آن عاشقان شرزه

مشاور شركت بيمه پارسيان

آن عاشقان شرزه

۳۵ بازديد

 

آن عاشقان شرزه كه با شب نزيستند

رفتند و شهر خفته ندانست كيستند

فريادشان تموج شط حيات بود

چون آذرخش در سخن خويش زيستند

مرغان پر گشوده ي طوفان كه روز مرگ

دريا و موج و صخره بر ايشان گريستند

مي گفتي اي عزيز! سترون شده ست خاك

اينك ببين برابر چشم تو چيستند

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

باز آخرين شقايق اين باغ نيستند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد