بخش ۱۱ - حكايت بقال و طوطي و روغن ريختن طوطي در دكان

۴۵ بازديد


بود بقالي و وي را طوطيي
خوش‌نوايي سبز و گويا طوطيي
بر دكان بودي نگهبان دكان
نكته گفتي با همه سوداگران
در خطاب آدمي ناطق بدي
در نواي طوطيان حاذق بدي
خواجه روزي سوي خانه رفته بود
بر دكان طوطي نگهباني نمود
گربه‌اي برجست ناگه بر دكان
بهر موشي طوطيك از بيم جان
جست از سوي دكان سويي گريخت
شيشه‌هاي روغن گل را بريخت
از سوي خانه بيامد خواجه‌اش
بر دكان بنشست فارغ خواجه‌وش
ديد پر روغن دكان و جامه چرب
بر سرش زد گشت طوطي كل ز ضرب
روزكي چندي سخن كوتاه كرد
مرد بقال از ندامت آه كرد
ريش بر مي‌كند و مي‌گفت اي دريغ
كافتاب نعمتم شد زير ميغ
دست من بشكسته بودي آن زمان
كه زدم من بر سر آن خوش زبان
هديه‌ها مي‌داد هر درويش را
تا بيابد نطق مرغ خويش را
بعد سه روز و سه شب حيران و زار
بر دكان بنشسته بد نوميدوار
مي‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت
تا كه باشد اندر آيد او بگفت
جولقيي سر برهنه مي‌گذشت
با سر بي مو چو پشت طاس و طشت
آمد اندر گفت طوطي آن زمان
بانگ بر درويش زد چون عاقلان
كز چه اي كل با كلان آميختي
تو مگر از شيشه روغن ريختي
از قياسش خنده آمد خلق را
كو چو خود پنداشت صاحب دلق را
كار پاكان را قياس از خود مگير
گر چه ماند در نبشتن شير و شير
جمله عالم زين سبب گمراه شد
كم كسي ز ابدال حق آگاه شد
همسري با انبيا برداشتند
اوليا را همچو خود پنداشتند
گفته اينك ما بشر ايشان بشر
ما و ايشان بستهٔ خوابيم و خور
اين ندانستند ايشان از عمي
هست فرقي درميان بي‌منتهي
هر دو گون زنبور خوردند از محل
ليك شد زان نيش و زين ديگر عسل
هر دو گون آهو گيا خوردند و آب
زين يكي سرگين شد و زان مشك ناب
هر دو ني خوردند از يك آب‌خور
اين يكي خالي و آن پر از شكر
صد هزاران اين چنين اشباه بين
فرقشان هفتاد ساله راه بين
اين خورد گردد پليدي زو جدا
آن خورد گردد همه نور خدا
اين خورد زايد همه بخل و حسد
وآن خورد زايد همه نور احد
اين زمين پاك و آن شوره‌ست و بد
اين فرشتهٔ پاك و آن ديوست و دد
هر دو صورت گر به هم ماند رواست
آب تلخ و آب شيرين را صفاست
جز كه صاحب ذوق كي شناسد بياب
او شناسد آب خوش از شوره آب
سحر را با معجزه كرده قياس
هر دو را بر مكر پندارد اساس
ساحران موسي از استيزه را
برگرفته چون عصاي او عصا
زين عصا تا آن عصا فرقيست ژرف
زين عمل تا آن عمل راهي شگرف
لعنة الله اين عمل را در قفا
رحمة الله آن عمل را در وفا
كافران اندر مري بوزينه طبع
آفتي آمد درون سينه طبع
هرچه مردم مي‌كند بوزينه هم
آن كند كز مرد بيند دم بدم
او گمان برده كه من كردم چو او
فرق را كي داند آن استيزه‌رو
اين كند از امر و او بهر ستيز
بر سر استيزه‌رويان خاك ريز
آن منافق با موافق در نماز
از پي استيزه آيد نه نياز
در نماز و روزه و حج و زكات
با منافق مؤمنان در برد و مات
مؤمنان را برد باشد عاقبت
بر منافق مات اندر آخرت
گرچه هر دو بر سر يك بازي‌اند
هر دو با هم مروزي و رازي‌اند
هر يكي سوي مقام خود رود
هر يكي بر وفق نام خود رود
مؤمنش خوانند جانش خوش شود
ور منافق تيز و پر آتش شود
نام او محبوب از ذات وي است
نام اين مبغوض از آفات وي است
ميم و واو و ميم و نون تشريف نيست
لطف مؤمن جز پي تعريف نيست
گر منافق خوانيش اين نام دون
همچو كزدم مي‌خلد در اندرون
گرنه اين نام اشتقاق دوزخست
پس چرا در وي مذاق دوزخست
زشتي آن نام بد از حرف نيست
تلخي آن آب بحر از ظرف نيست
حرف ظرف آمد درو معني چون آب
بحر معني عنده ام الكتاب
بحر تلخ و بحر شيرين در جهان
در ميانشان برزخ لا يبغيان
وانگه اين هر دو ز يك اصلي روان
بر گذر زين هر دو رو تا اصل آن
زر قلب و زر نيكو در عيار
بي محك هرگز نداني ز اعتبار
هر كه را در جان خدا بنهد محك
هر يقين را باز داند او ز شك
در دهان زنده خاشاكي جهد
آنگه آرامد كه بيرونش نهد
در هزاران لقمه يك خاشاك خرد
چون در آمد حس زنده پي ببرد
حس دنيا نردبان اين جهان
حس ديني نردبان آسمان
صحت اين حس بجوييد از طبيب
صحت آن حس بجوييد از حبيب
صحت اين حس ز معموري تن
صحت آن حس ز تخريب بدن
راه جان مر جسم را ويران كند
بعد از آن ويراني آبادان كند
كرد ويران خانه بهر گنج زر
وز همان گنجش كند معمورتر
آب را ببريد و جو را پاك كرد
بعد از آن در جو روان كرد آب خورد
پوست را بشكافت و پيكان را كشيد
پوست تازه بعد از آنش بر دميد
قلعه ويران كرد و از كافر ستد
بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
كار بي‌چون را كه كيفيت نهد
اينك گفتم اين ضرورت مي‌دهد
گه چنين بنمايد و گه ضد اين
جز كه حيراني نباشد كار دين
نه چنان حيران كه پشتش سوي اوست
بل چنان حيران و غرق و مست دوست
آن يكي را روي او شد سوي دوست
وان يكي را روي او خود روي اوست
روي هر يك مي‌نگر مي‌دار پاس
بوك گردي تو ز خدمت روشناس
چون بسي ابليس آدم‌روي هست
پس بهر دستي نشايد داد دست
زانك صياد آورد بانگ صفير
تا فريبد مرغ را آن مرغ‌گير
بشنود آن مرغ بانگ جنس خويش
از هوا آيد بيايد دام و نيش
حرف درويشان بدزدد مرد دون
تا بخواند بر سليمي زان فسون
كار مردان روشني و گرميست
كار دونان حيله و بي‌شرميست
شير پشمين از براي كد كنند
بومسيلم را لقب احمد كنند
بومسيلم را لقب كذاب ماند
مر محمد را اولوا الالباب ماند
آن شراب حق ختامش مشك ناب
باده را ختمش بود گند و عذاب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد