دست بگشاد و كنارانش گرفت
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
دست و پيشانيش بوسيدن گرفت
وز مقام و راه پرسيدن گرفت
پرس پرسان ميكشيدش تا بصدر
گفت گنجي يافتم آخر بصبر
گفت اي نور حق و دفع حرج
معنيالصبر مفتاح الفرج
اي لقاي تو جواب هر سئوال
مشكل از تو حل شود بيقيل و قال
ترجماني هرچه ما را در دلست
دستگيري هر كه پايش در گلست
مرحبا يا مجتبي يا مرتضي
ان تغب جاء القضا ضاق الفضا
انت موليالقوم من لا يشتهي
قد ردي كلا لئن لم ينته
چون گذشت آن مجلس و خوان كرم
دست او بگرفت و برد اندر حرم
قصهٔ رنجور و رنجوري بخواند
بعد از آن در پيش رنجورش نشاند
رنگ روي و نبض و قاروره بديد
هم علاماتش هم اسبابش شنيد
گفت هر دارو كه ايشان كردهاند
آن عمارت نيست ويران كردهاند
بيخبر بودند از حال درون
استعيذ الله مما يفترون
ديد رنج و كشف شد بروي نهفت
ليك پنهان كرد وبا سلطان نگفت
رنجش از صفرا و از سودا نبود
بوي هر هيزم پديد آيد ز دود
ديد از زاريش كو زار دلست
تن خوشست و او گرفتار دلست
عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقي گر زين سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
هرچه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل باشم از آن
گرچه تفسير زبان روشنگرست
ليك عشق بيزبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن ميشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت
آفتاب آمد دليل آفتاب
گر دليلت بايد از وي رو متاب
از وي ار سايه نشاني ميدهد
شمس هر دم نور جاني ميدهد
سايه خواب آرد ترا همچون سمر
چون برآيد شمس انشق القمر
خود غريبي در جهان چون شمس نيست
شمس جان باقيست كاو را امس نيست
شمس در خارج اگر چه هست فرد
ميتوان هم مثل او تصوير كرد
شمس جان كو خارج آمد از اثير
نبودش در ذهن و در خارج نظير
در تصور ذات او را گنج كو
تا در آيد در تصور مثل او
چون حديث روي شمس الدين رسيد
شمس چارم آسمان سر در كشيد
واجب آيد چونك آمد نام او
شرح كردن رمزي از انعام او
اين نفس جان دامنم بر تافتست
بوي پيراهان يوسف يافتست
كز براي حق صحبت سالها
بازگو حالي از آن خوش حالها
تا زمين و آسمان خندان شود
عقل و روح و ديده صد چندان شود
لاتكلفني فاني في الفنا
كلت افهامي فلا احصي ثنا
كل شيء قاله غيرالمفيق
ان تكلف او تصلف لا يليق
من چه گويم يك رگم هشيار نيست
شرح آن ياري كه او را يار نيست
شرح اين هجران و اين خون جگر
اين زمان بگذار تا وقت دگر
قال اطعمني فاني جائع
واعتجل فالوقت سيف قاطع
صوفي ابن الوقت باشد اي رفيق
نيست فردا گفتن از شرط طريق
تو مگر خود مرد صوفي نيستي
هست را از نسيه خيزد نيستي
گفتمش پوشيده خوشتر سر يار
خود تو در ضمن حكايت گوشدار
خوشتر آن باشد كه سر دلبران
گفته آيد در حديث ديگران
گفت مكشوف و برهنه بيغلول
بازگو دفعم مده اي بوالفضول
پرده بردار و برهنه گو كه من
مينخسپم با صنم با پيرهن
گفتم ار عريان شود او در عيان
نه تو ماني نه كنارت نه ميان
آرزو ميخواه ليك اندازه خواه
بر نتابد كوه را يك برگ كاه
آفتابي كز وي اين عالم فروخت
اندكي گر پيش آيد جمله سوخت
فتنه و آشوب و خونريزي مجوي
بيش ازين از شمس تبريزي مگوي
اين ندارد آخر از آغاز گوي
رو تمام اين حكايت بازگوي
از خدا جوييم توفيق ادب
بيادب محروم گشت از لطف رب
بيادب تنها نه خود را داشت بد
بلك آتش در همه آفاق زد
مايده از آسمان در ميرسيد
بيشري و بيع و بيگفت و شنيد
درميان قوم موسي چند كس
بيادب گفتند كو سير و عدس
منقطع شد خوان و نان از آسمان
ماند رنج زرع و بيل و داسمان
باز عيسي چون شفاعت كرد حق
خوان فرستاد و غنيمت بر طبق
مائده از آسمان شد عائده
چون كه گفت انزل علينا مائده
باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدايان زلهها برداشتند
لابه كرده عيسي ايشان را كه اين
دايمست و كم نگردد از زمين
بدگماني كردن و حرصآوري
كفر باشد پيش خوان مهتري
زان گدارويان ناديده ز آز
آن در رحمت بريشان شد فراز
ابر بر نايد پي منع زكات
وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آيد از ظلمات و غم
آن ز بيباكي و گستاخيست هم
هر كه بيباكي كند در راه دوست
رهزن مردان شد و نامرد اوست
از ادب پرنور گشتهست اين فلك
وز ادب معصوم و پاك آمد ملك
بد ز گستاخي كسوف آفتاب
شد عزازيلي ز جرات رد باب
بعد از آن برخاست و عزم شاه كرد
شاه را زان شمهاي آگاه كرد
گفت تدبير آن بود كان مرد را
حاضر آريم از پي اين درد را
مرد زرگر را بخوان زان شهر دور
با زر و خلعت بده او را غرور
گفت اي شه خلوتي كن خانه را
دور كن هم خويش و هم بيگانه را
كس ندارد گوش در دهليزها
تا بپرسم زين كنيزك چيزها
خانه خالي ماند و يك ديار نه
جز طبيب و جز همان بيمار نه
نرم نرمك گفت شهر تو كجاست
كه علاج اهل هر شهري جداست
واندر آن شهر از قرابت كيستت
خويشي و پيوستگي با چيستت
دست بر نبضش نهاد و يك بيك
باز ميپرسيد از جور فلك
چون كسي را خار در پايش جهد
پاي خود را بر سر زانو نهد
وز سر سوزن همي جويد سرش
ور نيابد ميكند با لب ترش
خار در پا شد چنين دشوارياب
خار در دل چون بود وا ده جواب
خار در دل گر بديدي هر خسي
دست كي بودي غمان را بر كسي
كس به زير دم خر خاري نهد
خر نداند دفع آن بر ميجهد
بر جهد وان خار محكمتر زند
عاقلي بايد كه خاري بركند
خر ز بهر دفع خار از سوز و درد
جفته ميانداخت صد جا زخم كرد
آن حكيم خارچين استاد بود
دست ميزد جابجا ميآزمود
زان كنيزك بر طريق داستان
باز ميپرسيد حال دوستان
با حكيم او قصهها ميگفت فاش
از مقام و خواجگان و شهر و باش
سوي قصه گقتنش ميداشت گوش
سوي نبض و جستنش ميداشت هوش
تا كه نبض از نام كي گردد جهان
او بود مقصود جانش در جهان
دوستان و شهر او را برشمرد
بعد از آن شهري دگر را نام برد
گفت چون بيرون شدي از شهر خويش
در كدامين شهر بودستي تو بيش
نام شهري گفت و زان هم در گذشت
رنگ روي و نبض او ديگر نگشت
خواجگان و شهرها را يك به يك
باز گفت از جاي و از نان و نمك
شهر شهر و خانه خانه قصه كرد
نه رگش جنبيد و نه رخ گشت زرد
نبض او بر حال خود بد بيگزند
تا بپرسيد از سمرقند چو قند
نبض جست و روي سرخ و زرد شد
كز سمرقندي زرگر فرد شد
چون ز رنجور آن حكيم اين راز يافت
اصل آن درد و بلا را باز يافت
گفت كوي او كدامست در گذر
او سر پل گفت و كوي غاتفر
گفت دانستم كه رنجت چيست زود
در خلاصت سحرها خواهم نمود
شاد باش و فارغ و آمن كه من
آن كنم با تو كه باران با چمن
من غم تو ميخورم تو غم مخور
بر تو من مشفقترم از صد پدر
هان و هان اين راز را با كس مگو
گرچه از تو شه كند بس جست و جو
خانهٔ اسرار تو چون دل شود
آن مرادت زودتر حاصل شود
گفت پيغامبر كه هر كه سر نهفت
زود گردد با مراد خويش جفت
دانه چون اندر زمين پنهان شود
سر او سرسبزي بستان شود
زر و نقره گر نبودندي نهان
پرورش كي يافتندي زير كان
وعدهها و لطفهاي آن حكيم
كرد آن رنجور را آمن ز بيم
وعدهها باشد حقيقي دلپذير
وعدهها باشد مجازي تا سه گير
وعدهٔ اهل كرم گنج روان
وعدهٔ نا اهل شد رنج روان
شه فرستاد آن طرف يك دو رسول
حاذقان و كافيان بس عدول
تا سمرقند آمدند آن دو امير
پيش آن زرگر ز شاهنشه بشير
كاي لطيف استاد كامل معرفت
فاش اندر شهرها از تو صفت
نك فلان شه از براي زرگري
اختيارت كرد زيرا مهتري
اينك اين خلعت بگير و زر و سيم
چون بيايي خاص باشي و نديم
مرد مال و خلعت بسيار ديد
غره شد از شهر و فرزندان بريد
اندر آمد شادمان در راه مرد
بيخبر كان شاه قصد جانش كرد
اسپ تازي برنشست و شاد تاخت
خونبهاي خويش را خلعت شناخت
اي شده اندر سفر با صد رضا
خود به پاي خويش تا سؤ القضا
در خيالش ملك و عز و مهتري
گفت عزرائيل رو آري بري
چون رسيد از راه آن مرد غريب
اندر آوردش به پيش شه طبيب
سوي شاهنشاه بردندش بناز
تا بسوزد بر سر شمع طراز
شاه ديد او را بسي تعظيم كرد
مخزن زر را بدو تسليم كرد
پس حكيمش گفت كاي سلطان مه
آن كنيزك را بدين خواجه بده
تا كنيزك در وصالش خوش شود
آب وصلش دفع آن آتش شود
شه بدو بخشيد آن مه روي را
جفت كرد آن هر دو صحبت جوي را
مدت شش ماه ميراندند كام
تا به صحت آمد آن دختر تمام
بعد از آن از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پيش دختر ميگداخت
چون ز رنجوري جمال او نماند
جان دختر در وبال او نماند
چونك زشت و ناخوش و رخ زرد شد
اندكاندك در دل او سرد شد
عشقهايي كز پي رنگي بود
عشق نبود عاقبت ننگي بود
كاش كان هم ننگ بودي يكسري
تا نرفتي بر وي آن بد داوري
خون دويد از چشم همچون جوي او
دشمن جان وي آمد روي او
دشمن طاووس آمد پر او
اي بسي شه را بكشته فر او
گفت من آن آهوم كز ناف من
ريخت اين صياد خون صاف من
اي من آن روباه صحرا كز كمين
سر بريدندش براي پوستين
اي من آن پيلي كه زخم پيلبان
ريخت خونم از براي استخوان
آنك كشتستم پي مادون من
مينداند كه نخسپد خون من
بر منست امروز و فردا بر ويست
خون چون من كس چنين ضايع كيست
گر چه ديوار افكند سايهٔ دراز
باز گردد سوي او آن سايه باز
اين جهان كوهست و فعل ما ندا
سوي ما آيد نداها را صدا
اين بگفت و رفت در دم زير خاك
آن كنيزك شد ز عشق و رنج پاك
زانك عشق مردگان پاينده نيست
زانك مرده سوي ما آينده نيست
عشق زنده در روان و در بصر
هر دمي باشد ز غنچه تازهتر
عشق آن زنده گزين كو باقيست
كز شراب جانفزايت ساقيست
عشق آن بگزين كه جمله انبيا
يافتند از عشق او كار و كيا
تو مگو ما را بدان شه بار نيست
با كريمان كارها دشوار نيست
كشتن آن مرد بر دست حكيم
نه پي اوميد بود و نه ز بيم
او نكشتش از براي طبع شاه
تا نيامد امر و الهام اله
آن پسر را كش خضر ببريد حلق
سر آن را در نيابد عام خلق
آنك از حق يابد او وحي و جواب
هرچه فرمايد بود عين صواب
آنك جان بخشد اگر بكشد رواست
نايبست و دست او دست خداست
همچو اسمعيل پيشش سر بنه
شاد و خندان پيش تيغش جان بده
تا بماند جانت خندان تا ابد
همچو جان پاك احمد با احد
عاشقان آنگه شراب جان كشند
كه به دست خويش خوبانشان كشند
شاه آن خون از پي شهوت نكرد
تو رها كن بدگماني و نبرد
تو گمان بردي كه كرد آلودگي
در صفا غش كي هلد پالودگي
بهر آنست اين رياضت وين جفا
تا بر آرد كوره از نقره جفا
بهر آنست امتحان نيك و بد
تا بجوشد بر سر آرد زر زبد
گر نبودي كارش الهام اله
او سگي بودي دراننده نه شاه
پاك بود از شهوت و حرص و هوا
نيك كرد او ليك نيك بد نما
گر خضر در بحر كشتي را شكست
صد درستي در شكست خضر هست
وهم موسي با همه نور و هنر
شد از آن محجوب تو بي پر مپر
آن گل سرخست تو خونش مخوان
مست عقلست او تو مجنونش مخوان
گر بدي خون مسلمان كام او
كافرم گر بردمي من نام او
ميبلرزد عرش از مدح شقي
بدگمان گردد ز مدحش متقي
شاه بود و شاه بس آگاه بود
خاص بود و خاصهٔ الله بود
آن كسي را كش چنين شاهي كشد
سوي بخت و بهترين جاهي كشد
گر نديدي سود او در قهر او
كي شدي آن لطف مطلق قهرجو
بچه ميلرزد از آن نيش حجام
مادر مشفق در آن دم شادكام
نيم جان بستاند و صد جان دهد
آنچ در وهمت نيايد آن دهد
تو قياس از خويش ميگيري وليك
دور دور افتادهاي بنگر تو نيك
او وزيري داشت گبر و عشوه ده
كو بر آب از مكر بر بستي گره
گفت ترسايان پناه جان كنند
دين خود را از ملك پنهان كنند
كم كش ايشان را كه كشتن سود نيست
دين ندارد بوي مشك و عود نيست
سر پنهانست اندر صد غلاف
ظاهرش با تست و باطن بر خلاف
شاه گفتش پس بگو تدبير چيست
چارهٔ آن مكر و آن تزوير چيست
تا نماند در جهان نصرانيي
ني هويدا دين و نه پنهانيي
گفت اي شه گوش و دستم را ببر
بينيام بشكاف و لب در حكم مر
بعد از آن در زيردار آور مرا
تا بخواهد يك شفاعت گر مرا
بر مناديگاه كن اين كار تو
بر سر راهي كه باشد چارسو
آنگهم از خود بران تا شهر دور
تا در اندازم دريشان شر و شور
بود بقالي و وي را طوطيي
خوشنوايي سبز و گويا طوطيي
بر دكان بودي نگهبان دكان
نكته گفتي با همه سوداگران
در خطاب آدمي ناطق بدي
در نواي طوطيان حاذق بدي
خواجه روزي سوي خانه رفته بود
بر دكان طوطي نگهباني نمود
گربهاي برجست ناگه بر دكان
بهر موشي طوطيك از بيم جان
جست از سوي دكان سويي گريخت
شيشههاي روغن گل را بريخت
از سوي خانه بيامد خواجهاش
بر دكان بنشست فارغ خواجهوش
ديد پر روغن دكان و جامه چرب
بر سرش زد گشت طوطي كل ز ضرب
روزكي چندي سخن كوتاه كرد
مرد بقال از ندامت آه كرد
ريش بر ميكند و ميگفت اي دريغ
كافتاب نعمتم شد زير ميغ
دست من بشكسته بودي آن زمان
كه زدم من بر سر آن خوش زبان
هديهها ميداد هر درويش را
تا بيابد نطق مرغ خويش را
بعد سه روز و سه شب حيران و زار
بر دكان بنشسته بد نوميدوار
مينمود آن مرغ را هر گون نهفت
تا كه باشد اندر آيد او بگفت
جولقيي سر برهنه ميگذشت
با سر بي مو چو پشت طاس و طشت
آمد اندر گفت طوطي آن زمان
بانگ بر درويش زد چون عاقلان
كز چه اي كل با كلان آميختي
تو مگر از شيشه روغن ريختي
از قياسش خنده آمد خلق را
كو چو خود پنداشت صاحب دلق را
كار پاكان را قياس از خود مگير
گر چه ماند در نبشتن شير و شير
جمله عالم زين سبب گمراه شد
كم كسي ز ابدال حق آگاه شد
همسري با انبيا برداشتند
اوليا را همچو خود پنداشتند
گفته اينك ما بشر ايشان بشر
ما و ايشان بستهٔ خوابيم و خور
اين ندانستند ايشان از عمي
هست فرقي درميان بيمنتهي
هر دو گون زنبور خوردند از محل
ليك شد زان نيش و زين ديگر عسل
هر دو گون آهو گيا خوردند و آب
زين يكي سرگين شد و زان مشك ناب
هر دو ني خوردند از يك آبخور
اين يكي خالي و آن پر از شكر
صد هزاران اين چنين اشباه بين
فرقشان هفتاد ساله راه بين
اين خورد گردد پليدي زو جدا
آن خورد گردد همه نور خدا
اين خورد زايد همه بخل و حسد
وآن خورد زايد همه نور احد
اين زمين پاك و آن شورهست و بد
اين فرشتهٔ پاك و آن ديوست و دد
هر دو صورت گر به هم ماند رواست
آب تلخ و آب شيرين را صفاست
جز كه صاحب ذوق كي شناسد بياب
او شناسد آب خوش از شوره آب
سحر را با معجزه كرده قياس
هر دو را بر مكر پندارد اساس
ساحران موسي از استيزه را
برگرفته چون عصاي او عصا
زين عصا تا آن عصا فرقيست ژرف
زين عمل تا آن عمل راهي شگرف
لعنة الله اين عمل را در قفا
رحمة الله آن عمل را در وفا
كافران اندر مري بوزينه طبع
آفتي آمد درون سينه طبع
هرچه مردم ميكند بوزينه هم
آن كند كز مرد بيند دم بدم
او گمان برده كه من كردم چو او
فرق را كي داند آن استيزهرو
اين كند از امر و او بهر ستيز
بر سر استيزهرويان خاك ريز
آن منافق با موافق در نماز
از پي استيزه آيد نه نياز
در نماز و روزه و حج و زكات
با منافق مؤمنان در برد و مات
مؤمنان را برد باشد عاقبت
بر منافق مات اندر آخرت
گرچه هر دو بر سر يك بازياند
هر دو با هم مروزي و رازياند
هر يكي سوي مقام خود رود
هر يكي بر وفق نام خود رود
مؤمنش خوانند جانش خوش شود
ور منافق تيز و پر آتش شود
نام او محبوب از ذات وي است
نام اين مبغوض از آفات وي است
ميم و واو و ميم و نون تشريف نيست
لطف مؤمن جز پي تعريف نيست
گر منافق خوانيش اين نام دون
همچو كزدم ميخلد در اندرون
گرنه اين نام اشتقاق دوزخست
پس چرا در وي مذاق دوزخست
زشتي آن نام بد از حرف نيست
تلخي آن آب بحر از ظرف نيست
حرف ظرف آمد درو معني چون آب
بحر معني عنده ام الكتاب
بحر تلخ و بحر شيرين در جهان
در ميانشان برزخ لا يبغيان
وانگه اين هر دو ز يك اصلي روان
بر گذر زين هر دو رو تا اصل آن
زر قلب و زر نيكو در عيار
بي محك هرگز نداني ز اعتبار
هر كه را در جان خدا بنهد محك
هر يقين را باز داند او ز شك
در دهان زنده خاشاكي جهد
آنگه آرامد كه بيرونش نهد
در هزاران لقمه يك خاشاك خرد
چون در آمد حس زنده پي ببرد
حس دنيا نردبان اين جهان
حس ديني نردبان آسمان
صحت اين حس بجوييد از طبيب
صحت آن حس بجوييد از حبيب
صحت اين حس ز معموري تن
صحت آن حس ز تخريب بدن
راه جان مر جسم را ويران كند
بعد از آن ويراني آبادان كند
كرد ويران خانه بهر گنج زر
وز همان گنجش كند معمورتر
آب را ببريد و جو را پاك كرد
بعد از آن در جو روان كرد آب خورد
پوست را بشكافت و پيكان را كشيد
پوست تازه بعد از آنش بر دميد
قلعه ويران كرد و از كافر ستد
بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
كار بيچون را كه كيفيت نهد
اينك گفتم اين ضرورت ميدهد
گه چنين بنمايد و گه ضد اين
جز كه حيراني نباشد كار دين
نه چنان حيران كه پشتش سوي اوست
بل چنان حيران و غرق و مست دوست
آن يكي را روي او شد سوي دوست
وان يكي را روي او خود روي اوست
روي هر يك مينگر ميدار پاس
بوك گردي تو ز خدمت روشناس
چون بسي ابليس آدمروي هست
پس بهر دستي نشايد داد دست
زانك صياد آورد بانگ صفير
تا فريبد مرغ را آن مرغگير
بشنود آن مرغ بانگ جنس خويش
از هوا آيد بيايد دام و نيش
حرف درويشان بدزدد مرد دون
تا بخواند بر سليمي زان فسون
كار مردان روشني و گرميست
كار دونان حيله و بيشرميست
شير پشمين از براي كد كنند
بومسيلم را لقب احمد كنند
بومسيلم را لقب كذاب ماند
مر محمد را اولوا الالباب ماند
آن شراب حق ختامش مشك ناب
باده را ختمش بود گند و عذاب
بود شاهي در جهودان ظلمساز
دشمن عيسي و نصراني گداز
عهد عيسي بود و نوبت آن او
جان موسي او و موسي جان او
شاه احول كرد در راه خدا
آن دو دمساز خدايي را جدا
گفت استاد احولي را كاندر آ
زو برون آر از وثاق آن شيشه را
گفت احول زان دو شيشه من كدام
پيش تو آرم بكن شرح تمام
گفت استاد آن دو شيشه نيست رو
احولي بگذار و افزونبين مشو
گفت اي استا مرا طعنه مزن
گفت استا زان دو يك را در شكن
چون يك بشكست هر دو شد ز چشم
مرد احول گردد از ميلان و خشم
شيشه يك بود و به چشمش دو نمود
چون شكست او شيشه را ديگر نبود
خشم و شهوت مرد را احول كند
ز استقامت روح را مبدل كند
چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل به سوي ديده شد
چون دهد قاضي به دل رشوت قرار
كي شناسد ظالم از مظلوم زار
شاه از حقد جهودانه چنان
گشت احول كالامان يا رب امان
صد هزاران مؤمن مظلوم كشت
كه پناهم دين موسي را و پشت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد