از چشم من طنين تماشا برخاست
در چشم او طنين تماشا بنشست
موجي ز بيگناهي من پر زد
با عمق بي گناهي او پيوست
در آفتاب سبز نگاه او
تكرار نور بود و گريز رنگ
سوداي جان و همهمه ي دل بود
پرواز دور زورق صد آهنگ
آن بيكرانه ظهر زمستان
سرشار از حرارت دلخواه
با جلوه هاي عاطفه و در تغيير
هر لحظه از درخشش ناگه
موجي در آن ديار نمي آِفت
آن بيگناهي ساكت را
در ماوراهاي نهان ليك
روييده بود رقص علامت ها
تا در من انتظاري را
ويران كنند
و انتظار ديگر را
عريان
اينك گريز بي خبر دل را
زنگ كدام كوچ دميده ست ؟
سوي كدام جاده نياز نور
راهم به اشتياق بريده ست ؟
در نقش بي قرار دو چشم من
تنهايي غريب شكسته ست
در خلوت بزرگ دو چشم او
تصوير اعتماد نشسته ست
در تنگه هاي كوچك و دورش
هر لحظه روشني هايي
تكرار مي شود
در دور دست ها
از تابش اشعه ي نمناك
گودال بي نهايت
هموار مي شود
تا من نگاه مي كنم
زان بيكرانه مزرع سبز
رنگي بريده مي شود
تا او نگاه مي كند
بر روي قلب من ابديت
گويي شنيده مي شود
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۷ ۳۶ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد