ماجراي شمع با پروانه تو
بشنو و معني گزين ز افسانه تو
گر چه گفتي نيست سر گفت هست
هين به بالا پر مپر چون جغد پست
گفت در شطرنج كين خانهٔ رخست
گفت خانه از كجاش آمد بدست
خانه را بخريد يا ميراث يافت
فرخ آنكس كو سوي معني شتافت
گفت نحوي زيد عمروا قد ضرب
گفت چونش كرد بي جرمي ادب
عمرو را جرمش چه بد كان زيد خام
بي گنه او را بزد همچون غلام
گفت اين پيمانهٔ معني بود
گندمي بستان كه پيمانهست رد
زيد و عمرو از بهر اعرابست و ساز
گر دروغست آن تو با اعراب ساز
گفت ني من آن ندانم عمرو را
زيد چون زد بيگناه و بيخطا
گفت از ناچار و لاغي بر گشود
عمرو يك واو فزون دزديده بود
زيد واقف گشت دزدش را بزد
چونك از حد برد او را حد سزد
گفت اينك راست پذرفتم بجان
كژ نمايد راست در پيش كژان
گر بگويي احولي را مه يكيست
گويدت اين دوست و در وحدت شكيست
ور برو خندد كسي گويد دو است
راست دارد اين سزاي بد خو است
بر دروغان جمع ميآيد دروغ
للخبيثات الخبيثين زد فروغ
دل فراخان را بود دست فراخ
چشم كوران را عثار سنگلاخ
چار كس را داد مردي يك درم
آن يكي گفت اين بانگوري دهم
آن يكي ديگر عرب بد گفت لا
من عنب خواهم نه انگور اي دغا
آن يكي تركي بد و گفت اين بنم
من نميخواهم عنب خواهم ازم
آن يكي رومي بگفت اين قيل را
ترك كن خواهيم استافيل را
در تنازع آن نفر جنگي شدند
كه ز سر نامها غافل بدند
مشت بر هم ميزدند از ابلهي
پر بدند از جهل و از دانش تهي
صاحب سري عزيزي صد زبان
گر بدي آنجا بدادي صلحشان
پس بگفتي او كه من زين يك درم
آرزوي جملهتان را ميدهم
چونك بسپاريد دل را بي دغل
اين درمتان ميكند چندين عمل
يك درمتان ميشود چار المراد
چار دشمن ميشود يك ز اتحاد
گفت هر يكتان دهد جنگ و فراق
گفت من آرد شما را اتفاق
پس شما خاموش باشيد انصتوا
تا زبانتان من شوم در گفت و گو
گر سخنتان مينمايد يك نمط
در اثر مايهٔ نزاعست و سخط
گرمي عاريتي ندهد اثر
گرمي خاصيتي دارد هنر
سركه را گر گرم كردي ز آتش آن
چون خوري سردي فزايد بي گمان
زانك آن گرمي او دهليزيست
طبع اصلش سرديست و تيزيست
ور بود يخبسته دوشاب اي پسر
چون خوري گرمي فزايد در جگر
پس رياي شيخ به ز اخلاص ماست
كز بصيرت باشد آن وين از عماست
از حديث شيخ جمعيت رسد
تفرقه آرد دم اهل جسد
چون سليمان كز سوي حضرت بتاخت
كو زبان جمله مرغان را شناخت
در زمان عدلش آهو با پلنگ
انس بگرفت و برون آمد ز جنگ
شد كبوتر آمن از چنگال باز
گوسفند از گرگ ناورد احتراز
او ميانجي شد ميان دشمنان
اتحادي شد ميان پرزنان
تو چو موري بهر دانه ميدوي
هين سليمان جو چه ميباشي غوي
دانهجو را دانهاش دامي شود
و آن سليمانجوي را هر دو بود
مرغ جانها را درين آخر زمان
نيستشان از همدگر يك دم امان
هم سليمان هست اندر دور ما
كو دهد صلح و نماند جور ما
قول ان من امة را ياد گير
تا به الا و خلا فيها نذير
گفت خود خالي نبودست امتي
از خليفهٔ حق و صاحبهمتي
مرغ جانها را چنان يكدل كند
كز صفاشان بي غش و بي غل كند
مشفقان گردند همچون والده
مسلمون را گفت نفس واحده
نفس واحد از رسول حق شدند
ور نه هر يك دشمن مطلق بدند
گفت دانايي براي داستان
كه درختي هست در هندوستان
هر كسي كز ميوهٔ او خورد و برد
ني شود او پير ني هرگز بمرد
پادشاهي اين شنيد از صادقي
بر درخت و ميوهاش شد عاشقي
قاصدي دانا ز ديوان ادب
سوي هندوستان روان كرد از طلب
سالها ميگشت آن قاصد ازو
گرد هندوستان براي جست و جو
شهر شهر از بهر اين مطلوب گشت
ني جزيره ماند و ني كوه و ني دشت
هر كه را پرسيد كردش ريشخند
كين كي جويد جز مگر مجنون بند
بس كسان صفعش زدند اندر مزاح
بس كسان گفتند اي صاحبفلاح
جست و جوي چون تو زيرك سينهصاف
كي تهي باشد كجا باشد گزاف
وين مراعاتش يكي صفع دگر
وين ز صفع آشكارا سختتر
ميستودندش بتسخر كاي بزرگ
در فلان اقليم بس هول و سترگ
در فلان بيشه درختي هست سبز
بس بلند و پهن و هر شاخيش گبز
قاصد شه بسته در جستن كمر
ميشنيد از هر كسي نوعي خبر
بس سياحت كرد آنجا سالها
ميفرستادش شهنشه مالها
چون بسي ديد اندر آن غربت تعب
عاجز آمد آخر الامر از طلب
هيچ از مقصود اثر پيدا نشد
زان غرض غير خبر پيدا نشد
رشتهٔ اوميد او بگسسته شد
جستهٔ او عاقبت ناجسته شد
كرد عزم بازگشتن سوي شاه
اشك ميباريد و ميبريد راه
بود شيخي عالمي قطبي كريم
اندر آن منزل كه آيس شد نديم
گفت من نوميد پيش او روم
ز آستان او براه اندر شوم
تا دعاي او بود همراه من
چونك نوميدم من از دلخواه من
رفت پيش شيخ با چشم پر آب
اشك ميباريد مانند سحاب
گفت شيخا وقت رحم و رقتست
نااميدم وقت لطف اين ساعتست
گفت واگو كز چه نوميديستت
چيست مطلوب تو رو با چيستت
گفت شاهنشاه كردم اختيار
از براي جستن يك شاخسار
كه درختي هست نادر در جهات
ميوهٔ او مايهٔ آب حيات
سالها جستم نديدم يك نشان
جز كه طنز و تسخر اين سرخوشان
شيخ خنديد و بگفتش اي سليم
اين درخت علم باشد در عليم
بس بلند و بس شگرف و بس بسيط
آب حيواني ز درياي محيط
تو بصورت رفتهاي اي بيخبر
زان ز شاخ معنيي بي بار و بر
گه درختش نام شد گه آفتاب
گاه بحرش نام گشت و گه سحاب
آن يكي كش صد هزار آثار خاست
كمترين آثار او عمر بقاست
گرچه فردست او اثر دارد هزار
آن يكي را نام شايد بيشمار
آن يكي شخصي ترا باشد پدر
در حق شخصي دگر باشد پسر
در حق ديگر بود قهر و عدو
در حق ديگر بود لطف و نكو
صد هزاران نام و او يك آدمي
صاحب هر وصفش از وصفي عمي
هر كه جويد نام گر صاحب ثقهست
همچو تو نوميد و اندر تفرقهست
تو چه بر چفسي برين نام درخت
تا بماني تلخكام و شوربخت
در گذر از نام و بنگر در صفات
تا صفاتت ره نمايد سوي ذات
اختلاف خلق از نام اوفتاد
چون بمعني رفت آرام اوفتاد
دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت
يك ز ديگر جان خونآشام داشت
كينههاي كهنهشان از مصطفي
محو شد در نور اسلام و صفا
اولا اخوان شدند آن دشمنان
همچو اعداد عنب در بوستان
وز دم المؤمنون اخوه بپند
در شكستند و تن واحد شدند
صورت انگورها اخوان بود
چون فشردي شيرهٔ واحد شود
غوره و انگور ضدانند ليك
چونك غوره پخته شد شد يار نيك
غورهاي كو سنگبست و خام ماند
در ازل حق كافر اصليش خواند
نه اخي نه نفس واحد باشد او
در شقاوت نحس ملحد باشد او
گر بگويم آنچ او دارد نهان
فتنهٔ افهام خيزد در جهان
سر گبر كور نامذكور به
دود دوزخ از ارم مهجور به
غورههاي نيك كايشان قابلند
از دم اهل دل آخر يك دلند
سوي انگوري هميرانند تيز
تا دوي بر خيزد و كين و ستيز
پس در انگوري هميدرند پوست
تا يكي گردند و وحدت وصف اوست
دوست دشمن گردد ايرا هم دواست
هيچ يك با خويش جنگي در نبست
آفرين بر عشق كل اوستاد
صد هزاران ذره را داد اتحاد
همچو خاك مفترق در رهگذر
يك سبوشان كرد دست كوزهگر
كه اتحاد جسمهاي آب و طين
هست ناقص جان نميماند بدين
گر نظاير گويم اينجا در مثال
فهم را ترسم كه آرد اختلال
هم سليمان هست اكنون ليك ما
از نشاط دوربيني در عمي
دوربيني كور دارد مرد را
همچو خفته در سرا كور از سرا
مولعيم اندر سخنهاي دقيق
در گره ها باز كردن ما عشيق
تا گره بنديم و بگشاييم ما
در شكال و در جواب آيينفزا
همچو مرغي كو گشايد بند دام
گاه بندد تا شود در فن تمام
او بود محروم از صحرا و مرج
عمر او اندر گره كاريست خرج
خود زبون او نگردد هيچ دام
ليك پرش در شكست افتد مدام
با گره كم كوش تا بال و پرت
نسكلد يك يك ازين كر و فرت
صد هزاران مرغ پرهاشان شكست
و آن كمينگاه عمارض را نبست
حال ايشان از نبي خوان اي حريص
نقبوا فيها ببين هل من محيص
از نزاع ترك و رومي و عرب
حل نشد اشكال انگور و عنب
تا سليمان لسين معنوي
در نيايد بر نخيزد اين دوي
جمله مرغان منازع بازوار
بشنويد اين طبل باز شهريار
ز اختلاف خويش سوي اتحاد
هين ز هر جانب روان گرديد شاد
حيث ما كنتم فولوا وجهكم
نحوه هذا الذي لم ينهكم
كور مرغانيم و بس ناساختيم
كان سليمان را دمي نشناختيم
همچو جغدان دشمن بازان شديم
لاجرم وا ماندهٔ ويران شديم
ميكنيم از غايت جهل و عما
قصد آزار عزيزان خدا
جمع مرغان كز سليمان روشنند
پر و بال بي گنه كي بركنند
بلك سوي عاجزان چينه كشند
بي خلاف و كينه آن مرغان خوشند
هدهد ايشان پي تقديس را
ميگشايد راه صد بلقيس را
زاغ ايشان گر بصورت زاغ بود
باز همت آمد و مازاغ بود
لكلك ايشان كه لكلك ميزند
آتش توحيد در شك ميزند
و آن كبوترشان ز بازان نشكهد
باز سر پيش كبوترشان نهد
بلبل ايشان كه حالت آرد او
در درون خويش گلشن دارد او
طوطي ايشان ز قند آزاد بود
كز درون قند ابد رويش نمود
پاي طاووسان ايشان در نظر
بهتر از طاووسپران دگر
منطق الطير آن خاقاني صداست
منطق الطير سليماني كجاست
تو چه داني بانگ مرغان را همي
چون نديدستي سليمان را دمي
پر آن مرغي كه بانگش مطربست
از برون مشرقست و مغربست
هر يك آهنگش ز كرسي تا ثريست
وز ثري تا عرش در كر و فريست
مرغ كو بي اين سليمان ميرود
عاشق ظلمت چو خفاشي بود
با سليمان خو كن اي خفاش رد
تا كه در ظلمت نماني تا ابد
يك گزي ره كه بدان سو ميروي
همچو گز قطب مساحت ميشوي
وانك لنگ و لوك آن سو ميجهي
از همه لنگي و لوكي ميرهي
تخم بطي گر چه مرغ خانهات
كرد زير پر چو دايه تربيت
مادر تو بط آن دريا بدست
دايهات خاكي بد و خشكيپرست
ميل دريا كه دل تو اندرست
آن طبيعت جانت را از مادرست
ميل خشكي مر ترا زين دايه است
دايه را بگذار كو بدرايه است
دايه را بگذار در خشك و بران
اندر آ در بحر معني چون بطان
گر ترا مادر بترساند ز آب
تو مترس و سوي دريا ران شتاب
تو بطي بر خشك و بر تر زندهاي
ني چو مرغ خانه خانهگندهاي
تو ز كرمنا بني آدم شهي
هم به خشكي هم به دريا پا نهي
كه حملناهم علي البحر بجان
از حملناهم علي البر پيش ران
مر ملايك را سوي بر راه نيست
جنس حيوان هم ز بحر آگاه نيست
تو بتن حيوان بجاني از ملك
تا روي هم بر زمين هم بر فلك
تا بظاهر مثلكم باشد بشر
با دل يوحي اليه ديدهور
قالب خاكي فتاده بر زمين
روح او گردان برين چرخ برين
ما همه مرغابيانيم اي غلام
بحر ميداند زبان ما تمام
پس سليمان بحر آمد ما چو طير
در سليمان تا ابد داريم سير
با سليمان پاي در دريا بنه
تا چو داود آب سازد صد زره
آن سليمان پيش جمله حاضرست
ليك غيرت چشمبند و ساحرست
تا ز جهل و خوابناكي و فضول
او بپيش ما و ما از وي ملول
تشنه را درد سر آرد بانگ رعد
چون نداند كو كشاند ابر سعد
چشم او ماندست در جوي روان
بيخبر از ذوق آب آسمان
مركب همت سوي اسباب راند
از مسبب لاجرم محجوب ماند
آنك بيند او مسبب را عيان
كي نهد دل بر سببهاي جهان
اي ضياء الحق حسام الدين بيار
اين سوم دفتر كه سنت شد سه بار
بر گشا گنجينهٔ اسرار را
در سوم دفتر بهل اعذار را
قوتت از قوت حق ميزهد
نه از عروقي كز حرارت ميجهد
اين چراغ شمس كو روشن بود
نه از فتيل و پنبه و روغن بود
سقف گردون كو چنين دايم بود
نه از طناب و استني قايم بود
قوت جبريل از مطبخ نبود
بود از ديدار خلاق وجود
همچنان اين قوت ابدال حق
هم ز حق دان نه از طعام و از طبق
جسمشان را هم ز نور اسرشتهاند
تا ز روح و از ملك بگذشتهاند
چونك موصوفي باوصاف جليل
ز آتش امراض بگذر چون خليل
گردد آتش بر تو هم برد و سلام
اي عناصر مر مزاجت را غلام
هر مزاجي را عناصر مايهاست
وين مزاجت برتر از هر پايه است
اين مزاجت از جهان منبسط
وصف وحدت را كنون شد ملتقط
اي دريغا عرصهٔ افهام خلق
سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق
اي ضياء الحق بحذق راي تو
حلق بخشد سنگ را حلواي تو
كوه طور اندر تجلي حلق يافت
تا كه مي نوشيد و مي را بر نتافت
صار دكا منه وانشق الجبل
هل رايتم من جبل رقص الجمل
لقمهبخشي آيد از هر كس به كس
حلقبخشي كار يزدانست و بس
حلق بخشد جسم را و روح را
حلق بخشد بهر هر عضوت جدا
اين گهي بخشد كه اجلالي شوي
وز دغا و از دغل خالي شوي
تا نگويي سر سلطان را به كس
تا نريزي قند را پيش مگس
گوش آنكس نوشد اسرار جلال
كو چو سوسن صدزبان افتاد و لال
حلق بخشد خاك را لطف خدا
تا خورد آب و برويد صد گيا
باز خاكي را ببخشد حلق و لب
تا گياهش را خورد اندر طلب
چون گياهش خورد حيوان گشت زفت
گشت حيوان لقمهٔ انسان و رفت
باز خاك آمد شد اكال بشر
چون جدا شد از بشر روح و بصر
ذرهها ديدم دهانشان جمله باز
گر بگويم خوردشان گردد دراز
برگها را برگ از انعام او
دايگان را دايه لطف عام او
رزقها را رزقها او ميدهد
زانك گندم بي غذايي چون زهد
نيست شرح اين سخن را منتهي
پارهاي گفتم بداني پارهها
جمله عالم آكل و ماكول دان
باقيان را مقبل و مقبول دان
اين جهان و ساكنانش منتشر
وان جهان و سالكانش مستمر
اين جهان و عاشقانش منقطع
اهل آن عالم مخلد مجتمع
پس كريم آنست كو خود را دهد
آب حيواني كه ماند تا ابد
باقيات الصالحات آمد كريم
رسته از صد آفت و اخطار و بيم
گر هزارانند يك كس بيش نيست
چون خيالاتي عدد انديش نيست
آكل و ماكول را حلقست و ناي
غالب و مغلوب را عقلست و راي
حلق بخشيد او عصاي عدل را
خورد آن چندان عصا و حبل را
واندرو افزون نشد زان جمله اكل
زانك حيواني نبودش اكل و شكل
مر يقين را چون عصا هم حلق داد
تا بخورد او هر خيالي را كه زاد
پس معاني را چو اعيان حلقهاست
رازق حلق معاني هم خداست
پس ز مه تا ماهي هيچ از خلق نيست
كه بجذب مايه او را حلق نيست
حلق جان از فكر تن خالي شود
آنگهان روزيش اجلالي شود
شرط تبديل مزاج آمد بدان
كز مزاج بد بود مرگ بدان
چون مزاج آدمي گلخوار شد
زرد و بدرنگ و سقيم و خوار شد
چون مزاج زشت او تبديل يافت
رفت زشتي از رخش چون شمع تافت
دايهاي كو طفل شيرآموز را
تا بنعمت خوش كند پدفوز را
گر ببندد راه آن پستان برو
برگشايد راه صد بستان برو
زانك پستان شد حجاب آن ضعيف
از هزاران نعمت و خوان و رغيف
پس حيات ماست موقوف فطام
اندك اندك جهد كن تم الكلام
چون جنين بد آدمي بد خون غذا
از نجس پاكي برد مؤمن كذا
از فطام خون غذااش شير شد
وز فطام شير لقمهگير شد
وز فطام لقمه لقماني شود
طالب اشكار پنهاني شود
گر جنين را كس بگفتي در رحم
هست بيرون عالمي بس منتظم
يك زميني خرمي با عرض و طول
اندرو صد نعمت و چندين اكول
كوهها و بحرها و دشتها
بوستانها باغها و كشتها
آسماني بس بلند و پر ضيا
آفتاب و ماهتاب و صد سها
از جنوب و از شمال و از دبور
باغها دارد عروسيها و سور
در صفت نايد عجايبهاي آن
تو درين ظلمت چهاي در امتحان
خون خوري در چارميخ تنگنا
در ميان حبس و انجاس و عنا
او بحكم حال خود منكر بدي
زين رسالت معرض و كافر شدي
كين محالست و فريبست و غرور
زانك تصويري ندارد وهم كور
جنس چيزي چون نديد ادراك او
نشنود ادراك منكرناك او
همچنانك خلق عام اندر جهان
زان جهان ابدال ميگويندشان
كين جهان چاهيست بس تاريك و تنگ
هست بيرون عالمي بي بو و رنگ
هيچ در گوش كسي زيشان نرفت
كين طمع آمد حجاب ژرف و زفت
گوش را بندد طمع از استماع
چشم را بندد غرض از اطلاع
همچنانك آن جنين را طمع خون
كان غذاي اوست در اوطان دون
از حديث اين جهان محجوب كرد
غير خون او مينداند چاشت خورد
زاهدي بد در ميان باديه
در عبادت غرق چون عباديه
حاجيان آنجا رسيدند از بلاد
ديدهشان بر زاهد خشك اوفتاد
جاي زاهد خشك بود او ترمزاج
از سموم باديه بودش علاج
حاجيان حيران شدند از وحدتش
و آن سلامت در ميان آفتش
در نماز استاده بد بر روي ريگ
ريگ كز تفش بجوشد آب ديگ
گفتيي سرمست در سبزه و گلست
يا سواره بر براق و دلدلست
يا كه پايش بر حرير و حلههاست
يا سموم او را به از باد صباست
پس بماندند آن جماعت با نياز
تا شود درويش فارغ از نماز
چون ز استغراق باز آمد فقير
زان جماعت زندهٔ روشنضمير
ديد كآبش ميچكيد از دست و رو
جامهاش تر بود از آثار وضو
پس بپرسيدش كه آبت از كجاست
دست را بر داشت كز سوي سماست
گفت هر گاهي كه خواهي ميرسد
بي ز چاه و بي ز حبل من مسد
مشكل ما حل كن اي سلطان دين
تا ببخشد حال تو ما را يقين
وا نما سري ز اسرارت بما
تا ببريم از ميان زنارها
چشم را بگشود سوي آسمان
كه اجابت كن دعاي حاجيان
رزقجويي را ز بالا خوگرم
تو ز بالا بر گشودستي درم
اي نموده تو مكان از لامكان
في السماء رزقكم كرده عيان
در ميان اين مناجات ابر خوش
زود پيدا شد چو پيل آبكش
همچو آب از مشك باريدن گرفت
در گو و در غارها مسكن گرفت
ابر ميباريد چون مشك اشكها
حاجيان جمله گشاده مشكها
يك جماعت زان عجايب كارها
ميبريدند از ميان زنارها
قوم ديگر را يقين در ازدياد
زين عجب والله اعلم بالرشاد
قوم ديگر ناپذيرا ترش و خام
ناقصان سرمدي تم الكلام
هر دهان را پيل بويي ميكند
گرد معدهٔ هر بشر بر ميتند
تا كجا يابد كباب پور خويش
تا نمايد انتقام و زور خويش
گوشتهاي بندگان حق خوري
غيبت ايشان كني كيفر بري
هان كه بوياي دهانتان خالقست
كي برد جان غير آن كو صادقست
واي آن افسوسيي كش بويگير
باشد اندر گور منكر يا نكير
نه دهان دزديدن امكان زان مهان
نه دهان خوش كردن از دارودهان
آب و روغن نيست مر روپوش را
راه حيلت نيست عقل و هوش را
چند كوبد زخمهاي گرزشان
بر سر هر ژاژخا و مرزشان
گرز عزرائيل را بنگر اثر
گر نبيني چوب و آهن در صور
هم بصورت مينمايد گه گهي
زان همان رنجور باشد آگهي
گويد آن رنجور اي ياران من
چيست اين شمشير بر ساران من
ما نميبينيم باشد اين خيال
چه خيالست اين كه اين هست ارتحال
چه خيالست اين كه اين چرخ نگون
از نهيب اين خيالي شد كنون
گرزها و تيغها محسوس شد
پيش بيمار و سرش منكوس شد
او هميبيند كه آن از بهر اوست
چشم دشمن بسته زان و چشم دوست
حرص دنيا رفت و چشمش تيز شد
چشم او روشن گه خونريز شد
مرغ بيهنگام شد آن چشم او
از نتيجهٔ كبر او و خشم او
سر بريدن واجب آيد مرغ را
كو بغير وقت جنباند درا
هر زمان نزعيست جزو جانت را
بنگر اندر نزع جان ايمانت را
عمر تو مانند هميان زرست
روز و شب مانند دينار اشمرست
ميشمارد ميدهد زر بي وقوف
تا كه خالي گردد و آيد خسوف
گر ز كه بستاني و ننهي بجاي
اندر آيد كوه زان دادن ز پاي
پس بنه بر جاي هر دم را عوض
تا ز واسجد واقترب يابي غرض
در تمامي كارها چندين مكوش
جز به كاري كه بود در دين مكوش
عاقبت تو رفت خواهي ناتمام
كارهاات ابتر و نان تو خام
وان عمارت كردن گور و لحد
نه به سنگست و به چوب و نه لبد
بلك خود را در صفا گوري كني
در مني او كني دفن مني
خاك او گردي و مدفون غمش
تا دمت يابد مددها از دمش
گورخانه و قبهها و كنگره
نبود از اصحاب معني آن سره
بنگر اكنون زنده اطلسپوش را
هيچ اطلس دست گيرد هوش را
در عذاب منكرست آن جان او
گزدم غم دل دل غمدان او
از برون بر ظاهرش نقش و نگار
وز درون ز انديشهها او زار زار
و آن يكي بيني در آن دلق كهن
چون نبات انديشه و شكر سخن
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد