ماوراي روشن آينه را
سايه اي آشفته كرد از دور دست
پر زد از اقصاي آن دشت زلال
دختر تصوير را درهم شكست
شكوه اي بيدار شد در پوستم
اندهي لغزيد روي دستهام
آه ! اگر باز آشنا مي آمدم
آن خيال خالي روياي خام
روزني خنديد و آوار صدا
آستان نور را لبريز كرد
يك دهان باز در متن غبار
طعنه اي را خواند
اي آزرده مرد
مانده اي بس در خم بيراهه مشتاق نگاه مهربان سنگ
در اشاره هاي گرم آفتاب و رنگ
در زبان بوته و تصوير مانده
خط هر سودا ! خطا خوانده
با كدامين مژده رويا گرم مي داري ؟
خشكسار اشتياقت را نهال وعده مي كاري ؟
رو سرودت را به مهر آب ها بسپار
اينجا همزباني نيست
قصه ي پاك نوازش را به دست خواب ها بسپار
اينجا مهرباني نيست
با وزش هاي دراز آه من
آينه ام چون غروبي تار شد
دست بردم تاغبارش بسترم
طعنه اي باز ن ميان بيدار شد
اي به جان خاموش
اي به تن خسته
ديرگاهي چشم بر نقش سحر بسته
دور را پاييده چون گوش خروس صبح
خوانده ناهنگام با هر بانگ كز دور آشنا ايد
هي به خود بسپار بسيار گفته : شب نمي يايد
آرزو گم كرده اي بس مانده حيران : از چه جويي
با كه پويي راه
با سر سودايي خود در كلاف ديگران گم
روزگاري تاج خونين كرده از منقار دوست
با كوبيده به بام روشن همسايه : كان گم كرده اوست
اينك از اين آينه در اين خليج ساكن و آرام
با كدامين دختر تصوير رويا گرم مي داري ؟
خشكسار اشتياقت را نهال وعده مي كاري ؟
با تپش هاي دل تو هيچ دل را گرمي پرواز نيست
هيچ كس با ديگري دمساز نيست
يكدم از چشمم قطار روزها
چون تبي تابيد و چون دودي گذشت
در تنم هر چه زمان بود ايستاد
چهره ام سيراب سال و ماه گشت
پير گشتم چون زمين دير سال
پيري صد ريشه در من مي دميد
لحظه اي با هر چه ماندم ناشناس
نبض من در قرن ديگر مي تپيد
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۷ ۳۴ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد