زني سراسيمه روياها

مشاور شركت بيمه پارسيان

زني سراسيمه روياها

۳۲ بازديد
 

جدا كه شديم به ساعت ماسه اي
نيمه زمين به شيشه ي تاريك بود
و آن كه در آن بالا
سايه ي دراز تنهايش بر شن زار از سامان مي گذشت
تو بودي يا من نمي دانم
زني
سراسيمه ي روياي خود از هر اشكوب ظلمت كه فرو افتاد
سردابهاي تيره تر در انتظارش بود
به قاف فروردين كه رسيدم
در ايينه ي سياه جواني ام را ديدم
سرگرم نيم تاج مقوايي و شمعدانهاي فرسوده
كجا
جا مانده بودم در آن لباس سفيد
كه ناهمرنگ بخت و باور خود بود ؟
بي تو
اين نيمه ي روشن رانمي خوابم
با اين سايه ي دراز و تنها كه مي رود از من
نوميدتر و خسته تر از جان گران پايم
اگر بازايي راز جستحجوي ترا فاش خواهم كرد و خواهم خواند
اي طاووس ! تو خويش را در پر خويش گم كرده اي و پر خويش را در چمن خوابها
و در اينه ي تاريك جز وهم باز نخواهي يافت دريغا
زني سراسيمه ي خواب ها
به كسوت عروس گريزان از حجله
به كودكي ام كه رسيدم عروس را گم كردم
و چون به جستجوي هر دو بر آمدم
از هر دو دور شدم
بر اين اشكوب معلق كنون ... دريغا
به ساعت ماسه اي بود كه از هم جدا شديم
و تمامي زمين به شيشه ي تاريك بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد