در گرگ و ميش ذهن

مشاور شركت بيمه پارسيان

در گرگ و ميش ذهن

۳۲ بازديد
 

۱

بر من خروس را منت نيست
نه موذنان كودكي را
پيش از گنجشكان و پيش از سپيده بر مي خيزم
تا ناشتا فراهم آرم آفتاب را
يك سيني پر شبنم
يك روز غبار
يك استكان تخيل با شير و قهوه ي رويا
و
يك كهكشان شيري فكر
وقتي خروس مي خواند
من چاي اولم را نوشيده ام
سيگار اولم را گل كرده ام
و سطر ناب نخستينم را
مصراع اولين
وقتي كليد جادو چرخيد
در قفل روح
آزادي برگ
خنياي جان و ماده آغاز مي شود
صدها هزار ياخته ي پير
زير فشار حس
تبخير مي شوند
گل مي دهد بدن
جان آبيار مي شودش
صدها هزار ياخته ي نو هجوم مي آورند
و خاكريزها را اشغال مي كنند
نور و نوا
فواره مي زنند از دل سنگرها
وقتي كليد چرخيد
و باز شد بدن
و روح منفجر شد
در گرگ و ميش ذهن
ديگر نه بامدادي داريم
نه شامگاه
ديگر نه نيمروزي داريم
نه نيم شب
خط مدرج
و مستقيم زمان به هيات هضلولي
ساعات و لحظه ها و شبانه روز را
در هم مي آميزد
و روز و شب
امروز و دي
امسال و پار و فردا
و قرن ها
در بيضي يگانه اي
كانون به هم تعارف خواهند كرد
و آفتاب
يك جام شير گرم جمل مي نوشد
يك بافه نور در طويله ي ثور مي اندازد
و جرعه اي شرنگ به عقرب مي بخشد
پيوسته نيز بر عدالت ميزان است
منجوق به زنان عشاير
و نقل كهكشاني به كودكان
و آب آسماني
در كاسه ي سفال جذامي ها مي ريزد
و كندوي غزل را
سرشار مي كند از عسل گرم حس
در گرگ و ميش ذهن
هذيان پرت بوالحسني
عقل سليم ارسطويي است
و نعره هاي كافوري حلاج
ايمان محض مصطفوي
در گرگ و ميش ذهن
فرزند سام نوح نيما را
در دره هاي كنعان مي گرداند
و دختران سليمان پادشاه
با كودكان وحشي من موش و گربه مي بازند
در سايه سار گزدان
در گرگ و ميش ذهن هندسه شعر
ترسيم كامل حلزوني دارد
و هيچ خطي هرگز
آن قدر راست نيست كه روزي
در نقطه اي گره نخورد هر دو انتهاش
مانند تار زلف تو
در زير گردن من در گرگ و ميش صبح
2
در گرگ و ميش ذهن
روز از كرانه هاي مغرب بر مي ايد
و آفتاب
در مطلع رفيعش مي خوابد
تا سايه هاي جادو
سحر غريب خود را
بازي كنند
و سايه هاي جادو
از باد زاده مي شوند
بي بال در فضا حركت مي كنند
اريب
از پلكان ابر پايين مي ايند
در رسيمان سست هوا چنگ مي زنند
و تاب مي خورند افق تا افق
و تاب مي خورند شفق تا فلق
و تاب مي خورند فلق تا شفق
بر آبهاي نقره فرود مي ايند رقصان
خود را به موج مي سپرند و سپس
در نيمه راه از موجي
بر موج پس رونده سوار مي شوند
و باز
در فاصله ي دو موج موازي
سرمست مي شتابند و
ديوانه وار رقص مي آغازند
در فرصت نهايي
بايد زمينيان را مسحور خود كنيم
تا دل به رقص جادوي ما خوش كنند
تا سر به سحر بابلي ما بسپارند
و رنج كار و گرسنگي را
روي دفينه هاي خداداده
خاطر به كار خواجه ي ما خوش كنند
دنيا نيرزد ... اي دوست
تسليم پيش آمده باش و خوش ! دنيا جهنم توست دنيا زندان توست
خاطر به حرف دلقك خود مسپار
بيهوده سر مكوب به ديوار
رزق تو از ازل شده تعيين
ديگر چه غم اگر
و دلقك از فراز موجي قد مي كشد
تسخر زنان و مي خواند
تعيين ولي نه تامين
تعيين بلي ولي هميشه كم
در گرگ و ميش ذهن
از باد زاده مي شوند
بي بال در فضا حركت مي كنند
بر آبهاي گلگون مي رقصند
و آفتاب را هميشه به تلبيس و سحر
بر تخت زرنشانش
خوابيده مي طلبند پشت كوه هاي سياه
در گرگ و ميش ذهن
در گرگ و ميش صبحدم اما خورشيد
مژگان نورافشانش را وا مي كند از هم
و بادهاي جادو را در مي پيچاند
و گله هاي سامري
چون برگ هاي خشك
از پلكان موج فرو مي خزند
و پرشتاب
در قيف بي ترحم گرداب مي روند
دلقك پيام آخرش را
در نيمه راه بازگشت ندا مي دهد
فرصت غنيمت است
تعيين شده است بلي
تعيين ولي نه تامين
3
در گرگ و ميش ذهن مي ايي
انگار از مسافرت قهر برگشته اي
آن گونه سر به زير و آرام
گيسو سپرده به باد
و عاطفه
دلشوره اي كه نفرت و خودخواهي را
مسموم كرده
خود بي خيال و چك
زانو نمي جهاند بالا
غمگين و شرسمار مي ايي
سيما به سايه روشن لبخند
مانند لاله اي كه رو به سپيده دم
آهسته مي خرامد بالا از سنگ
و پلك ها هنوزش خواب آلود
در گرگ و ميش صبح مي ايي
ابهام خواب و خاطره با توست
با چشم ها و لب ها
با گونه ها و گيسو
انگار شرمسار و پشيمان باشي اما
از انحناي تهي گاهت
خطي است منحني كه تا تلاطم قلب و التهاب شقيقه ادامه دارد
و ترجمان گستاخي بديعي است كه
هر چند هم پشيمان رفته اي
از آمدن پشيمان نيستي
در گرگ و ميش صبح
سرخاي لاله واره ي اندامت
شكل جهان واقعي است
كه از مه غليظ سحرگاهي بيرون ايد
تا آفتاب را
در بركه هاي منتظر ريگ و بال پرستو به بر بكشد
مانند روم مغروري
بعد از پيروزي حتي
بعد از شكست و تسليم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد