دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۸ ۳۵ بازديد
آن عاشقان شرزه كه با شب نزيستند
رفتند و شهر خفته ندانست كيستند
فريادشان تموج شط حيات بود
چون آذرخش در سخن خويش زيستند
مرغان پر گشوده ي طوفان كه روز مرگ
دريا و موج و صخره بر ايشان گريستند
مي گفتي اي عزيز
! سترون شده ست خاكاينك ببين برابر چشم تو چيستند
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز آخرين شقايق اين باغ نيستند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد