من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

چگونه دوست بدارم

۳۸ بازديد

 

چگونه دوست بدارم سپيدار را
كه دار مي پرورد در آغوش برگ و زمزمه
شكفتگي و سرسبزي است ارمغان بهار
و خيال گل و صداي پرنده
برابر نوميدي
جنجال مي كنند
گل سرخ اما
چشم بيدار را
به عربده مي خواند
به شور كدام
بلبله داري اي زبان بريده
به جنگل صنوبر و باغ نسرين ؟
گل نسرين
اگر گونه خراشيده دخترم نيست
تمامي سپيداران جنگلي
تابوت هاي ايستاده برادرانم هستند
گونه خراشيده دخترم
به اشك و بوسه شفا مي يابد
زلف برادرانم اما
از ماسه كوير نخواهد روييد باز


حادثه

۳۶ بازديد

 

باد سگ ها را وحشت زده كرد
وزش بوي غريبي را از اقصاي تاريكي

در مشام سگ ها ريخت
حس آغاز زمين لرزه خوف انگيزي

چارپايان را
به خروش انگيخت

باد سگ ها را وحشت زده كرد
گويي از سقف سياه ظلمت ماه

سرخ و خونين و هراس آور در چاه افتاد

خوف اين حادثه گويي

به سوي صبحدمي زود آغاز
قريه را رم داد


چيستان

۳۵ بازديد

 

سبز و نارام و گريزند ه است
روح سبز علف آب است كه جوهر سيال حيات كنده است
روح آبست كه در ظلمت سيراب علف
بازتابي دارد
كهكشان هايي
ز آسمان هايي بي نام و نشان را
آسمان است در اقيانوس شبنمي افتاده
تب و تابي دارد
روح غمناك بهار است دميده شده در جسم نبات
كه تو مي بيني اينگونه شگفت
سنگ مي رويد از باغچه برگ از سنگ
و شگفت آورتر
كه شقايق گل كوهستان مي جوشد از نرده گهواره
روه خواب است
متجلي شده در ممكن بيداري
كه تو ميبيني
مي تواني ابديت را اينگونه به آساني
هر كجا مي خواهي
نرم و چالاك و سبكخيز به پرواز در ايي
برگي از جنگل خورشيد بچيني
راه در معبد دريا بگشايي
سبز و آرام است
سبز و سيراب و سراينده
كه غزل هاي مرا
خوشتر از من در گوش شقايق مي خواند
سبز و سرشار و مكنده است
مي مكد شايد شهد از گل جوشنده جانت
آفتابي است كه در شبنمي افتاده
روح آب است در انبوه علف هاي مژگان


چكامه بازگشت سوگمندانه

۳۴ بازديد

 

روزگاري
انتهاي جاده اي كه به فراز مي بردم
ابتداي جهان بود
بزغاله اي سبكخيز
بره اي سفيد و سياه كه زنگوله بر علف مي كشيد و سر به زير مي دويد
اسبي خميده بر قصيل ديرمان
كه سر بالا مي كرد و گوش كه مي خماند
انگار به انتهاي جهان نگران مي شد
زني جوان به جامه رنگين
جواني با شانه هاي پهن برهنه
كه به گندمزار برشته شناور بود
جهان ابتدايي چنان خرم و شيرين داشت
اما اسب
كه به انتهاي جهان مي نگريست
مرا به شعاع تيره اي
به دياري ناشناخته فرو مي لغزاند
كه ناگزيري رفتن
چون معشوق ديوانه اي بر آستانه اش
در انتظارم بود
سوار بر شعاع نگاه اسب رفتم
تا به انتهاي جهان برسم
تا به ابتداي شيرين آن فراز شوم
اينك باز مي گردم از انتهاي تلخ جهان
و اشتياق ديدن بزغاله
و اسب بور خميده بر قصيل
و زن جوان به جامه رنگين روستا
دلهره امن را دوچندان كرده است
زني جوان
به جامه جين آبي
سوار بر موتورسيكلت
به استقبالم مي ايد
نوه كوچكم است
و بر كناره راه سيماني روستايي
اينك پالايشگاه
دختركي
گلهاي رنگارنگ پلاستيكي مي فروشد
اركيده و گلايول و سوسن آري
و بولدوزري زرد آن سو تر
مانند ورزويي مست
سر زير كنده هاي فرسوده كرده است و به رودخانه مي اندازدشان
مردي جوان
نبيره ام
به لباس و كلاه خود ايمني
پيش از سلام مي غرد
اول قرنطينه نياي بزرگ
از انتهاي جهان
به ابتداي جهان بازگشته ام
نه بر شعاع نگاه اسب
نه در قرنطينه نبيره ام
جايي ايمن
نمي يابم
به ابتداي جهان
از كدام راه كوره توان رفت اي آسمان


چكامه مشعل ها

۳۶ بازديد

 

سه مشعل مي سوزد
يكي بر چكاد و دو ديگر به دامنه
يكي بر مازه اژدهاوش كوه
شعله مي وزاند
دو ديگر
به دره و دامنه
تا بادام بنان سراسيمه شوند
يكي مي سوزد
تا نزديك نشود شغال گرسنه به خوابگاه
و به معده پر جوجه كباب شركت
دو ديگر مي سوزند
تا آهوان و تيهوها
به دره هاي دوردست بكوچند
تا شقايق و مرزنگوش بسوزند
تا وحش
ايمن نماند در حريم آباداني
يكي مي سوزد
تا روستايي
هواي شيرين كردن نان جوين نكند
سه مشعل مي سوزد
يكي بر چكاد و دو ديگر به دامنه
در روز مي سوزند زير خورشيد سوزان
و به شب
در حوالي جنگل چراغهاي نئون
سه مشعل
نمي سوزند تا چيزي ديده شود
بلكه مي سوزند
تا چيزها ديده نشوند
سه مشعل مي سوزند
در دايره چراغان و آتش
تا ظلمات گرداگرد
ژرفتر گردد
و بازوهاي كار و آفرينش
چون پروانه هاي سراسيمه
به جانب كانون نور
فراخوانده شوند
نوري
كه ظلمت گرداگرد را

دامن مي زند و ژرفتر مي كند


تطهير

۳۴ بازديد

 

پاسي گذشته ازشب
از نيمه شب
كه باد
از لاي پايه هاي فلزي اسكله
از آبهاي پچ پچ
از ماهيان بيدار
از آبهاي خواب
بيدار شد
از زير طاقهاي بلند بازار
از زير طاقهاي بوي ماهي
و قفل هاي سنگين
و خواب پر مرافعه پاسبان وزيد
آوازخوان و پرسان
از طاقهاي باد گذشتم
از طاقه هاي آب كه پل مي گشودشان
از شال هاي سبز و لطيف آب
اين شالها به شانه كي بال خواهد زد ؟
اين ترمه ها به گردن كي شال خواهد شد ؟
وين جامه ها به قامت كي موزون ؟
آن دورها
در چار راه توفان
در ملتقاي چاركوير خشك
آن نخل پر شكسته
آن دختر بتيم قبيله را
بايد امير چارقد سبزي
از اين همه غنيمت و خلعت
در دل بماند ايا ؟
بيداد شوره كشته
خشكيده ياس باغچه ما
آواز چارگز كفن نو را
در دم دمان عيد
خوش خوش بخواند ايا ؟
پاسي دو مانده از شب
نزديك تپه هاي نيلوفر فلق
نزديك بوي جاري بزغاله
در كوچههاي پر علف خيمهگاه ايل
بيمار گونه زرد خميده غريب وار
تطهير يافته
در شط پر جلال ظلمت
تعميد يافته
در چشمه كبود محاق
ماه
از انزواي غار تفكر
بيرون خزيد
در چار راه توفان
بر آستان 29
انديشناك درنگي كرد
بر ما چه روزگاري رفت
آن چاه پر مخالفت
از روزگار ما چه دماري
ايا دوباره بايد ؟
آنگاه
پوشيده سرخرويي خجلت را
در زردگونگي مشقت
به سايبان چوپان
آن نخل پر شكسته
خرماي خشك و چمچمه آبي را
در چار راه صاعقه روي آورد


جوي نازك

۳۳ بازديد

 

چگونه به تصرفت انديشه كنم
كه از دستبرد خيال و رويا
به دوري
با آنكه در يك قدميم مي گذري
و بوي گرم نفس هايت
ويرانم مي كند
ناگهان كنار خويشت مي يابم
بر يك ميز
ناباور
كه شوخ و شيرين
نشسته اي
ليموي سبزي از بشقابم بر مي داري
و اخم شوخ و ترشي را
با شكر دندان مي آميزي
يك لحظه بعد اما
پنجاه سال
پنجاه هزار فرسنگ
از من دوري
و به خيال و رويا تن در نمي دهي
اينگونه زيستنت
شور به نهادم مي زند
جوي زلال نازك كوهستان
كه از نيان نفت و گوگرد و پيشخوان هاي چرب مي گذرد
چگونه به زلالي نگاه و دندانت
خواهي ماند ؟
اما
تنها در اين جهنم چركين است
كه گاه گاه مي بينمت
كه رو بروي خيال و رويايم مي گذري
ليموي سبز ترشي از بشقابم بر مي داري
و اخم شاد شيريني در جانم مي ريزي
و هيچ گاه تن به خيال و حضور به رويا نمي دهي


تو چرا پنجره را بستي ؟

۳۳ بازديد

 

تو چرا پنجره را بستي ؟
تو چرا اينه را
دام لغزنده ترين ثانيه ها بر رف ننهادي
تو چرا ساقه آبي را
كه فراز سر ما خم شد از بيشه باران خستي
تو چرا ساقه رازي را
از گلدان پنجره همسايه
از ابديت شايد
كه به سوي تو فرود آمد بشكستي
تو چرا بي پروا بي ورد لبخندي
در كوچه باد
زير ديوار بلند باد
از ميان خيل اشباح خسته
خزيده همه جا
كه برون تاخته اند
از جوال روياي مردم همسايه ما
مي گذري
تو چرا پنجره را بستي
تو چرا پنجره خانه ما را كه درخت نور
از بر آشفته ترين گوشه آن ساقه دوانيده
بر پنجره تشنه همسايه ما بستي
تو به خواب خوش بودي
در نيمه شب مظلم دوش
تو نديدي كه سوار موعود از كوچه ميعاد
بي درود و بدرودي
بي كه يك لحظه درنگ آرد
پشت ديوار بلند روياي ليلا بگذشت
تو نديدي كانسوتر كاخ رفيعي بود
زلف مشكين بلندي از پنجره مي باريد
آسمان بوته ياسي است كه در پنجره خانه ما رسته ست
روي تو ماه بلند
چشم هاي تو دو سياره ژرف سبز
نام تو خوشه شادابي در ظلمت برگ
به شقايق ها آراسته ست
تو چرا پنجره را بستي ؟
كه نبيني كه سوار موعود
پشت ديوار كوتاه اميد ليلا بگذشت
بي كه يك لحظه درنگ آرد
بي درود و بدرود
بوته شومي در باغچه كوچك همسايه ما رسته ست
كه شقاوت را
دست بر ديوار
به سراپاي در و ديوار و پنجره جوشانده است
مرغ ناميموني
بي كه رو بنمايد با جنبش بالي
به سوي ملجا موهومي
در گز وحشي همسايه ما خوانده است
روح سرگردان عاشق مبروصي است
كز زمان هاي گذشته
شايد
در خفاياي اين خانه مانده ست
پيچك پير تباهي
هشدار
بي خبر
از هر جا مي خواهد
مي تواند
سر برون آرد
تو چرا پنجره را مي بندي ؟
تو چرا شاخه جوشنده ياس ما را
به عيادت سوي ديوار تمام شهر
به عيادت سوي بيمار تمام شهر
سوي بيماري ناميموني هر خانه
برنمي انگيزي ؟
دست هاي تو كليد صبح است
كه سوي مشرق مي چرخد
و سپيدي را
از پس نرده سايه روشن
به سوي پنجره ها مي خواند
چشم هاي تو به ديوار بلند باغ عشق
روزن سبزيست
كه من از آنجا در لحظه مشتاقي
به درون مي خزم آهسته و با دامني از سيب سرخ راز
باز مي گردم
چشم هاي تو
پنجره هاي بلند ابديت هستند
تو چرا پنجره را مي بندي ؟
تو چرا خوشه ياس نفست را در كلبه همسايه نمي ريزي
پيچك هرزه ناميموني را هشدار
تو چرا ساقه تارنده خورشيد شفاعت را
سوي هر خانه بپوسان بذر وحشت
بر نمي انگيزي؟
تو چرا پنجره را مي بندي ؟


تصوير

۳۳ بازديد

 

مردي كنار نهر گريزان
سايه به آب سپرده و دل به هواهاي دور
سنگ برسنگ مي غلتد
و گلها به شتاب
بر آب مي گذرند
و آنكه ايستاده
در نسيم سفر مي كند
مردي كنار نهر گريزان
سايه به آب سپرده و سر به خيال هاي پريشان


تشويش

۳۳ بازديد

 

معلوم نيست
باد از كدام سو مي ايد

خورشيد را غبار دهشت پوشانده است

و ابرها به ابر نمي مانند

مثل هزار گله حيران

بي آبخور و مرتع بي چوپان

مثل هزار اسب يله

با زين و برگ كج شده در ميدان يال افشان

مثل هزار برده محكوم عريان در كوچه هاي زنجير سرگردان

گهگاه

از اوج هاي نزديكي

با قطره هاي تلخ و گل آلودش مي افتد باران

معلوم نيست

باد از كدام سو مي ايد پيداست

اما

كه اضطراب حادثه قريه را

در دام سبز جلگه به بازي گرفته است