نشست پرتو حيرت
به دستهاي نيايشگرم
خميده سقه ي ترديد
به روي شچمه ي جوشان باورم
ميان آينه و من
شكست شوق تماشا
ز چشم دختر تصوير
پريد جلوه ي رويا
درنگ عاطفه از گامم اشتياق گرفت
به خواب آينه آوار شد حماسه دور
صداي روشن اشكي كه گرم بود هنوز
به اهتزاز نگاهم شكست راز بلور
كه سايه اي سرشار آمد از غم
درون بيدارم
كه خسته خواند ملالي غريب را
كدام مرد ؟
ندانم
كدام لب در من
ميان فاصله ي لحظه ها نشست و سرود ؟
كدام حاجت در من
دريچه هاي حرفم به سرگذشت گشود ؟
تو آن نسيم سبكبال نرم پروازي
كه بر شدي چو غباري ز دور دست تنم
من از كرانه ي دور ديار تنهاييم
چو موج خسته دريدم ز شوق پيرهنم
چو آمدي به تن آشفته گشتم از ديدار
چو رفتي از غم تو سر به سنگ كوبيدم
دوباره باز به راه تو بازگشتم تا
گريز عطر تو از راه دور بوييدم
هوس بهسينه ام آشفت تا تو دور شدي
نفس دريغ ! دگر با تلاش يار نماند
چو آمدم كه غريوت دهم : ز ره برگرد
وجودم آب شد از من دگر غبار نماند
طلاي ساحل مژگان بي تكان
بريد جاده ي درياي دور را
دوباره پلك چ بگشود باز هم بر هم ريخت
ستيز سايه و سوداي نور را
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۷ ۳۵ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد