من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شور

۳۵ بازديد

 

پريشيده موي
رو در روي باد مي رويم
به جاده اي
كه از آستانه اي نمي گذرد
و رهگذري
به پوزخندي
هيئت شوريدگيمان را
به بازي نمي گيرد
سري چون شير و دلي چون يوز
به تك مي رويم
بر جاده هجومي
كه به چراگاه غزالي شايد فروخزد
و از كنام ها
روباهان
با چشمهاي زرنيخي
به سمخره مي كاوندمان
و باد
شبح مي سازد برامان
از گور و گوزن و گراز
پريشيده موي
رو در روي باد
مي رويم


صبح اردوگاه

۳۳ بازديد

 

چه قشقرقي
سپيده بر نيامده
روياي گنجشكان را آشفته است
بي خيال خفتگان اردوگاه
آنها
زنجيرهاي برنجي آوازشان را
از شاخه اي به شاخه ديگر مي بافند
و منقار به منقار ولوله مي كنند
درختان سدر و گز
اين بستر هميشه سر سبز خواب شبانه گنجشكان
طلسم شده اند در فضا
و بر درون پر غوغاي خود
نيم زلفي خمانده اند
اردوگاه اما
بي خيال زنجير بافي بي قرار گنجشكان
غلتي مي زند و پتو بر سر مي كشد
شاعر
نگران سپيده دم
رو به شمال كائنات زمزمه مي كند


شعر بي ژرفا

۳۷ بازديد

 

گلي در انديشه
ترانه اي به پندار
و بوسه اي در رويا
شعري كه نوشته نمي شود
و جان را در كوهپايه ها سرگشته مي دارد
تا راز شكفتن شقايق
بر كتف صخره خارا را بگشايد
ترانه اي كه در آب خوانده مي شود
با لباني نيمي لبخند و نيمي استغاثه
زني خوابگرد به خلوتت مي ايد
و در فضايي ايوانت هندسه اي بي قرار مي گذارد
كه خواب هاي فردايت را آشفته مي كند
چراغي درنيمروز
عطشي زير باران
شمشيري كه نمي برد
و سينه اي كه دريده نمي شود
شعري كه ژرفا از بي ژرفايي خود مي گيرد
طيف هايي رنگين
دواير بي قرار زنگاري
كه اداي منظومه هاي كيهاني در مي آورند
و آهن رباي ريكار پنهان در آستين
كه به دم خروس شباهت ندارد
آبي بي ژرفا
كه گل آلود مي شود تا ژرفا مشتبه كند
گلي در انديشه
ترانه اي به پندار و بوسه اي به رويا
شعري ناسروده در حوالي تشويش
كه پيشاني را به عرق مي نشاند
و دم به تله نمي دهد نابكار


شعر دوباره ها

۳۶ بازديد

 

براي چشم ها و روي تو
براي گل ها و آفتاب
براي آتش
و شب
بسيار شعر گفتند
بسيار شعر نوشتيم
براي خوب
براي بد
براي سفيد براي سياه
براي خوب و بد
و سفيد و سياه
بسيار شعر گفتيم
اينك براي چشمت شعري دوباره بايد بنويسم
وقتي كه سحر مي كند
وقتي به عشق مي خواند
و چون شكار افسون كرد
او را چو مار مي هلد و دور مي كشد
انگار اتفاق نيفتاده است
مانند چشم افعي وقتي
در چشم آن جونده حيران
سحار و سرد مي نگرد
و آن جونده گيج
جاني طلسم چشم
پايي در التهاب گريز مي ماند
بايد كه رفته باشد مي ماند
درماندن عاشق است
در رفتن زمين گير اما
مرده است در جهاز مهيب مار
و عشق چيست دراين بازي جز مرگ ؟
و مرگ چيست
در اين درام معمايي جز عشق ؟
بايد براي گل ها و آفتاب
شعري دوباره بنويسم
وقتي كه در سحرگاهان گل
گرماي گيسوان حبيبش را
احساس مي كند به تن خود
و باز مي شود به جانب مشرق
و همچنان شكفته و شيدا
گردن به سمت گردش محبوب مي گرداند
و نيمروز
زل مي زند به كوره قلب او
و خشك مي ماند بر جا
و عشق چيست جز مرگ
و مرگ چيست جز عشق
دراين درام بي غوغا ؟
بايد براي ‌آتش و شب
شعري دوباره بنويسم
وقتي آتش
زاييده مي شود به شب
و از ظلام سردش
معناي روشنايي و گرما مي گيرد
جز عشق
جز بازتاب جان دو محبوب
در يكديگر
پندار چيز ديگر دشوار است
وقتي ولي ظلام مي كوشد
رازي شريف را پنهان دارد
از چشم آهرمن
و رهروي خطر باز را زير قبا بگيرد
و مشتعل فروزان اهريمن
رخسار راز را
از زير شال ترمه ظلمات مي دزدد
معناي عشق و كينه
و اهريمن و اهورا
در هم مگر نمي آميزد ؟
و كينه چيست جز مرگ
ومرگ چيست جز عشق
و عشق چيست ؟
وقتي سفيد و سياه
و نيك و بد
در جاي خود قرار نگيرند
و جفت هم نشوند
تا اتفاق
معناي عشق گيرد
بايد براي سفيد و سياه
و نيك و بد
شعري دوباره بنويسم
بايد
آميزه سفيد و سياه را
با نام رنگ ديگر
جايي
كنار قهوه اي دلنشيني
برگ چناري پاييزي
بنشانم
تا جمع رنگ ها را كاملتر يابند
ديوانگان رنگ
بايد براي چشمت
و چيزهايي ديگر
شعر دوباره بنويسم
بايد براي شعر
شعر دوباره بنويسم


شروه

۳۴ بازديد

 

به آوازي مي انديشم
كه شبي پر شور
زير پنجره اي به غفلت
خوانده باشم
به دلي
كه پشت پنجره گريسته باشد
و به انگشتاني لرزان
كه فشرده باشد ميله ها را
در آن كوچه هاي تيره دراز دور نوجواني
چه كسي به شور و شيدايي خوانده است
لحظه اي كه كنار پنجره
من به دريا
و ماه درشت پريده رنگ
مي نگريسته ام ؟
ورنه به تاريكترين كوچه هاي رويا
سرگشته چرايم ؟
و چرا به آشيانه و باليني
انديشه نمي كنم
به تاريكترين كوچههاي رويا
كه تشويش
چهره به شيشه هاي پنجره چسبانده
و سايه هاي ترديد
هر سويي در تاريكي آويزان است
اين كيست كه شوريده وار مي خواند
و ندارد پروايي از نهاد نا ايمن ظلمت ؟
چه كسي را گريانده باشم به آواز
كه مي گرياندم اين گونه
هر آواز نوميدانه ولگردي ؟
جايي
دلي آزرده ست از من ؟
بي خبر كه دل شوريده ام از هزار جا ؟


شعر

۳۵ بازديد

 

كابوس يا رويا ؟
كدام مادر شعرند ؟
پس گوشدار اي شاعر روياهاي تابستاني
رويا تمامي شعر است
شعري كه زندگي مي شود
كه پيش از قلم و دفتر تو
و دور از قلم و دفتر تو
زندگي كرده راه رفته و رقصيده است
رودي
كه از سرچشمه هاي گوناگون
دور و نزديك
سيراب مي شود
تا به بستر يگانه اي بلغزد و به راه خود برود
بي آنكه به درخت و گوزن تشنه بينديشد
بي آنكه به دريا و باتلاق بينديشد
خوشا دريا ! و بدا باتلاق البته
كابوس اما
فرزند بلافصل روياست
روياي خشمگيناست
كه هراساندن دشمن را
باد به گلو مي اندازد كبراوار
و نقش مهيب بر سيما مي آفريند
تا مهيب جلوه كند
غضب كه فروكش كرد
مار ظريف از ميانه مي گريزد
شعر از رويا زاده نمي شود
هر شعر رويايي است
و ما تنها مي نويسيمش
يعني
شكلش را ترسيم مي كنيم
شكل لحظه ها و حادثه هايش را
شكل حالت هايش را
تا چه مايه توانايي
در انگشت نگار گرمان باشد
يا چه مايه ناتواني
بر اين اساس
شعر هنگامي روياست كه نگاشته نشده است
و رويا هنگامي شعرست كه نگارش يافته است
ورد نه باد هوا خواهد بود
و نيكو نگاشته شود
و نيكو نگشاتن شعر
تعبير خوش رويا را با خود دارد
و تعبير بد
آنكه بدنگارش يافته است
ديگر اينكه شعر رويايي است
كه ديدنش را به خفتن نيازي نيست
بيدار بيدار
از اتاق به ايوان مي ايي
با دمپايي
و خواب مي بيني
از پله سرازير مي شوي
در حياط
از كنار حوض كوچك مي گذري
و در مي گشايي
در مي گشايي خندان
بر مهماني كه در نكوبيده است
و پيامي نداده بوده است
و تومنظرش بوده اي
و او آمده است
و تو مي داني كه درست آمده است
شانه به شانه او بر مي گردي
در ايوان مي نشينيد
و چاي مي نوشيد
با برگ ريحان و جوانه نارنج
و او راز جهان را
در فنجاني
بر توي مي گشايد
فنجاني به كوچكي واژه اي
كه همه درياها و توفان ها را
در خود جاي مي دهد
عقيقي سيال و بي قرار
كه همه رودخانه هاي جهان در آن جاري است
با رگه هاي در همخون و سبزينه و كهربا
و تمامي جلال الدين ها
تمامي عترت خود را در آن سرنگون كرده اند
تا به چنگ چنگيزيان نيفتند
و خود از ميانه
به دره هاي تقدير تاخته اند
تا وحشت را هميشه
به خيمه گاه خصم
بيدار دارند
شعر از رويا زاده نمي شود
شعر رويايي است
كه هرگز به خواب نمي رود


سوگند

۳۸ بازديد

 

همان كه چوپان با دره هاي وحشت گفت
غروب برگشت از كوه سايه هاي غول نما
همان كه چوپان
نالنده هفت بندش با بوته مه آلود
ترا به حشمت ناپايدار رگبار
ترا به عصمت باران نم نم مي خوش
ترا به آب
به آبسالي پر آهو
به بادهاي پر از كبوتر
به چاه آب باديه سوگند گرگ مباش
همان كه قايق كوچك به باد وحشي گفت
همان كه با دكل كوتهش غرور بلندش به آب گفت
مرا نوازش كن
ترا به عشق بي اندوه ماهيان سوگند
به عشق بي اندوه ماهيان سوگند
به عشق هاي فراري
ترا به مرگ هاي نجيب هزاران هزاري
ترا به فاصله كام وحشي كوسه
و تاب نرم ران سفيد شناگر غافل
ترا به وحشت دندان و خون و هول و حباب
ترا به كوچ عشيره هاي فقير ماهي ها
به جستجوي چراگاه هاي خرم آب
ترا به عشوه گرداب و بهت شاعر نوميد
ترا ... به خيزاب
مرا
نوازش كن
جزيره هاي زنده مرجان و گلبوته هاي خرم مرواريد
و آرامگاه دختر دريا را
به من نشان بده
ترا به هيبت توفان و بادبان كم نفس من
همان كه آب به آفتاب تناور گفت
ترا به مشرق
ترا به نيمروز
ترا به همهمه وحشت جيزره نشينان
كه باد سرد دريايي
پوشال كلبه هاشان را آشفته مي كند
ترا بجاز هراس آور مس و كفگير
ترا به طبل اذان و نماز وحشت
به نيمروز كسوف تو آفتابا سوگند
مرا به خار كن
بتاز بر من
مرا غبار كن
مرا ز هق هق اين گريه شبانه روز رهايي ده
تن لطيف مرا
ز وحشت خوره ماهيان نجات ببخش
و ثقل جاري جسم مرا ز دوش روحم بردار
مرا سبك كن
كم كن
مرا به بال و پر ذره ها ببند و ببر
ببر به حريم خود
مرا دوباره شبنم كن
روزي هزار بارم شبنم
روزي هزار بار ابرم كن
مرا ببر
مرا ببر بهدياري
ببار
كه آنجا
هزار دست پسينگاهان
قباي ژنده خود را
به شاخه هاي بي ثمر برهاي سترون نياز مي بندند
مرا ببر
ببر
ببار به دشتستان
همان كه اسب سفيد تنديس
شبي به يابوي گاري گفت
ترا به باقه سبز قصيل
ترا به توبره خوشبوي جو
ترا به شيهه تسليم مادياني كور
ترا به يك نفس آسايش به كنج طويله سوگند
بيا به جاي من امشب به زير پيكر تنديس
بيا
كه من غرور تبارم را يك شب
دمي علم كنم از بام اين فلات بلند
بيا كه من تسلاي روح سنگي خويش
به جاده هاي فراموش زخمه سم و سنگ
غباري انگيزم
سكوت قلعه مهتاب
و خواب ناز غزالان دشت
و خواب خون پلنگان دره شب را
بهم ريزم
بيا
بيا به جاي من امشب
بيا كه برخيزم
همان كه خوشه سيراب ياس
به پنجه هاي ظريف تو گفت وقت بهار
ترا به روح علف
ترا به خون درخت از شيار زخم تبر
ترا به ارتفاع غرور چنار
و اشتياق لانه در آغوش مهربان برگ
ترا به غربت پاييز
مرا بچين
به ميهماني لادن ببر به گلدان ها
بچين مرا و گلبوبند بساز
مرا به گردن گهواره شقايق آويز
همان كه چوپان با بوته مه آلود
همان كه آب به آفتاب
همان كه قايق به آب
همان كه ياس
همان كه قاصد با اسب خسته
همان كه خوشه گندم به داس
همان كه من به تو گفتم


سگ آبادي ديگر

۳۵ بازديد

 

در شب ساحلي شكاك
شب تعقيب

پنجره ها را

باد

برگ مي زد

بوي گل مي ايد

هوم

بوي گل مي ايد شايد گلداني

از هجوم من

در پنجره اي

ايمن مانده است

باني اين هوس ناميمون كيست ؟

شهر را ويران خواهم كرد
و درختان را چون سربازان منهزمي

پاي در ماسه به اردوگاه اسارت مي تاراند

منم

مي انديشم در پنجره بي فانوس

كز خفاياي شبي اينگونه مست و عبوس

چه هيولايي سر خواهد زد ؟
يورش خفاشان دخمه ظلمت را
چه پرستويي محراب به سقفي خواهد بست ؟

صبحدم ورد كدامين مرغ عاشق
ياس ها را از خواب بر خواهد انگيخت؟

شب چسان قافله زوار خسته پروانه
نيت لمس ضريح آتش را

راه در بقعه فانوس شهادت خواهد برد ؟

يا چه آوار شفق ها در حاشيه مشتعل شب
كه فروخواهد ريخت

روي قايق هاي غافل صيادان

چه فلق هاي كبوتر

چه كبوترهاي پاك فلق ها

نتكانده پر

از غبار رخوت كاريز سياهي

كه به خون خواهند آغشت در آفاق سحرگاهي

شب شكك ساحل

گويي اشباحي موذي را با امواج به خشكي مي ريخت

باد مصروع جنوبي

سگ بي صاحب آبادي ديگر

به نيازي شوم

شن نمناك كپر هاي پوشالي بومي ها را

بو مي كرد

دست خونين خسوفي آرام

ماه را

رخ و كبود

از كرن اسكله مي ايخت


سايه

۳۳ بازديد

 

پندارد بر آب و اثير مي راند
و لنگر به جزيره پريزادان مي افكند
سرودگر جوان
كه از انسان بريده است
و در سفينه علف و آه
پارو مي كشد
نخستين صفير پاييزي
علف را مي پژمرد
و پاروها را
كه بال پروانه هاست
به باد مي دهد
و تنها
مي ماند در كفش
آه
بر ساعد شرقي ايوانت
نيلوفري كاشته ام
تا ناقوس بامدادان را بنوازد
و به ايوان كه در ايي
با خوابجامه ببيني
آفتاب
از شكاف كنده افرايي پير جوشيده است
و خون درخت
تا پله هاي نخستين ايوانت
بالا خزيده است
بر ساعد غربي ايوانت
شقايقي رويانده ام
تا هر غروب كه شاد بر مي گردي از كوچه
به زانو درافتي ناگاه
و لبانت بلرزد
از كلام بر نيامدني
پنداري بر آب و اثير مي راني
كه رو برنمي گرداني
كناره گمشده را
و به هراس كه مي افتي
نمي بيني
سايه بلند پر انحنايي را
كه دنبالت مي كند
بر آب و به رويا
و توفان كه برخيزد
از آرامجاي آب
و پارو كه به باد رود
مثل بال پروانه
و به ته رويا كه فرو لغزاندت موج ناگهان
چشم بازكني و ببيني بالاي سرت
سايه را
كه غمناك لبخند مي زند
تا شفات بخشد كابوست را


زير ستاره ها

۳۴ بازديد

 

در آسمان ستاره خواب آلودي
از كهكشان سوخته اي پرسه مي زند
در باغ كهكشاني از اعماق

گويا

توفان نهال ها را از ريشه مي كند

از كهكشان سوخته گويا

خون مي چكد به باغ سفيد ستاره ها

گويا سوار ياغي نكامي

روي زمين

با تركه باغ خرم نرگس را آشفته مي كند

روي زمين بر دشت هاي خالي

زير ستاره هاي غبار آلود

مرد غريب غمگيني

در كوره راه هاي فراموشي مي گردد

گويا صلاي مبهمي او را ز آنسوي سدرهاي وحشي

مي خواند
باغ سفيد نرگس رويايش را
شايد سوار وحشي كابوسي

با تركه ريخته
در آسمان در كهكشان سوخته اي گويا

بر طبل واژگون عزا مي كوبند

و شيون مداومي از خاك

در نيمروز تعزيه

به آسمان سوخته تبخير مي شود