من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳۹ - رنجانيدن اميري خفته‌اي را كي مار در دهانش رفته بود

۳۵ بازديد


عاقلي بر اسپ مي‌آمد سوار
در دهان خفته‌اي مي‌رفت مار
آن سوار آن را بديد و مي‌شتافت
تا رماند مار را فرصت نيافت
چونك از عقلش فراوان بد مدد
چند دبوسي قوي بر خفته زد
برد او را زخم آن دبوس سخت
زو گريزان تا بزير يك درخت
سيب پوسيده بسي بد ريخته
گفت ازين خور اي بدرد آويخته
سيب چندان مر ورا در خورد داد
كز دهانش باز بيرون مي‌فتاد
بانگ مي‌زد كاي امير آخر چرا
قصد من كردي تو ناديده جفا
گر تر از اصلست با جانم ستيز
تيغ زن يكبارگي خونم بريز
شوم ساعت كه شدم بر تو پديد
اي خنك آن را كه روي تو نديد
بي جنايت بي گنه بي بيش و كم
ملحدان جايز ندارند اين ستم
مي‌جهد خون از دهانم با سخن
اي خدا آخر مكافاتش تو كن
هر زمان مي‌گفت او نفرين نو
اوش مي‌زد كاندرين صحرا بدو
زخم دبوس و سوار همچو باد
مي‌دويد و باز در رو مي‌فتاد
ممتلي و خوابناك و سست بد
پا و رويش صد هزاران زخم شد
تا شبانگه مي‌كشيد و مي‌گشاد
تا ز صفرا قي شدن بر وي فتاد
زو بر آمد خورده‌ها زشت و نكو
مار با آن خورده بيرون جست ازو
چون بديد از خود برون آن مار را
سجده آورد آن نكوكردار را
سهم آن مار سياه زشت زفت
چون بديد آن دردها از وي برفت
گفت خود تو جبرئيل رحمتي
يا خدايي كه ولي نعمتي
اي مبارك ساعتي كه ديديم
مرده بودم جان نو بخشيديم
تو مرا جويان مثال مادران
من گريزان از تو مانند خران
خر گريزد از خداوند از خري
صاحبش در پي ز نيكو گوهري
نه از پي سود و زيان مي‌جويدش
ليك تا گرگش ندرد يا ددش
اي خنك آن را كه بيند روي تو
يا در افتد ناگهان در كوي تو
اي روان پاك بستوده ترا
چند گفتم ژاژ و بيهوده ترا
اي خداوند و شهنشاه و امير
من نگفتم جهل من گفت آن مگير
شمه‌اي زين حال اگر دانستمي
گفتن بيهوده كي توانستمي
بس ثنايت گفتمي اي خوش خصال
گر مرا يك رمز مي‌گفتي ز حال
ليك خامش كرده مي‌آشوفتي
خامشانه بر سرم مي‌كوفتي
شد سرم كاليوه عقل از سر بجست
خاصه اين سر را كه مغزش كمترست
عفو كن اي خوب‌روي خوب‌كار
آنچ گفتم از جنون اندر گذار
گفت اگر من گفتمي رمزي از آن
زهرهٔ تو آب گشتي آن زمان
گر ترا من گفتمي اوصاف مار
ترس از جانت بر آوردي دمار
مصطفي فرمود اگر گويم براست
شرح آن دشمن كه در جان شماست
زهره‌هاي پردلان هم بر درد
ني رود ره ني غم كاري خورد
نه دلش را تاب ماند در نياز
نه تنش را قوت روزه و نماز
همچو موشي پيش گربه لا شود
همچو بره پيش گرگ از جا رود
اندرو نه حيله ماند نه روش
پس كنم ناگفته‌تان من پرورش
همچو بوبكر ربابي تن زنم
دست چون داود در آهن زنم
تا محال از دست من حالي شود
مرغ پر بر كنده را بالي شود
چون يدالله فوق ايديهم بود
دست ما را دست خود فرمود احد
پس مرا دست دراز آمد يقين
بر گذشته ز آسمان هفتمين
دست من بنمود بر گردون هنر
مقريا بر خوان كه انشق القمر
اين صفت هم بهر ضعف عقلهاست
با ضعيفان شرح قدرت كي رواست
خود بداني چون بر آري سر ز خواب
ختم شد والله اعلم بالصواب
مر ترا نه قوت خوردن بدي
نه ره و پرواي قي كردن بدي
مي‌شنيدم فحش و خر مي‌راندم
رب يسر زير لب مي‌خواندم
از سبب گفتن مرا دستور ني
ترك تو گفتن مرا مقدور ني
هر زمان مي‌گفتم از درد درون
اهد قومي انهم لا يعلمون
سجده‌ها مي‌كرد آن رسته ز رنج
كاي سعادت اي مرا اقبال و گنج
از خدا يابي جزاها اي شريف
قوت شكرت ندارد اين ضعيف
شكر حق گويد ترا اي پيشوا
آن لب و چانه ندارم و آن نوا
دشمني عاقلان زين سان بود
زهر ايشان ابتهاج جان بود
دوستي ابله بود رنج و ضلال
اين حكايت بشنو از بهر مثال


بخش ۴۰ - اعتماد كردن بر تملق و وفاي خرس

۳۵ بازديد


اژدهايي خرس را در مي‌كشيد
شير مردي رفت و فريادش رسيد
شير مردانند در عالم مدد
آن زمان كافغان مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند
آن طرف چون رحمت حق مي‌دوند
آن ستونهاي خللهاي جهان
آن طبيبان مرضهاي نهان
محض مهر و داوري و رحمتند
همچو حق بي علت و بي رشوتند
اين چه ياري مي‌كني يبكارگيش
گويد از بهر غم و بيچارگيش
مهرباني شد شكار شيرمرد
در جهان دارو نجويد غير درد
هر كجا دردي دوا آنجا رود
هر كجا پستيست آب آنجا دود
آب رحمت بايدت رو پست شو
وانگهان خور خمر رحمت مست شو
رحمت اندر رحمت آمد تا به سر
بر يكي رحمت فرو ماي اي پسر
چرخ را در زير پا آر اي شجاع
بشنو از فوق فلك بانگ سماع
پنبهٔ وسواس بيرون كن ز گوش
تا به گوشت آيد از گردون خروش
پاك كن دو چشم را از موي عيب
تا ببيني باغ و سروستان غيب
دفع كن از مغز و از بيني زكام
تا كه ريح الله در آيد در مشام
هيچ مگذار از تب و صفرا اثر
تا بيابي از جهان طعم شكر
داروي مردي كن و عنين مپوي
تا برون آيند صد گون خوب‌روي
كندهٔ تن را ز پاي جان بكن
تا كند جولان به گردت انجمن
غل بخل از دست و گردن دور كن
بخت نو در ياب در چرخ كهن
ور نمي‌تواني به كعبهٔ لطف پر
عرضه كن بيچارگي بر چاره‌گر
زاري و گريه قوي سرمايه‌ايست
رحمت كلي قوي‌تر دايه‌ايست
دايه و مادر بهانه‌جو بود
تا كه كي آن طفل او گريان شود
طفل حاجات شما را آفريد
تا بناليد و شود شيرش پديد
گفت ادعوا الله بي زاري مباش
تا بجوشد شيرهاي مهرهاش
هوي هوي باد و شيرافشان ابر
در غم ما اند يك ساعت تو صبر
في السماء رزقكم بشنيده‌اي
اندرين پستي چه بر چفسيده‌اي
ترس و نوميديت دان آواز غول
مي‌كشد گوش تو تا قعر سفول
هر ندايي كه ترا بالا كشيد
آن ندا مي‌دان كه از بالا رسيد
هر ندايي كه ترا حرص آورد
بانگ گرگي دان كه او مردم درد
اين بلندي نيست از روي مكان
اين بلنديهاست سوي عقل و جان
هر سبب بالاتر آمد از اثر
سنگ و آهن فايق آمد بر شرر
آن فلاني فوق آن سركش نشست
گرچه در صورت به پهلويش نشست
فوقي آنجاست از روي شرف
جاي دور از صدر باشد مستخف
سنگ و آهن زين جهت كه سابق است
در عمل فوقي اين دو لايق است
وآن شرر از روي مقصودي خويش
ز آهن و سنگست زين رو پيش و پيش
سنگ و آهن اول و پايان شرر
ليك اين هر دو تنند و جان شرر
در زمان شاخ از ثمر سابق‌ترست
در هنر از شاخ او فايق‌ترست
چونك مقصود از شجر آمد ثمر
پس ثمر اول بود و آخر شجر
خرس چون فرياد كرد از اژدها
شيرمردي كرد از چنگش جدا
حيلت و مردي به هم دادند پشت
اژدها را او بدين قوت بكشت
اژدها را هست قوت حيله نيست
نيز فوق حيلهٔ تو حيله‌ايست
حيلهٔ خود را چو ديدي باز رو
كز كجا آمد سوي آغاز رو
هر چه در پستيست آمد از علا
چشم را سوي بلندي نه هلا
روشني بخشد نظر اندر علي
گرچه اول خيرگي آرد بلي
چشم را در روشنايي خوي كن
گر نه خفاشي نظر آن سوي كن
عاقبت‌بيني نشان نور تست
شهوت حالي حقيقت گور تست
عاقبت‌بيني كه صد بازي بديد
مثل آن نبود كه يك بازي شنيد
زان يكي بازي چنان مغرور شد
كز تكبر ز اوستادان دور شد
سامري‌وار آن هنر در خود چو ديد
او ز موسي از تكبر سر كشيد
او ز موسي آن هنر آموخته
وز معلم چشم را بر دوخته
لاجرم موسي دگر بازي نمود
تا كه آن بازي و جانش را ربود
اي بسا دانش كه اندر سر دود
تا شود سرور بدان خود سر رود
سر نخواهي كه رود تو پاي باش
در پناه قطب صاحب‌راي باش
گرچه شاهي خويش فوق او مبين
گرچه شهدي جز نبات او مچين
فكر تو نقش است و فكر اوست جان
نقد تو قلبست و نقد اوست كان
او توي خود را بجو در اوي او
كو و كو گو فاخته شو سوي او
ور نخواهي خدمت ابناء جنس
در دهان اژدهايي همچو خرس
بوك استادي رهاند مر ترا
وز خطر بيرون كشاند مر ترا
زاريي مي‌كن چو زورت نيست هين
چونك كوري سر مكش از راه‌بين
تو كم از خرسي نمي‌نالي ز درد
خرس رست از درد چون فرياد كرد
اي خدا اين سنگ دل را موم كن
ناله‌اش را تو خوش و مرحوم كن


بخش ۴۱ - گفتن نابيناي سايل كي دو كوري دارم

۳۴ بازديد


بود كوري كو همي‌گفت الامان
من دو كوري دارم اي اهل زمان
پس دوباره رحمتم آريد هان
چون دو كوري دارم و من در ميان
گفت يك كوريت مي‌بينيم ما
آن دگر كوري چه باشد وا نما
گفت زشت‌آوازم و ناخوش نوا
زشت‌آوازي و كوري شد دوتا
بانگ زشتم مايهٔ غم مي‌شود
مهر خلق از بانگ من كم مي‌شود
زشت آوازم بهر جا كه رود
مايهٔ خشم و غم و كين مي‌شود
بر دو كوري رحم را دوتا كنيد
اين چنين ناگنج را گنجا كنيد
زشتي آواز كم شد زين گله
خلق شد بر وي برحمت يك‌دله
كرد نيكو چون بگفت او راز را
لطف آواز دلش آواز را
وانك آواز دلش هم بد بود
آن سه كوري دوري سرمد بود
ليك وهابان كه بي علت دهند
بوك دستي بر سر زشتش نهند
چونك آوازش خوش و مظلوم شد
زو دل سنگين‌دلان چون موم شد
نالهٔ كافر چو زشتست و شهيق
زان نمي‌گردد اجابت را رفيق
اخسؤا بر زشت آواز آمدست
كو ز خون خلق چون سگ بود مست
چونك نالهٔ خرس رحمت‌كش بود
ناله‌ات نبود چنين ناخوش بود
دان كه با يوسف تو گرگي كرده‌اي
يا ز خون بي گناهي خورده‌اي
توبه كن وز خورده استفراغ كن
ور جراحت كهنه شد رو داغ كن


بخش ۴۲ - تتمهٔ حكايت خرس و آن ابله كي بر وفاي او اعتماد كرده بود

۳۴ بازديد


خرس هم از اژدها چون وا رهيد
وآن كرم زان مرد مردانه بديد
چون سگ اصحاب كهف آن خرس زار
شد ملازم در پي آن بردبار
آن مسلمان سر نهاد از خستگي
خرس حارس گشت از دل‌بستگي
آن يكي بگذشت و گفتش حال چيست
اي برادر مر ترا اين خرس كيست
قصه وا گفت و حديث اژدها
گفت بر خرسي منه دل ابلها
دوستي ابله بتر از دشمنيست
او بهر حيله كه داني راندنيست
گفت والله از حسودي گفت اين
ورنه خرسي چه نگري اين مهر بين
گفت مهر ابلهان عشوه‌ده است
اين حسودي من از مهرش به است
هي بيا با من بران اين خرس را
خرس را مگزين مهل هم‌جنس را
گفت رو رو كار خود كن اي حسود
گفت كارم اين بد و رزقت نبود
من كم از خرسي نباشم اي شريف
ترك او كن تا منت باشم حريف
بر تو دل مي‌لرزدم ز انديشه‌اي
با چنين خرسي مرو در بيشه‌اي
اين دلم هرگز نلرزيد از گزاف
نور حقست اين نه دعوي و نه لاف
مؤمنم ينظر بنور الله شده
هان و هان بگريز ازين آتشكده
اين همه گفت و به گوشش در نرفت
بدگماني مرد سديست زفت
دست او بگرفت و دست از وي كشيد
گفت رفتم چون نه‌اي يار رشيد
گفت رو بر من تو غمخواره مباش
بوالفضولا معرفت كمتر تراش
باز گفتش من عدوي تو نيم
لطف باشد گر بيابي در پيم
گفت خوابستم مرا بگذار و رو
گفت آخر يار را منقاد شو
تا بخسپي در پناه عاقلي
در جوار دوستي صاحب‌دلي
در خيال افتاد مرد از جد او
خشمگين شد زود گردانيد رو
كين مگر قصد من آمد خونيست
يا طمع دارد گدا و تونيست
يا گرو بستست با ياران بدين
كه بترساند مرا زين همنشين
خود نيامد هيچ از خبث سرش
يك گمان نيك اندر خاطرش
ظن نيكش جملگي بر خرس بود
او مگر مر خرس را هم‌جنس بود
عاقلي را از سگي تهمت نهاد
خرس را دانست اهل مهر و داد


بخش ۴۳ - گفتن موسي عليه السلام گوساله‌پرست را

۳۲ بازديد


گفت موسي با يكي مست خيال
كاي بدانديش از شقاوت وز ضلال
صد گمانت بود در پيغامبريم
با چنين برهان و اين خلق كريم
صد هزاران معجزه ديدي ز من
صد خيالت مي‌فزود و شك و ظن
از خيال و وسوسه تنگ آمدي
طعن بر پيغامبري‌ام مي‌زدي
گرد از دريا بر آوردم عيان
تا رهيديت از شر فرعونيان
ز آسمان چل سال كاسه و خوان رسيد
وز دعاام جوي از سنگي دويد
اين و صد چندين و چندين گرم و سرد
از تو اي سرد آن توهم كم نكرد
بانگ زد گوساله‌اي از جادوي
سجده كردي كه خداي من توي
آن توهمهات را سيلاب برد
زيركي باردت را خواب برد
چون نبودي بد گمان در حق او
چون نهادي سر چنان اي زشت‌خو
چون خيالت نامد از تزوير او
وز فساد سحر احمق‌گير او
سامريي خود كه باشد اي سگان
كه خدايي بر تراشد در جهان
چون درين تزوير او يك‌دل شدي
وز همه اشكالها عاطل شدي
گاو مي‌شايد خدايي را بلاف
در رسولي‌ام تو چون كردي خلاف
پيش گاوي سجده كردي از خري
گشت عقلت صيد سحر سامري
چشم دزديدي ز نور ذوالجلال
اينت جهل وافر و عين ضلال
شه بر آن عقل و گزينش كه تراست
چون تو كان جهل را كشتن سزاست
گاو زرين بانگ كرد آخر چه گفت
كاحمقان را اين همه رغبت شكفت
زان عجب‌تر ديده‌ايت از من بسي
ليك حق را كي پذيرد هر خسي
باطلان را چه ربايد باطلي
عاطلان را چه خوش آيد عاطلي
زانك هر جنسي ربايد جنس خود
گاو سوي شير نر كي رو نهد
گرگ بر يوسف كجا عشق آورد
جز مگر از مكر تا او را خورد
چون ز گرگي وا رهد محرم شود
چون سگ كهف از بني آدم شود
چون ابوبكر از محمد برد بو
گفت هذا ليس وجه كاذب
چون نبد بوجهل از اصحاب درد
ديد صد شق قمر باور نكرد
دردمندي كش ز بام افتاد طشت
زو نهان كرديم حق پنهان نگشت
وانك او جاهل بد از دردش بعيد
چند بنمودند و او آن را نديد
آينهٔ دل صاف بايد تا درو
وا شناسي صورت زشت از نكو


بخش ۴۵ - تملق كردن ديوانه جالينوس را و ترسيدن جالينوس

۳۶ بازديد


گفت جالينوس با اصحاب خود
مر مرا تا آن فلان دارو دهد
پس بدو گفت آن يكي اي ذو فنون
اين دوا خواهند از بهر جنون
دور از عقل تو اين ديگر مگو
گفت در من كرد يك ديوانه رو
ساعتي در روي من خوش بنگريد
چشمكم زد آستين من دريد
گرنه جنسيت بدي در من ازو
كي رخ آوردي به من آن زشت‌رو
گر نديدي جنس خود كي آمدي
كي بغير جنس خود را بر زدي
چون دو كس بر هم زند بي‌هيچ شك
در ميانشان هست قدر مشترك
كي پرد مرغي مگر با جنس خود
صحبت ناجنس گورست و لحد


بخش ۴۶ - سبب پريدن و چرخيدن مرغي با مرغي كي جنس او نبود

۳۷ بازديد


آن حكيمي گفت ديدم هم تكي
در بيابان زاغ را با لكلكي
در عجب ماندم بجستم حالشان
تا چه قدر مشترك يابم نشان
چون شدم نزديك من حيران و دنگ
خود بديدم هر دوان بودند لنگ
خاصه شه‌بازي كه او عرشي بود
با يكي جغدي كه او فرشي بود
آن يكي خورشيد عليين بود
وين دگر خفاش كز سجين بود
آن يكي نوري ز هر عيبي بري
وين يكي كوري گداي هر دري
آن يكي ماهي كه بر پروين زند
وين يكي كرمي كه در سرگين زيد
آن يكي يوسف‌رخي عيسي‌نفس
وين يكي گرگي و يا خر با جرس
آن يكي پران شده در لامكان
وين يكي در كاهدان همچون سگان
با زبان معنوي گل با جعل
اين همي‌گويد كه اي گنده‌بغل
گر گريزاني ز گلشن بي گمان
هست آن نفرت كمال گلستان
غيرت من بر سر تو دورباش
مي‌زند كاي خس ازينجا دور باش
ور بياميزي تو با من اي دني
اين گمان آيد كه از كان مني
بلبلان را جاي مي‌زيبد چمن
مر جعل را در چمين خوشتر وطن
حق مرا چون از پليدي پاك داشت
چون سزد بر من پليدي را گماشت
يك رگم زيشان بد و آن را بريد
در من آن بدرگ كجا خواهد رسيد
يك نشان آدم آن بود از ازل
كه ملايك سر نهندش از محل
يك نشان ديگر آنك آن بليس
ننهدش سر كه منم شاه و رئيس
پس اگر ابليس هم ساجد شدي
او نبودي آدم او غيري بدي
هم سجود هر ملك ميزان اوست
هم جحود آن عدو برهان اوست
هم گواه اوست اقرار ملك
هم گواه اوست كفران سگك


بخش ۴۴ - ترك كردن آن مرد ناصح بعد از مبالغهٔ پند مغرور خرس را

۳۵ بازديد


آن مسلمان ترك ابله كرد و تفت
زير لب لاحول گويان باز رفت
گفت چون از جد و بندم وز جدال
در دل او پيش مي‌زايد خيال
پس ره پند و نصيحت بسته شد
امر اعرض عنهم پيوسته شد
چون دوايت مي‌فزايد درد پس
قصه با طالب بگو بر خوان عبس
چونك اعمي طالب حق آمدست
بهر فقر او را نشايد سينه خست
تو حريصي بر رشاد مهتران
تا بياموزند عام از سروران
احمدا ديدي كه قومي از ملوك
مستمع گشتند گشتي خوش كه بوك
اين رئيسان يار دين گردند خوش
بر عرب اينها سرند و بر حبش
بگذرد اين صيت از بصره و تبوك
زانك الناس علي دين الملوك
زين سبب تو از ضرير مهتدي
رو بگردانيدي و تنگ آمدي
كندرين فرصت كم افتد اين مناخ
تو ز ياراني و وقت تو فراخ
مزدحم مي‌گرديم در وقت تنگ
اين نصيحت مي‌كنم نه از خشم و جنگ
احمدا نزد خدا اين يك ضرير
بهتر از صد قيصرست و صد وزير
ياد الناس معادن هين بيار
معدني باشد فزون از صد هزار
معدن لعل و عقيق مكتنس
بهترست از صد هزاران كان مس
احمدا اينجا ندارد مال سود
سينه بايد پر ز عشق و درد و دود
اعميي روشن‌دل آمد در مبند
پند او را ده كه حق اوست پند
گر دو سه ابله ترا منكر شدند
تلخ كي گردي چو هستي كان قند
گر دو سه ابله ترا تهمت نهد
حق براي تو گواهي مي‌دهد
گفت از اقرار عالم فارغم
آنك حق باشد گواه او را چه غم
گر خفاشي را ز خورشيدي خوريست
آن دليل آمد كه آن خورشيد نيست
نفرت خفاشكان باشد دليل
كه منم خورشيد تابان جليل
گر گلابي را جعل راغب شود
آن دليل ناگلابي مي‌كند
گر شود قلبي خريدار محك
در محكي‌اش در آيد نقص و شك
دزد شب خواهد نه روز اين را بدان
شب نيم روزم كه تابم در جهان
فارقم فاروقم و غلبيروار
تا كه كه از من نمي‌يابد گذار
آرد را پيدا كنم من از سبوس
تا نمايم كين نقوشست آن نفوس
من چو ميزان خدايم در جهان
وا نمايم هر سبك را از گران
گاو را داند خدا گوساله‌اي
خر خريداري و در خور كاله‌اي
من نه گاوم تا كه گوسالم خرد
من نه خارم كه اشتري از من چرد
او گمان دارد كه با من جور كرد
بلك از آيينهٔ من روفت گرد


بخش ۴۷ - تتمهٔ اعتماد آن مغرور بر تملق خرس

۳۴ بازديد


شخص خفت و خرس مي‌راندش مگس
وز ستيز آمد مگس زو باز پس
چند بارش راند از روي جوان
آن مگس زو باز مي‌آمد دوان
خشمگين شد با مگس خرس و برفت
بر گرفت از كوه سنگي سخت زفت
سنگ آورد و مگس را ديد باز
بر رخ خفته گرفته جاي و ساز
بر گرفت آن آسيا سنگ و بزد
بر مگس تا آن مگس وا پس خزد
سنگ روي خفته را خشخاش كرد
اين مثل بر جمله عالم فاش كرد
مهر ابله مهر خرس آمد يقين
كين او مهرست و مهر اوست كين
عهد او سستست و ويران و ضعيف
گفت او زفت و وفاي او نحيف
گر خورد سوگند هم باور مكن
بشكند سوگند مرد كژسخن
چونك بي‌سوگند گفتش بد دروغ
تو ميفت از مكر و سوگندش بدوغ
نفس او ميرست و عقل او اسير
صد هزاران مصحفش خود خورده گير
چونك بي سوگند پيمان بشكند
گر خورد سوگند هم آن بشكند
زانك نفس آشفته‌تر گردد از آن
كه كني بندش به سوگند گران
چون اسيري بند بر حاكم نهد
حاكم آن را بر درد بيرون جهد
بر سرش كوبد ز خشم آن بند را
مي‌زند بر روي او سوگند را
تو ز اوفوا بالعقودش دست شو
احفظوا ايمانكم با او مگو
وانك حق را ساخت در پيمان سند
تن كند چون تار و گرد او تند


بخش ۴۸ - رفتن مصطفي عليه السلام به عيادت صحابي و بيان فايدهٔ عيادت

۳۴ بازديد


از صحابه خواجه‌اي بيمار شد
واندر آن بيماريش چون تار شد
مصطفي آمد عيادت سوي او
چون همه لطف و كرم بد خوي او
در عيادت رفتن تو فايده‌ست
فايدهٔ آن باز با تو عايده‌ست
فايدهٔ اول كه آن شخص عليل
بوك قطبي باشد و شاه جليل
چون دو چشم دل نداري اي عنود
كه نمي‌داني تو هيزم را ز عود
چونك گنجي هست در عالم مرنج
هيچ ويران را مدان خالي ز گنج
قصد هر درويش مي‌كن از گزاف
چون نشان يابي بجد مي‌كن طواف
چون ترا آن چشم باطن‌بين نبود
گنج مي‌پندار اندر هر وجود
ور نباشد قطب يار ره بود
شه نباشد فارس اسپه بود
پس صلهٔ ياران ره لازم شمار
هر كه باشد گر پياده گر سوار
ور عدو باشد همين احسان نكوست
كه باحسان بس عدو گشتست دوست
ور نگردد دوست كينش كم شود
زانك احسان كينه را مرهم شود
بس فوايد هست غير اين وليك
از درازي خايفم اي يار نيك
حاصل اين آمد كه يار جمع باش
همچو بتگر از حجر ياري تراش
زانك انبوهي و جمع كاروان
ره‌زنان را بشكند پشت و سنان