من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۳ - در بيان آنك اين اختلافات در صورت روش است ني در حقيقت راه

۳۳ بازديد


او ز يك رنگي عيسي بو نداشت
وز مزاج خم عيسي خو نداشت
جامهٔ صد رنگ از آن خم صفا
ساده و يك‌رنگ گشتي چون صبا
نيست يك‌رنگي كزو خيزد ملال
بل مثال ماهي و آب زلال
گرچه در خشكي هزاران رنگهاست
ماهيان را با يبوست جنگهاست
كيست ماهي چيست دريا در مثل
تا بدان ماند ملك عز و جل
صد هزاران بحر و ماهي در وجود
سجده آرد پيش آن اكرام و جود
چند باران عطا باران شده
تا بدان آن بحر در افشان شده
چند خورشيد كرم افروخته
تا كه ابر و بحر جود آموخته
پرتو دانش زده بر خاك و طين
تا كه شد دانه پذيرنده زمين
خاك امين و هر چه در وي كاشتي
بي‌خيانت جنس آن برداشتي
اين امانت زان امانت يافتست
كآفتاب عدل بر وي تافتست
تا نشان حق نيارد نوبهار
خاك سرها را نكرده آشكار
آن جوادي كه جمادي را بداد
اين خبرها وين امانت وين سداد
مر جمادي را كند فضلش خبير
عاقلان را كرده قهر او ضرير
جان و دل را طاقت آن جوش نيست
با كه گويم در جهان يك گوش نيست
هر كجا گوشي بد از وي چشم گشت
هر كجا سنگي بد از وي يشم گشت
كيمياسازست چه بود كيميا
معجزه بخش است چه بود سيميا
اين ثنا گفتن ز من ترك ثناست
كين دليل هستي و هستي خطاست
پيش هست او ببايد نيست بود
چيست هستي پيش او كور و كبود
گر نبودي كور زو بگداختي
گرمي خورشيد را بشناختي
ور نبودي او كبود از تعزيت
كي فسردي همچو يخ اين ناحيت


بخش ۲۶ - دفع گفتن وزير مريدان را

۳۴ بازديد


گفت هان اي سخرگان گفت و گو
وعظ و گفتار زبان و گوش جو
پنبه اندر گوش حس دون كنيد
بند حس از چشم خود بيرون كنيد
پنبهٔ آن گوش سر گوش سرست
تا نگردد اين كر آن باطن كرست
بي‌حس و بي‌گوش و بي‌فكرت شويد
تا خطاب ارجعي را بشنويد
تا به گفت و گوي بيداري دري
تو زگفت خواب بويي كي بري
سير بيرونيست قول و فعل ما
سير باطن هست بالاي سما
حس خشكي ديد كز خشكي بزاد
عيسي جان پاي بر دريا نهاد
سير جسم خشك بر خشكي فتاد
سير جان پا در دل دريا نهاد
چونك عمر اندر ره خشكي گذشت
گاه كوه و گاه دريا گاه دشت
آب حيوان از كجا خواهي تو يافت
موج دريا را كجا خواهي شكافت
موج خاكي وهم و فهم و فكر ماست
موج آبي محو و سكرست و فناست
تا درين سكري از آن سكري تو دور
تا ازين مستي از آن جامي نفور
گفت و گوي ظاهر آمد چون غبار
مدتي خاموش خو كن هوش‌دار


بخش ۲۵ - مكر ديگر انگيختن وزير در اضلال قوم

۳۶ بازديد


مكر ديگر آن وزير از خود ببست
وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست
در مريدان در فكند از شوق سوز
بود در خلوت چهل پنجاه روز
خلق ديوانه شدند از شوق او
از فراق حال و قال و ذوق او
لابه و زاري همي كردند و او
از رياضت گشته در خلوت دوتو
گفته ايشان نيست ما را بي تو نور
بي عصاكش چون بود احوال كور
از سر اكرام و از بهر خدا
بيش ازين ما را مدار از خود جدا
ما چو طفلانيم و ما را دايه تو
بر سر ما گستران آن سايه تو
گفت جانم از محبان دور نيست
ليك بيرون آمدن دستور نيست
آن اميران در شفاعت آمدند
وان مريدان در شناعت آمدند
كين چه بدبختيست ما را اي كريم
از دل و دين مانده ما بي تو يتيم
تو بهانه مي‌كني و ما ز درد
مي‌زنيم از سوز دل دمهاي سرد
ما به گفتار خوشت خو كرده‌ايم
ما ز شير حكمت تو خورده‌ايم
الله الله اين جفا با ما مكن
خير كن امروز را فردا مكن
مي‌دهد دل مر ترا كين بي‌دلان
بي تو گردند آخر از بي‌حاصلان
جمله در خشكي چو ماهي مي‌طپند
آب را بگشا ز جو بر دار بند
اي كه چون تو در زمانه نيست كس
الله الله خلق را فرياد رس


بخش ۲۷ - مكر كردن مريدان كي خلوت را بشكن

۳۷ بازديد

 

جمله گفتند اي حكيم رخنه‌جو
اين فريب و اين جفا با ما مگو
چارپا را قدر طاقت با رنه
بر ضعيفان قدر قوت كار نه
دانهٔ هر مرغ اندازهٔ ويست
طعمهٔ هر مرغ انجيري كيست
طفل را گر نان دهي بر جاي شير
طفل مسكين را از آن نان مرده گير
چونك دندانها بر آرد بعد از آن
هم بخود گردد دلش جوياي نان
مرغ پر نارسته چون پران شود
لقمهٔ هر گربهٔ دران شود
چون بر آرد پر بپرد او بخود
بي‌تكلف بي‌صفير نيك و بد
ديو را نطق تو خامش مي‌كند
گوش ما را گفت تو هش مي‌كند
گوش ما هوشست چون گويا توي
خشك ما بحرست چون دريا توي
با تو ما را خاك بهتر از فلك
اي سماك از تو منور تا سمك
بي‌تو ما را بر فلك تاريكيست
با تو اي ماه اين فلك باري كيست
صورت رفعت بود افلاك را
معني رفعت روان پاك را
صورت رفعت براي جسمهاست
جسمها در پيش معني اسمهاست


بخش ۲۸ - جواب گفتن وزير كي خلوت را نمي‌شكنم

۳۵ بازديد


گفت حجتهاي خود كوته كنيد
پند را در جان و در دل ره كنيد
گر امينم متهم نبود امين
گر بگويم آسمان را من زمين
گر كمالم با كمال انكار چيست
ور نيم اين زحمت و آزار چيست
من نخواهم شد ازين خلوت برون
زانك مشغولم باحوال درون


بخش ۲۹ - اعتراض مريدان در خلوت وزير

۴۰ بازديد


جمله گفتند اي وزير انكار نيست
گفت ما چون گفتن اغيار نيست
اشك ديده‌ست از فراق تو دوان
آه آهست از ميان جان روان
طفل با دايه نه استيزد وليك
گريد او گر چه نه بد داند نه نيك
ما چو چنگيم و تو زخمه مي‌زني
زاري از ما نه تو زاري مي‌كني
ما چو ناييم و نوا در ما ز تست
ما چو كوهيم و صدا در ما ز تست
ما چو شطرنجيم اندر برد و مات
برد و مات ما ز تست اي خوش صفات
ما كه باشيم اي تو ما را جان جان
تا كه ما باشيم با تو درميان
ما عدمهاييم و هستيهاي ما
تو وجود مطلقي فاني‌نما
ما همه شيران ولي شير علم
حمله‌شان از باد باشد دم‌بدم
حمله‌شان پيداست و ناپيداست باد
آنك ناپيداست هرگز گم مباد
باد ما و بود ما از داد تست
هستي ما جمله از ايجاد تست
لذت هستي نمودي نيست را
عاشق خود كرده بودي نيست را
لذت انعام خود را وامگير
نقل و باده و جام خود را وا مگير
ور بگيري كيت جست و جو كند
نقش با نقاش چون نيرو كند
منگر اندر ما مكن در ما نظر
اندر اكرام و سخاي خود نگر
ما نبوديم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفتهٔ ما مي‌شنود
نقش باشد پيش نقاش و قلم
عاجز و بسته چو كودك در شكم
پيش قدرت خلق جمله بارگه
عاجزان چون پيش سوزن كارگه
گاه نقشش ديو و گه آدم كند
گاه نقشش شادي و گه غم كند
دست نه تا دست جنباند به دفع
نطق نه تا دم زند در ضر و نفع
تو ز قرآن بازخوان تفسير بيت
گفت ايزد ما رميت اذ رميت
گر بپرانيم تير آن نه ز ماست
ما كمان و تيراندازش خداست
اين نه جبر اين معني جباريست
ذكر جباري براي زاريست
زاري ما شد دليل اضطرار
خجلت ما شد دليل اختيار
گر نبودي اختيار اين شرم چيست
وين دريغ و خجلت و آزرم چيست
زجر شاگردان و استادان چراست
خاطر از تدبيرها گردان چراست
ور تو گويي غافلست از جبر او
ماه حق پنهان كند در ابر رو
هست اين را خوش جواب ار بشنوي
بگذري از كفر و در دين بگروي
حسرت و زاري گه بيماريست
وقت بيماري همه بيداريست
آن زمان كه مي‌شوي بيمار تو
مي‌كني از جرم استغفار تو
مي‌نمايد بر تو زشتي گنه
مي‌كني نيت كه باز آيم به ره
عهد و پيمان مي‌كني كه بعد ازين
جز كه طاعت نبودم كاري گزين
پس يقين گشت اين كه بيماري ترا
مي‌ببخشد هوش و بيداري ترا
پس بدان اين اصل را اي اصل‌جو
هر كه را دردست او بردست بو
هر كه او بيدارتر پر دردتر
هر كه او آگاه تر رخ زردتر
گر ز جبرش آگهي زاريت كو
بينش زنجير جباريت كو
بسته در زنجير چون شادي كند
كي اسير حبس آزادي كند
ور تو مي‌بيني كه پايت بسته‌اند
بر تو سرهنگان شه بنشسته‌اند
پس تو سرهنگي مكن با عاجزان
زانك نبود طبع و خوي عاجز آن
چون تو جبر او نمي‌بيني مگو
ور همي بيني نشان ديد كو
در هر آن كاري كه ميلستت بدان
قدرت خود را همي بيني عيان
واندر آن كاري كه ميلت نيست و خواست
خويش را جبري كني كين از خداست
انبيا در كار دنيا جبري‌اند
كافران در كار عقبي جبري‌اند
انبيا را كار عقبي اختيار
جاهلان را كار دنيا اختيار
زانك هر مرغي بسوي جنس خويش
مي‌پرد او در پس و جان پيش پيش
كافران چون جنس سجين آمدند
سجن دنيا را خوش آيين آمدند
انبيا چون جنس عليين بدند
سوي عليين جان و دل شدند
اين سخن پايان ندارد ليك ما
باز گوييم آن تمام قصه را


بخش ۳۰ - نوميد كردن وزير مريدان را از رفض خلوت

۳۵ بازديد

 

آن وزير از اندرون آواز داد
كاي مريدان از من اين معلوم باد
كه مرا عيسي چنين پيغام كرد
كز همه ياران و خويشان باش فرد
روي در ديوار كن تنها نشين
وز وجود خويش هم خلوت گزين
بعد ازين دستوري گفتار نيست
بعد ازين با گفت و گويم كار نيست
الوداع اي دوستان من مرده‌ام
رخت بر چارم فلك بر برده‌ام
تا به زير چرخ ناري چون حطب
من نسوزم در عنا و در عطب
پهلوي عيسي نشينم بعد ازين
بر فراز آسمان چارمين


بخش ۳۱ - ولي عهد ساختن وزير هر يك امير را جداجدا

۳۷ بازديد


وانگهاني آن اميران را بخواند
يك‌بيك تنها بهر يك حرف راند
گفت هر يك را بدين عيسوي
نايب حق و خليفهٔ من توي
وان اميران دگر اتباع تو
كرد عيسي جمله را اشياع تو
هر اميري كو كشد گردن بگير
يا بكش يا خود همي دارش اسير
ليك تا من زنده‌ام اين وا مگو
تا نميرم اين رياست را مجو
تا نميرم من تو اين پيدا مكن
دعوي شاهي و استيلا مكن
اينك اين طومار و احكام مسيح
يك بيك بر خوان تو بر امت فصيح
هر اميري را چنين گفت او جدا
نيست نايب جز تو در دين خدا
هر يكي را كرد او يك‌يك عزيز
هرچه آن را گفت اين را گفت نيز
هر يكي را او يكي طومار داد
هر يكي ضد دگر بود المراد
متن آن طومارها بد مختلف
همچو شكل حرفها يا تاالف
حكم اين طومار ضد حكم آن
پيش ازين كرديم اين ضد را بيان


بخش ۳۲ - كشتن وزير خويشتن را در خلوت

۳۳ بازديد


بعد از آن چل روز ديگر در ببست
خويش كشت و از وجود خود برست
چونك خلق از مرگ او آگاه شد
بر سر گورش قيامتگاه شد
خلق چندان جمع شد بر گور او
مو كنان جامه‌دران در شور او
كان عدد را هم خدا داند شمرد
از عرب وز ترك و از رومي و كرد
خاك او كردند بر سرهاي خويش
درد او ديدند درمان جاي خويش
آن خلايق بر سر گورش مهي
كرده خون را از دو چشم خود رهي


بخش ۳۳ - طلب كردن امت عيسي عليه‌السلام از امراكي ولي عهد از شما كدامست

۳۷ بازديد

 

بعد ماهي خلق گفتند اي مهان
از اميران كيست بر جايش نشان
تا به جاي او شناسيمش امام
دست و دامن را به دست او دهيم
چونك شد خورشيد و ما را كرد داغ
چاره نبود بر مقامش از چراغ
چونك شد از پيش ديده وصل يار
نايبي بايد ازومان يادگار
چونك گل بگذشت و گلشن شد خراب
بوي گل را از كه يابيم از گلاب
چون خدا اندر نيايد در عيان
نايب حق‌اند اين پيغامبران
نه غلط گفتم كه نايب با منوب
گر دو پنداري قبيح آيد نه خوب
نه دو باشد تا توي صورت‌پرست
پيش او يك گشت كز صورت برست
چون به صورت بنگري چشم تو دوست
تو به نورش در نگر كز چشم رست
نور هر دو چشم نتوان فرق كرد
چونك در نورش نظر انداخت مرد
ده چراغ ار حاضر آيد در مكان
هر يكي باشد بصورت غير آن
فرق نتوان كرد نور هر يكي
چون به نورش روي آري بي‌شكي
گر تو صد سيب و صد آبي بشمري
صد نماند يك شود چون بفشري
در معاني قسمت و اعداد نيست
در معاني تجزيه و افراد نيست
اتحاد يار با ياران خوشست
پاي معني‌گير صورت سركشست
صورت سركش گدازان كن برنج
تا ببيني زير او وحدت چو گنج
ور تو نگدازي عنايتهاي او
خود گدازد اي دلم مولاي او
او نمايد هم به دلها خويش را
او بدوزد خرقهٔ درويش را
منبسط بوديم يك جوهر همه
بي‌سر و بي پا بديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب
بي گره بوديم و صافي همچو آب
چون بصورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سايه‌هاي كنگره
گنگره ويران كنيد از منجنيق
تا رود فرق از ميان اين فريق
شرح اين را گفتمي من از مري
ليك ترسم تا نلغزد خاطري
نكته‌ها چون تيغ پولادست تيز
گر نداري تو سپر وا پس گريز
پيش اين الماس بي اسپر ميا
كز بريدن تيغ را نبود حيا
زين سبب من تيغ كردم در غلاف
تا كه كژخواني نخواند برخلاف
آمديم اندر تمامي داستان
وز وفاداري جمع راستان
كز پس اين پيشوا بر خاستند
بر مقامش نايبي مي‌خواستند