آن غزان ترك خونريز آمدند
بهر يغما بر دهي ناگه زدند
دو كس از اعيان آن ده يافتند
در هلاك آن يكي بشتافتند
دست بستندش كه قربانش كنند
گفت اي شاهان و اركان بلند
در چه مرگم چرا ميافكنيد
از چه آخر تشنهٔ خون منيد
چيست حكمت چه غرض در كشتنم
چون چنين درويشم و عريانتنم
گفت تا هيبت برين يارت زند
تا بترسد او و زر پيدا كند
گفت آخر او ز من مسكينترست
گفت قاصد كرده است او را زرست
گفت چون وهمست ما هر دو يكيم
در مقام احتمال و در شكيم
خود ورا بكشيد اول اي شهان
تا بترسم من دهم زر را نشان
پس كرمهاي الهي بين كه ما
آمديم آخر زمان در انتها
آخرين قرنها پيش از قرون
در حديثست آخرون السابقون
تا هلاك قوم نوح و قوم هود
عارض رحمت بجان ما نمود
كشت ايشان را كه ما ترسيم ازو
ور خود اين بر عكس كردي واي تو
كنك زفتي كودكي را يافت فرد
زرد شد كودك ز بيم قصد مرد
گفت ايمن باش اي زيباي من
كه تو خواهي بود بر بالاي من
من اگر هولم مخنث دان مرا
همچو اشتر بر نشين ميران مرا
صورت مردان و معني اين چنين
از برون آدم درون ديو لعين
آن دهل را ماني اي زفت چو عاد
كه برو آن شاخ را ميكوفت باد
روبهي اشكار خود را باد داد
بهر طبلي همچو خيك پر ز باد
چون نديد اندر دهل او فربهي
گفت خوكي به ازين خيك تهي
روبهان ترسند ز آواز دهل
عاقلش چندان زند كه لا تقل
كودكي در پيش تابوت پدر
زار ميناليد و بر ميكوفت سر
كاي پدر آخر كجاات ميبرند
تا ترا در زير خاكي آورند
ميبرندت خانهاي تنگ و زحير
ني درو قالي و نه در وي حصير
ني چراغي در شب و نه روز نان
نه درو بوي طعام و نه نشان
ني درش معمور ني بر بام راه
ني يكي همسايه كو باشد پناه
چشم تو كه بوسهگاه خلق بود
چون شود در خانهٔ كور و كبود
خانهٔ بيزينهار و جاي تنگ
كه درو نه روي ميماند نه رنگ
زين نسق اوصاف خانه ميشمرد
وز دو ديده اشك خونين ميفشرد
گفت جوحي با پدر اي ارجمند
والله اين را خانهٔ ما ميبرند
گفت جوحي را پدر ابله مشو
گفت اي بابا نشانيها شنو
اين نشانيها كه گفت او يك بيك
خانهٔ ما راست بي ترديد و شك
نه حصير و نه چراغ و نه طعام
نه درش معمور و نه صحن و نه بام
زين نمط دارند بر خود صد نشان
ليك كي بينند آن را طاغيان
خانهٔ آن دل كه ماند بي ضيا
از شعاع آفتاب كبريا
تنگ و تاريكست چون جان جهود
بي نوا از ذوق سلطان ودود
نه در آن دل تافت نور آفتاب
نه گشاد عرصه و نه فتح باب
گور خوشتر از چنين دل مر ترا
آخر از گور دل خود برتر آ
زندهاي و زندهزاد اي شوخ و شنگ
دم نميگيرد ترا زين گور تنگ
يوسف وقتي و خورشيد سما
زين چه و زندان بر آ و رو نما
يونست در بطن ماهي پخته شد
مخلصش را نيست از تسبيح بد
گر نبودي او مسبح بطن نون
حبس و زندانش بدي تا يبعثون
او بتسبيح از تن ماهي بجست
چيست تسبيح آيت روز الست
گر فراموشت شد آن تسبيح جان
بشنو اين تسبيحهاي ماهيان
هر كه ديد الله را اللهيست
هر كه ديد آن بحر را آن ماهيست
اين جهان درياست و تن ماهي و روح
يونس محجوب از نور صبوح
گر مسبح باشد از ماهي رهيد
ورنه در وي هضم گشت و ناپديد
ماهيان جان درين دريا پرند
تو نميبيني كه كوري اي نژند
بر تو خود را ميزنند آن ماهيان
چشم بگشا تا ببينيشان عيان
ماهيان را گر نميبيني پديد
گوش تو تسبيحشان آخر شنيد
صبر كردن جان تسبيحات تست
صبر كن كانست تسبيح درست
هيچ تسبيحي ندارد آن درج
صبر كن الصبر مفتاح الفرج
صبر چون پول صراط آن سو بهشت
هست با هر خوب يك لالاي زشت
تا ز لالا ميگريزي وصل نيست
زانك لالا را ز شاهد فصل نيست
تو چه داني ذوق صبر اي شيشهدل
خاصه صبر از بهر آن نقش چگل
مرد را ذوق از غزا و كر و فر
مر مخنث را بود ذوق از ذكر
جز ذكر نه دين او و ذكر او
سوي اسفل برد او را فكر او
گر برآيد تا فلك از وي مترس
كو به عشق سفل آموزيد درس
او به سوي سفل ميراند فرس
گرچه سوي علو جنباند جرس
از علمهاي گدايان ترس چيست
كان علمها لقمهٔ نان را رهيست
يك سواري با سلاح و بس مهيب
ميشد اندر بيشه بر اسپي نجيب
تيراندازي بحكم او را بديد
پس ز خوف او كمان را در كشيد
تا زند تيري سوارش بانگ زد
من ضعيفم گرچه زفتستم جسد
هان و هان منگر تو در زفتي من
كه كمم در وقت جنگ از پيرزن
گفت رو كه نيك گفتي ورنه نيش
بر تو ميانداختم از ترس خويش
بس كسان را كلت پيگار كشت
بي رجوليت چنان تيغي به مشت
گر بپوشي تو سلاح رستمان
رفت جانت چون نباشي مرد آن
جان سپر كن تيغ بگذار اي پسر
هر كه بي سر بود ازين شه برد سر
آن سلاحت حيله و مكر توست
هم ز تو زاييد و هم جان تو خست
چون نكردي هيچ سودي زين حيل
ترك حيلت كن كه پيش آيد دول
چون يكي لحظه نخوردي بر ز فن
ترك فن گو ميطلب رب المنن
چون مبارك نيست بر تو اين علوم
خويشتن گولي كن و بگذر ز شوم
چون ملايك گو كه لا علم لنا
يا الهي غير ما علمتنا
يك عرابي بار كرده اشتري
دو جوال زفت از دانه پري
او نشسته بر سر هر دو جوال
يك حديثانداز كرد او را سال
از وطن پرسيد و آوردش بگفت
واندر آن پرسش بسي درها بسفت
بعد از آن گفتش كه اين هر دو جوال
چيست آكنده بگو مصدوق حال
گفت اندر يك جوالم گندمست
در دگر ريگي نه قوت مردمست
گفت تو چون بار كردي اين رمال
گفت تا تنها نماند آن جوال
گفت نيم گندم آن تنگ را
در دگر ريز از پي فرهنگ را
تا سبك گردد جوال و هم شتر
گفت شاباش اي حكيم اهل و حر
اين چنين فكر دقيق و راي خوب
تو چنين عريان پياده در لغوب
رحمش آمد بر حكيم و عزم كرد
كش بر اشتر بر نشاند نيكمرد
باز گفتش اي حكيم خوشسخن
شمهاي از حال خود هم شرح كن
اين چنين عقل و كفايت كه تراست
تو وزيري يا شهي بر گوي راست
گفت اين هر دو نيم از عامهام
بنگر اندر حال و اندر جامهام
گفت اشتر چند داري چند گاو
گفت نه اين و نه آن ما را مكاو
گفت رختت چيست باري در دكان
گفت ما را كودكان و كو مكان
گفت پس از نقد پرسم نقد چند
كه توي تنهارو و محبوبپند
كيمياي مس عالم با توست
عقل و دانش را گوهر تو بر توست
گفت والله نيست يا وجه العرب
در همه ملكم وجوه قوت شب
پا برهنه تن برهنه ميدوم
هر كه ناني ميدهد آنجا روم
مر مرا زين حكمت و فضل و هنر
نيست حاصل جز خيال و درد سر
پس عرب گفتش كه رو دور از برم
تا نبارد شومي تو بر سرم
دور بر آن حكمت شومت ز من
نطق تو شومست بر اهل زمن
يا تو آن سو رو من اين سو ميدوم
ور ترا ره پيش من وا پس روم
يك جوالم گندم و ديگر ز ريگ
به بود زين حيلههاي مردريگ
احمقيام پس مبارك احمقيست
كه دلم با برگ و جانم متقيست
گر تو خواهي كت شقاوت كم شود
جهد كن تا از تو حكمت كم شود
حكمتي كز طبع زايد وز خيال
حكمتي ني فيض نور ذوالجلال
حكمت دنيا فزايد ظن و شك
حكمت ديني برد فوق فلك
زوبعان زيرك آخر زمان
بر فزوده خويش بر پيشينيان
حيلهآموزان جگرها سوخته
فعلها و مكرها آموخته
صبر و ايثار و سخاي نفس و جود
باد داده كان بود اكسير سود
فكر آن باشد كه بگشايد رهي
راه آن باشد كه پيش آيد شهي
شاه آن باشد كه پيش شه رود
نه بمخزنها و لشكر شه شود
تا بماند شاهي او سرمدي
همچو عز ملك دين احمدي
هم ز ابراهيم ادهم آمدست
كو ز راهي بر لب دريا نشست
دلق خود ميدوخت آن سلطان جان
يك اميري آمد آنجا ناگهان
آن امير از بندگان شيخ بود
شيخ را بشناخت سجده كرد زود
خيره شد در شيخ و اندر دلق او
شكل ديگر گشته خلق و خلق او
كو رها كرد آنچنان ملكي شگرف
بر گزيد آن فقر بس باريكحرف
ترك كرد او ملك هفت اقليم را
ميزند بر دلق سوزن چون گدا
شيخ واقف گشت از انديشهاش
شيخ چون شيرست و دلها بيشهاش
چون رجا و خوف در دلها روان
نيست مخفي بر وي اسرار جهان
دل نگه داريد اي بي حاصلان
در حضور حضرت صاحبدلان
پيش اهل تن ادب بر ظاهرست
كه خدا زيشان نهان را ساترست
پيش اهل دل ادب بر باطنست
زانك دلشان بر سراير فاطنست
تو بعكسي پيش كوران بهر جاه
با حضور آيي نشيني پايگاه
پيش بينايان كني ترك ادب
نار شهوت از آن گشتي حطب
چون نداري فطنت و نور هدي
بهر كوران روي را ميزن جلا
پيش بينايان حدث در روي مال
ناز ميكن با چنين گنديده حال
شيخ سوزن زود در دريا فكند
خواست سوزن را بواز بلند
صد هزاران ماهي اللهيي
سوزن زر در لب هر ماهيي
سر بر آوردند از درياي حق
كه بگير اي شيخ سوزنهاي حق
رو بدو كرد و بگفتش اي امير
ملك دل به يا چنان ملك حقير
اين نشان ظاهرست اين هيچ نيست
تا بباطن در روي بيني تو بيست
سوي شهر از باغ شاخي آورند
باغ و بستان را كجا آنجا برند
خاصه باغي كين فلك يك برگ اوست
بلك آن مغزست و اين عالم چو پوست
بر نميداري سوي آن باغ گام
بوي افزون جوي و كن دفع زكام
تا كه آن بو جاذب جانت شود
تا كه آن بو نور چشمانت شود
گفت يوسف ابن يعقوب نبي
بهر بو القوا علي وجه ابي
بهر اين بو گفت احمد در عظات
دائما قرة عيني في الصلوة
پنج حس با همدگر پيوستهاند
رسته اين هر پنج از اصلي بلند
قوت يك قوت باقي شود
ما بقي را هر يكي ساقي شود
ديدن ديده فزايد عشق را
عشق در ديده فزايد صدق را
صدق بيداري هر حس ميشود
حسها را ذوق مونس ميشود
چون يكي حس در روش بگشاد بند
ما بقي حسها همه مبدل شوند
چون يكي حس غير محسوسات ديد
گشت غيبي بر همه حسها پديد
چون ز جو جست از گله يك گوسفند
پس پياپي جمله زان سو برجهند
گوسفندان حواست را بران
در چرا از اخرج المرعي چران
تا در آنجا سنبل و ريحان چرند
تا به گلزار حقايق ره برند
هر حست پيغامبر حسها شود
تا يكايك سوي آن جنت رود
حسها با حس تو گويند راز
بي حقيقت بي زبان و بي مجاز
كين حقيقت قابل تاويلهاست
وين توهم مايه تخييلهاست
آن حقيقت را كه باشد از عيان
هيچ تاويلي نگنجد در ميان
چونك هر حس بندهٔ حس تو شد
مر فلكها را نباشد از تو بد
چونك دعويي رود در ملك پوست
مغز آن كي بود قشر آن اوست
چون تنازع در فتد در تنگ كاه
دانه آن كيست آن را كن نگاه
پس فلك قشرست و نور روح مغز
اين پديدست آن خفي زين رو ملغز
جسم ظاهر روح مخفي آمدست
جسم همچون آستين جان همچو دست
باز عقل از روح مخفيتر پرد
حس سوي روح زوتر ره برد
جنبشي بيني بداني زنده است
اين نداني كه ز عقل آكنده است
تا كه جنبشهاي موزون سر كند
جنبش مس را به دانش زر كند
زان مناسب آمدن افعال دست
فهم آيد مر ترا كه عقل هست
روح وحي از عقل پنهانتر بود
زانك او غيبيست او زان سر بود
عقل احمد از كسي پنهان نشد
روح وحيش مدرك هر جان نشد
روح وحيي را مناسبهاست نيز
در نيابد عقل كان آمد عزيز
گه جنون بيند گهي حيران شود
زانك موقوفست تا او آن شود
چون مناسبهاي افعال خضر
عقل موسي بود در ديدش كدر
نامناسب مينمود افعال او
پيش موسي چون نبودش حال او
عقل موسي چون شود در غيب بند
عقل موشي خود كيست اي ارجمند
علم تقليدي بود بهر فروخت
چون بيابد مشتري خوش بر فروخت
مشتري علم تحقيقي حقست
دايما بازار او با رونقست
لب ببسته مست در بيع و شري
مشتري بي حد كه الله اشتري
درس آدم را فرشته مشتري
محرم درسش نه ديوست و پري
آدم انبئهم باسما درس گو
شرح كن اسرار حق را مو بمو
آنچنان كس را كه كوتهبين بود
در تلون غرق و بي تمكين بود
موش گفتم زانك در خاكست جاش
خاك باشد موش را جاي معاش
راهها داند ولي در زير خاك
هر طرف او خاك را كردست چاك
نفس موشي نيست الا لقمهرند
قدر حاجت موش را عقلي دهند
زانك بي حاجت خداوند عزيز
مينبخشد هيچ كس را هيچ چيز
گر نبودي حاجت عالم زمين
نافريدي هيچ رب العالمين
وين زمين مضطرب محتاج كوه
گر نبودي نافريدي پر شكوه
ور نبودي حاجت افلاك هم
هفت گردون ناوريدي از عدم
آفتاب و ماه و اين استارگان
جز بحاجت كي پديد آمد عيان
پس كمند هستها حاجت بود
قدر حاجت مرد را آلت دهد
پس بيفزا حاجت اي محتاج زود
تا بجوشد در كرم درياي جود
اين گدايان بر ره و هر مبتلا
حاجت خود مينمايد خلق را
كوري و شلي و بيماري و درد
تا ازين حاجت بجنبد رحم مرد
هيچ گويد نان دهيد اي مردمان
كه مرا مالست و انبارست و خوان
چشم ننهادست حق در كورموش
زانك حاجت نيست چشمش بهر نوش
ميتواند زيست بي چشم و بصر
فارغست از چشم او در خاك تر
جز بدزدي او برون نايد ز خاك
تا كند خالق از آن دزديش پاك
بعد از آن پر يابد و مرغي شود
چون ملايك جانب گردون رود
هر زمان در گلشن شكر خدا
او بر آرد همچو بلبل صد نوا
كاي رهاننده مرا از وصف زشت
اي كننده دوزخي را تو بهشت
در يكي پيهي نهي تو روشني
استخواني را دهي سمع اي غني
چه تعلق آن معاني را به جسم
چه تعلق فهم اشيا را به اسم
لفظ چون وكرست و معني طايرست
جسم جوي و روح آب سايرست
او روانست و تو گويي واقفست
او دوانست و تو گويي عاكفست
گر نبيني سير آب از چاكها
چيست بر وي نو بنو خاشاكها
هست خاشاك تو صورتهاي فكر
نو بنو در ميرسد اشكال بكر
روي آب و جوي فكر اندر روش
نيست بي خاشاك محبوب و وحش
قشرها بر روي اين آب روان
از ثمار باغ غيبي شد دوان
قشرها را مغز اندر باغ جو
زانك آب از باغ ميآيد به جو
گر نبيني رفتن آب حيات
بنگر اندر جوي و اين سير نبات
آب چون انبهتر آيد در گذر
زو كند قشر صور زوتر گذر
چون بغايت تيز شد اين جو روان
غم نپايد در ضمير عارفان
چون بغايت ممتلي بود و شتاب
پس نگنجيد اندرو الا كه آب
آن يكي يك شيخ را تهمت نهاد
كو بدست و نيست بر راه رشاد
شارب خمرست و سالوس و خبيث
مر مريدان را كجا باشد مغيث
آن يكي گفتش ادب را هوش دار
خرد نبود اين چنين ظن بر كبار
دور ازو و دور از آن اوصاف او
كه ز سيلي تيره گردد صاف او
اين چنين بهتان منه بر اهل حق
كين خيال تست برگردان ورق
اين نباشد ور بود اي مرغ خاك
بحر قلزم را ز مرداري چه باك
نيست دون القلتين و حوض خرد
كه تواند قطرهايش از كار برد
آتش ابراهيم را نبود زيان
هر كه نمروديست گو ميترس از آن
نفس نمرودست و عقل و جان خليل
روح در عينست و نفس اندر دليل
اين دليل راه رهرو را بود
كو بهر دم در بيابان گم شود
واصلان را نيست جز چشم و چراغ
از دليل و راهشان باشد فراغ
گر دليلي گفت آن مرد وصال
گفت بهر فهم اصحاب جدال
بهر طفل نو پدر تيتي كند
گرچه عقلش هندسهٔ گيتي كند
كم نگردد فضل استاد از علو
گر الف چيزي ندارد گويد او
از پي تعليم آن بستهدهن
از زبان خود برون بايد شدن
در زبان او ببايد آمدن
تا بياموزد ز تو او علم و فن
پس همه خلقان چو طفلان ويند
لازمست اين پير را در وقت پند
آن مريد شيخ بد گوينده را
آن به كفر و گمرهي آكنده را
گفت خود را تو مزن بر تيغ تيز
هين مكن با شاه و با سلطان ستيز
حوض با دريا اگر پهلو زند
خويش را از بيخ هستي بر كند
نيست بحري كو كران دارد كه تا
تيره گردد او ز مردار شما
كفر را حدست و اندازه بدان
شيخ و نور شيخ را نبود كران
پيش بي حد هرچه محدودست لاست
كل شيء غير وجه الله فناست
كفر و ايمان نيست آنجايي كه اوست
زانك او مغزست و اين دو رنگ و پوست
اين فناها پردهٔ آن وجه گشت
چون چراغ خفيه اندر زير طشت
پس سر اين تن حجاب آن سرست
پيش آن سر اين سر تن كافرست
كيست كافر غافل از ايمان شيخ
كيست مرده بي خبر از جان شيخ
جان نباشد جز خبر در آزمون
هر كه را افزون خبر جانش فزون
جان ما از جان حيوان بيشتر
از چه زان رو كه فزون دارد خبر
پس فزون از جان ما جان ملك
كو منزه شد ز حس مشترك
وز ملك جان خداوندان دل
باشد افزون تو تحير را بهل
زان سبب آدم بود مسجودشان
جان او افزونترست از بودشان
ورنه بهتر را سجود دونتري
امر كردن هيچ نبود در خوري
كي پسندد عدل و لطف كردگار
كه گلي سجده كند در پيش خار
جان چو افزون شد گذشت از انتها
شد مطيعش جان جمله چيزها
مرغ و ماهي و پري و آدمي
زانك او بيشست و ايشان در كمي
ماهيان سوزنگر دلقش شوند
سوزنان را رشتهها تابع بوند
چون نفاذ امر شيخ آن مير ديد
ز آمد ماهي شدش وجدي پديد
گفت اه ماهي ز پيران آگهست
شه تني را كو لعين درگهست
ماهيان از پير آگه ما بعيد
ما شقي زين دولت و ايشان سعيد
سجده كرد و رفت گريان و خراب
گشت ديوانه ز عشق فتح باب
پس تو اي ناشستهرو در چيستي
در نزاع و در حسد با كيستي
با دم شيري تو بازي ميكني
بر ملايك تركتازي ميكني
بد چه ميگويي تو خير محض را
هين ترفع كم شمر آن خفض را
بد چه باشد مس محتاج مهان
شيخ كي بود كيمياي بيكران
مس اگر از كيميا قابل نبد
كيميا از مس هرگز مس نشد
بد چه باشد سركشي آتشعمل
شيخ كي بود عين درياي ازل
دايم آتش را بترسانند از آب
آب كي ترسيد هرگز ز التهاب
در رخ مه عيببيني ميكني
در بهشتي خارچيني ميكني
گر بهشت اندر روي تو خارجو
هيچ خار آنجا نيابي غير تو
ميبپوشي آفتابي در گلي
رخنه ميجويي ز بدر كاملي
آفتابي كه بتابد در جهان
بهر خفاشي كجا گردد نهان
عيبها از رد پيران عيب شد
غيبها از رشك ايشان غيب شد
باري ار دوري ز خدمت يار باش
در ندامت چابك و بر كار باش
تا از آن راهت نسيمي ميرسد
آب رحمت را چه بندي از حسد
گرچه دوري دور ميجنبان تو دم
حيث ما كنتم فولوا وجهكم
چون خري در گل فتد از گام تيز
دم بدم جنبد براي عزم خيز
جاي را هموار نكند بهر باش
داند او كه نيست آن جاي معاش
حس تو از حس خر كمتر بدست
كه دل تو زين وحلها بر نجست
در وحل تاويل و رخصت ميكني
چون نميخواهي كز آن دل بر كني
كين روا باشد مرا من مضطرم
حق نگيرد عاجزي را از كرم
خود گرفتستت تو چون كفتار كور
اين گرفتن را نبيني از غرور
ميگوند اينجايگه كفتار نيست
از برون جوييد كاندر غار نيست
اين هميگويند و بندش مينهند
او هميگويد ز من بي آگهند
گر ز من آگاه بودي اين عدو
كي ندا كردي كه آن كفتار كو
آن يكي ميگفت در عهد شعيب
كه خدا از من بسي ديدست عيب
چند ديد از من گناه و جرمها
وز كرم يزدان نميگيرد مرا
حق تعالي گفت در گوش شعيب
در جواب او فصيح از راه غيب
كه بگفتي چند كردم من گناه
وز كرم نگرفت در جرمم اله
عكس ميگويي و مقلوب اي سفيه
اي رها كرده ره و بگرفته تيه
چند چندت گيرم و تو بيخبر
در سلاسل ماندهاي پا تا بسر
زنگ تو بر توت اي ديگ سياه
كرد سيماي درونت را تباه
بر دلت زنگار بر زنگارها
جمع شد تا كور شد ز اسرارها
گر زند آن دود بر ديگ نوي
آن اثر بنمايد ار باشد جوي
زانك هر چيزي بضد پيدا شود
بر سپيدي آن سيه رسوا شود
چون سيه شد ديگ پس تاثير دود
بعد ازين بر وي كه بيند زود زود
مرد آهنگر كه او زنگي بود
دود را با روش همرنگي بود
مرد رومي كو كند آهنگري
رويش ابلق گردد از دودآوري
پس بداند زود تاثير گناه
تا بنالد زود گويد اي اله
چون كند اصرار و بد پيشه كند
خاك اندر چشم انديشه كند
توبه ننديشد دگر شيرين شود
بر دلش آن جرم تا بيدين شود
آن پشيماني و يا رب رفت ازو
شست بر آيينه زنگ پنج تو
آهنش را زنگها خوردن گرفت
گوهرش را زنگ كم كردن گرفت
چون نويسي كاغد اسپيد بر
آن نبشته خوانده آيد در نظر
چون نويسي بر سر بنوشته خط
فهم نايد خواندنش گردد غلط
كان سياهي بر سياهي اوفتاد
هر دو خط شد كور و معنيي نداد
ور سيم باره نويسي بر سرش
پس سيه كردي چو جان پر شرش
پس چه چاره جز پناه چارهگر
نااميدي مس و اكسيرش نظر
نااميديها بپيش او نهيد
تا ز درد بيدوا بيرون جهيد
چون شعيب اين نكتهها با وي بگفت
زان دم جان در دل او گل شكفت
جان او بشنيد وحي آسمان
گفت اگر بگرفت ما را كو نشان
گفت يا رب دفع من ميگويد او
آن گرفتن را نشان ميجويد او
گفت ستارم نگويم رازهاش
جز يكي رمز از براي ابتلاش
يك نشان آنك ميگيرم ورا
آنك طاعت دارد و صوم و دعا
وز نماز و از زكات و غير آن
ليك يك ذره ندارد ذوق جان
ميكند طاعات و افعال سني
ليك يك ذره ندارد چاشني
طاعتش نغزست و معني نغز ني
جوزها بسيار و در وي مغز ني
ذوق بايد تا دهد طاعات بر
مغز بايد تا دهد دانه شجر
دانهٔ بيمغز كي گردد نهال
صورت بيجان نباشد جز خيال
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد