صبح

مشاور شركت بيمه پارسيان

صبح

۳۷ بازديد

 

جرس از همهمه افتاد كه باز
كاروان افتد در راه درنگ
 ناي آوازگر پيك خروس
به هر آن دور طنين داد چو زنگ
شب سپيدي زد و چون مار گريخت
روز ماري گشت آغوش گشود
قطره قطره همه دنياي وجود
 ريخت در دامن اين مار كبود
ريخت بر خاك همه اختركان
خاك رخساره دگر بگرفت
سايه هاي دشت از هم واشد
دشت خميازه ز پيكر بگرفت
 لحظه اي در آن هر چه مشكوك
 لحظه در آن همه چيز از هم دور
لحظه اي در آن هر چيز رفيق
 لحظه در آن هر چه مبهم و كور
آسمان آشتي دشمن و دوست
گرگ و ميش از يك جوي آب خورند
روي باروي ويران افق
نيزه زاران طلا تاب خورند
طاق تا بربندد در ره نور
رنگ ها مي جنبند از همه جا
شاخه ها ساخته گهواره صوت
سايه ها رانده ز هم چون گله ها
روي هر نقش تولد بنشست
زندگي لذت تكرار گرفت
فوج رنگين صداها رمه وار
 دشنه از دست شب تار گرفت
روي پيشاني گلدسته شهر
 صبح بنشسته و ره رويا زد
 خوابها بشكست از جنبش نور
 نبض حركت در ژرفاها زد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد