طايفهٔ نخچير در وادي خوش
بودشان از شير دايم كشمكش
بس كه آن شير از كمين مي در ربود
آن چرا بر جمله ناخوش گشته بود
حيله كردند آمدند ايشان بشير
كز وظيفه ما ترا داريم سير
بعد ازين اندر پي صيدي ميا
تا نگردد تلخ بر ما اين گيا
گفت آري گر توكل رهبرست
اين سبب هم سنت پيغمبرست
گفت پيغامبر بواز بلند
با توكل زانوي اشتر ببند
رمز الكاسب حبيب الله شنو
از توكل در سبب كاهل مشو
قوم گفتندش كه كسب از ضعف خلق
لقمهٔ تزوير دان بر قدر حلق
نيست كسبي از توكل خوبتر
چيست از تسليم خود محبوبتر
بس گريزند از بلا سوي بلا
بس جهند از مار سوي اژدها
حيله كرد انسان و حيلهش دام بود
آنك جان پنداشت خونآشام بود
در ببست و دشمن اندر خانه بود
حيلهٔ فرعون زين افسانه بود
صد هزاران طفل كشت آن كينهكش
وانك او ميجست اندر خانهاش
ديدهٔ ما چون بسي علت دروست
رو فنا كن ديد خود در ديد دوست
ديد ما را ديد او نعم العوض
يابي اندر ديد او كل غرض
طفل تا گيرا و تا پويا نبود
مركبش جز گردن بابا نبود
چون فضولي گشت و دست و پا نمود
در عنا افتاد و در كور و كبود
جانهاي خلق پيش از دست و پا
ميپريدند از وفا اندر صفا
چون بامر اهبطوا بندي شدند
حبس خشم و حرص و خرسندي شدند
ما عيال حضرتيم و شيرخواه
گفت الخلق عيال للاله
آنك او از آسمان باران دهد
هم تواند كو ز رحمت نان دهد
جمله با وي بانگها بر داشتند
كان حريصان كه سببها كاشتند
صد هزار اندر هزار از مرد و زن
پس چرا محروم ماندند از زمن
صد هزاران قرن ز آغاز جهان
همچو اژدرها گشاده صد دهان
مكرها كردند آن دانا گروه
كه ز بن بر كنده شد زان مكر كوه
كرد وصف مكرهاشان ذوالجلال
لتزول منه اقلال الجبال
جز كه آن قسمت كه رفت اندر ازل
روي ننمود از شكار و از عمل
جمله افتادند از تدبير و كار
ماند كار و حكمهاي كردگار
كسپ جز نامي مدان اي نامدار
جهد جز وهمي مپندار اي عيار
زاد مردي چاشتگاهي در رسيد
در سرا عدل سليمان در دويد
رويش از غم زرد و هر دو لب كبود
پس سليمان گفت اي خواجه چه بود
گفت عزرائيل در من اين چنين
يك نظر انداخت پر از خشم و كين
گفت هين اكنون چه ميخواهي بخواه
گفت فرما باد را اي جان پناه
تا مرا زينجا به هندستان برد
بوك بنده كان طرف شد جان برد
نك ز درويشي گريزانند خلق
لقمهٔ حرص و امل زانند خلق
ترس درويشي مثال آن هراس
حرص و كوشش را تو هندستان شناس
باد را فرمود تا او را شتاب
برد سوي قعر هندستان بر آب
روز ديگر وقت ديوان و لقا
پس سليمان گفت عزرائيل را
كان مسلمان را بخشم از بهر آن
بنگريدي تا شد آواره ز خان
گفت من از خشم كي كردم نظر
از تعجب ديدمش در رهگذر
كه مرا فرمود حق كامروز هان
جان او را تو بهندستان ستان
از عجب گفتم گر او را صد پرست
او به هندستان شدن دور اندرست
تو همه كار جهان را همچنين
كن قياس و چشم بگشا و ببين
از كي بگريزيم از خود اي محال
از كي برباييم از حق اي وبال
گفت شير آري ولي رب العباد
نردباني پيش پاي ما نهاد
پايه پايه رفت بايد سوي بام
هست جبري بودن اينجا طمع خام
پاي داري چون كني خود را تو لنگ
دست داري چون كني پنهان تو چنگ
خواجه چون بيلي به دست بنده داد
بي زبان معلوم شد او را مراد
دست همچون بيل اشارتهاي اوست
آخرانديشي عبارتهاي اوست
چون اشارتهاش را بر جان نهي
در وفاي آن اشارت جان دهي
پس اشارتهاي اسرارت دهد
بار بر دارد ز تو كارت دهد
حاملي محمول گرداند ترا
قابلي مقبول گرداند ترا
قابل امر ويي قايل شوي
وصل جويي بعد از آن واصل شوي
سعي شكر نعمتش قدرت بود
جبر تو انكار آن نعمت بود
شكر قدرت قدرتت افزون كند
جبر نعمت از كفت بيرون كند
جبر تو خفتن بود در ره مخسپ
تا نبيني آن در و درگه مخسپ
هان مخسپ اي كاهل بياعتبار
جز به زير آن درخت ميوهدار
تا كه شاخ افشان كند هر لحظه باد
بر سر خفته بريزد نقل و زاد
جبر و خفتن درميان رهزنان
مرغ بيهنگام كي يابد امان
ور اشارتهاش را بيني زني
مرد پنداري و چون بيني زني
اين قدر عقلي كه داري گم شود
سر كه عقل از وي بپرد دم شود
زانك بيشكري بود شوم و شنار
ميبرد بيشكر را در قعر نار
گر توكل ميكني در كار كن
كشت كن پس تكيه بر جبار كن
زين نمط بسيار برهان گفت شير
كز جواب آن جبريان گشتند سير
روبه و آهو و خرگوش و شغال
جبر را بگذاشتند و قيل و قال
عهدها كردند با شير ژيان
كاندرين بيعت نيفتد در زيان
قسم هر روزش بيايد بيجگر
حاجتش نبود تقاضايي دگر
قرعه بر هر كه فتادي روز روز
سوي آن شير او دويدي همچو يوز
چون به خرگوش آمد اين ساغر بدور
بانگ زد خرگوش كاخر چند جور
قوم گفتندش كه چندين گاه ما
جان فدا كرديم در عهد و وفا
تو مجو بدنامي ما اي عنود
تا نرنجد شير رو رو زود زود
شير گفت آري وليكن هم ببين
جهدهاي انبيا و مؤمنين
حق تعالي جهدشان را راست كرد
آنچ ديدند از جفا و گرم و سرد
حيلههاشان جمله حال آمد لطيف
كل شيء من ظريف هو ظريف
دامهاشان مرغ گردوني گرفت
نقصهاشان جمله افزوني گرفت
جهد ميكن تا تواني اي كيا
در طريق انبياء و اوليا
با قضا پنجه زدن نبود جهاد
زانك اين را هم قضا بر ما نهاد
كافرم من گر زيان كردست كس
در ره ايمان و طاعت يك نفس
سر شكسته نيست اين سر را مبند
يك دو روزك جهد كن باقي بخند
بد محالي جست كو دنيا بجست
نيك حالي جست كو عقبي بجست
مكرها در كسب دنيا باردست
مكرها در ترك دنيا واردست
مكر آن باشد كه زندان حفره كرد
آنك حفره بست آن مكريست سرد
اين جهان زندان و ما زندانيان
حفرهكن زندان و خود را وا رهان
چيست دنيا از خدا غافل بدن
نه قماش و نقده و ميزان و زن
مال را كز بهر دين باشي حمول
نعم مال صالح خواندش رسول
آب در كشتي هلاك كشتي است
آب اندر زير كشتي پشتي است
چونك مال و ملك را از دل براند
زان سليمان خويش جز مسكين نخواند
كوزهٔ سربسته اندر آب زفت
از دل پر باد فوق آب رفت
باد درويشي چو در باطن بود
بر سر آب جهان ساكن بود
گر چه جملهٔ اين جهان ملك ويست
ملك در چشم دل او لاشيست
پس دهان دل ببند و مهر كن
پر كنش از باد كبر من لدن
جهد حقست و دوا حقست و درد
منكر اندر نفي جهدش جهد كرد
گفت اي ياران مرا مهلت دهيد
تا بمكرم از بلا بيرون جهيد
تا امان يابد بمكرم جانتان
ماند اين ميراث فرزندانتان
هر پيمبر امتان را در جهان
همچنين تا مخلصي ميخواندشان
كز فلك راه برون شو ديده بود
در نظر چون مردمك پيچيده بود
مردمش چون مردمك ديدند خرد
در بزرگي مردمك كس ره نبرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد