
گفت اشتر اي رفيق كوه و دشت
اين توقف چيست حيراني چرا
پا بنه مردانه اندر جو در آ
تو قلاوزي و پيش‌آهنگ من
درميان ره مباش و تن مزن
گفت اين آب شگرفست و عميق
من همي‌ترسم ز غرقاب اي رفيق
گفت اشتر تا ببينم حد آب
پا درو بنهاد آن اشتر شتاب
گفت تا زانوست آب اي كور موش
از چه حيران گشتي و رفتي ز هوش
گفت مور تست و ما را اژدهاست
كه ز زانو تا به زانو فرقهاست
گر ترا تا زانو است اي پر هنر
مر مرا صد گز گذشت از فرق سر
گفت گستاخي مكن بار دگر
تا نسوزد جسم و جانت زين شرر
تو مري با مثل خود موشان بكن
با شتر مر موش را نبود سخن
گفت توبه كردم از بهر خدا
بگذران زين آب مهلك مر مرا
رحم آمد مر شتر را گفت هين
برجه و بر كودبان من نشين
اين گذشتن شد مسلم مر مرا
بگذرانم صد هزاران چون ترا
چون پيمبر نيستي پس رو به راه
تا رسي از چاه روزي سوي جاه
تو رعيت باش چون سلطان نه‌اي
خود مران چون مرد كشتيبان نه‌اي
چون نه‌اي كامل دكان تنها مگير
دست‌خوش مي‌باش تا گردي خمير
انصتوا را گوش كن خاموش باش
چون زبان حق نگشتي گوش باش
ور بگويي شكل استفسار گو
با شهنشاهان تو مسكين‌وار گو
ابتداي كبر و كين از شهوتست
راسخي شهوتت از عادتست
چون ز عادت گشت محكم خوي بد
خشم آيد بر كسي كت واكشد
چونك تو گل‌خوار گشتي هر ك او
واكشد از گل ترا باشد عدو
بت‌پرستان چونك گرد بت تنند
مانعان راه خود را دشمن‌اند
چونك كرد ابليس خو با سروري
ديد آدم را حقير او از خري
كه به از من سروري ديگر بود
تا كه او مسجود چون من كس شود
سروري زهرست جز آن روح را
كو بود ترياق‌لاني ز ابتدا
كوه اگر پر مار شد باكي مدار
كو بود اندر درون ترياق‌زار
سروري چون شد دماغت را نديم
هر كه بشكستت شود خصم قديم
چون خلاف خوي تو گويد كسي
كينه‌ها خيزد ترا با او بسي
كه مرا از خوي من بر مي‌كند
خويش را بر من چو سرور مي‌كند
چون نباشد خوي بد سركش درو
كي فروزد از خلاف آتش درو
با مخالف او مدارايي كند
در دل او خويش را جايي كند
زانك خوي بد نگشتست استوار
مور شهوت شد ز عادت همچو مار
مار شهوت را بكش در ابتلا
ورنه اينك گشت مارت اژدها
ليك هر كس مور بيند مار خويش
تو ز صاحب‌دل كن استفسار خويش
تا نشد زر مس نداند من مسم
تا نشد شه دل نداند مفلسم
خدمت اكسير كن مس‌وار تو
جور مي‌كش اي دل از دلدار تو
كيست دلدار اهل دل نيكو بدان
كه چو روز و شب جهانند از جهان
عيب كم گو بندهٔ الله را
متهم كم كن به دزدي شاه را


بخش ۱۰۱ - كرامات آن درويش كي در كشتي متهمش كردند

۳۳ بازديد


بود درويشي درون كشتيي
ساخته از رخت مردي پشتيي
ياوه شد هميان زر او خفته بود
جمله را جستند و او را هم نمود
كين فقير خفته را جوييم هم
كرد بيدارش ز غم صاحب‌درم
كه درين كشتي حرمدان گم شدست
جمله را جستيم نتواني تو رست
دلق بيرون كن برهنه شو ز دلق
تا ز تو فارغ شود اوهام خلق
گفت يا رب مر غلامت را خسان
متهم كردند فرمان در رسان
چون بدرد آمد دل درويش از آن
سر برون كردند هر سو در زمان
صد هزاران ماهي از درياي ژرف
در دهان هر يكي دري شگرف
صد هزاران ماهي از درياي پر
در دهان هر يكي در و چه در
هر يكي دري خراج ملكتي
كز الهست اين ندارد شركتي
در چند انداخت در كشتي و جست
مر هوا را ساخت كرسي و نشست
خوش مربع چون شهان بر تخت خويش
او فراز اوج و كشتي‌اش بپيش
گفت رو كشتي شما را حق مرا
تا نباشد با شما دزد گدا
تا كه را باشد خسارت زين فراق
من خوشم جفت حق و با خلق طاق
نه مرا او تهمت دزدي نهد
نه مهارم را به غمازي دهد
بانگ كردند اهل كشتي كاي همام
از چه دادندت چنين عالي مقام
گفت از تهمت نهادن بر فقير
وز حق‌آزاري پي چيزي حقير
حاش لله بل ز تعظيم شهان
كه نبودم در فقيران بدگمان
آن فقيران لطيف خوش‌نفس
كز پي تعظيمشان آمد عبس
آن فقيري بهر پيچاپيچ نيست
بل پي آن كه بجز حق هيچ نيست
متهم چون دارم آنها را كه حق
كرد امين مخزن هفتم طبق
متهم نفس است ني عقل شريف
متهم حس است نه نور لطيف
نفس سوفسطايي آمد مي‌زنش
كش زدن سازد نه حجت گفتنش
معجزه بيند فروزد آن زمان
بعد از آن گويد خيالي بود آن
ور حقيقت بود آن ديد عجب
چون مقيم چشم نامد روز و شب
آن مقيم چشم پاكان مي‌بود
ني قرين چشم حيوان مي‌شود
كان عجب زين حس دارد عار و ننگ
كي بود طاووس اندر چاه تنگ
تا نگويي مر مرا بسيارگو
من ز صد يك گويم و آن همچو مو


بخش ۱۰۴ - بيان دعويي كه عين آن دعوي گواه صدق خويش است

۳۱ بازديد


گر تو هستي آشناي جان من
نيست دعوي گفت معني‌لان من
گر بگويم نيم‌شب پيش توم
هين مترس از شب كه من خويش توم
اين دو دعوي پيش تو معني بود
چون شناسي بانگ خويشاوند خود
پيشي و خويشي دو دعوي بود ليك
هر دو معني بود پيش فهم نيك
قرب آوازش گواهي مي‌دهد
كين دم از نزديك ياري مي‌جهد
لذت آواز خويشاوند نيز
شد گوا بر صدق آن خويش عزيز
باز بي الهام احمق كو ز جهل
مي‌نداند بانگ بيگانه ز اهل
پيش او دعوي بود گفتار او
جهل او شد مايهٔ انكار او
پيش زيرك كاندرونش نورهاست
عين اين آواز معني بود راست
يا به تازي گفت يك تازي‌زبان
كه همي‌دانم زبان تازيان
عين تازي گفتنش معني بود
گرچه تازي گفتنش دعوي بود
يا نويسد كاتبي بر كاغدي
كاتب و خط‌خوانم و من امجدي
اين نوشته گرچه خود دعوي بود
هم نوشته شاهد معني بود
يا بگويد صوفيي ديدي تو دوش
در ميان خواب سجاده‌بدوش
من بدم آن وآنچ گفتم خواب در
با تو اندر خواب در شرح نظر
گوش كن چون حلقه اندر گوش كن
آن سخن را پيشواي هوش كن
چون ترا ياد آيد آن خواب اين سخن
معجز نو باشد و زر كهن
گرچه دعوي مي‌نمايد اين ولي
جان صاحب‌واقعه گويد بلي
پس چو حكمت ضالهٔمؤمنبود
آن ز هر كه بشنود موقن بود
چونك خود را پيش او يابد فقط
چون بود شك چون كند او را غلط
تشنه‌اي را چون بگويي تو شتاب
در قدح آبست بستان زود آب
هيچ گويد تشنه كين دعويست رو
از برم اي مدعي مهجور شو
يا گواه و حجتي بنما كه اين
جنس آبست و از آن ماء معين
يا به طفل شير مادر بانگ زد
كه بيا من مادرم هان اي ولد
طفل گويد مادرا حجت بيار
تا كه با شيرت بگيرم من قرار
در دل هر امتي كز حق مزه‌ست
روي و آواز پيمبر معجزه‌ست
چون پيمبر از برون بانگي زند
جان امت در درون سجده كند
زانك جنس بانگ او اندر جهان
از كسي نشنيده باشد گوش جان
آن غريب از ذوق آواز غريب
از زبان حق شنود اني قريب


بخش ۱۰۳ - عذر گفتن فقير به شيخ

۳۴ بازديد


پس فقير آن شيخ را احوال گفت
عذر را با آن غرامت كرد جفت
مر سؤال شيخ را داد او جواب
چون جوابات خضر خوب و صواب
آن جوابات سؤالات كليم
كش خضر بنمود از رب عليم
گشت مشكلهاش حل وافزون ز ياد
از پي هر مشكلش مفتاح داد
از خضر درويش هم ميراث داشت
در جواب شيخ همت بر گماشت
گفت راه اوسط ارچه حكمتست
ليك اوسط نيز هم با نسبتست
آب جو نسبت باشتر هست كم
ليك باشد موش را آن همچو يم
هر كه را باشد وظيفه چار نان
دو خورد يا سه خورد هست اوسط آن
ور خورد هر چار دور از اوسط است
او اسير حرص مانند بط است
هر كه او را اشتها ده نان بود
شش خورد مي‌دان كه اوسط آن بود
چون مرا پنجاه نان هست اشتها
مر ترا شش گرده هم‌دستيم ني
تو بده ركعت نماز آيي ملول
من به پانصد در نيايم در نحول
آن يكي تا كعبه حافي مي‌رود
وين يكي تا مسجد از خود مي‌شود
آن يكي در پاك‌بازي جان بداد
وين يكي جان كند تا يك نان بداد
اين وسط در با نهايت مي‌رود
كه مر آن را اول و آخر بود
اول و آخر ببايد تا در آن
در تصور گنجد اوسط يا ميان
بي‌نهايت چون ندارد دو طرف
كي بود او را ميانه منصرف
اول و آخر نشانش كس نداد
گفت لو كان له البحر مداد
هفت دريا گر شود كلي مداد
نيست مر پايان شدن را هيچ اميد
باغ و بيشه گر بود يكسر قلم
زين سخن هرگز نگردد هيچ كم
آن همه حبر و قلم فاني شود
وين حديث بي‌عدد باقي بود
حالت من خواب را ماند گهي
خواب پندارد مر آن را گم‌رهي
چشم من خفته دلم بيدار دان
شكل بي‌كار مرا بر كار دان
گفت پيغامبر كه عيناي تنام
لا ينام قلبي عن رب الانام
چشم تو بيدار و دل خفته بخواب
چشم من خفته دلم در فتح باب
مر دلم را پنج حس ديگرست
حس دل را هر دو عالم منظرست
تو ز ضعف خود مكن در من نگاه
بر تو شب بر من همان شب چاشتگاه
بر تو زندان بر من آن زندان چو باغ
عين مشغولي مرا گشته فراغ
پاي تو در گل مرا گل گشته گل
مر ترا ماتم مرا سور و دهل
در زمينم با تو ساكن در محل
مي‌دوم بر چرخ هفتم چون زحل
همنشينت من نيم سايهٔ منست
برتر از انديشه‌ها پايهٔ منست
زانك من ز انديشه‌ها بگذشته‌ام
خارج انديشه پويان گشته‌ام
حاكم انديشه‌ام محكوم ني
زانك بنا حاكم آمد بر بنا
جمله خلقان سخرهٔ انديشه‌اند
زان سبب خسته دل و غم‌پيشه‌اند
قاصدا خود را بانديشه دهم
چون بخواهم از ميانشان بر جهم
من چو مرغ اوجم انديشه مگس
كي بود بر من مگس را دست‌رس
قاصدا زير آيم از اوج بلند
تا شكسته‌پايگان بر من تنند
چون ملالم گيرد از سفلي صفات
بر پرم همچون طيور الصافات
پر من رستست هم از ذات خويش
بر نچفسانم دو پر من با سريش
جعفر طيار را پر جاريه‌ست
جعفر طرار را پر عاريه‌ست
نزد آنك لم يذق دعويست اين
نزد سكان افق معنيست اين
لاف و دعوي باشد اين پيش غراب
ديگ تي و پر يكي پيش ذباب
چونك در تو مي‌شود لقمه گهر
تن مزن چندانك بتواني بخور
شيخ روزي بهر دفع سؤ ظن
در لگن قي كرد پر در شد لگن
گوهر معقول را محسوس كرد
پير بينا بهر كم‌عقلي مرد
چونك در معده شود پاكت پليد
قفل نه بر خلق و پنهان كن كليد
هر كه در وي لقمه شد نور جلال
هر چه خواهد تا خورد او را حلال


بخش ۱۰۶ - اشكال آوردن برين قصه

۳۴ بازديد


ابلهان گويند كين افسانه را
خط بكش زيرا دروغست و خطا
زانك مريم وقت وضع حمل خويش
بود از بيگانه دور و هم ز خويش
از برون شهر آن شيرين فسون
تا نشد فارغ نيامد خود درون
چون بزادش آنگهانش بر كنار
بر گرفت و برد تا پيش تبار
مادر يحيي كجا ديدش كه تا
گويد او را اين سخن در ماجرا


بخش ۱۰۷ - جواب اشكال

۳۳ بازديد


اين بداند كانك اهل خاطرست
غايب آفاق او را حاضرست
پيش مريم حاضر آيد در نظر
مادر يحيي كه دورست از بصر
ديده‌ها بسته ببيند دوست را
چون مشبك كرده باشد پوست را
ور نديدش نه از برون نه از اندرون
از حكايت گير معني اي زبون
ني چنان كافسانه‌ها بشنيده بود
همچو شين بر نقش آن چفسيده بود
تا همي‌گفت آن كليله بي‌زبان
چون سخن نوشد ز دمنه بي بيان
ور بدانستند لحن همدگر
فهم آن چون مرد بي نطقي بشر
در ميان شير و گاو آن دمنه چون
شد رسول و خواند بر هر دو فسون
چون وزير شير شد گاو نبيل
چون ز عكس ماه ترسان گشت پيل
اين كليله و دمنه جمله افتراست
ورنه كي با زاغ لك‌لك را مريست
اي برادر قصه چون پيمانه‌ايست
معني اندر وي مثال دانه‌ايست
دانهٔ معني بگيرد مرد عقل
ننگرد پيمانه را گر گشت نقل
ماجراي بلبل و گل گوش دار
گر چه گفتي نيست آنجا آشكار


بخش ۱۰۵ - سجده كردن يحيي عليه السلام در شكم مادر مسيح را عليه السلام

۳۱ بازديد


مادر يحيي به مريم در نهفت
پيشتر از وضع حمل خويش گفت
كه يقين ديدم درون تو شهيست
كو اولوا العزم و رسول آگهيست
چون برابر اوفتادم با تو من
كرد سجده حمل من اي ذوالفطن
اين جنين مر آن جنين را سجده كرد
كز سجودش در تنم افتاد درد
گفت مريم من درون خويش هم
سجده‌اي ديدم ازين طفل شكم