من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بوشهر

۳۳ بازديد

 

آه اي هميشه بندر
يابوي خسته اي كه گاري بزرگ قصيل خليج را
به سوي شوره زاران
بر شانه مي كشاني و هرگز نمي رساني
چه راه بي نهايتي
چه مژه هاي تلخ بلندي دارد اين آفتاب
كه غوا از سراب مي روياند
و زهر از بيابان مي جوشاند
چه ظهر پر مخافتي
بندر
صياد پير خسته يك دنده
كه تور سبز دريا را
غران رقص مدهش شوريده ها و شير
بر كتف ها گره زده
با قصد روستاهاي مطرود
مي كشاني
هرگز نمي رساني
چه اشتهاي شومي دارد اين آسمان
كه مي مكد پرنده و ماهي را
به آروارههاي حريصش
و قحط مي تراود
از بزاق پليدش
بوشهر خون و قاچاق
بوشهر طاق جني و خوني
جن قديم خوني استعمار
بوشهر قهوه خانه و پر حرفي
بوشهر مير مهنا
دريانورد عاصي بي پروا
عيار كوچه ها و كوشك هاي پر خطر دريا
كه ريسمان گيسوي وحشي را
بر كتف ناوهاي انيران مي تاباني
مغرور مي كشاني
تا پيش پاي بيرمي سرفراز
چون كهره هاي قرباني
بر خاك افكنيشان
همواره مي كشاني و هرگز نمي رساني
چه قوم بي شكوه فراموشكاري
دايدم آنچه مرد تواند داد
اما باور نمي كنند
تاريخ چه كاسب وقيح طلبكاري
بوشهر كار و بازار
بازار بوي ماهي
بوشهر شعر و شروه
بوشهر زار زار
در نوحههاي بخشو ي پيرار
بوشهر شوره و شكوه
در چله هاي شبنم وشرجي
بوشهر بوي ماهي
و باز چه رازنك
مي خواند آن غريبه شبگرد
در كنج قهوه خانه ككي
پسين گيني ز بندر بار كردم
غلط كردم كه پشت از يار كردم
رسيدم بر سر بست چغادك
نشستم گريه بسيار كردم
بوشهر !‌ آشيانه شوريدگان دريا دل
نادم به شوره و شكوه و فايز به ناله است
بكي به دام غربت و مفتون اسير هجر
و ‌آتشي به وادي حيرت
سوداييان بي سر و سامان خويش را
تا چند مي دواني و ... هرگزنمي رساني؟


ترانه هايي در مايه دشتي

۳۲ بازديد

 

به پرنده هاي جنگل گيلان
پيغام دادم
كه در نماز سحرگاهي
و در ملال تنبلي آبسالي جاويد
گنجشك هاي تشنه دشتستان را
در ياد داشته باشند
باور كنيد ! دنيا اسب رهوار خسته اي نيست
كه بي سوار سوي آخورش روانه كنند
دنيا پرنده اي نيست
از قله هاي برهنه وحشي جنوب
كه جفت مهربانش را
از آشيانش
از روي گنج پر تپش بيضه ها
بر سفره شغالان بگذارند
در گرگ و ميش مبهم پاييز
از آبهاي پر گره صبحدم بپرس
كه صخرههاي دره ديزاشكن
ياد آوران لال چه خشم و خروش ها عبوسي از كلانمديهايي بودند
كه نان ارزان را
هرگز براي خويش نمي خواستند
دهقان دشت هاي تشنه
دهقان تشنگي ها
دهقان خشكسالي هاي جاويدان
و آبسالي هاي ده سالي يكبار
در نيمروز ديروز
بيل بلند تو
خورشيد را به قافيه پيروزي
در شعر من نشاند
و دست پينه بسته تو امروز
با بافه هاي فربه گندم
منظومه بلند بركت خواند


تامل تهمتن بر منازل

۳۴ بازديد

 

به بامداد روبرويم
بر انحناي افق ايستاده است
واپس نگران
به هيئت كامل بدگماني
آهويي
كه بهرام ها را به مغازه بي ژرفا مي كشاند
به پسينگاه
پريزادي
هراسان از ديدارم
از دالبر بستر رود
سرازير مي شود به جانب نيزار سبز
و آب زلال آن سوتر
تصويري بر مي تاباند
معرج و مخوف
از عجوزه اي كه ترسيمش نتوانم كرد
تا كجا خواهي رفت اي سر هوسناك
پريزادي به دامگاهت مي كشاند و آهويي به چشمه سار اما
كدام را خواهي گزيد
وقتي كه هردوان به هيئت آهو يا پريزاد باشند
بهرام يا كيخسرو
چه يادمان مي دهد اين حكايت ها ؟
آنكه جاودانه شده است
بهرام است يا كيخسرو
آنكه نوميد مي گردد
در حاشيه شهرهاي بي افسانه
ماييم
كه جاودانگي را
در مغاره هاي جادو
افسانه مي سراييم
و صخره اي مي گذاريم سنگين
بر حفره تاريك روحمان
تا كبوتر آزادگيش
پر نكشيد در آفتاب
و دود نشود در هوا
مگر چه كسي خواهد آمد
نه دغلكارتر از قديس پيشين
كه چنين برهنه و تنها
به ياري ديوانه اي
در وادي هاي روح سرگردان شده ام ؟
آنكه رفته از او نفرت داشته ام
آنكه آمده از من نفرت دارد
و آنكه نيامده نمي شناسمش
پس چه مي كنم اينجا
نزديك بوي ديو و كنار نفس اژدها ؟
زني زيبا
كه خطوط برهنگيش
از روحم عبور كرده
به اردوگاه ديوانم مي كشاند
و قوچ بي گناهي
كه به كشتارش كمان كشيده بودم
به آبخور نجاتم رهنمون ميشود
چه اتفاق مي افتاد
اگر شور نخستينم را
در ابتداي واقعه فرمان مي بردم ؟
شگفتا
رهاننده من
نه خردم بود نه شوقم
رخشم را جاودان برده اند
بگذار كاووس ديوانه
هرگز شيهه اميد بخشي نشود
اژدها
در اين حوالي بيدار است
و كودكانم هنوز در خوابند و نمي دانند
كه من در چه سواد و مرحله ام
زين و برگم سنگين است
بگذارم و به كاشانه متروكم برگردم
گليم نخ نماي روحم را
بر داربستي نو بياويزم
و تارهاي سبز خيال
و پود هاي قرمز رويا
آرايش كهنگيش كنم
منزل آخرم
در خنكاري سايه سار همين دره هاست
كه شبانان گرسنه به تاريكيشان
چون اشباح باز نيافتني اعصار فراموش
نان خشكي به شير مي زنند
و روياي دور دست شهرهاي چراغان را
به تسخر و زهرخند بازگو مي كنند
براي كودكان دير باور خود
منزل آخرم در همين رويا هاست
رويا هاي فراموش
كه با دهان درها و كوچه هاي فراموش
براي كودكان نيامده باز گو مي شود
و قصه هاي فراموش
كه گوشي براي شنيدشان درنگ نمي كند
داربستم را
بر چار راه كوچه هاي امروز بياويزم
و گليم نخ نماي روحم را
به نقش هاي زنده بيارايم
عبرت
فرزندانم نواده هايم
سهراب
فرامرز
برزو
شما
به زمانه فرسودگي ايين ها زاده شديد
در قلمرو غرورهاي نفريني
از اين روست كه جگر پرطراوتتان
بر انتهاي خنجر پدر
در ماه مي درخشد
تا برق شادي از چشم قد كوتاهان برتاباند
سهراب من
بادافره سوزادگي هامان اينك
بالاي خندق خونين نابرادران
از خنده ريسه رفته اند
از رنج پايان ناپذير ما


ترانه ديدار

۳۲ بازديد

 

با تو بودن خوبست
و كلام تو
مثل بوي گل در تاريكي است
مثل بوي گل در تاريكي وسوسه انگيز است
بوي پيراهن تو
مثل بوي دريا نمناكست
مثل باد خنك تابستان
مثل تاريكي خواب انگيزست
گفتگو با تو
مثل گرمايبخاري و نفس هاي بلند آتش
مي برد چشم خيالم را
تا بيابان هاي دورترين خاطره ها
كه در آن گنجشكان بر سنبل گندم ها
اهتزازي دارند
كه در آن گل ها با اختر ها رازي دارند
نوشخند تو
مي برد گرگ نگاهم را
تا چراگاه چالاكترين آهو ها
مي برد آرزوي دستم را
تا نهان مانده ترين گوشه اندام تو
اين پهنه پاك زيبا
مثل دريايي تو
انده انگيز و غرور آهنگ
مثل درياي بزرگ بوشهر
كه پر از زورق آزاد پريشانگرد است
مثل زورق پر از مرد است
مثل ساحل كه پر از آواز ست
مثل دشتستان
كه بزرگ و بازست
تو ظريفي
مثل گلدوزي يك دختر عاشق
كه دل انگيز ترين گلها را
روي روبالشي عاشق خود مي دوزد
با تو بودن خوبست
تو چراغي من شب
كه به نور تو كتاب تن تو
و كتاب دل خود را كه خطوط تن تست
خوش خوشك مي خوانم
تو درختي من آب
من كنار تو آواز بهاران را
مي خندم و مي خوانم
مي گريم و مي خوانم
با تو بودن خوبست
تو قشنگي
مثل تو مثل خودت
مثل وقتي كه سخن مي گويي
مثل هر وقت كه برمي گردي از كوچه به خانه
مثل تصوير درختي در آب
روي كاشتانه در چشمان منتظرم مي رويي


پيشنهاد

۳۲ بازديد

 

شمشه اي زر سنگين
دلي
و خنجري به سيني سيمين آورده ام
تا چه پسند افتد و چه در نظر ايد ؟
بانوي اول : شمش طلا را مي گيرم
و ترا به مائده اي يكشبه مهمان خواهم كرد
كه روياي رنگين دلخواه را
هزار شبت مكرر كند
بانوي دوم : خنجرت را به دريا بينداز
طلا و قلبت را برميداريم
و به شيوه نيكبختان
در سامان هاي سبز دلخواه
به كام مي نشينيم
شوربختي از ميانه مي گريزد
وقتي عشق و عقل يگانه شود
بانوي سوم : سيني و خنجر و طلا را به مزبله انداز
قلبت را مي خواهم و بس كه گنج لعل است
و با هر تپشي
به خوابهاي اساطير پرتابم مي كند
من سودازده جنون توام شاعر
بانوي چهرم : ها ها ها
خنجر الماسگون را برميدارم
دل مفلوكت را از هم مي درم
كه صادقانه نيرنگ مي بازد
و شمشه زر را به تاراج مي برم
باسيني سيمين
شاعر : پري دشكيش روياهايم
اي راستترين
سر خط دفترهاي ناسروده سروروم
گمشده ام تويي
هزار دفتر و ديوان
بيهوده ميان تو و روياهايم
حايل شدند
پيش اي
سيني به سينه
آماده ام اينك


تاك

۳۶ بازديد

 

اي تاك
بيهوده تاب سرسخت

ناپاك زاي پاك

خود را نگاه مي كني ايا

در آبهاي سبز

كه ديگر نيست ؟

خود را
كه قرنهاست

از ياد ابرهاي سبكتاب رفته اي ؟

خود را
سبز بلند بالغ انبوه

كز آسمان اينه آب رفتهاي ؟

پاك آفرين ناپاك
اي تاك

شايد كنون به خلسه روييدني بطئي

روياي جام هاي لبالب را

با ريشه هاي سوخته نشخوار مي كني

انگورهاي سبز و درشت و زلال را

بر استران كنده خود بار مي كني ؟

در هايهوي ميكده خوابهاي تو
شايد

كنون كبوتران سپيد پياله ها

از چاه شيشه ها

پرواز مي كنند

انديشه هاي خسته مردان بي پناه

در سنگلاخ گردنه غربت و غرور

تا قله هاي فتح

تا قله هاي مفتوح

تا غرفه هاي وصل

ره باز مي كنند

مهجور باغ ها !‌ مطورد خاك

اي تن به داربست افسانه هاي كهنه سپرده

غافل كه داربست تو تكاي است مرده

اي تاك

اينجا يقين خاك

درياچه بزرگ سرابست

و شك آسمان

خورشيد سرد خفته در آب است

اي جفت جوي غمناك

اي تاك

دل خوش مكن به هلهله آبهاي دور

باران مگير برق پر زنبور

از عمق خشكسار زمان از انحناي عمر زمين

شب سرد و بي هياهو جاريست

و در اجاق مردك هيزم فروش

هيزم نيست

با خسته تر ز خويشي پيچان هراسناك

از خويشتن گريزان

اي تاك

شب ساكت است و سنگين

با زوزه شكستن خود بشكن اين سكوت

وان داستان كهنه مكرر كن

فرجام تك تنها تابوت


پرسش

۳۴ بازديد

 

اين ابرهاي سوخته سوگوار
تابوت آفتاب را به كجا مي برند ؟
اين بادهاي تشنه هار و حريص وار
دنبال آبگون سراب كدام باغ

پاي حصارهاي افق سينه مي درند ؟

كنون درخت لخت كوير
پايان نااميدي

و آغاز خستگي كدامين مسافر است ؟

مرغان رهگذر
مرگ كدام قاصد گمگشته را

از جاده هاي پرت به قريه مي آورند ؟

اي شب !‌ به من بگو
كنون ستاره ها

نجواگران مرثيه عشق كيستند

هنگام عصر بر سر ديوار باغ ما

باز آن دو مرغ خسته چرا مي گريستند ؟


بيگانه

۳۴ بازديد

 

حضوري گستاخ دارم به ديارت
به شعر و انديشه
يا چشمي داري
بر زخم رگ
كه تواند زخم هاي نهانم را ديد
يا سري كه تواند دريافت از كدامين ستاره بي نام از كدام كهكشان سرد شده
فرو افتاده ام
در اين علفزار به شبنم سرخ آلوده
ماني شهر كوران
حضوري دارم
نه لطيف و نه مانوس
برابر چشمت و رو در روي انديشه ات
خواهي بشناسم و دشنامم گوي
خواهي نشناسم و بگذر از كنارم
بيگانه


پاييز

۳۲ بازديد

 

مرا به سحال سرود غروب ويران كرد
پرنده اي

كه از آونگ نرم ساقه گسيخت

اجاق قافله با دشت سايه بازي كرد

زمين در انحناي افق پر زد و به دريا ريخت


پرندگان شبند اختران بي آواز

فراز آمده با خوشه هاي خرمن روز

نسيم هاي غروب آهوان دربدرند

كه مي دوند به سرچشمه هاي روشن روز


به شعر نشستن در آهن ها

۳۳ بازديد

 

به شعر نشستن
در انزوايي كوچك
گرداگردت
كارخانه و آدم ها
شب پر حادثه و پاهاي پر رفتار
تو جزيره اي به ورطه آهن
يا آهن ها در تو ؟
به شعر انديشيدن
در ازدحام آدم و آهن
و خيالت در آونگ
به سايه سهماگين جراثقال ها
و هول هايل سودا
تو به كشتي نشسته اي يا دريا ؟
هم به پندار تو آدمي
بر برج هاي حايل آهن
اگر به بادبانيكوچك نماند
به بالهاي لرزان زنبوري مي ماند
پر اشتها به شاخه خرما
به شعر نشستن
در اينجا
آرام
در حواشي هي ها هو
سري به كوچكي شبنمي
دلي به هيبت توفان ها