گفت اي ياران مرا مهلت دهيد
تا بمكرم از بلا بيرون جهيد
تا امان يابد بمكرم جانتان
ماند اين ميراث فرزندانتان
هر پيمبر امتان را در جهان
همچنين تا مخلصي ميخواندشان
كز فلك راه برون شو ديده بود
در نظر چون مردمك پيچيده بود
مردمش چون مردمك ديدند خرد
در بزرگي مردمك كس ره نبرد
اين سخن پايان ندارد هوشدار
هوش سوي قصهٔ خرگوش دار
گوش خر بفروش و ديگر گوش خر
كين سخن را در نيابد گوش خر
رو تو روبهبازي خرگوش بين
مكر و شيراندازي خرگوش بين
خاتم ملك سليمانست علم
جمله عالم صورت و جانست علم
آدمي را زين هنر بيچاره گشت
خلق درياها و خلق كوه و دشت
زو پلنگ و شير ترسان همچو موش
زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش
زو پري و ديو ساحلها گرفت
هر يكي در جاي پنهان جا گرفت
آدمي را دشمن پنهان بسيست
آدمي با حذر عاقل كسيست
خلق پنهان زشتشان و خوبشان
ميزند در دل بهر دم كوبشان
بهر غسل ار در روي در جويبار
بر تو آسيبي زند در آب خار
گر چه پنهان خار در آبست پست
چونك در تو ميخلد داني كه هست
خارخار وحيها و وسوسه
از هزاران كس بود نه يك كسه
باش تا حسهاي تو مبدل شود
تا ببينيشان و مشكل حل شود
تا سخنهاي كيان رد كردهاي
تا كيان را سرور خود كردهاي
بعد از آن گفتند كاي خرگوش چست
در ميان آر آنچ در ادراك تست
اي كه با شيري تو در پيچيدهاي
بازگو رايي كه انديشيدهاي
مشورت ادراك و هشياري دهد
عقلها مر عقل را ياري دهد
گفت پيغامبر بكن اي رايزن
مشورت كالمستشار مؤتمن
گفت اي ياران حقم الهام داد
مر ضعيفي را قوي رايي فتاد
آنچ حق آموخت مر زنبور را
آن نباشد شير را و گور را
خانهها سازد پر از حلواي تر
حق برو آن علم را بگشاد در
آنچ حق آموخت كرم پيله را
هيچ پيلي داند آن گون حيله را
آدم خاكي ز حق آموخت علم
تا به هفتم آسمان افروخت علم
نام و ناموس ملك را در شكست
كوري آنكس كه در حق درشكست
زاهد ششصد هزاران ساله را
پوزبندي ساخت آن گوساله را
تا نتاند شير علم دين كشيد
تا نگردد گرد آن قصر مشيد
علمهاي اهل حس شد پوزبند
تا نگيرد شير از آن علم بلند
قطرهٔ دل را يكي گوهر فتاد
كان به درياها و گردونها نداد
چند صورت آخر اي صورتپرست
جان بيمعنيت از صورت نرست
گر بصورت آدمي انسان بدي
احمد و بوجهل خود يكسان بدي
نقش بر ديوار مثل آدمست
بنگر از صورت چه چيز او كمست
جان كمست آن صورت با تاب را
رو بجو آن گوهر كمياب را
شد سر شيران عالم جمله پست
چون سگ اصحاب را دادند دست
چه زيانستش از آن نقش نفور
چونك جانش غرق شد در بحر نور
وصف و صورت نيست اندر خامهها
عالم و عادل بود در نامهها
عالم و عادل همه معنيست بس
كش نيابي در مكان و پيش و پس
ميزند بر تن ز سوي لامكان
مينگنجد در فلك خورشيد جان
گفت هر رازي نشايد باز گفت
جفت طاق آيد گهي گه طاق جفت
از صفا گر دم زني با آينه
تيره گردد زود با ما آينه
در بيان اين سه كم جنبان لبت
از ذهاب و از ذهب وز مذهبت
كين سه را خصمست بسيار و عدو
در كمينت ايستد چون داند او
ور بگويي با يكي دو الوداع
كل سر جاوز الاثنين شاع
گر دو سه پرنده را بندي بهم
بر زمين مانند محبوس از الم
مشورت دارند سرپوشيده خوب
در كنايت با غلطافكن مشوب
مشورت كردي پيمبر بستهسر
گفته ايشانش جواب و بيخبر
در مثالي بسته گفتي راي را
تا ندانند خصم از سر پاي را
او جواب خويش بگرفتي ازو
وز سالش مينبردي غير بو
ساعتي تاخير كرد اندر شدن
بعد از آن شد پيش شير پنجهزن
زان سبب كاندر شدن او ماند دير
خاك را ميكند و ميغريد شير
گفت من گفتم كه عهد آن خسان
خام باشد خام و سست و نارسان
دمدمهٔ ايشان مرا از خر فكند
چند بفريبد مرا اين دهر چند
سخت در ماند امير سست ريش
چون نه پس بيند نه پيش از احمقيش
راه هموارست زيرش دامها
قحط معني درميان نامها
لفظها و نامها چون دامهاست
لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست
آن يكي ريگي كه جوشد آب ازو
سخت كميابست رو آن را بجو
منبع حكمت شود حكمتطلب
فارغ آيد او ز تحصيل و سبب
لوح حافظ لوح محفوظي شود
عقل او از روح محظوظي شود
چون معلم بود عقلش ز ابتدا
بعد ازين شد عقل شاگردي ورا
عقل چون جبريل گويد احمدا
گر يكي گامي نهم سوزد مرا
تو مرا بگذار زين پس پيش ران
حد من اين بود اي سلطان جان
هر كه ماند از كاهلي بيشكر و صبر
او همين داند كه گيرد پاي جبر
هر كه جبر آورد خود رنجور كرد
تا همان رنجوريش در گور كرد
گفت پيغمبر كه رنجوري بلاغ
رنج آرد تا بميرد چون چراغ
جبر چه بود بستن اشكسته را
يا بپيوستن رگي بگسسته را
چون درين ره پاي خود نشكستهاي
بر كي ميخندي چه پا را بستهاي
وانك پايش در ره كوشش شكست
در رسيد او را براق و بر نشست
حامل دين بود او محمول شد
قابل فرمان بد او مقبول شد
تاكنون فرمان پذيرفتي ز شاه
بعد ازين فرمان رساند بر سپاه
تاكنون اختر اثر كردي درو
بعد ازين باشد امير اختر او
گر ترا اشكال آيد در نظر
پس تو شك داري در انشق القمر
تازه كن ايمان ني از گفت زبان
اي هوا را تازه كرده در نهان
تا هوا تازهست ايمان تازه نيست
كين هوا جز قفل آن دروازه نيست
كردهاي تاويل حرف بكر را
خويش را تاويل كن نه ذكر را
بر هوا تاويل قرآن ميكني
پست و كژ شد از تو معني سني
همچو آن خرگوش كو بر شير زد
روح او كي بود اندر خورد قد
شير ميگفت از سر تيزي و خشم
كز ره گوشم عدو بر بست چشم
مكرهاي جبريانم بسته كرد
تيغ چوبينشان تنم را خسته كرد
زين سپس من نشنوم آن دمدمه
بانگ ديوانست و غولان آن همه
بر دران اي دل تو ايشان را مهايست
پوستشان بركن كشان جز پوست نيست
پوست چه بود گفتههاي رنگ رنگ
چون زره بر آب كش نبود درنگ
اين سخن چون پوست و معني مغز دان
اين سخن چون نقش و معني همچو جان
پوست باشد مغز بد را عيبپوش
مغز نيكو را ز غيرت غيبپوش
چون قلم از باد بد دفتر ز آب
هرچه بنويسي فنا گردد شتاب
نقش آبست ار وفا جويي از آن
باز گردي دستهاي خود گزان
باد در مردم هوا و آرزوست
چون هوا بگذاشتي پيغام هوست
خوش بود پيغامهاي كردگار
كو ز سر تا پاي باشد پايدار
خطبهٔ شاهان بگردد و آن كيا
جز كيا و خطبههاي انبيا
زانك بوش پادشاهان از هواست
بارنامهٔ انبيا از كبرياست
از درمها نام شاهان بركنند
نام احمد تا ابد بر ميزنند
نام احمد نام جملهٔ انبياست
چونك صد آمد نود هم پيش ماست
در شدن خرگوش بس تاخير كرد
مكر را با خويشتن تقرير كرد
در ره آمد بعد تاخير دراز
تا به گوش شير گويد يك دو راز
تا چه عالمهاست در سوداي عقل
تا چه با پهناست اين درياي عقل
صورت ما اندرين بحر عذاب
ميدود چون كاسهها بر روي آب
تا نشد پر بر سر دريا چو طشت
چونك پر شد طشت در وي غرق گشت
عقل پنهانست و ظاهر عالمي
صورت ما موج يا از وي نمي
هر چه صورت مي وسيلت سازدش
زان وسيلت بحر دور اندازدش
تا نبيند دل دهندهٔ راز را
تا نبيند تير دورانداز را
اسپ خود را ياوه داند وز ستيز
ميدواند اسپ خود در راه تيز
اسپ خود را ياوه داند آن جواد
و اسپ خود او را كشان كرده چو باد
در فغان و جست و جو آن خيرهسر
هر طرف پرسان و جويان در بدر
كانك دزديد اسپ ما را كو و كيست
اين كه زير ران تست اي خواجه چيست
آري اين اسپست ليك اين اسپ كو
با خود آي اي شهسوار اسپجو
جان ز پيدايي و نزديكيست گم
چون شكم پر آب و لب خشكي چو خم
كي ببيني سرخ و سبز و فور را
تا نبيني پيش ازين سه نور را
ليك چون در رنگ گم شد هوش تو
شد ز نور آن رنگها روپوش تو
چونك شب آن رنگها مستور بود
پس بديدي ديد رنگ از نور بود
نيست ديد رنگ بينور برون
همچنين رنگ خيال اندرون
اين برون از آفتاب و از سها
واندرون از عكس انوار علا
نور نور چشم خود نور دلست
نور چشم از نور دلها حاصلست
باز نور نور دل نور خداست
كو ز نور عقل و حس پاك و جداست
شب نبد نور و نديدي رنگها
پس به ضد نور پيدا شد ترا
ديدن نورست آنگه ديد رنگ
وين به ضد نور داني بيدرنگ
رنج و غم را حق پي آن آفريد
تا بدين ضد خوشدلي آيد پديد
پس نهانيها بضد پيدا شود
چونك حق را نيست ضد پنهان بود
كه نظر پر نور بود آنگه برنگ
ضد به ضد پيدا بود چون روم و زنگ
پس به ضد نور دانستي تو نور
ضد ضد را مينمايد در صدور
نور حق را نيست ضدي در وجود
تا به ضد او را توان پيدا نمود
لاجرم ابصار ما لا تدركه
و هو يدرك بين تو از موسي و كه
صورت از معني چو شير از بيشه دان
يا چو آواز و سخن ز انديشه دان
اين سخن و آواز از انديشه خاست
تو نداني بحر انديشه كجاست
ليك چون موج سخن ديدي لطيف
بحر آن داني كه باشد هم شريف
چون ز دانش موج انديشه بتاخت
از سخن و آواز او صورت بساخت
از سخن صورت بزاد و باز مرد
موج خود را باز اندر بحر برد
صورت از بيصورتي آمد برون
باز شد كه انا اليه راجعون
پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتيست
مصطفي فرمود دنيا ساعتيست
فكر ما تيريست از هو در هوا
در هوا كي پايد آيد تا خدا
هر نفس نو ميشود دنيا و ما
بيخبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوي نو نو ميرسد
مستمري مينمايد در جسد
آن ز تيزي مستمر شكل آمدهست
چون شرر كش تيز جنباني بدست
شاخ آتش را بجنباني بساز
در نظر آتش نمايد بس دراز
اين درازي مدت از تيزي صنع
مينمايد سرعتانگيزي صنع
طالب اين سر اگر علامهايست
نك حسامالدين كه سامي نامهايست
آن مگس بر برگ كاه و بول خر
همچو كشتيبان همي افراشت سر
گفت من دريا و كشتي خواندهام
مدتي در فكر آن ميماندهام
اينك اين دريا و اين كشتي و من
مرد كشتيبان و اهل و رايزن
بر سر دريا همي راند او عمد
مينمودش آن قدر بيرون ز حد
بود بيحد آن چمين نسبت بدو
آن نظر كه بيند آن را راست كو
عالمش چندان بود كش بينشست
چشم چندين بحر همچندينشست
صاحب تاويل باطل چون مگس
وهم او بول خر و تصوير خس
گر مگس تاويل بگذارد براي
آن مگس را بخت گرداند هماي
آن مگس نبود كش اين عبرت بود
روح او نه در خور صورت بود
شير اندر آتش و در خشم و شور
ديد كان خرگوش ميآيد ز دور
ميدود بيدهشت و گستاخ او
خشمگين و تند و تيز و ترشرو
كز شكسته آمدن تهمت بود
وز دليري دفع هر ريبت بود
چون رسيد او پيشتر نزديك صف
بانگ بر زد شيرهاي اي ناخلف
من كه پيلان را ز هم بدريدهام
من كه گوش شير نر ماليدهام
نيم خرگوشي كه باشد كه چنين
امر ما را افكند او بر زمين
ترك خواب غفلت خرگوش كن
غرهٔ اين شير اي خرگوش كن
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد