من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

به شعر نشستن در آهن ها

۳۳ بازديد

 

به شعر نشستن
در انزوايي كوچك
گرداگردت
كارخانه و آدم ها
شب پر حادثه و پاهاي پر رفتار
تو جزيره اي به ورطه آهن
يا آهن ها در تو ؟
به شعر انديشيدن
در ازدحام آدم و آهن
و خيالت در آونگ
به سايه سهماگين جراثقال ها
و هول هايل سودا
تو به كشتي نشسته اي يا دريا ؟
هم به پندار تو آدمي
بر برج هاي حايل آهن
اگر به بادبانيكوچك نماند
به بالهاي لرزان زنبوري مي ماند
پر اشتها به شاخه خرما
به شعر نشستن
در اينجا
آرام
در حواشي هي ها هو
سري به كوچكي شبنمي
دلي به هيبت توفان ها


بگو بخند

۳۴ بازديد

 

چه ايه ايست كه اين مرده را برانگيزد
چه ايه ايست كدامين پيغمبر آورده ست
بگو بخواند با هر دهان بر اين دمسرد
كه زير يوغ هزارن هزار كنده خيس
چو آن پنيرك در خار رسته سرزده است
بگو بخواند بر اين پرنده تبدار
كه از ميان جنگل باران
به سوي مزرعه زرد روز پر زده است
بگو بيايد دريا شبي به باليننم
بگو بغرد دريا بگو بكوبد دريا بر سنگ
ز پلك خسته شايد اين خواب وهم برچينم
بگو بيايد خورشيد پر طنين جنوب
بگو بسوزد در من مرداب ياس را
بگو برانگيزد بر تيغه طلايي صبح
اين قوچ پير را
دوباره رو بفراز از شكافهاي كبود
بگو بخواند با هر دهان كه مي داند
بگو بنالد با هفت بند گريانش چوپان
بگو بخواند
بگو كه روح من از برج كهنه برخيزد
دوباره بر سر كاريز خشك پرريزد
در اين زمان كه پنيرك ز خار مي رويد
چه ايه ايست كه مي گويد


بر احتمال و بر وحشت

۳۹ بازديد

 

پرنده
بر آشيانه مي خواند
بر عشق
پرنده بر قلمرو سر سبزش مي خواند
بر درختي
كه دست كم
يك شاخه اش از آن اوست
بي آشيانه و بي شاخسار خشكي
مي خوانم
مي خوانم و هشدار مي دهم
تمامي جوانه هاي بر نيامده را
كه بر نيايند
و ذخيره احتمال بمانند
بي آشيانه و بي قلمرو
مي خوانم بر تمامي اين جنگل ازك پيوند خورده به كبريت مي خوانم
تا نخوانم روزي
بر تمامي شاخساران سوخته اش
تا ننالم
بر آشيانه هاي به خاكستر
جنگل پيوند خورده به كبريت
قيلوله بهاري را
پچ پچه مي كند به سرسبزي
و در آوند ها
فاجعه نامنتظر
بالا و بالاتر مي خزد
مي خواند
پرنده بر آشيانه و عشق
مي خوانم
بر ذخيره هاي احتمال
بر وحشت


بامداد

۳۴ بازديد

 

گنجشكان كه غلغله آغازند
و تذروان به بيشه در ايند
پريان به رودسار گريزند
نيمه ديده نشده رويا
خود را ميان سايه و رنگ هاي گريزان جا مي زند
كه به رودخانه گريزد
قطاري گذشته است به سرعت
و دست جداي عروسكي
ميان علف هاي حاشيه ريل
بازمانده به دنبالش
گنجشكان كه غلغله آغازند
روياها به رودسار گريزند
و شاعر
سيگار آخريش را
روشن كند
به جرقه نخستين مصراع


باغ هاي ديگر

۳۶ بازديد


در عمق پاك تنگه ديزاشكن
نجواگران غارنشين پير
از زوزه مهيب هيولايي آهنين
دويانه گشته اند
و كوه با تمام درختانش
بيد و بلوط و بادام امروز
ياد آور ترنم سم ها و سنگ هاست
با سنگ سنگ تنگه حسرت سنگر شدن
و اندوه انعكاس صفير تفنگهاست
اينجا چه قوچ فربهي از من در غلطيد
آنجا چه پازني
روزي كه شيرخان سردار ياغيان
از تار و مار قافله ها بازگشته بود
اينجا چه شعله هاي بلندي
شب كوه را مشبك مي كرد
با شاخه شاخه جنگل بيد و بلوط و بن
آواز خشكسالي پرواز و نغمه است
ديگر پرنده ها
شبهاي پر ستاره
مهتاب را به زمزمه پاسخ نمي دهند
و كوليان خسته پاي اجاق ها
آهنگ جاودانه مس سر نمي دهند
تا آسياب تنگه قافله گندم
سنگين و خسته سربالايي را
از قريه هاي نزديك
در گرگ و ميش صبح نميايد
در عمق شاخه هاي بلوط
ديگر پلنگ ماده نمي زايد
و گرگ عاشق از گله انبوه
ميشي براي ماده بيمارش
ديگر نمي ربايد
گفتند : نهر دره ديزاشكن را
از چشمه سوي باغ دكلهاي نفت
كج كرده اند
و جاده هاي قافله رو را
كوبيده اند زير سم اسبهاي سرب
و كبك هاي چابك خوشبانگ را
به دره هاي غربت پرواز داده اند
نجواگران غارنشين گفتند
اينك به جاي قافله هاي قماش
از چاشتبند يكدگر
خرماي خشك و پاره ناني
با حيله مي ربايند
در خطه كبود افق ديدم
نجواگران گرسنه غار
بيل بلند و توبره اي بر پشت
با فعله هاي ديگر
در امتداد جاده نيلي
آزرده مي روند سر كار
افسوس و آه
گفتم
يك روسپي ديگر
دوشيزگي ربوده شد از كوه زادگاه


بازگشت مرد

۳۴ بازديد

 

من او را ديدم از رهكوره گندم كه مي آمد
من او را ديدم از دور
عنان انداخته بر كوهه زين
سپرده اختيار خود به اسب كور
به هر جا كش فرود آرد فرود ايد
من او را ديدم اما
نه چالاك
نه مغرور
نه غمگين
بد انساني كه پايان يافته هرچيز
و هر چيزي كه در او بوده بشكسته
سرش از بار دردي مردكش سنگين
دلش زخمي تنش خسته
تو گفتي كتفهايش را
به صد ها كتف ديگر ريسماني بسته نامرئي
و مي بردندشان به جاي نامعلومي از دنيا


باري آري و هزار بار نه

۳۴ بازديد

 

شيرين ترين آرزو
حضوري خوش
در رويايي شيرين است
سر حال ما ندارند اما رويا ها
به طبع خويش مي ايند
چرخي مي زنند
و مي گذرند
و وا مي نهندمان
سر چهار سوهاي نوميدي و سرگشتگي
ارواح شرير
انتقامجو
از ژرفاي فراموشي ها بر مي ايند
در شبي
كه چشم بيداري از دريچه اي
نمي پايد كوچه ها را
و به خواب ها كه رسيدند
گام سبك م تند مي كنند و شلنگ انداز به ريشخند
مي گذرند روي علف هاي خيال ما
كه نيم خواب
در خواب هامان حضور نمناك دارند
ما را چه گناه اي ارواح شرير
اگر زاده شديد
از بستر كودكي ما
و از هم آغوشي شوربختي و شقاوت ما مبروص ما را چه گناه ؟
شيرين ترين آرزو
حضوري خوش در روياست
اتفاقي كه باري مي افتد
و هزار بار نه


با نوح نااميد

۳۴ بازديد

 

پرنده اي كه از آفاق آب بر مي گردد
پيامي از طرف آب دارد و بس
جزيره هاي مغروق
روياي آشيانه اي
در بال هاي كوفته جاري نكرده اند
در موج هر طنين
دل اشتياق دايره اي كوچك دارد
كه بشكند به ساحل گوشي
اما خيال دايره هاي بي پايان
جز دور دست نوميدي
سمتي نمي شناسد
و بغض بادبان ها
به اشتياق ساحل مانوسي
خالي نمي شود
اي نوح نا اميد
پندار رستگاري نيكان
نيكان و جانور ها
شايد كتيبه اي به زباني معدوم است
بر آب
بر آب هاي بي پايان
جز مرغ هاي توفان
جنبندگان حيران را
ياراي پر زدن نيست
بر آبهاي توفاني
جز گرده نهنگان
اطراقگاهي ايمن نيست
اي نوح نا اميد
ديري است آفتاب
بايد دميده باشد جايي
از مشرقي نه مفقود اما
جايي روشن نيست
بر آبهاي خون آلود
تنها پرندگان توفان
بر گرده نهنگ آشياه توانند ساخت


با آخرين قدم ها

۳۳ بازديد

 

اين سفر طولاني طاقت فرسا
بايد
پايان پذيرد جايي
به واحه اي
سر چاهي و سايه نخلي
به ساحلي و عرشه بلمي متروك
در اين بيابان ناشناخته
اختر آشنايي را دنبال مي كنم
كه هميشه پيشاپيشم قرار دارد
و فاصله مان
كم نمي شود انگار
هرگز
ستاره آشنا تو دور مي شوي ايا
يا من
به سكون مانده ام به جا
به گمان حركتي مدام ؟
نه هرگز آنچنان فراز سرم قرار مي گيري
كه كلاه از سرم بيندازد
سماجت ديدارت
نه هرگز
آنگونه دور مي شوي
كه پندارم
غروب كرده باشي
تا باز مانم از رفتن
نوميد و دلشكسته
ستاره آشنا
تو دور مي شوي
يا من ايستاده ام
برجا؟
ستاره دور مي شود از تو و تو مي ايي مدام
و راه
پايان نمي پذيرد هرگز
نه به واحه اي
نه به ساحلي
و همه راهها هميشه
با آخرين قدم ها آغاز مي شوند


با اين شكسته

۳۳ بازديد

 

با اين شكسته
گفتم
از اقيانوس خواهم گذشت
و آن سوي سواحل نامشكوف
با جلگه هاي دست نخورده
با پشته هاي سيراب
و درههاي وحشي پر بركت
خواهم آميخت
و بذر بي بديل خورجينم را
در وسعت مشاع بكارت
خواهم ريخت
از اين شكسته سكان پر تجربه
اين اشتر صبور صحراي آب
گغتم
چون پا نهم به خشكي موعود
بر شانه هاي سوخته ام
گيسوي بيد مجنون خواهد ريخت
و مرغ هاي جنگلي بي نام
صيت رسالتم را تا اقصاي بر تازه
پرواز خواهند داد
بر پهنه كبود
كز چارسوي
آفاق روي آب خميده بود
ديگر مرغان پر نشاط دريايي
ياد آوران خشكي نزديك
گرد دكل طواف نمي كردند
و آسمان وحشت غربت
سنگين سنگين سنگين
بر سينه ام فرود مي آمد
اما
انگشت پير قطب نما
پيوسته با شمال اشارت داشت
وز دخمه هاي تيره ذهنم
مرغان ديگري
تا دوردست پندار
در جلگه هاي فسفري آب
پرواز ماهيان را بر گلبوته هاي موج
جنجالگر هجوم مي آوردند
و پهنه كبود
گهگاه
از پرتو تبسم اميدي
روشن مي شد
چه ياوه بود ماندن
مي خواندم
چه ياوه بود ماندن
در روسپي سراي دياري كه زندگي
با هايهوي و كبكبه اش
مزد حقير عمري افلاس و بردگي بود
و روح استوارم
مثل غر.ر شيري در زنجير
مي فرسود
با اين شكسته پاره ميراث نوح
و خست مداوم انبار آب
مي رفتم مي خواندم
چه آسمان پاكي
چه آسمان نزديكي با آب
در آب
چه ماهيان رنگين چالاكي
آنجا
آن سوي آن سواحل نامشكوف
چه جلگه هاي بكري
در انتظار گله من خواهد بود
چه مشك هاي غلطاني از شير
خواهم داشت
بر پشته هاي غرقه به روياي سبز شخم
چه بذرهاي پر بركت
خواهم كاشت
چه
ناو غول پيكري
از روبرو مي آمد
از آنسوي سواحل موعود ؟
پرسيدم از خود
از وسعت مشاع بكارت ؟
از جلگه هاي ....
سوت سلام دريايي پيچيد
بر پهنه كبود اقيانوس
شايد كه خستگانند ؟
از هيبت تلاطم
از خست مداوم انبار آب ترسيده ؟
اما
ديدم
بر نرده هاي عرشه تن انداخته خموش
مردان خسته رنگ پريده
با جفت هاي مضطرب دام
افسوس
در شيب آبهاي كبود
ناو عظيم خورشيد
سوي جزيره هاي وحشت مي لغزيد
من اشتياق رفتن
روياي شخم تازه و سيل سياه سار
من خواب آفتابي خرمن ها را
تهمت به چشم خيره خود بستم
از بس كه آب و آب
از بس كه آسمان نيلي
از بس كه باد
راندم
اي دل بكوب
خواندم
جاشوي آبهاي پريشان بكوب
تا چشم هاي خيره شكك
تصوير ناو خسته ما را
بر آب بازگشت نبيند
اي دل بكوب آنك
آنك
بگو نگاه كند ... آنجا
آن لاله ها كه مي شكفد جابجا
در التهاب نيلي نا آرام
آن خوشه هاي ياس كه ناگاه
مي پاشد از گلالك خيزاب
اي دل
بگو نگاه كند چشم
آن ياس هاي لاله
آن لاله هاي جوشان از آب
كشتي بر آب نيلي دريا بود
اما
بالا مي آمد اينك درياي شب
ناو بلند نيلي دريا
نرم و سبك در آب فروتر مي شد
و آب از فراز كابين
آرام مي گذشت
اي دل بكوب !‌ اي دل
اين خوان آخري را
از عمق
فرياد مي كشيدم از عمق
از پشت شيشه هاي سياه آب
از لايه هاي تيرگي
اي دل
بكوب اي دل
مگذار چشم خيره
مگذار مرگ چيره شود
به عكس ماه در افق اين آنك
آنجا ... نگا ... فانوس
ساحل ... نگاه كن ... فانوس
اما ؟
فانوس ؟ روي ساحل نامشكوف ؟
افسوس
اي دل بكوب شايد
از بس كه آب ؟
از بس كه آسمان باد ؟
اما
آن روشنان ديگر ؟
ان هيزها
آن شبنما حروف درخشان
بر سنگهاي صاف
آن بزم عاشقانه
زير درخت هاي چراغان ليل
آن شيشه هاي روشن ودكا بر ميز ها
چه بستري گشوده مرا
اي دل
چه عطر ها به خود زده اين بيوه عقيم
و ناوهاي بسيار
با بيرق سياه كه هر يك را
تصوير اژدهايي پيچيده بود
در تپش از باد
پهلو گرفته بودند
در امتداد ساحل مكشوف
و روي عرشه ها
مردان خشمگيني مي گشتند
با گونه هاي تافته از آفتاب
و ريش هاي انبوه
در چهره هاي وحشي نامالوف