بخش ۷ - خلوت طلبيدن آن ولي از پادشاه جهت دريافتن رنج كنيزك

۳۸ بازديد


گفت اي شه خلوتي كن خانه را
دور كن هم خويش و هم بيگانه را
كس ندارد گوش در دهليزها
تا بپرسم زين كنيزك چيزها
خانه خالي ماند و يك ديار نه
جز طبيب و جز همان بيمار نه
نرم نرمك گفت شهر تو كجاست
كه علاج اهل هر شهري جداست
واندر آن شهر از قرابت كيستت
خويشي و پيوستگي با چيستت
دست بر نبضش نهاد و يك بيك
باز مي‌پرسيد از جور فلك
چون كسي را خار در پايش جهد
پاي خود را بر سر زانو نهد
وز سر سوزن همي جويد سرش
ور نيابد مي‌كند با لب ترش
خار در پا شد چنين دشوارياب
خار در دل چون بود وا ده جواب
خار در دل گر بديدي هر خسي
دست كي بودي غمان را بر كسي
كس به زير دم خر خاري نهد
خر نداند دفع آن بر مي‌جهد
بر جهد وان خار محكم‌تر زند
عاقلي بايد كه خاري بركند
خر ز بهر دفع خار از سوز و درد
جفته مي‌انداخت صد جا زخم كرد
آن حكيم خارچين استاد بود
دست مي‌زد جابجا مي‌آزمود
زان كنيزك بر طريق داستان
باز مي‌پرسيد حال دوستان
با حكيم او قصه‌ها مي‌گفت فاش
از مقام و خواجگان و شهر و باش
سوي قصه گقتنش مي‌داشت گوش
سوي نبض و جستنش مي‌داشت هوش
تا كه نبض از نام كي گردد جهان
او بود مقصود جانش در جهان
دوستان و شهر او را برشمرد
بعد از آن شهري دگر را نام برد
گفت چون بيرون شدي از شهر خويش
در كدامين شهر بودستي تو بيش
نام شهري گفت و زان هم در گذشت
رنگ روي و نبض او ديگر نگشت
خواجگان و شهرها را يك به يك
باز گفت از جاي و از نان و نمك
شهر شهر و خانه خانه قصه كرد
نه رگش جنبيد و نه رخ گشت زرد
نبض او بر حال خود بد بي‌گزند
تا بپرسيد از سمرقند چو قند
نبض جست و روي سرخ و زرد شد
كز سمرقندي زرگر فرد شد
چون ز رنجور آن حكيم اين راز يافت
اصل آن درد و بلا را باز يافت
گفت كوي او كدامست در گذر
او سر پل گفت و كوي غاتفر
گفت دانستم كه رنجت چيست زود
در خلاصت سحرها خواهم نمود
شاد باش و فارغ و آمن كه من
آن كنم با تو كه باران با چمن
من غم تو مي‌خورم تو غم مخور
بر تو من مشفق‌ترم از صد پدر
هان و هان اين راز را با كس مگو
گرچه از تو شه كند بس جست و جو
خانهٔ اسرار تو چون دل شود
آن مرادت زودتر حاصل شود
گفت پيغامبر كه هر كه سر نهفت
زود گردد با مراد خويش جفت
دانه چون اندر زمين پنهان شود
سر او سرسبزي بستان شود
زر و نقره گر نبودندي نهان
پرورش كي يافتندي زير كان
وعده‌ها و لطفهاي آن حكيم
كرد آن رنجور را آمن ز بيم
وعده‌ها باشد حقيقي دل‌پذير
وعده‌ها باشد مجازي تا سه گير
وعدهٔ اهل كرم گنج روان
وعدهٔ نا اهل شد رنج روان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد