من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

انگيزه

۳۳ بازديد

 

يك شيهه كشيده از دوردست
از انتهاي جاده
آن سوي اغتشاش نيزار
در انحناي بستر شنريز خشكرود
اسب هزار خاطره را
از مرتع خيال من آسيمه مي كند
مرد هزر وسوسه را در من
بر پشت اسب خاطره
سوي هزار بكره پرواز مي دهد
يك شيهه كشيده مرا
ز آنسوي نخل هاي توارث
آواز مي دهد


انديشه است نه ترديد

۳۳ بازديد

 

ترديدم آغازگر راهي نرفته است
راهي
كه مي آغازمش
تا به پايانش برسانم
تا از احتمال حادثه و كشف
برهنه اش نكرده باشم
در جاده هاي تكرار
خواندنم نمي گيرد
انديشه است
نه ترديد
اينكه به بازگشتم وا مي دارد
انديشه آواز سر دادن
در افقي
كه هوايي ديگر دارد
كه هجايي زخمي پژواك هاي ديگر پس مي گيرند
و تحرير ديگري به صدا داده مي شود
نا آشنا براي گلوهاي پير
هميشه از ميانه هر راه
باز مي گردم
تصوير پايان
نوميدم مي كند
كلاف درهم اين جاده ها
جغرافياي سفرهاي ناتمام من است


اي خفته ! اي بيدار

۳۳ بازديد

 

اي دوست
اي همسفر
كه ماديان سفيد رويا را
به سوي صخره هاي مشتعل مشرق
سوي سپيده سحري مي راني
من
يابوي پير و اخته بيداري را
در زير ران گرفته ام اي دوست
با كولبار سنگين از كابوس ها و خورجين هاي بذر
اي همسفر
لختي دهانه را
در فك راهوارت بنواز
و آرامتر بتاز
اي همسفر
تا هر كجاي مرتع سبز فكر
تا هر كجاي بيشه مهتابي خيال
تا هر كجاي شط تماشا
كه شادمانه مي گذري مي روي
لختي درنگ كن
و صخره هاي ساكن پاياب را
به من نشان بده
اي يار
اي ماديان سوار سبكتاز
در اين خلنگ زار هلاك آور
تنها مرا ميان بيابان مگذار


از جگري يگانه با نهاد جهان

۳۷ بازديد

 

فرصتي اي مرگ
تا براي آخرين بار
بر بطم را بردارم
و در اين كوچه هاي مرده
بنوازم و بخوانم به شور
دوشم آهنگي به رويا
بر عاطفه نازل شده است
كه به ضرب گام هايش
مرده را زنده تواند كرد
و دل هاي نوميد را
در كاسه طنبوري
به زير پنجره ها خواهد كشاند
از جگري يگانه با نهاد جهان
آوازي بر ايد
كه كور را بينا كند
تا ببيند ذات دهشت را
در جامه ها و جان ها
كه شنيده بود به روياي كورانه
و نديده بود تا امروز
تا ببيند خود را
ميان زخم ها و اهانت و ترحم
كه لمس كرده بود و نديده بود تا امروز
فرصتي اي مرگ
تا بربط دارم
و آخرين نوبت را
به كوچه ها بزنم
كورها را بينا
و بينايان را ديوانه كنم


از هيچ ... تا ...

۳۴ بازديد

 

نه شهرهاي ويران نه باغهاي سبز
دنياي پيش رومان برهوتيست
تا آنسوي نهايت تاهيچ
ديگر در ما
شور گلايه هم نيست
شور گلايه از بد دشنام با بدي
ديگر در ما شور مردن هم نيست
رود شقاوت ما جاريست
تا چشمه سار خشك شكايت تا هيچ
ما گله را سپرديم
به دره هاي پر گرگ
كاريز هاي ويران را
به فوج سوگوار كبوترها
و بافههاي باد سپرديم
ما راه اوفتاديم
از خشكسال فرجام
تا چشمه بدايت تا هيچ
ياران ناموافق
در چار راه خستگي از هم جدا شدند
اين يك درون معبد پندار ماند
آن يك به كنج صومعه اعتكاف
و هيچيك
با آنكه هيچيك
سيمرغ را دروغ نمي انگاشت
بالا نكرد سر سوي منشور قاف
ياران ناموافق ديگر
با چاتشبند خالي چوپاني
از راهكوره هاي برگشت
رد قبيله هاي كهن بگرفتند
و انتظار حادثه را
اين يك كجاوه بند ليلي شد
وان ديگري
مير آخور فسيله مجنون
اما
در انحناي جاده تاريخ
ارابه اي غبار نيفشاند
از بيستون سرخ حكايت تا ما تا هيچ
ما باز باختيم
اسب كرند مجنون
و ناقه سفيد ليلا را
با تيشه كذايي استاد
در كارووانسراي ديدار
در بازگشت
يك شب بهاي نانخورشي
و مزد خوابگاهي از كاه
پرداختيم
ما راه اوفتاديم از نو
از كاروانسراي نهايت تا ...


از برج يخ

۳۶ بازديد

 

به شب قطب
بي نفت
چراغ برف مي سوزد
چه تواني ديد اما
كه هيولا به رنگ چراغ است
و روح
جز مامني از فريب
يا نوميدي
نتواند ديد رو به رو
بي نفت
چراغ برف مي سوزد
چه چراغي
كه زمهرير را سوزان تر مي كند
و آفاق را
به انحنا ها
بي كرانه تر
اين كه مي ايد و بر مي گردد
سايه تست و سايه تو نيست
و صدا
شكل برفي است
كه بادش ببرد
بي طنيني و پژواكي
و روان
از آوازي بيروح به دلداري خويش نيز بي نصيب است
چه تواني كرد اما
چه هيولا
نه قلب دارد و نه آوا
و نه هيچ اندامي
و هندسه اي در فضا
جگر از خويش
مي درم و عربده سر مي دهم
خون زهرآگينم را بر برف مي افشانم
تا كه شكل بي شكل زخم بردارد
و سپيداي تاريك بي مرز
به سمت چشمه جوشان سرخ بر مي گردد
و جانور به جادوي خون
پديدار كند خود را
به شب بي شكل قطبي چراغ برف
به روغن خون شعله بركشد بي كرانه
به سايه و عربده
كرانمند شود
و جانور از پوست بيرنگ خويش
بيرون ايد
سياه


از پاي سنگ صبور

۳۳ بازديد

 

كجا شد آن همه پرواز ها
كجا شد آن همه پر بر حصار ماه كشيدن

ستاره بازي ها
شهاب وار افق تا افق شيار زدن

دلير و چالاك

به كاروان چابك مرغابيان يورش بردن

چو شعله

بال بلند برنده را

به دود تيره فوج عظيم سار زدن

كجا شد آن همه سودايت اي پرنده پير

عقاب بودي

امير زاده رويايت را

عقاب بودي اي پادشاه كوه اورنگ

و رشك هر چه بلندست با غرور تو

مصاف داشت

نگاه مي كردي

بي خوف خيرگي

به ژرفناي روشني آفتاب

و با بلند خيالي

و پر شكوه گسترش بال بر فضا

و پر هراس داشتن هرچه برزمين

عقاب بودي

مي گفتي بر اوج قله كه

من آفتاب ترم
پر بلندم از شعله اش بلند تر است

پرم كه برگه فولاد ناگدازنده ست

عقاب بودي آري

امير رويايت را

كنون

غمين كبوتر بيمار برج كهنه خويشي

خمود و خسته و بيمار و خواب
كنار كاسه سفالين خاطرات قديمي

ميان فضله و پوشال آشيانه غربت

گرفته سايه به بالين سنگ صبر

به زير بال خسته

سر مي كني فرو

كه شرم داري از فر قله ها و بلندي ها

به بالهاي سنگين منقار مي زني

كه التهاب پرواز از آن برگيري

با اشتهاي اوج

به هيچ اندوه و رشك

به چشمخندي گويا هيچ طعن و ندامت

كنار روزنه برج

به مرغ هاي پر افشان و بالهاي جوان

به نور باران فوارههاي گنجشكان

به جفت گيري ها و به لانه پردازي ها
به بزم زاغان بر نعش اشتري مرده

به تركتازي شاهين عرصه نخجير

نگاه مي كني از جايت

اي پرنده پير

و با تغافل با دل

دلي كه وسوسه اوج كرده مي گويي

كه : آسماني داري با رويايت
اي پرنده پير


از انتهاي باغ

۳۲ بازديد

 

مانند حجمي از نور
از نور سبز و آبي برخاست
و عمق هاي دور درختان را
با نور كهربايي آراست
من انتظار او را
خورشيد ها به گور افق برده ام
و آرزوي گمشدگي را
در جاده و سراب برآورده ام
من در مصاف مرثيه ها اسب گريه را
از دشتهاي دور صدا كرده ام
اينك ز عمق باغ
پاداش سالهاي شقاوت
آن سرو نور باران مي ايد
در كسوت پري ها
با جامه بلند غبار آسا
از كوچه هاي شمشاد آمد
و در مسير او
گل هاي باز لادن حيرت كردند
خون من انفجار سعادت را
تا قلب پر خروشم آورد
و قلب پر خروشم با ضربه تپش
آهنگ پاي او را در گوشم آورد
گفتم
اي بخت دير آمده اي روح سبز باغ
آمد ولي به ديدن من
مثل شكوفه هاي لادن حيرت كرد
آنگاه
از گردباد شادي من
بي اعتنا گذشت
و مثل حجمي از نور
از نور سرخ و آبي
لغزيد تا كرانه گلگشت


آواي وحش

۳۳ بازديد

 

پشت مه معلق اسفند اشتران
اشباح بي قواره روياي ساربان

از خوابگاه گرم زمستاني

در گرگ و ميش صبح پركنده مي شوند

از جاده معطر پشك و غبار گله ميش

آنك سفيده مي زند از شيب تپه ها
با ما بيا

به آن طرف هموار
آن سوي اين تنازع مشكوك

با ما بيا به مشهد ديدار

سبز و بليغ و بالغ روح گياه

در جلوه هاي خسته در سنگ

در خاك پير و پژمرده حلول مي كند

با شبنمي به دريا خواهي رسيد

با شبنمي به خورشيد

برگي ترا به قايق خواهد رساند

برگي ترا به باغ

در باغ مي تواني بوييد سيب راز
سيبي ترا شفاعت خواهد كرد

اشكي ترا خدا

با ما بيا

تا امتلا دره پر سايه

كه بوته هاي گرگم در غلظت مه فلقي

بادامهاي كوهي را

در شيب تند دامنه

دنبال مي كنند

و دال صد ساله

از سنگ سرخ جوع پلنگ

پل بسته تا رمه

تا تپه بلند تلخاني

با پرواز

شط دراز قهوه اي گله هاي گاو

با شاخ ها تجسم تهديد

از قريه موج مي زند آهسته

تا بوي سبز يونجه

تا شيب هاي شبنم و شبدر

تا شيب هاي سرخ شقايق

با ما بيا

از اين مسيل

خاطره سالهاي آب

سال سفيد سيل

سال گسسته يال و دم ” اهرم او برنسالي كه خوشه هاي دو سر

از مزرع رئيسي زد سر

با هندوانه :‌ ده مني و شاداب

با ما بيا

تا نوبه زار كايدي

تا يوزخيز گردنه بزپر

تا مامن گرازان گزدان
وان قلعه بلند

كه ما را

تنهاش بر ضيافت بيگاري جاييست

وز آن به سوي اجباري

بيرون شدن رواست

با من بيا

عموي پير تست كه مي خواند

ما فارياب را آباد كرده ايم

در چار قريه مدرسه را ويران

و دفتر اسامي فرزندان را سوزانده ايم

ما كودكانمان را آزاد كرده ايم

با من بيا

آن سوي اين تلاطم شكك

با من بيا به قلعه من قله

با من بيا به خانه من خاك


آواز كودك گستاخ

۳۵ بازديد

 

به آبش مي سپرم
اين كودك شرور
كه چشم بازنكرده
زبان گشاده است
به تحقير قبيله سنگستان كه ماييم
قبيله را بر من خواهد شوراند اين زبان دراز
و مرا نه كه خود را
به كشتن خواهد داد
تا زبان بريده به عزلتي نشاندم سوگوار خويش
به آبش مي سپارم
اميد در نجاتش بندم
به ساحل دوري آن سوي جهان
شايد به تور ماهيگيري افتد
بي نوا و شريف
و صيادي چالاك بپرورد او را
شايد بر آستانه زني فروافتد
بزرگ تبار
و بي نطفه شوي
تا شگفتي آفرين شهزاده اي برانگيزد از او
طلسم شكن
و قلعه گشاي ديو برده پريزادان
تا پاسدار روياي نايمن دختران شود
عاقبتم به سوگ خويش خواهد نشاند
اين كودك شرور
و به ياوه مردي ديگرگونم خواهد كرد
بهتر كه به آبش بسپارم
تا به خاك