دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۷ ۳۴ بازديد
زمين فصاحت برگ چنار را
به باد خسته ي پاييز مي سپرد
هوا ترنم سودايي شكفتن را
ز نبض بي تپش خاك مي گرفت
غروب حرف خودش را
به گوش جنگل خاموش گفته بود
و شيرواني لال
ميان دوده ي افشان شب شبح مي شد
ميان درهم هذيان من دو شعله ي سبز
نشست
به روي شيشه ي تار
ملال پرده شكست
و از حقيقت اشيا بوي شك برخاست
و با حقيقت اشيا بوي او پيوست
تمام پنجره ي من
خيال او شده بود
تمام پوستم از عطر آشتي بيمار
تمام ذهن من از نور و نسترن سرشار
من از رطوبت سبز نگاه او ديدم
كه در نهايت چشمش كبوتر دل من
قلمرويي ز برهنه ترين هواها داشت
و اشتياق تب آلود بامهاي بلند
در آفتاب ز پرواز دور او مي سوخت
ز روي پنجره ي من
خيال او پر زد
و شب ادامه گرفت
و من ادامه گرفتم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد