من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

مثل گل سفيد

۳۴ بازديد

 

خوابيده اي كنار من
آرام مثل خواب
خواب كدام خوب ترا مي برد چنين
مثل گلي سفيد شناور به روي آب ؟
در پشت پلك هاي تو باغي ست
مي بينم
باغي پر از پرنده و پرواز و جست و خيز
در پشت سينه تو دلي مي تپد به شور
مي شنوم
نزديك كرده با تو هر آرزوي دور
پيش تو باز كرده هر بسته عزيز
رگ هاي آبي تو در متن مات پوست
دنباله هاي نازك انديشه دل است
در نوك پنجههاي تو نبضان تند خون
در گوش كودكي كه هنوز
پر جست و خيز ماهي نازاب خون تست
تكبير زندگي كيست
خوابيده اي كنار من آرام مثل خواب
خواب تو باغ خاطره ها و خيال هاست
مي دانم
اما بگو
آب كدام خوب ترا مي برد چنين
مثل گلي سفيد شناور به شط خواب ؟


گل هاي تابستاني

۳۵ بازديد

 

خرزهره هاي وحشي گل داده اند
و دره هاي گرم جنوبي
از رنگ و عطر كف كرده
در اين ارديبهشت سوزا ن
كه سدر و گزاز حرارت خورشيد
پژمرده مي شود
بزاز هاي دوره گرد غريب
با بقچه هاي ململ رنگين چيت گلي
و شيشه هاي گلاب
از دره اي به دره ديگر مي چرخند
زنهاي روستاهاي كوهستاني را
به جامه ها و ار حلق تازه وسوسه كنند
و هوس هاي گرمسيري را
دامن مي زنند
خرزهره ها
گل داده اند
گل زيبا
به نامي ريشخند آميز
سختينه اي ناهموار
به جامه جاني در اهتزاز
پريزادي
به آوازه ديو
ديوي
در آبگينه گلگون
آبگينه اي در انتظار سنگ
تا ديوي هلاك شود
و دره هاي تابستاني
از بخار هذيان پر گردد
مسافري آمده
كه نامي تلخ و خردي شيرين دارد


گورستاني در جهان

۳۳ بازديد

 

هميشه هميشه
زني به هيات سوگواران
در رويا هايم
پرسه مي زند
چه مي كند و چه مي جويد از روياهاي من
زني كه نمي شناسمش؟
از كجاي نهفت فرامموشي هايم بر آمده
و ماندگار شده
در خواب هايم ؟
رويا
مشغله بيداري اندوهان است
وقتي تو به خواب مي روي
مرا آسودگي نيست اما
از انديشه زني
كه سوگوار به روياهايم پرسه مي زند
بي آنكه به او انديشيه باشم هرگز
سوگوار كه اي
بانو
و از خواب هايم چه مطلبي ؟
سوگوار خويشتنم كه در اين حوالي مرده ام
و گور خود را مي جويم
مرا به تشويش نشانده اي آخر
و قرارم را
به بيداري و خواب
گرفته پرسه هايت
تشويش ؟
گورم را عاقبت
در بيغوله هاي جات پيدا مي كنم
در آنجا هرگز بدان راهم ندادي
و در آن فرو مي خوابم آرام
و تو آرام مي شوي
براي ابد


گلگون سوار

۴۱ بازديد

 

باز آن غريب مغرور
در اين غروب پر غوغا
با اسب در خيابانهاي پر هياهوي شهر
پيدا شد
در چار راه
باز از چراغ قرمز بگذشت
و اسبش
از سوت پاسبان
و بوق پردوام ماشين ها رم كرد
او مغرور در ركاب پاي افشرد
محكم دهانه را
در فك اسب نواخت
و اسب بر دو پا به هوا چنگ انداخت
و موج پر هراس جمعيت را
در كوچههاي تيره پركنده ساخت
آن سوي تر لگام فرو بگرفت
با پوزخندي آرام
خم گشت روي كوهه زين
و دختران شهري را
كه مي رفتند
از مدرسه به خانه تماشا كرد
باز ‌آن غريبه ؟
دخترها پچ پچ كردند
باز آن سوار وحشي ؟
اما او
اين جلوه گاه عشوه و افسوس را
بي اعتنا
به آه اضطراب غريزه رها كرد
آن سوي تر
در جنب و جوش ميدان
اسبش به بوي خصمي نامرئي
سم كوبيد
و سوي اسب يال افشان تنديس
شيهه كشيد
شهر بزرگ
با هيبت و هياهويش
از خوف ناشناسي
مبهوت ماند
آنگاه كه حريق غروب
در كلبه هاي آب
فرو مي مرد
و مرغك ستاره اي از جنگل افق
بر شاخه شكسته ابري
مي خواند
كج باوران خطه افسانه
از پشت بام ها
با چشم خويش ديدند
كه آن غريب مغرور
بر جلگه كبود دريا مي راند


كشتي شكستگانيم

۳۸ بازديد

 

چه پروا
بادبان از ورق پاره ها داريم
و دفتري قطور در گريبان
مي رانيم
بر موجزار حادثه
شعر بر كاغذ نوشه مي شود اما
نفس ظرطه در غزل ما وزنده است
و باد
به شرط كرانه ما
معنا مي شود
چه پروا
بادبان از ورق پاره ها كرده ايم
و ورق پاره پر شعر
شعر پر انديشه
و انديشه از نفس ما كه شرطه درياهاي ظلماني است
مي وزد
نفسي كه توفان ها را
آرام مي كند
و دريا را
به خليج هاي خلوت
يدك مي كشد
چه پروا
باد گو بنالد و بپيچد بر خود
دريا در دفترهاي ماست


كنون كه تابستان در گذر است

۳۶ بازديد

 

كنون كه تابستان در گذر است
زير چنار روبروي خانه ات
سايه
چگونه تنك مي شود
و انتظار
چگونه رنگ مي بازد ؟
در نهر پاي چنار ها
سنگي بينداز و ببين
چگونه صدا مي كند
واژه اي كه از گلويي برنيامده ميميرد ؟
پس
شاخه ارغواني پرتاب كن
تا بي صدا به پرواز در ايد و بر موج ها سوار شود
پندار
كه به دوردست ها خواهد رفت
و جايي
كنار درختي به سحال خواهد افتاد
كه مرد خسته نوميدي
بركنده گز كهني تكيه داده
به شاخه ارغواني مي انديشد
كه هرگز
به سويش پرتاب نشد
كنون كه تابستان درگذر است
زير چنار جلو خانه ات
سياه
چگونه سبك مي شود
تا چون چكاو كمرنگي
پروا كند
بي آنكه ديده باشيش؟
و عاشق
چگونه فراموش مي شود
بي آنكه ارغواني از بوسه
دريافت كرده باشد
از آب يا خيال ؟


غم دل مي توان

۳۹ بازديد

 

هنوز آنجا خبرهاييست
هنوز آن سوي كوه آوازهايي ساده مي خوانند كه خورشيد
درنگي مي دهد از پشت نخلستان
غروب غربت باز بيابان را
هنوز آنجا سوال چشم را در پهندشت بهت
هزاران پاسخ وحشت فزاي سرب و آهن نيست
هنوز آنجا سخن اندك سكوت افزون
زمين زندگي كردن فراوان يك وجب خاك زيادي بهر مردن نيست
هنوز آنجا
شقيقه ها سفيد از آرد گندم
پسين خستگي وقتي كه مي ايند
پياده با قطار قاطران از آسباد دره نزديك
تنور گرم و بوي نان تازه عالمي دارد
و در شب هاي مهتابي
به روي ترت گندم نيمه شب ها
شروه خواندن
پاي خرمن ها غمي دارد
هنوز ان سوي كوه آوازهايي ساده مي خوانند كه مهتاب
چمنزاران روياي نجيب باز ياران را
تماشا مي كند از كوچه هاي آب
هنوز آنجا خبرهاييست
به شبهاي زمستان مي توان تا صبح
سخن از باد و باران گفت
و تيتر موك اگر پاسخ نداد از سال پر بركت
غم دل مي توان با ساز قليان گفت
هنوز آنجا ؟
دلم مشتاق كوچي با تو زين مهمان كش شوم است
كه در شب پلنگستان ديزاشكن
پياده همسفر با آبهاي بي وطن باشيم
سوي آن سوي كوه آنجا
شبي مهمان عموهاي من باشيم


كسوفي در صبح

۳۹ بازديد

 

گل سفيد بزرگي در آب شب لرزيد
گوزن زرد شهابي ز آبخور رم كرد

كبوتران سفيد از قنات برگشتند

بهار كاشي گنبد دوباره شبنم كرد

درخت زندگي از دود شب برون آمد

كه بارور شود از خوشه هاي روشن چشم

كه ساقه ها بگشايد بر آشيانه مهر

كه ريشه ها بدواند به سنگپاره خشم

درخت مدرسه پر بار و برگ و كودك شد

درخت كوچه كه ناگاه برگ و باد آشفت

پلنگ خوفي در كوچه ها رها گرديد

گل سياه بزرگي در آفتاب شكفت


فراقي

۳۸ بازديد

 

سپيده كه سر بزند
نخستين روز روزهاي بي تو
آغاز مي شود
آفتاب سرگشته وپرسان
تا مرا كنار كدام سنگ
تنها بايد به تماشاي سوسني نوزاد
به نخستين دره سرگشتي هام
در انديشه تو ام
كه زنبقي به جگر مي پروري
و نسترني به گريبان
كه انگشت اشاره ات
به تهديد بازيگوشانه
منقار مي زند به هوا
و فضا را
سيراب مي كند از شبنم و گياه
سپيده كه سر بزند خواهي ديد
كه نيست به نظر گاه تو آن سدر فرتوتي كه هر بامداد
گنجشكان بر شاخساران معطرش به ترنم
آخرين ستارگان كهكشان شيري را
تا خوابگاه آفتابيشان
بدرقه مي كردند
سپيده كه سر بزند
نخستين روز روزهاي بي مرا
آغاز خواهي كرد
مثل گل سرخ تنهايي
آه خواهي كشيد
به پروانه ها خواهي انديشيد
و به شاخه سدري
كه سايه نينداخته بر آستانه ات


غزل تقدير

۳۶ بازديد

 

خوشتر آنك بخوانم و بخوانم
سنگ بر شانه و دلرها
واپس نمي نگرم
كه چه بوده است
به پيش نمي نگرم كه چه مانده ست
مي روم و مي خوانم
و نوميدي خود را
به دلشوره نيامده هاي دوردست غنا مي بخشم
آن سوي اين چكاد چكادهايي است
و نفرينياني چون من
سنگ به شانه و آوازخوان فراز مي روند
يا در نشيب تند
سر در پي كولبار نفرين
كه اينك بازيچه اي شده است
هياهوگر و رقصان
شتاب گرفته اند
مگر نه آوازشان را مي شنوم ؟
بكوشم و بلندتر بخوانم ترانه ام را
تا غلغله اركستر عظيم هجاهامان
پژواك هول و هياهو درافكند
كوهسار نفرت و نفرين را
تا دل در دل خدايان نماند
و رگ دررگشان فرو پيچيد از غضب
واپس نمي نگرم
چرا كه به ناگزير باز مي گردم
سر در پي كولبار نفرينم
كه اينك بازيچه اي است