صد هزاران مرد ترسا سوي او
اندكاندك جمع شد در كوي او
او بيان ميكرد با ايشان براز
سر انگليون و زنار و نماز
او به ظاهر واعظ احكام بود
ليك در باطن صفير و دام بود
بهر اين بعضي صحابه از رسول
ملتمس بودند مكر نفس غول
كو چه آميزد ز اغراض نهان
در عبادتها و در اخلاص جان
فضل طاعت را نجستندي ازو
عيب ظاهر را بجستندي كه كو
مو به مو و ذره ذره مكر نفس
ميشناسيدند چون گل از كرفس
موشكافان صحابه هم در آن
وعظ ايشان خيره گشتندي بجان
پس بگويم من بسر نصرانيم
اي خداي رازدان ميدانيم
شاه واقف گشت از ايمان من
وز تعصب كرد قصد جان من
خواستم تا دين ز شه پنهان كنم
آنك دين اوست ظاهر آن كنم
شاه بويي برد از اسرار من
متهم شد پيش شه گفتار من
گفت گفت تو چو در نان سوزنست
از دل من تا دل تو روزنست
من از آن روزن بديدم حال تو
حال تو ديدم ننوشم قال تو
گر نبودي جان عيسي چارهام
او جهودانه بكردي پارهام
بهر عيسي جان سپارم سر دهم
صد هزاران منتش بر خود نهم
جان دريغم نيست از عيسي وليك
واقفم بر علم دينش نيكنيك
حيف ميآمد مرا كان دين پاك
درميان جاهلان گردد هلاك
شكر ايزد را و عيسي را كه ما
گشتهايم آن كيش حق را رهنما
از جهود و از جهودي رستهايم
تا به زناري ميان را بستهايم
دور دور عيسيست اي مردمان
بشنويد اسرار كيش او بجان
كرد با وي شاه آن كاري كه گفت
خلق حيران مانده زان مكر نهفت
راند او را جانب نصرانيان
كرد در دعوت شروع او بعد از آن
آن وزيرك از حسد بودش نژاد
تا به باطل گوش و بيني باد داد
بر اميد آنك از نيش حسد
زهر او در جان مسكينان رسد
هر كسي كو از حسد بيني كند
خويش را بيگوش و بي بيني كند
بيني آن باشد كه او بويي برد
بوي او را جانب كويي برد
هر كه بويش نيست بي بيني بود
بوي آن بويست كان ديني بود
چونك بويي برد و شكر آن نكرد
كفر نعمت آمد و بينيش خورد
شكر كن مر شاكران را بنده باش
پيش ايشان مرده شو پاينده باش
چون وزير از رهزني مايه مساز
خلق را تو بر مياور از نماز
ناصح دين گشته آن كافر وزير
كرده او از مكر در گوزينه سير
دل بدو دادند ترسايان تمام
خود چه باشد قوت تقليد عام
در درون سينه مهرش كاشتند
نايب عيسيش ميپنداشتند
او بسر دجال يك چشم لعين
اي خدا فرياد رس نعم المعين
صد هزاران دام و دانهست اي خدا
ما چو مرغان حريص بينوا
دم بدم ما بستهٔ دام نويم
هر يكي گر باز و سيمرغي شويم
ميرهاني هر دمي ما را و باز
سوي دامي ميرويم اي بينياز
ما درين انبار گندم ميكنيم
گندم جمع آمده گم ميكنيم
مينينديشيم آخر ما بهوش
كين خلل در گندمست از مكر موش
موش تا انبار ما حفره زدست
و از فنش انبار ما ويران شدست
اول اي جان دفع شر موش كن
وانگهان در جمع گندم جوش كن
بشنو از اخبار آن صدر الصدور
لا صلوة تم الا بالحضور
گر نه موشي دزد در انبار ماست
گندم اعمال چل ساله كجاست
ريزهريزه صدق هر روزه چرا
جمع مينايد درين انبار ما
بس ستارهٔ آتش از آهن جهيد
وان دل سوزيده پذرفت و كشيد
ليك در ظلمت يكي دزدي نهان
مينهد انگشت بر استارگان
ميكشد استارگان را يك به يك
تا كه نفروزد چراغي از فلك
گر هزاران دام باشد در قدم
چون تو با مايي نباشد هيچ غم
چون عناياتت بود با ما مقيم
كي بود بيمي از آن دزد لئيم
هر شبي از دام تن ارواح را
ميرهاني ميكني الواح را
ميرهند ارواح هر شب زين قفس
فارغان نه حاكم و محكوم كس
شب ز زندان بيخبر زندانيان
شب ز دولت بيخبر سلطانيان
نه غم و انديشهٔ سود و زيان
نه خيال اين فلان و آن فلان
حال عارف اين بود بيخواب هم
گفت ايزد هم رقود زين مرم
خفته از احوال دنيا روز و شب
چون قلم در پنجهٔ تقليب رب
آنك او پنجه نبيند در رقم
فعل پندارد بجنبش از قلم
شمهاي زين حال عارف وا نمود
عقل را هم خواب حسي در ربود
رفته در صحراي بيچون جانشان
روحشان آسوده و ابدانشان
وز صفيري باز دام اندر كشي
جمله را در داد و در داور كشي
چونك نور صبحدم سر بر زند
كركس زرين گردون پر زند
فالق الاصباح اسرافيلوار
جمله را در صورت آرد زان ديار
روحهاي منبسط را تن كند
هر تني را باز آبستن كند
اسپ جانها را كند عاري ز زين
سر النوم اخ الموتست اين
ليك بهر آنك روز آيند باز
بر نهد بر پايشان بند دراز
تا كه روزش واكشد زان مرغزار
وز چراگاه آردش در زير بار
كاش چون اصحاب كهف اين روح را
حفظ كردي يا چو كشتي نوح را
تا ازين طوفان بيداري و هوش
وا رهيدي اين ضمير و چشم و گوش
اي بسي اصحاب كهف اندر جهان
پهلوي تو پيش تو هست اين زمان
يار با او غار با او در سرود
مهر بر چشمست و بر گوشت چه سود
گفت ليلي را خليفه كان توي
كز تو مجنون شد پريشان و غوي
از دگر خوبان تو افزون نيستي
گفت خامش چون تو مجنون نيستي
هر كه بيدارست او در خوابتر
هست بيداريش از خوابش بتر
چون بحق بيدار نبود جان ما
هست بيداري چو در بندان ما
جان همه روز از لگدكوب خيال
وز زيان و سود وز خوف زوال
ني صفا ميماندش ني لطف و فر
ني بسوي آسمان راه سفر
خفته آن باشد كه او از هر خيال
دارد اوميد و كند با او مقال
ديو را چون حور بيند او به خواب
پس ز شهوت ريزد او با ديو آب
چونك تخم نسل را در شوره ريخت
او به خويش آمد خيال از وي گريخت
ضعف سر بيند از آن و تن پليد
آه از آن نقش پديد ناپديد
مرغ بر بالا و زير آن سايهاش
ميدود بر خاك پران مرغوش
ابلهي صياد آن سايه شود
ميدود چندانك بيمايه شود
بيخبر كان عكس آن مرغ هواست
بيخبر كه اصل آن سايه كجاست
تير اندازد به سوي سايه او
تركشش خالي شود از جست و جو
تركش عمرش تهي شد عمر رفت
از دويدن در شكار سايه تفت
سايهٔ يزدان چو باشد دايهاش
وا رهاند از خيال و سايهاش
سايهٔ يزدان بود بندهٔ خدا
مرده او زين عالم و زندهٔ خدا
دامن او گير زوتر بيگمان
تا رهي در دامن آخر زمان
كيف مد الظل نقش اولياست
كو دليل نور خورشيد خداست
اندرين وادي مرو بي اين دليل
لا احب افلين گو چون خليل
رو ز سايه آفتابي را بياب
دامن شه شمس تبريزي بتاب
ره نداني جانب اين سور و عرس
از ضياء الحق حسام الدين بپرس
ور حسد گيرد ترا در ره گلو
در حسد ابليس را باشد غلو
كو ز آدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد
عقبهاي زين صعبتر در راه نيست
اي خنك آنكش حسد همراه نيست
اين جسد خانهٔ حسد آمد بدان
از حسد آلوده باشد خاندان
گر جسد خانهٔ حسد باشد وليك
آن جسد را پاك كرد الله نيك
طهرا بيتي بيان پاكيست
گنج نورست ار طلسمش خاكيست
چون كني بر بيحسد مكر و حسد
زان حسد دل را سياهيها رسد
خاك شو مردان حق را زير پا
خاك بر سر كن حسد را همچو ما
هر كه صاحب ذوق بود از گفت او
لذتي ميديد و تلخي جفت او
نكتهها ميگفت او آميخته
در جلاب قند زهري ريخته
ظاهرش ميگفت در ره چست شو
وز اثر ميگفت جان را سست شو
ظاهر نقره گر اسپيدست و نو
دست و جامه مي سيه گردد ازو
آتش ار چه سرخ رويست از شرر
تو ز فعل او سيه كاري نگر
برق اگر نوري نمايد در نظر
ليك هست از خاصيت دزد بصر
هر كه جز آگاه و صاحب ذوق بود
گفت او در گردن او طوق بود
مدتي شش سال در هجران شاه
شد وزير اتباع عيسي را پناه
دين و دل را كل بدو بسپرد خلق
پيش امر و حكم او ميمرد خلق
در ميان شاه و او پيغامها
شاه را پنهان بدو آرامها
آخر الامر از براي آن مراد
تا دهد چون خاك ايشان را به باد
پيش او بنوشت شه كاي مقبلم
وقت آمد زود فارغ كن دلم
گفت اينك اندر آن كارم شها
كافكنم در دين عيسي فتنهها
قوم عيسي را بد اندر دار و گير
حاكمانشان ده امير و دو امير
هر فريقي مر اميري را تبع
بنده گشته مير خود را از طمع
اين ده و اين دو امير و قومشان
گشته بند آن وزير بد نشان
اعتماد جمله بر گفتار او
اقتداي جمله بر رفتار او
پيش او در وقت و ساعت هر امير
جان بدادي گر بدو گفتي بمير
او ز يك رنگي عيسي بو نداشت
وز مزاج خم عيسي خو نداشت
جامهٔ صد رنگ از آن خم صفا
ساده و يكرنگ گشتي چون صبا
نيست يكرنگي كزو خيزد ملال
بل مثال ماهي و آب زلال
گرچه در خشكي هزاران رنگهاست
ماهيان را با يبوست جنگهاست
كيست ماهي چيست دريا در مثل
تا بدان ماند ملك عز و جل
صد هزاران بحر و ماهي در وجود
سجده آرد پيش آن اكرام و جود
چند باران عطا باران شده
تا بدان آن بحر در افشان شده
چند خورشيد كرم افروخته
تا كه ابر و بحر جود آموخته
پرتو دانش زده بر خاك و طين
تا كه شد دانه پذيرنده زمين
خاك امين و هر چه در وي كاشتي
بيخيانت جنس آن برداشتي
اين امانت زان امانت يافتست
كآفتاب عدل بر وي تافتست
تا نشان حق نيارد نوبهار
خاك سرها را نكرده آشكار
آن جوادي كه جمادي را بداد
اين خبرها وين امانت وين سداد
مر جمادي را كند فضلش خبير
عاقلان را كرده قهر او ضرير
جان و دل را طاقت آن جوش نيست
با كه گويم در جهان يك گوش نيست
هر كجا گوشي بد از وي چشم گشت
هر كجا سنگي بد از وي يشم گشت
كيمياسازست چه بود كيميا
معجزه بخش است چه بود سيميا
اين ثنا گفتن ز من ترك ثناست
كين دليل هستي و هستي خطاست
پيش هست او ببايد نيست بود
چيست هستي پيش او كور و كبود
گر نبودي كور زو بگداختي
گرمي خورشيد را بشناختي
ور نبودي او كبود از تعزيت
كي فسردي همچو يخ اين ناحيت
همچو شه نادان و غافل بد وزير
پنجه ميزد با قديم ناگزير
با چنان قادر خدايي كز عدم
صد چو عالم هست گرداند بدم
صد چو عالم در نظر پيدا كند
چونك چشمت را به خود بينا كند
گر جهان پيشت بزرگ و بيبنيست
پيش قدرت ذرهاي ميدان كه نيست
اين جهان خود حبس جانهاي شماست
هين رويد آن سو كه صحراي شماست
اين جهان محدود و آن خود بيحدست
نقش و صورت پيش آن معني سدست
صد هزاران نيزهٔ فرعون را
در شكست از موسي با يك عصا
صد هزاران طب جالينوس بود
پيش عيسي و دمش افسوس بود
صد هزاران دفتر اشعار بود
پيش حرف اميياش عار بود
با چنين غالب خداوندي كسي
چون نميرد گر نباشد او خسي
بس دل چون كوه را انگيخت او
مرغ زيرك با دو پا آويخت او
فهم و خاطر تيز كردن نيست راه
جز شكسته مينگيرد فضل شاه
اي بسا گنج آگنان كنجكاو
كان خيالانديش را شد ريش گاو
گاو كه بود تا تو ريش او شوي
خاك چه بود تا حشيش او شوي
چون زني از كار بد شد روي زرد
مسخ كرد او را خدا و زهره كرد
عورتي را زهره كردن مسخ بود
خاك و گل گشتن نه مسخست اي عنود
روح ميبردت سوي چرخ برين
سوي آب و گل شدي در اسفلين
خويشتن را مسخ كردي زين سفول
زان وجودي كه بد آن رشك عقول
پس ببين كين مسخ كردن چون بود
پيش آن مسخ اين به غايت دون بود
اسپ همت سوي اختر تاختي
آدم مسجود را نشناختي
آخر آدمزادهاي اي ناخلف
چند پنداري تو پستي را شرف
چند گويي من بگيرم عالمي
اين جهان را پر كنم از خود همي
گر جهان پر برف گردد سربسر
تاب خور بگدازدش با يك نظر
وزر او و صد وزير و صدهزار
نيست گرداند خدا از يك شرار
عين آن تخييل را حكمت كند
عين آن زهراب را شربت كند
آن گمانانگيز را سازد يقين
مهرها روياند از اسباب كين
پرورد در آتش ابراهيم را
ايمني روح سازد بيم را
از سبب سوزيش من سوداييم
در خيالاتش چو سوفسطاييم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد