من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

آوازهاي معمولي براي دردهاي معمولي

۳۶ بازديد

 

بر سينه همين كوه 
آري
كه بادپا سواران هوشيدر
در جستجوي آتش پنهان
با چشم هاي كيهاني
مي كاوندش
يك كلبه نه
صد كلبه بيشتر ديديم
كه پيه سوزي كوچك
در هر كدام
اگر به قاعده مي سوخت
صد كوره تمام
انديشه بر جداره اين كوهسار مي رقصيد
درياي نفت در زير
ظلمات جهل بر سر
و روبرو
صد كوه
با صد هزار كلبه
بي پيه سوز كوچك
اين راز سر به مهر را بايد
با خاك در ميان هشت
يا آسمان ؟
اين راز سر به مهر را ؟
بادام بن برآمده بن سبز و تازه است
و شعله هاي سرخ شقايق با باد
بر شيب هاي سبز فرو مي غلتد
چوپان پير بدرقه روز خسته را
دم در ني غم آور خود مي دمد
بيا جانا كه دنيا را وفا نيست
اگر باشد وفايش سهم ما نيست
چه حيف از دولت ده روزه گل
كه با باد خزان شرم و حيا نيست
بر سينه همين كوه آري
كه ماديان سبز نسيم آنك
بكره هاي بور و كرندش
بر شيب هاي سبز
صفا مي چرد
و برج هاي مشعل
آفاق را به سايه روشن افسانه مي كشند
يك گور هشت ساله
در گم ترين مغاره
معصوم و بي كتيبه فرو خفته است
از زخم صد گلوله تزوير
پنهان به شوكران
تنها دو تك هجاي غريبند
كه چشم هاي زيرك راز آشنا
بر صخرههاي خارا مي بينند
يا ... غي
ياغي به خواب رفته بي زاد و زيور ي
تا برج هاي مشعل
بي آفت معلق رگبارها
آفاق را به سايه روشن افسانه ها كشند
و زاغ پير گرسنگي قار قار جاويدانش را
در دره هاي تاريك خالي كند
چوپان پير خوانده و خفته است
در دخمه اي به سينه كش كوه
بر سينه همين كوه آري
كه اژدهاي گنج فروزان آتش است
و كلبه هاي بسيار از سرما
زانو گرفته در بغل سرد مرده اند
بالاي كوه زر
در زير برج مشعل
بي نان و پيه سوز
ظلمات جهل بر سر
اين راز سر به مهر را بايد
با خاك در ميان هشت
يا آسمان ؟
اين راز سر به مهر را ؟


آواز گازران

۳۵ بازديد

 

و دختران گازر پچ پچ آغازيدند
پچ پچ ها
اندك اندك
آواز شد
غاز سفيد مهاجر برگشته
غاز سفيد مهاجر
هزار فرسخ آمده
تا آبگير سبز ولايت ما
بر كتف برفيت
خال بزرگ قرمز چيست ؟
اين پرچم غريب را هر سال
تا چند و تا كجا
بر شانه مي كشاني و در دنيا ؟
غاز سفيد مهاجر
سينه بر آب مي كشد
تا انتهاي بركه روان مي شود
و باز مي گردد باز
و نرم نرم و آنگاه گرم
خواندار باستانيش را مي آغازد
چه بر اجاق و بابزن سلطان
چه در غريو پر دود پاتيل روستايي
چه دلقكان و سربازانت
با قهقهه به نيش كشيده باشند
چه معده هاي يخزده كودكان گرسنه را گرم كرده باشي
چه شاعري به ويله سراييده باشد
مخوفا جنايتا
من بردبار نخواهم بود
از تو همين پشنگه خون دارم بر كتف
از لحظه عبور ساچمه داغ از گلوگاهت
فرسنگ هاي هزارگانه را
در اهتزاز سرخ همين بيرق
مي ايم
برمي گردم مي ايم
تا خالي سياه فاصله ها را
از حجم برفگون خيال تو پر كنم
و دختران گازر
از سجاف راه علف پوش
به روستا بر مي گردند
و همسرايان مي خوانند
غاز سفيد مهاجر از ولايت ما پر كشيد
با خال سرخ كتفش
در اغتشاش هاشورهاي باران سرب
پر كشيد
آنگاه
از ميانه هاشورهاي باران سرخ گذشت
غاز سفيد مهاجر


آنانكه مرگ را سپري مي خواهند

۳۵ بازديد

 

آنانكه بي هراسي بي عشوه تنجشي از وحشت 
به آشتي نشستند
با مرگ
آنانكه مرگ را خوابي دراز و بي رويا انگاشتند
آنان با مرگ بر غنيمت هستي
بيعت كردند
آنان طبيب پير اجل را پارنج هديه جان دادند
آنان از هول درد از خوف سيل گردنه خيزاب
از وحشت تلاطم آنان در كام كوسه سنگر كردند
آنان دلاوري را ستري
بر عورت ستروني از شور زندگي
بر عورت عقيمي از عشق
كه بي شكوهتر آفاق زيستن را
تنها رنگي
بهانه مايه ماندن مي دارد مي دارند
آنانكه مرگ را سپر درد مي كنند
آنانكه مرگ را
درمان زخم چركي ياس
آنانكه مرگ را رويايي
من
خار خشكبوته نام آنان را
آتشگران همت
هرگز نكرده ام
من
با تو اي كرانه پندارم اي منظر تماشا
اي سبز
من با تو
تا كرانه پندار تو
ره در گريوه
گردنه دره
در تنگه هاي واهمه
خواهم سپرد
من خوف مرگ را دم طاوس نر
من هول مرگ را
با تو
چتر ظريف
از تاب آفتاب هاويه
خواهم كرد
من با تو غرور را سپري
در هجوم مرگ
با تو خيال را آلاچيقي در تابستان فراغت خواهم كرد
با تو دلاوري را
من بادپاي تاختني از هجوم خون
با تو تناوري را
در چارباد درد
من قايق رهايي
سوي جزيره هاي سلامت
و آرايش دوباره به پيكار درد
خواهم كرد
از انحناي دور
آنك
باران دير آمده
مي بارد
و ساقه هاي نازك خود را
در شيب هاي سوخته مي كارد
آنك زمين
ملول و مفكر
از خواب خشكسالي بر مي خيزد
نبض هزار دانه پوسيده
از ترشك و پنيرك
آهنگ پر دوام روييدني دوباره مي انگيزد
آنك
باران
با آنكه دير آمده مي بارد
اي خاك بكر
اي خاصه بهاره من
بايد كه گاو آهن را
از چوب هاي تازه بپردازيم
بايد كه گاو ها را فربه كنيم
بايد كه داس ها را
صيقل دهيم
بايد براي ساز چرخ چهاب ها
نت هاي تازه بنويسيم
بايد به بلبلان نخلستان
آهنگ هاي تازه بياموزيم
ما زنده ايم
من تو
اي خاك خوب من
اي تپه شقايق
ما نيستيم آنان
كه مرگ را رويايي
آنان كه مرگ را سپري
آنانكه مرگ را خوابي كردند


آواز خاك

۳۴ بازديد

 

دشت با حوصله وسعت خود
زخم سم ها را تن مي دهد و مي ماند
چشمه و چاهي نيست
آن سرابست كه تصوير درختان بلند
آب و آبادي و باغ
در بلور خود مي روياند
گردبادست آن
كه به تازنده سواري مي ماند
دشت مي داند و مي خواند
باغ پندار كه تاراج خزان خواهد شد ؟
تشنگي باغ گل نار كه را
تركه خواهد زد در غربت افسانه ؟
سوزن سم ها را سوزان تر در تنم افشانيد
دشت
سايه مي روياند
اهتزاز شنل پاره آشوبگران
بيرق يال بلند اسبان
هيبت شورش و هيهاي سواران را
نيشخندي مهلك
چين ميندازد بر چهره خشك و پوكش
تا كجا مي سپرند ؟
گوني خالي خود را به كدامين اصطبل
مي برند
تا بينبارند اين گمشدگان
از پهن خوشبختي؟
اين ز ويرانه خود بيزاران
سوي پرچين كدامين باغ
سوي تاراج كدامين ده
نعل مي ريزند
راه مي كوبند
خواب خاشاكم و خاكم را مي آشوبند ؟
آه دورم باد
رنگ و نيرنگ بهاران و شفاي باران
بانگ گوش آزار سگ هاي آباديشان دورم باد
تاج نوراني بي باراني
بر سر تشنگي وحشي مغرورم باد
جامه سبزي و شال سرخي
پاره بر پيكر رنجورم باد
خود همين چشمه فياض سراب
خود همين پينه گز بوته و خار
خود همين شولاي عرياني ما را بس
خود همين معبر گرگان غريب
روح سربازان گمشده جنگ كهن بودن
خود همين خلوت پر بودن از خويش
خود همين خالي بي توفان يا توفاني ما را بس
تا نماند در من
مي رسد اينك با گله انبوهش چوپان از راه
ذهن متروك بياباني او
عشق ناممكن او بي سر و سماني او
مهر و خشم او با كهره و گوساله و ميش
هي هي و هيهايش
شكوه روز و شبان نايش
به پگاه و به پسينگاه غبار افشاني ما را بس


آمده ايم عاشق شويم

۳۵ بازديد

 

پذيره شدن دانه اي سرگشته
تا مرواريدي آفريده شود
به خون دلي
سينه اي به شكيبايي صدف مي طلبد
جگر هزار توي سرخگل مي خواهد
كه خدنگ شبنمي به چله نشاند
و تا گلوي تفتيده آفتاب
پرتاب كند
هشدار
نطفه نهنگ است عشق نه كرمينه وزغي
و لمحه اي تلاطم طغيانش را
دلي به هيبت دريا مي طلبد
هشدار ! روزگار
آمده ايم عاشق شويم


آب زمانه ست

۳۳ بازديد

 

در آب ها كه مي نگريم
از آن كرانه ساكت
پسين جمعه پاييز
كه عاشقانه مي گذريم
در آبهاي زلالي كه طرح نيمرخ ما
دو ماهي همراه
سبكخرام شنا مي كنند سوي بوته نور
در آبها كه صدف ها
به سوي جنگل شيلاب
گرفته كوله تقدير خود به پشت
روانند
در آبگير زلالي
كه ماهيان و وزغ ها را
مظفرانه نشان مي دهي و مي گويي
نگا
نگاه كن آب اينه ست
به آبها كه مي نگرم
از آن كرانه كه تنها و بي بهانه مي گذرم
از آبهاي زلالي كه طرح نيم رخ من
رمنده ماهي بي همخرام آبنورديست
بر آن كرانه كه دست تو زير بازوي من نيست
بر آن كرانه كه آب اينه ي زمانه ست
به سوي غار شناور
به گريخ واري گويم بغار
آب زمانه ست
نگا نگاه كن آب اينه ست
صدف نشانه ست


زندگينامه مولوي

۳۵ بازديد

"براي جستجو در اشعار مولوي كليك كنيد"

مولوي

مولانا جلال‌الدين محمد بلخي مشهور به مولوي شاعر بزرگ قرن هفتم هجري قمري است. وي در سال ۶۰۴ هجري قمري در بلخ زاده شد. پدر وي بهاءالدين كه از علما و صوفيان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشي كه بين او و سلطان محمد خوارزمشاه پديد آمده بود از بلخ بيرون آمد و بعد از مدتي سير و سياحت به قونيه رفت. مولانا بعد از فوت پدر تحت تعليمات برهان‌الدين محقق ترمذي قرار گرفت. ملاقات وي با شمس تبريزي در سال ۶۴۲ هجري قمري انقلابي در وي پديد آورد كه موجب ترك مسند تدريس و فتواي وي شد و به مراقبت نفس و تذهيب باطن پرداخت. وي در سال ۶۷۲ هجري قمري در قونيه وفات يافت. از آثار او مي‌توان به مثنوي، ديوان غزليات يا كليات شمس، رباعيات، مكتوبات، فيه مافيه و مجالس سبعه اشاره كرد.

"مثنوي معنوي"

  دفتر اول ( 172 بخش )

  دفتر دوم ( 115 بخش )

  دفتر سوم ( 228 بخش )

  دفتر چهارم ( 139 بخش )

  دفتر پنجم ( 178 بخش )

  دفتر ششم ( 140 بخش )

"رباعيات مولوي"

  رباعيات ( 500 رباعي )


بخش ۱ - سر آغاز

۳۵ بازديد


بشنو از ني چون حكايت مي‌كند
از جداييها شكايت مي‌كند
كز نيستان تا مرا ببريده‌اند
در نفيرم مرد و زن ناليده‌اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسي كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
هركسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهٔ من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست
ليك كس را ديد جان دستور نيست
آتشست اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشقست كاندر ني فتاد
جوشش عشقست كاندر مي فتاد
ني حريف هركه از ياري بريد
پرده‌هااش پرده‌هاي ما دريد
همچو ني زهري و ترياقي كي ديد
همچو ني دمساز و مشتاقي كي ديد
ني حديث راه پر خون مي‌كند
قصه‌هاي عشق مجنون مي‌كند
محرم اين هوش جز بيهوش نيست
مر زبان را مشتري جز گوش نيست
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آنك چون تو پاك نيست
هر كه جز ماهي ز آبش سير شد
هركه بي روزيست روزش دير شد
در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن كوتاه بايد والسلام
بند بگسل باش آزاد اي پسر
چند باشي بند سيم و بند زر
گر بريزي بحر را در كوزه‌اي
چند گنجد قسمت يك روزه‌اي
كوزهٔ چشم حريصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر در نشد
هر كه را جامه ز عشقي چاك شد
او ز حرص و عيب كلي پاك شد
شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
اي طبيب جمله علتهاي ما
اي دواي نخوت و ناموس ما
اي تو افلاطون و جالينوس ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسي صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمي
همچو ني من گفتنيها گفتمي
هر كه او از هم‌زباني شد جدا
بي زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونك گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوي زان پس ز بلبل سر گذشت
جمله معشوقست و عاشق پرده‌اي
زنده معشوقست و عاشق مرده‌اي
چون نباشد عشق را پرواي او
او چو مرغي ماند بي‌پر واي او
من چگونه هوش دارم پيش و پس
چون نباشد نور يارم پيش و پس
عشق خواهد كين سخن بيرون بود
آينه غماز نبود چون بود
آينت داني چرا غماز نيست
زانك زنگار از رخش ممتاز نيست


بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حكيمان از معالجهٔ كنيزك

۳۴ بازديد


شه چو عجز آن حكيمان را بديد
پا برهنه جانب مسجد دويد
رفت در مسجد سوي محراب شد
سجده‌گاه از اشك شه پر آب شد
چون به خويش آمد ز غرقاب فنا
خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
كاي كمينه بخششت ملك جهان
من چه گويم چون تو مي‌داني نهان
اي هميشه حاجت ما را پناه
بار ديگر ما غلط كرديم راه
ليك گفتي گرچه مي‌دانم سرت
زود هم پيدا كنش بر ظاهرت
چون برآورد از ميان جان خروش
اندر آمد بحر بخشايش به جوش
درميان گريه خوابش در ربود
ديد در خواب او كه پيري رو نمود
گفت اي شه مژده حاجاتت رواست
گر غريبي آيدت فردا ز ماست
چونك آيد او حكيمي حاذقست
صادقش دان كو امين و صادقست
در علاجش سحر مطلق را ببين
در مزاجش قدرت حق را ببين
چون رسيد آن وعده‌گاه و روز شد
آفتاب از شرق اخترسوز شد
بود اندر منظره شه منتظر
تا ببيند آنچ بنمودند سر
ديد شخصي فاضلي پر مايه‌اي
آفتابي درميان سايه‌اي
مي‌رسيد از دور مانند هلال
نيست بود و هست بر شكل خيال
نيست‌وش باشد خيال اندر روان
تو جهاني بر خيالي بين روان
بر خيالي صلحشان و جنگشان
وز خيالي فخرشان و ننگشان
آن خيالاتي كه دام اولياست
عكس مه‌رويان بستان خداست
آن خيالي كه شه اندر خواب ديد
در رخ مهمان همي آمد پديد
شه به جاي حاجبان فا پيش رفت
پيش آن مهمان غيب خويش رفت
هر دو بحري آشنا آموخته
هر دو جان بي دوختن بر دوخته
گفت معشوقم تو بودستي نه آن
ليك كار از كار خيزد در جهان
اي مرا تو مصطفي من چو عمر
از براي خدمتت بندم كمر


بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر كنيزك رنجور و تدبير كردن در صحت او

۳۶ بازديد


بشنويد اي دوستان اين داستان
خود حقيقت نقد حال ماست آن
بود شاهي در زماني پيش ازين
ملك دنيا بودش و هم ملك دين
اتفاقا شاه روزي شد سوار
با خواص خويش از بهر شكار
يك كنيزك ديد شه بر شاه‌راه
شد غلام آن كنيزك جان شاه
مرغ جانش در قفس چون مي‌طپيد
داد مال و آن كنيزك را خريد
چون خريد او را و برخوردار شد
آن كنيزك از قضا بيمار شد
آن يكي خر داشت و پالانش نبود
يافت پالان گرگ خر را در ربود
كوزه بودش آب مي‌نامد بدست
آب را چون يافت خود كوزه شكست
شه طبيبان جمع كرد از چپ و راست
گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهلست جان جانم اوست
دردمند و خسته‌ام درمانم اوست
هر كه درمان كرد مر جان مرا
برد گنج و در و مرجان مرا
جمله گفتندش كه جانبازي كنيم
فهم گرد آريم و انبازي كنيم
هر يكي از ما مسيح عالميست
هر الم را در كف ما مرهميست
گر خدا خواهد نگفتند از بطر
پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترك استثنا مرادم قسوتيست
نه همين گفتن كه عارض حالتيست
اي بسا ناورده استثنا بگفت
جان او با جان استثناست جفت
هرچه كردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن كنيزك از مرض چون موي شد
چشم شه از اشك خون چون جوي شد
از قضا سركنگبين صفرا فزود
روغن بادام خشكي مي‌نمود
از هليله قبض شد اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نفت