گفت ناصح بشنويد اين پند من
تا دل و جانتان نگردد ممتحن
با گياه و برگها قانع شويد
در شكار پيلبچگان كم رويد
من برون كردم ز گردن وام نصح
جز سعادت كي بود انجام نصح
من به تبليغ رسالت آمدم
تا رهانم مر شما را از ندم
هين مبادا كه طمع رهتان زند
طمع برگ از بيخهاتان بر كند
اين بگفت و خيربادي كرد و رفت
گشت قحط و جوعشان در راه زفت
ناگهان ديدند سوي جادهاي
پور پيلي فربهي نو زادهاي
اندر افتادند چون گرگان مست
پاك خوردندش فرو شستند دست
آن يكي همره نخورد و پند داد
كه حديث آن فقيرش بود ياد
از كبابش مانع آمد آن سخن
بخت نو بخشد ترا عقل كهن
پس بيفتادند و خفتند آن همه
وان گرسنه چون شبان اندر رمه
ديد پيلي سهمناكي ميرسيد
اولا آمد سوي حارس دويد
بوي ميكرد آن دهانش را سه بار
هيچ بويي زو نيامد ناگوار
چند باري گرد او گشت و برفت
مر ورا نازرد آن شهپيل زفت
مر لب هر خفتهاي را بوي كرد
بوي ميآمد ورا زان خفته مرد
از كباب پيلزاده خورده بود
بر درانيد و بكشتش پيل زود
در زمان او يك بيك را زان گروه
ميدرانيد و نبودش زان شكوه
بر هوا انداخت هر يك را گزاف
تا هميزد بر زمين ميشد شكاف
اي خورندهٔ خون خلق از راه برد
تا نه آرد خون ايشانت نبرد
مال ايشان خون ايشان دان يقين
زانك مال از زور آيد در يمين
مادر آن پيلبچگان كين كشد
پيل بچهخواره را كيفر كشد
پيلبچه ميخوري اي پارهخوار
هم بر آرد خصم پيل از تو دمار
بوي رسوا كرد مكر انديش را
پيل داند بوي طفل خويش را
آنك يابد بوي حق را از يمن
چون نيابد بوي باطل را ز من
مصطفي چون برد بوي از راه دور
چون نيابد از دهان ما بخور
هم بيابد ليك پوشاند ز ما
بوي نيك و بد بر آيد بر سما
تو هميخسپي و بوي آن حرام
ميزند بر آسمان سبزفام
همره انفاس زشتت ميشود
تا به بوگيران گردون ميرود
بوي كبر و بوي حرص و بوي آز
در سخن گفتن بيايد چون پياز
گر خوري سوگند من كي خوردهام
از پياز و سير تقوي كردهام
آن دم سوگند غمازي كند
بر دماغ همنشينان بر زند
پس دعاها رد شود از بوي آن
آن دل كژ مينمايد در زبان
اخسؤا آيد جواب آن دعا
چوب رد باشد جزاي هر دغا
گر حديثت كژ بود معنيت راست
آن كژي لفظ مقبول خداست
آن شنيدي تو كه در هندوستان
ديد دانايي گروهي دوستان
گرسنه مانده شده بيبرگ و عور
ميرسيدند از سفر از راه دور
مهر داناييش جوشيد و بگفت
خوش سلاميشان و چون گلبن شكفت
گفت دانم كز تجوع وز خلا
جمع آمد رنجتان زين كربلا
ليك الله الله اي قوم جليل
تا نباشد خوردتان فرزند پيل
پيل هست اين سو كه اكنون ميرويد
پيلزاده مشكريد و بشنويد
پيلبچگانند اندر راهتان
صيد ايشان هست بس دلخواهتان
بس ضعيفاند و لطيف و بس سمين
ليك مادر هست طالب در كمين
از پي فرزند صد فرسنگ راه
او بگردد در حنين و آه آه
آتش و دود آيد از خرطوم او
الحذر زان كودك مرحوم او
اوليا اطفال حقاند اي پسر
غايبي و حاضري بس با خبر
غايبي منديش از نقصانشان
كو كشد كين از براي جانشان
گفت اطفال مناند اين اوليا
در غريبي فرد از كار و كيا
از براي امتحان خوار و يتيم
ليك اندر سر منم يار و نديم
پشتدار جمله عصمتهاي من
گوييا هستند خود اجزاي من
هان و هان اين دلقپوشان مناند
صد هزار اندر هزار و يك تناند
ورنه كي كردي به يك چوبي هنر
موسيي فرعون را زير و زبر
ورنه كي كردي به يك نفرين بد
نوح شرق و غرب را غرقاب خود
بر نكندي يك دعاي لوط راد
جمله شهرستانشان را بي مراد
گشت شهرستان چون فردوسشان
دجلهٔ آب سيه رو بين نشان
سوي شامست اين نشان و اين خبر
در ره قدسش ببيني در گذر
صد هزاران ز انبياي حقپرست
خود بهر قرني سياستها بدست
گر بگويم وين بيان افزون شود
خود جگر چه بود كه كهها خون شود
خون شود كهها و باز آن بفسرد
تو نبيني خون شدن كوري و رد
طرفه كوري دوربين تيزچشم
ليك از اشتر نبيند غير پشم
مو بمو بيند ز صرفه حرص انس
رقص بي مقصود دارد همچو خرس
رقص آنجا كن كه خود را بشكني
پنبه را از ريش شهوت بر كني
رقص و جولان بر سر ميدان كنند
رقص اندر خون خود مردان كنند
چون رهند از دست خود دستي زنند
چون جهند از نقص خود رقصي كنند
مطربانشان از درون دف ميزنند
بحرها در شورشان كف ميزنند
تو نبيني ليك بهر گوششان
برگها بر شاخها هم كفزنان
تو نبيني برگها را كف زدن
گوش دل بايد نه اين گوش بدن
گوش سر بر بند از هزل و دروغ
تا ببيني شهر جان با فروغ
سر كشد گوش محمد در سخن
كش بگويد در نبي حق هو اذن
سر به سر گوشست و چشم است اين نبي
تازه زو ما مرضعست او ما صبي
اين سخن پايان ندارد باز ران
سوي اهل پيل و بر آغاز ران
آن بلال صدق در بانگ نماز
حي را هي هميخواند از نياز
تا بگفتند اي پيمبر نيست راست
اين خطا اكنون كه آغاز بناست
اي نبي و اي رسول كردگار
يك مؤذن كو بود افصح بيار
عيب باشد اول دين و صلاح
لحن خواندن لفظ حي عل فلاح
خشم پيغمبر بجوشيد و بگفت
يك دو رمزي از عنايات نهفت
كاي خسان نزد خدا هي بلال
بهتر از صد حي و خي و قيل و قال
وا مشورانيد تا من رازتان
وا نگويم آخر و آغازتان
گر نداري تو دم خوش در دعا
رو دعا ميخواه ز اخوان صفا
گفت اي موسي ز من ميجو پناه
با دهاني كه نكردي تو گناه
گفت موسي من ندارم آن دهان
گفت ما را از دهان غير خوان
از دهان غير كي كردي گناه
از دهان غير بر خوان كاي اله
آنچنان كن كه دهانها مر ترا
در شب و در روزها آرد دعا
از دهاني كه نكردستي گناه
و آن دهان غير باشد عذر خواه
يا دهان خويشتن را پاك كن
روح خود را چابك و چالاك كن
ذكر حق پاكست چون پاكي رسيد
رخت بر بندد برون آيد پليد
ميگريزد ضدها از ضدها
شب گريزد چون بر افروزد ضيا
چون در آيد نام پاك اندر دهان
نه پليدي ماند و نه اندهان
اي برادر بود اندر ما مضي
شهريي با روستايي آشنا
روستايي چون سوي شهر آمدي
خرگه اندر كوي آن شهري زدي
دو مه و سه ماه مهمانش بدي
بر دكان او و بر خوانش بدي
هر حوايج را كه بودش آن زمان
راست كردي مرد شهري رايگان
رو به شهري كرد و گفت اي خواجه تو
هيچ مينايي سوي ده فرجهجو
الله الله جمله فرزندان بيار
كين زمان گلشنست و نوبهار
يا بتابستان بيا وقت ثمر
تا ببندم خدمتت را من كمر
خيل و فرزندان و قومت را بيار
در ده ما باش سه ماه و چهار
كه بهاران خطهٔ ده خوش بود
كشتزار و لالهٔ دلكش بود
وعده دادي شهري او را دفع حال
تا بر آمد بعد وعده هشت سال
او بهر سالي هميگفتي كه كي
عزم خواهي كرد كامد ماه دي
او بهانه ساختي كامسالمان
از فلان خطه بيامد ميهمان
سال ديگر گر توانم وا رهيد
از مهمات آن طرف خواهم دويد
گفت هستند آن عيالم منتظر
بهر فرزندان تو اي اهل بر
باز هر سالي چو لكلك آمدي
تا مقيم قبهٔ شهري شدي
خواجه هر سالي ز زر و مال خويش
خرج او كردي گشادي بال خويش
آخرين كرت سه ماه آن پهلوان
خوان نهادش بامدادان و شبان
از خجالت باز گفت او خواجه را
چند وعده چند بفريبي مرا
گفت خواجه جسم و جانم وصلجوست
ليك هر تحويل اندر حكم هوست
آدمي چون كشتي است و بادبان
تا كي آرد باد را آن بادران
باز سوگندان بدادش كاي كريم
گير فرزندان بيا بنگر نعيم
دست او بگرفت سه كرت بعهد
كالله الله زو بيا بنماي جهد
بعد ده سال و بهر سالي چنين
لابهها و وعدههاي شكرين
كودكان خواجه گفتند اي پدر
ماه و ابر و سايه هم دارد سفر
حقها بر وي تو ثابت كردهاي
رنجها در كار او بس بردهاي
او هميخواهد كه بعضي حق آن
وا گزارد چون شوي تو ميهمان
بس وصيت كرد ما را او نهان
كه كشيدش سوي ده لابهكنان
گفت حقست اين ولي اي سيبويه
اتق من شر من احسنت اليه
دوستي تخم دم آخر بود
ترسم از وحشت كه آن فاسد شود
صحبتي باشد چو شمشير قطوع
همچو دي در بوستان و در زروع
صحبتي باشد چو فصل نوبهار
زو عمارتها و دخل بيشمار
حزم آن باشد كه ظن بد بري
تا گريزي و شوي از بد بري
حزم سؤ الظن گفتست آن رسول
هر قدم را دام ميدان اي فضول
روي صحرا هست هموار و فراخ
هر قدم داميست كم ران اوستاخ
آن بز كوهي دود كه دام كو
چون بتازد دامش افتد در گلو
آنك ميگفتي كه كو اينك ببين
دشت ميديدي نميديدي كمين
بي كمين و دام و صياد اي عيار
دنبه كي باشد ميان كشتزار
آنك گستاخ آمدند اندر زمين
استخوان و كلههاشان را ببين
چون به گورستان روي اي مرتضا
استخوانشان را بپرس از ما مضي
تا بظاهر بيني آن مستان كور
چون فرو رفتند در چاه غرور
چشم اگر داري تو كورانه ميا
ور نداري چشم دست آور عصا
آن عصاي حزم و استدلال را
چون نداري ديد ميكن پيشوا
ور عصاي حزم و استدلال نيست
بي عصاكش بر سر هر ره مهايست
گام زان سان نه كه نابينا نهد
تا كه پا از چاه و از سگ وا رهد
لرز لرزان و بترس و احتياط
مينهد پا تا نيفتد در خباط
اي ز دودي جسته در ناري شده
لقمه جسته لقمهٔ ماري شده
تو نخواندي قصهٔ اهل سبا
يا بخواندي و نديدي جز صدا
از صدا آن كوه خود آگاه نيست
سوي معني هوش كه را راه نيست
او همي بانگي كند بي گوش و هوش
چون خمش كردي تو او هم شد خموش
داد حق اهل سبا را بس فراغ
صد هزاران قصر و ايوانها و باغ
شكر آن نگزاردند آن بد رگان
در وفا بودند كمتر از سگان
مر سگي را لقمهٔ ناني ز در
چون رسد بر در هميبندد كمر
پاسبان و حارس در ميشود
گرچه بر وي جور و سختي ميرود
هم بر آن در باشدش باش و قرار
كفر دارد كرد غيري اختيار
ور سگي آيد غريبي روز و شب
آن سگانش ميكنند آن دم ادب
كه برو آنجا كه اول منزلست
حق آن نعمت گروگان دلست
ميگزندش كه برو بر جاي خويش
حق آن نعمت فرو مگذار بيش
از در دل و اهل دل آب حيات
چند نوشيدي و وا شد چشمهات
بس غذاي سكر و وجد و بيخودي
از در اهل دلان بر جان زدي
باز اين در را رها كردي ز حرص
گرد هر دكان هميگردي ز حرص
بر در آن منعمان چربديگ
ميدوي بهر ثريد مردريگ
چربش اينجا دان كه جان فربه شود
كار نااوميد اينجا به شود
دانلود فايل صوتي شعر ( ۳.۳۸ مگابايت )
آن يكي الله ميگفتي شبي
تا كه شيرين ميشد از ذكرش لبي
گفت شيطان آخر اي بسيارگو
اين همه الله را لبيك كو
مينيايد يك جواب از پيش تخت
چند الله ميزني با روي سخت
او شكستهدل شد و بنهاد سر
ديد در خواب او خضر را در خضر
گفت هين از ذكر چون وا ماندهاي
چون پشيماني از آن كش خواندهاي
گفت لبيكم نميآيد جواب
زان هميترسم كه باشم رد باب
گفت آن الله تو لبيك ماست
و آن نياز و درد و سوزت پيك ماست
حيلهها و چارهجوييهاي تو
جذب ما بود و گشاد اين پاي تو
ترس و عشق تو كمند لطف ماست
زير هر يا رب تو لبيكهاست
جان جاهل زين دعا جز دور نيست
زانك يا رب گفتنش دستور نيست
بر دهان و بر دلش قفلست و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند
داد مر فرعون را صد ملك و مال
تا بكرد او دعوي عز و جلال
در همه عمرش نديد او درد سر
تا ننالد سوي حق آن بدگهر
داد او را جمله ملك اين جهان
حق ندادش درد و رنج و اندهان
درد آمد بهتر از ملك جهان
تا بخواني مر خدا را در نهان
خواندن بي درد از افسردگيست
خواندن با درد از دلبردگيست
آن كشيدن زير لب آواز را
ياد كردن مبدا و آغاز را
آن شده آواز صافي و حزين
اي خدا وي مستغاث و اي معين
نالهٔ سگ در رهش بي جذبه نيست
زانك هر راغب اسير رهزنيست
چون سگ كهفي كه از مردار رست
بر سر خوان شهنشاهان نشست
تا قيامت ميخورد او پيش غار
آب رحمت عارفانه بي تغار
اي بسا سگپوست كو را نام نيست
ليك اندر پرده بي آن جام نيست
جان بده از بهر اين جام اي پسر
بي جهاد و صبر كي باشد ظفر
صبر كردن بهر اين نبود حرج
صبر كن كالصبر مفتاح الفرج
زين كمين بي صبر و حزمي كس نرست
حزم را خود صبر آمد پا و دست
حزم كن از خورد كين زهرين گياست
حزم كردن زور و نور انبياست
كاه باشد كو به هر بادي جهد
كوه كي مر باد را وزني نهد
هر طرف غولي هميخواند ترا
كاي برادر راه خواهي هين بيا
ره نمايم همرهت باشم رفيق
من قلاووزم درين راه دقيق
نه قلاوزست و نه ره داند او
يوسفا كم رو سوي آن گرگخو
حزم اين باشد كه نفريبد ترا
چرب و نوش و دامهاي اين سرا
كه نه چربش دارد و نه نوش او
سحر خواند ميدمد در گوش او
كه بيا مهمان ما اي روشني
خانه آن تست و تو آن مني
حزم آن باشد كه گويي تخمهام
يا سقيمم خستهٔ اين دخمهام
يا سرم دردست درد سر ببر
يا مرا خواندست آن خالو پسر
زانك يك نوشت دهد با نيشها
كه بكارد در تو نوشش ريشها
زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد
ماهيا او گوشت در شستت دهد
گر دهد خود كي دهد آن پر حيل
جوز پوسيدست گفتار دغل
ژغژغ آن عقل و مغزت را برد
صد هزاران عقل را يك نشمرد
يار تو خرجين تست و كيسهات
گر تو راميني مجو جز ويسهات
ويسه و معشوق تو هم ذات تست
وين برونيها همه آفات تست
حزم آن باشد كه چون دعوت كنند
تو نگويي مست و خواهان منند
دعوت ايشان صفير مرغ دان
كه كند صياد در مكمن نهان
مرغ مرده پيش بنهاده كه اين
ميكند اين بانگ و آواز و حنين
مرغ پندارد كه جنس اوست او
جمع آيد بر دردشان پوست او
جز مگر مرغي كه حزمش داد حق
تا نگردد گيج آن دانه و ملق
هست بي حزمي پشيماني يقين
بشنو اين افسانه را در شرح اين
صومعهٔ عيسيست خوان اهل دل
هان و هان اي مبتلا اين در مهل
جمع گشتندي ز هر اطراف خلق
از ضرير و لنگ و شل و اهل دلق
بر در آن صومعهٔ عيسي صباح
تا بدم اوشان رهاند از جناح
او چو فارغ گشتي از اوراد خويش
چاشتگه بيرون شدي آن خوبكيش
جوق جوقي مبتلا ديدي نزار
شسته بر در در اميد و انتظار
گفتي اي اصحاب آفت از خدا
حاجت اين جملگانتان شد روا
هين روان گرديد بي رنج و عنا
سوي غفاري و اكرام خدا
جملگان چون اشتران بستهپاي
كه گشايي زانوي ايشان براي
خوش دوان و شادمانه سوي خان
از دعاي او شدندي پا دوان
آزمودي تو بسي آفات خويش
يافتي صحت ازين شاهان كيش
چند آن لنگي تو رهوار شد
چند جانت بي غم و آزار شد
اي مغفل رشتهاي بر پاي بند
تا ز خود هم گم نگردي اي لوند
ناسپاسي و فراموشي تو
ياد ناورد آن عسلنوشي تو
لاجرم آن راه بر تو بسته شد
چون دل اهل دل از تو خسته شد
زودشان در ياب و استغفار كن
همچو ابري گريههاي زار كن
تا گلستانشان سوي تو بشكفد
ميوههاي پخته بر خود وا كفد
هم بر آن در گرد كم از سگ مباش
با سگ كهف ار شدستي خواجهتاش
چون سگان هم مر سگان را ناصحاند
كه دل اندر خانهٔ اول ببند
آن در اول كه خوردي استخوان
سخت گير و حق گزار آن را ممان
ميگزندش تا ز ادب آنجا رود
وز مقام اولين مفلح شود
ميگزندش كاي سگ طاغي برو
با ولي نعمتت ياغي مشو
بر همان در همچو حلقه بسته باش
پاسبان و چابك و برجسته باش
صورت نقض وفاي ما مباش
بيوفايي را مكن بيهوده فاش
مر سگان را چون وفا آمد شعار
رو سگان را ننگ و بدنامي ميار
بيوفايي چون سگان را عار بود
بيوفايي چون روا داري نمود
حق تعالي فخر آورد از وفا
گفت من اوفي بعهد غيرنا
بيوفايي دان وفا با رد حق
بر حقوق حق ندارد كس سبق
حق مادر بعد از آن شد كان كريم
كرد او را از جنين تو غريم
صورتي كردت درون جسم او
داد در حملش ورا آرام و خو
همچو جزو متصل ديد او ترا
متصل را كرد تدبيرش جدا
حق هزاران صنعت و فن ساختست
تا كه مادر بر تو مهر انداختست
پس حق حق سابق از مادر بود
هر كه آن حق را نداند خر بود
آنك مادر آفريد و ضرع و شير
با پدر كردش قرين آن خود مگير
اي خداوند اي قديم احسان تو
آنك دانم وانك نه هم آن تو
تو بفرمودي كه حق را ياد كن
زانك حق من نميگردد كهن
ياد كن لطفي كه كردم آن صبوح
با شما از حفظ در كشتي نوح
پيله بابايانتان را آن زمان
دادم از طوفان و از موجش امان
آب آتش خو زمين بگرفته بود
موج او مر اوج كه را ميربود
حفظ كردم من نكردم ردتان
در وجود جد جد جدتان
چون شدي سر پشت پايت چون زنم
كارگاه خويش ضايع چون كنم
چون فداي بيوفايان ميشوي
از گمان بد بدان سو ميروي
من ز سهو و بيوفاييها بري
سوي من آيي گمان بد بري
اين گمان بد بر آنجا بر كه تو
ميشوي در پيش همچون خود دوتو
بس گرفتي يار و همراهان زفت
گر ترا پرسم كه كو گويي كه زفت
يار نيكت رفت بر چرخ برين
يار فسقت رفت در قعر زمين
تو بماندي در ميانه آنچنان
بيمدد چون آتشي از كاروان
دامن او گير اي يار دلير
كو منزه باشد از بالا و زير
نه چو عيسي سوي گردون بر شود
نه چو قارون در زمين اندر رود
با تو باشد در مكان و بيمكان
چون بماني از سرا و از دكان
او بر آرد از كدورتها صفا
مر جفاهاي ترا گيرد وفا
چون جفا آري فرستد گوشمال
تا ز نقصان وا روي سوي كمال
چون تو وردي ترك كردي در روش
بر تو قبضي آيد از رنج و تبش
آن ادب كردن بود يعني مكن
هيچ تحويلي از آن عهد كهن
پيش از آن كين قبض زنجيري شود
اين كه دلگيريست پاگيري شود
رنج معقولت شود محسوس و فاش
تا نگيري اين اشارت را بلاش
در معاصي قبضها دلگير شد
قبضها بعد از اجل زنجير شد
نعط من اعرض هنا عن ذكرنا
عيشة ضنك و نجزي بالعمي
دزد چون مال كسان را ميبرد
قبض و دلتنگي دلش را ميخلد
او هميگويد عجب اين قبض چيست
قبض آن مظلوم كز شرت گريست
چون بدين قبض التفاتي كم كند
باد اصرار آتشش را دم كند
قبض دل قبض عوان شد لاجرم
گشت محسوس آن معاني زد علم
غصهها زندان شدست و چارميخ
غصه بيخست و برويد شاخ بيخ
بيخ پنهان بود هم شد آشكار
قبض و بسط اندرون بيخي شمار
چونك بيخ بد بود زودش بزن
تا نرويد زشتخاري در چمن
قبض ديدي چارهٔ آن قبض كن
زانك سرها جمله ميرويد ز بن
بسط ديدي بسط خود را آب ده
چون بر آيد ميوه با اصحاب ده
آن سبا ز اهل صبا بودند و خام
كارشان كفران نعمت با كرام
باشد آن كفران نعمت در مثال
كه كني با محسن خود تو جدال
كه نميبايد مرا اين نيكوي
من برنجم زين چه رنجم ميشوي
لطف كن اين نيكوي را دور كن
من نخواهم چشم زودم كور كن
پس سبا گفتند باعد بيننا
شيننا خير لنا خذ زيننا
ما نميخواهيم اين ايوان و باغ
نه زنان خوب و نه امن و فراغ
شهرها نزديك همديگر بدست
آن بيابانست خوش كانجا ددست
يطلب الانسان في الصيف الشتا
فاذا جاء الشتا انكر ذا
فهو لا يرضي بحال ابدا
لا بضيق لا بعيش رغدا
قتل الانسان ما اكفره
كلما نال هدي انكره
نفس زين سانست زان شد كشتني
اقتلوا انفسكم گفت آن سني
خار سه سويست هر چون كش نهي
در خلد وز زخم او تو كي جهي
آتش ترك هوا در خار زن
دست اندر يار نيكوكار زن
چون ز حد بردند اصحاب سبا
كه بپيش ما وبا به از صبا
ناصحانشان در نصيحت آمدند
از فسوق و كفر مانع ميشدند
قصد خون ناصحان ميداشتند
تخم فسق و كافري ميكاشتند
چون قضا آيد شود تنگ اين جهان
از قضا حلوا شود رنج دهان
گفت اذا جاء القضا ضاق الفضا
تحجب الابصار اذ جاء القضا
چشم بسته ميشود وقت قضا
تا نبيند چشم كحل چشم را
مكر آن فارس چو انگيزيد گرد
آن غبارت ز استغاثت دور كرد
سوي فارس رو مرو سوي غبار
ورنه بر تو كوبد آن مكر سوار
گفت حق آن را كه اين گرگش بخورد
ديد گرد گرگ چون زاري نكرد
او نميدانست گرد گرگ را
با چنين دانش چرا كرد او چرا
گوسفندان بوي گرگ با گزند
ميبدانند و بهر سو ميخزند
مغز حيوانات بوي شير را
ميبداند ترك ميگويد چرا
بوي شير خشم ديدي باز گرد
با مناجات و حذر انباز گرد
وا نگشتند آن گروه از گرد گرگ
گرگ محنت بعد گرد آمد سترگ
بر دريد آن گوسفندان را بخشم
كه ز چوپان خرد بستند چشم
چند چوپانشان بخواند و نامدند
خاك غم در چشم چوپان ميزدند
كه برو ما از تو خود چوپانتريم
چون تبع گرديم هر يك سروريم
طعمهٔ گرگيم و آن يار نه
هيزم ناريم و آن عار نه
حميتي بد جاهليت در دماغ
بانگ شومي بر دمنشان كرد زاغ
بهر مظلومان هميكندند چاه
در چه افتادند و ميگفتند آه
پوستين يوسفان بكشافتند
آنچ ميكردند يك يك يافتند
كيست آن يوسف دل حقجوي تو
چون اسيري بسته اندر كوي تو
جبرئيلي را بر استن بستهاي
پر و بالش را به صد جا خستهاي
پيش او گوساله بريان آوري
گه كشي او را به كهدان آوري
كه بخور اينست ما را لوت و پوت
نيست او را جز لقاء الله قوت
زين شكنجه و امتحان آن مبتلا
ميكند از تو شكايت با خدا
كاي خدا افغان ازين گرگ كهن
گويدش نك وقت آمد صبر كن
داد تو وا خواهم از هر بيخبر
داد كي دهد جز خداي دادگر
او هميگويد كه صبرم شد فنا
در فراق روي تو يا ربنا
احمدم در مانده در دست يهود
صالحم افتاده در حبس ثمود
اي سعادتبخش جان انبيا
يا بكش يا باز خوانم يا بيا
با فراقت كافران را نيست تاب
ميگود يا ليتني كنت تراب
حال او اينست كو خود زان سوست
چون بود بي تو كسي كان توست
حق هميگويد كه آري اي نزه
ليك بشنو صبر آر و صبر به
صبح نزديكست خامش كم خروش
من هميكوشم پي تو تو مكوش
باز گويد بط را كز آب خيز
تا ببيني دشتها را قندريز
بط عاقل گويدش اي باز دور
آب ما را حصن و امنست و سرور
ديو چون باز آمد اي بطان شتاب
هين به بيرون كم رويد از حصن آب
باز را گويند رو رو باز گرد
از سر ما دست دار اي پايمرد
ما بري از دعوتت دعوت ترا
ما ننوشيم اين دم تو كافرا
حصن ما را قند و قندستان ترا
من نخواهم هديهات بستان ترا
چونك جان باشد نيايد لوت كم
چونك لشكر هست كم نايد علم
خواجهٔ حازم بسي عذر آوريد
بس بهانه كرد با ديو مريد
گفت اين دم كارها دارم مهم
گر بيايم آن نگردد منتظم
شاه كار نازكم فرموده است
ز انتظارم شاه شب نغنوده است
من نيارم ترك امر شاه كرد
من نتانم شد بر شه رويزرد
هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص
ميرسد از من هميجويد مناص
تو روا داري كه آيم سوي ده
تا در ابرو افكند سلطان گره
بعد از آن درمان خشمش چون كنم
زنده خود را زين مگر مدفون كنم
زين نمط او صد بهانه باز گفت
حيلهها با حكم حق نفتاد جفت
گر شود ذرات عالم حيلهپيچ
با قضاي آسمان هيچند هيچ
چون گريزد اين زمين از آسمان
چون كند او خويش را از وي نهان
هرچه آيد ز آسمان سوي زمين
نه مفر دارد نه چاره نه كمين
آتش ار خورشيد ميبارد برو
او بپيش آتشش بنهاده رو
ور همي طوفان كند باران برو
شهرها را ميكند ويران برو
او شده تسليم او ايوبوار
كه اسيرم هرچه ميخواهي ببار
اي كه جزو اين زميني سر مكش
چونك بيني حكم يزدان در مكش
چون خلقناكم شنودي من تراب
خاك باشي جست از تو رو متاب
بين كه اندر خاك تخمي كاشتم
كرد خاكي و منش افراشتم
حملهٔ ديگر تو خاكي پيشه گير
تا كنم بر جمله ميرانت امير
آب از بالا به پستي در رود
آنگه از پستي به بالا بر رود
گندم از بالا بزير خاك شد
بعد از آن او خوشه و چالاك شد
دانهٔ هر ميوه آمد در زمين
بعد از آن سرها بر آورد از دفين
اصل نعمتها ز گردون تا بخاك
زير آمد شد غذاي جان پاك
از تواضع چون ز گردون شد بزير
گشت جزو آدمي حي دلير
پس صفات آدمي شد آن جماد
بر فراز عرش پران گشت شاد
كز جهان زنده ز اول آمديم
باز از پستي سوي بالا شديم
جمله اجزا در تحرك در سكون
ناطقان كه انا اليه راجعون
ذكر و تسبيحات اجزاي نهان
غلغلي افكند اندر آسمان
چون قضا آهنگ نارنجات كرد
روستايي شهريي را مات كرد
با هزاران حزم خواجه مات شد
زان سفر در معرض آفات شد
اعتمادش بر ثبات خويش بود
گرچه كه بد نيم سيلش در ربود
چون قضا بيرون كند از چرخ سر
عاقلان گردند جمله كور و كر
ماهيان افتند از دريا برون
دام گيرد مرغ پران را زبون
تا پري و ديو در شيشه شود
بلك هاروتي به بابل در رود
جز كسي كاندر قضا اندر گريخت
خون او را هيچ تربيعي نريخت
غير آن كه در گريزي در قضا
هيچ حيله ندهدت از وي رها
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد