در شهر يك مجسمه بيدار است
چه روز چه شب
در شهر يك مجسمه بيداراست
تنها دو چشم سنگي بي مردمك شيشه اي حتي
با نگاهي ثابت
كه هرگذرنده مي پندارد به جانب اوست
كه هر گذرنده مي كوشد
خود را از اين نگاه كنار بكشد
از اين نگاه كمي سخره بار و كمي غمناك
اما كنار كشيدن ممكن نيست
از منظر نهان
هر كس به راه خويش روان است
و هيچكس در انحناي گماني
گمانه نمي كند
اما هميشه سرزنشي هست انگار
كه عابران
از دام آن رها نتوانند شد
كه دست و پاي خود را گم مي كنند
كه خط عبور آن ها
كج گيچ
و شكسته مي شود
و مي گذرد از خطوط ديگر
كه نبايد مي گذشت
و قطع مي كند عبورهاي ديگر را
كه نبايد مي كرد
و شهر ناگهان
به طيف هاي درهمي از رفتارهاي گيج ومكرر
تبديل مي شود
به طيفهاي درهمي از رفتارهاي منگ مدور
با اين همه
در شهر يك مجسمه فقط بيدار است
چه روز چه شب
تنها دو چشم و نگاهي سنگين و سرزنش بار
و پوزخندي قاتل
بالاي شهر
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۵ ۳۶ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد