من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزلي براي چشم ها

۳۶ بازديد

 

همه جا مي بينمت
به درخت و پرده و اينه
نمي دانم اما
تو مرا دنبال مي كني
يا من ترا
اي چشم شيرين زيبا
به گلها مي بينيم و مي بينمت
به گلها نشسته اي و مي بينيم
بر آب مي نگرم و مي بينمت
در آب مي لرزي و مي بينيم
تو مرا جست و جو مي كني يا من ترا اي چشم شيرين دلربا
همه روياهايم را نيلوفري كرده اي
و همه خيال هايم را به بوي شراب آغشته اي
همه جا
گرماي خانه و جان و جهان است حضورت
ولي چشم كه باز مي كنم
نمي بينمت ديگر
با آن كه مي دانم
تو مي بينيم همه جا
من شيداي توام
يا تو مرا گرفته اي به بازوي سودا
اي چشم شيرين بي پروا


غزل كوهي

۳۷ بازديد

 

ناگهان جلاب
وسعت پشته را تلاطم داد

و هزاران هزار شاخ بلند

در فضا طرح بست

و هزاران هزار چشم زلال

در فضا مثل شيشه پاره شكست

دست بر ماشه سينه با قنداق
دلم آشفته گشت و خون انگيخت
از سرانگشت نفرتم با خاك

خون صد پازن نكشته گريخت

چه شكوهي !‌ درود بر تو درود

با شك استاده قوچ پيشاهنگ

دورت آشفتگي ز بركه چشم
اي ستبر بلند كوه اورنگ

كورت از گرده چشم خوني گرگ

دورت از جلوه خشم يوز و پلنگ

به نياز قساوتم هي زد

زينهار توارثي ز اعماق

خود گوزني تو ها ! مباد ! افسوس

تپش سينه ريخت در قنداق
پنجه لرزيد روي ماشه چكيد

شعله زد لوله كبود تفنگ
پشته پر شكوه بي جان شد

غرق خون ماند قوچ پيشاهنگ


غزل اطلسي ارغواني

۳۶ بازديد

 

چه ارغواني زيباي تاريكي
اي اطلسي
نه مثل خون
نه مثل تصنع
وقتي كنار سبز
مي خواني
آواز بي هياهوي بويت را
رزها و لاله عباسي
آهسته گوش مي خوابانند
تا حس كنند
رقص اريب پري هاي شبزاد را
بر روي برگ هاي مرطوب
اي اطلسي
در تو رگ غريبي جاري است
مالوف شب
كه نسبتي ندارد با سرخ كاغذي
هر چند خيزگاه سرخ جگرواره
و لاله هاي چرمي
و سرخ خون مردان خورشيد است
اي اطلسي
اي ارغواني ناب
ظلمت گذرگاه حرامي ها
و دشنه هاي خونين است اما
تو همچنان بتاب
تو همچنان بتاب


اشعار مولوي

۳۶ بازديد

مولوي

لينك ورود به اشعار مولوي

مولوي - مولانا - جلال الدين بلخي - مولانا جلال الدين بلخي - اشعار مولوي - اشعارمولوي - اشعار مولانا - اشعارمولانا - اشعار مولانا جلال الدين بلخي - اشعار كامل مولوي - اشعار كامل مولانا - اشعار مثنوي معنوي - اشعار كامل مثنوي معنوي - اشعار مثنوي معنوي مولانا - اشعار مثنوي معنوي مولوي - اشعار مثنوي مولوي - اشعار مثنوي مولانا - اشعارمثنوي معنوي - اشعار كامل مثنوي معنوي مولوي - وبلاگ مولوي - وبلاگ مولانا - وبلاگ اشعار مولوي - وبلاگ اشعار مولانا - وبلاگ مثنوي معنوي - وبسايت مولوي - وبسايت مولانا - وبسايت اشعار كامل شاعران - وبسايت شعر - وبسايت اشعار شاعران معاصر

لينك ورود به اشعار مولوي


سكوتم با تو مي گويد

۳۴ بازديد

 

سكوتم

با تو مي گويد

اگر يك دم

بجاي ديدن چشمان خيسم

عشق را از آن نگاه خسته مي خواندي

اگر قدر عبور اشك

به روي گونه ي شورم

نه

قدر يك نفس از سينه ي سردت

كنار اين دل افسرده

مي ماندي


غربت

۳۹ بازديد

 

در كره راه گندم
آن جفت شاد بال سبك پا را مي بيني ؟
آن جفت بال در بال كه در گذار خود
گلبرگ هاي سرخ شقايق را
مثل هزار گله پروانه
از خواب سرخ رنگ
بيدار مي كنند؟
آن زائران مشهد ديدار
آن آهوان رعنا
آن جفت پارسا را مي بيني ؟
اينجا ولي هنوز از انبوه وهم خويش
چشم مرا به حيرت مي كاوي
و در كوير دور نگاهم
طرحي به جز گريز نمي يابي


عقاب ها و خطايه حلاج

۳۴ بازديد

 

نشستن
بر پاي ايستادن است و ايستادنش پرواز
گردن كه مي كشد
آن سوي انحناي زمين
نخجير را مي شناسد
سواره به خواب مي رود تاتار آسمان ها
و سواره كه مي رود به ديدار يار
دريچه هاي ستاره گشوده مي شود
جز آفتاب
حجله زفافش را دايه اي نيست
فرزند اندك مي زايد
تا گوهر آزاديش را
كميابي
رونق ابدي باشد
و چون مرگش فرا رسد
سقف پروازش را بالا و بالتر مي برد
تا زير مژگان سوگوار آفتاب
به خواب رود
در حرير شعله و دود خويش
از كدام مادر زاييده شدند
آنان كه حقارت را برتابيدند ؟
كه به جاي عربده
لبخند چاشني تسليم كردند
تا يكبار سرنگون نشوند
بر منجوق هاي پوزار ستم ؟
بر زمين پر مي كشند چون عقاب گرفتار
و چنگال و منقار
به خاك و فولاد
خونين مي سازند
و آن زمان آرام مي شوند
كه از ثقل جان
سبك شده باشند
بلندا را مي خواهد و به مغاكش فرو كشند
هرزه اي
پيشواز قهقهه مي خواند
بلندترين نردبان را
براي رسيدنت به آسمان تدارك ديده ايم حلاج
و به آخرين كنگره برج كه مي رسند
در آفتاب مي سوزند
و در گورستان پر شكوه شعله خويش
به خواب ابد مي روند


عطر هراسناك

۳۵ بازديد

 

دو رشته جبال پريده رنگ
از انحناي دور

سر بر كشيده اند

و ز تنگناي زاويه مبدا

ناو عظيم خورشيد

بار طلا مي آورد از شهرهاي شرق

گفتم

بايد حصارها را ويران كرد

تا نخل هاي تشنه در آغوش هم روند

تا قمريان وحشي

به مهر دختران رطب چين

آموخته شوند

و چاه آب چشم درشتش را

بر هم نيفشرد

و بازيار خسته

روياي چشمه هاي طلايي را

از سر بدر كند

گفتم

بايد دوباره گاو آهن

پندار خاك ها را

زير و زبر كند
گفتم

بايد دوباره سدر كهن برگ و بر كند

از انحناي دور

موج طلا مي آمد من

از اوج تپه ني لبكم را

تا گوش قوچ كوهي جاري كردم

و بهت ناشناختگي را تاراندم

و عصمت رمندگي كوهزادان را

تا خوشه زار مزرعه آوردم

با دختران دهكده دلها تپش گرفت

و چرخ چاه ها

آواز آبهاي فراوان را

بر كنده هاي كهنه غوغا كرد

روح غريب مجنون

از برج گردباد

پيشاني نجيب جوانان قريه را

خوانده بر آن مهابت محتوم درد خويش

با وحشتي شگفت تماشا كرد
گفتم

خون بهار مي گذرد در رگ زمين

و رنگ ها شفيع نيازند

اما

بوي هراسناكي از بوته هاي سوخته مي ايد
و قطره هاي خون من

از جاي زخم داس

گل هاي آبدار كدو را

پژمرده مي كند

و موش هاي مرده

آنجا نگاه كن

كه موش هاي مرده خونين دهان و گوش در بوته هاي جاليز

افتاده اند

شايد

شايد نسيم طاعون

از انحناي دور كوير

دو گردباد عربده جو سينه مي كشند

وز تنگناي زاويه مبدا

ناو سياه خورشيد

با بار سرب و باروت

مي ايد


طرح

۳۴ بازديد

 

باد در دام باغ مي ناليد
رود شولاي دشت را مي دوخت

قريه سر زير بال شب مي برد

قلعه ماه در افق مي سوخت


شوري كوچك

۳۶ بازديد

 

شوري كوچك
به حجم بلبل كوهي دارم
از بادام بني به سدري
از سدري به سايه كمرگاهي
گلي اگر در آن پايين
سرخي مي زند به سايه خارا
به چشم هرزه دامي مي نگرم
كه شقايقي از آن روييده
شوري كوچك دارم
به حجم خاكي تيهويي
سوتي مي كشم به تنگه
و هويي به كمرگاه
خودي نمي نمايم
تنها به كوهي گوش مي دهم
كه تمامي جانش پژواكي است
كه با من خطاب دارد
كه با من يگانه مي شود