من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

پرسش

۳۷ بازديد

 

آنجا هزار ققنوس

آتش گرفته است

اما صداي بال زدن شان را

در اوج

اوج مردن

اوج دوباره زادن

نشنيده ام هرگز

وقتي كه با شكستن يك شيشه

مردابك صبوري يك شهر را

يكباره مي تواني بر هم زد

اي دست هاي خالي! از چيست

حيراني؟

گويا

گلهاي گرمسيري خونين را

در سردسير اين باغ

بيهوده كاشتند

آب و هواي اين شهر

زين سرخ و بوته هيچ نمي پرورد

اما

تو آتش شفق را

در آب جويبار

در كوچه باغ ها

به چه تفسير مي كني؟


مرثيه

۳۴ بازديد

 

تبارنامه ي خونين اين قبيله كجاست

كه بر كرانه شهيدي دگر بيفزايند؟

كسي به كاهن اين معبد شگفت نگفت

بخور آتش و قربانيان پي در پي

هنوز خشم خدا را فرو نياورده ست؟


كتيبه اي زير خاكستر

۳۶ بازديد

 

در بامداد رجعت تاتار

ديوارهاي پست نشابور

تسليم نيزه هاي بلند است

در هر كرانه اي

فواره هاي خون

ديگر در اين ديار

گويا

خيل قلندران جوان را

غير از شرابخانه پناهي نيست

اي تاك هاي مستي خيام

بر دار بست كهنه ي پاييز

من با زبان مرده ي نسلي

كه هر كتيبه اش

زير هزار خروار خاكستر دروغ

مدفون شده ست

با كه بگويم

طفلان ما به لهجه ي تاتاري

تاريخ پر شكوه نياكان را

مي آموزند؟

اهل كدام ساحل خشكي

اي قاصد محبت باران


به يك تصوير

۴۱ بازديد

 

ديدمت ميان رشته هاي آهنين

دست بسته

در ميان شحنه ها

در نگاه خويشتن

شطي از نجابت و پيام داشتي

آه

وقتي از بلند اضطراب

تيشه را به ريشه مي زدي

قلب تو چگونه مي تپيد؟

اي صفير آن سپيده ي تو

خوش ترين سرود قرن

شعر راستين روزگار

وقتي از بلند اضطراب

مرگ ناگزير را نشانه مي شدي

وز صفير آن سپيده دم

جاودانه مي شدي

شاعران سبك موريانه جملگي

باز بنفشه رستن از زمين

به طرف جويبار ها

باز گسسته حور عين

ز زلف خويش تارها

در خيال خويش

جاودانه مي شدند

آنچه در تو بود

گر شهامت و اگر جنون

با صفير آن سپيده

خوش ترين چكامه هاي قرن را

سرود


آن مرغ فرياد و آتش

۳۵ بازديد

 

يك بال فرياد و يك بال آتش

مرغي از اين گونه

سر تا سر شب

بر گرد آن شهر پرواز مي كرد

گفتند

اين مرغ جادوست

ابليس مرغ را بال و پرواز داده ست

گفتند و آنگاه خفتند

وان مرغ سرتاسر شب

يك بال فرياد و يك بال آتش

از غارت خيل تاتارشان برحذر داشت

فردا كه آن شهر خاموش

در حلقه ي شهر بندان دشمن

از خواب دوشنبه برخاست

ديدند

زان مرغ فرياد و آتش

خاكستري سرد برجاست


پيغام

۳۵ بازديد

 

خوابت آشفته مباد

خوش ترين هذيان ها

خزه ي سبز لطيفي

كه در بركه ي آرامش تو مي رويد

خوابت آشفته مباد

آن سوي پنجره ي ساكت و پرخنده ي تو

كاروان هايي

از خون و جنون مي گذرد

كاروان هايي از اتش و برق و باروت

سخن از صاعقه و دود چه زيبايي دارد

در زباني كه لب و عطر و نسيم

يا شب و سايه و خواب

مي توان چشاني زمزمه كرد؟

هر چه در جدول تن ديدي و تنهايي

همه را پر كن تا دختر همسايه ي تو

شعرهايت را دردفتر خويش

با گل و با پر طاووس بخواباند

تا شام ابد

خواب شان خرم باد

لاي لاي خوشت ارزاني سالنهايي

كه بهاران را نيز

از گل كاغذي آذين دارند


نگر آنجا چه مي بيني

۳۶ بازديد

 

به هنگامي كه نور آذرخش

آن بيشه را

از سايه عريان كرد

و باران خواب پر آب گياهان را

به دشت آفتابي برد

و باد صبحگاهان

شاخ پر پيچ گوزنان را

به عطر دشتها آميخت

در آن خاموش كه تاريك گه روشن

نگر آنجا چه مي بيني؟

شهيدي يا نه؟

روح لاله اي در پيكر مردي

تجلي كرده

از آيينه ي بيداري و ديدار

در آن باران و در آن ميغ تر دامن

نگر آنجا چه مي بيني؟

درون روستاي خواب

درختان فلج و بيمار و

آن طفلان خردينك

گرسنه زير بار كار

و مرداني كه با دستان خود

سازند پيش چشم خود ديوار

و بالاتر و بالاتر

تو در آن سوي آن ديوار آبستن

نگر آنجا چه مي بيني؟


دريا

۳۷ بازديد

 

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

رام درون دشت شب خفته ست Ĥ ك

دريايم و نيست باكم ازطوفان

دريا همه عمر خوابش آشفته ست


آيا تو را پاسخي هست ؟

۳۷ بازديد

 

ابر است و باران و باران

پايان خواب زمستاني باغ

آغاز بيداري جويباران

سالي چه دشوار سالي

بر تو گذشت و توخاموش

از هيچ آواز و از هيچ شوري

بر خود نلرزيدي و شور و شعري

در چنگ فرياد تو پنجه نفكند

آن لحظه هايي كه چون موج

مي بردت از خويش بي خويش

در كوچه هاي نگارين تاريخ

وقتي كه بر چوبه ي دار

مردي

به لبخند خود

صبح را فتح مي كرد

و شحنه ي پير با تازيانه

مي راند خيل تماشاگران را

شعري كه آهسته از گوشه ي راه

لبخند مي زد به رويت

اما تو آن لحظه ها را

به خميازه خويشتن مي سپردي

وان خشم و فرياد

گردابي از عقده ها در گلويت

آن لحظه ي نغز كز ساحلش دور گشتي

آن لحظه يك لحظه ي آشنا بود

آه بيگانگي با خود است اين

يا

بيگانگي با خدا بود؟

وقتي گل سرخ پر پر شد از باد

ديدي و خامش نشستي

وقتي كه صد كوكب از دور دستان اين شب

در خيمه ي آسمان ريخت

تو روزن خانه را بر تماشاي آن لحظه بستي

آن مايه باران و آن مايه گل ها

ديدار هاي تو را از غباران شب ها و شك ها

شستند

با اين همه هيچ هرگز نگفتي

ديدار هاي تو با آينه روزها

آه!

در لحظه هايي كه ديدار

در كوچه ي پار و پيرار

از دور مي شد پديدار

ديگر تو آن شعله ي سبز

وان شور پارينه را كشته بودي

قلبت نمي زد كه آنك

آن خنده ي آشكارا

وان گريه هاي نهانك

آن لحظه ها

مثل انبوه مرغابيان

و صفير گلوله

از تو گريزان گذشتند

تا هيچ رفتند و درهيچ خفتند

شايد غباري

در آيينه ي يادهايت

نهفتند

بشكن طلسم سكون را

به آواز گه گاه

تا باز آن نغمه ي عاشقانه

اين پهنه را پر كند جاودانه

خاموشي و مرگ آيينه ي يك سرودند

نشنيدي اين راز را از لب مرغ مرده

كه در قفس جان سپرده

بودن

يعني هميشه سرودن

بودن: سرودن، سرودن

زنگ سكون را زدودن

تو نغمه ي خويش را

در بيابان رها كن

گوش از كران تر كرانها

آن نغمه را مي ربايد

باران كه باريد هر جويباري

چندان كه گنجاي دارد

پر مي كند ذوق پيمانه اش را

و با سرود خوش آب ها مي سرايد

وقتي كه آن زورق برگ

برگ گل سرخ

در آب غرقه مي شد

صد واژه منقلب بر لبانت

جوشيد و شعري نگفتي

مبهوت و حيران نشستي

يا گر سرودي سرودي

از هيبت محتسب واژگان را

در دل به هفت آ ب شستي

صد كاروان شوق

صد دجله نفرت

در سينه ات بود ام نهفتي

اي شاعر روستايي

كه رگبار آوازهايت

در خشم ابري شبانه

مي شست از چهره ي شب

خواب در و دار و ديوار

نام گل سرخ را باز

تكرار كن باز تكرار


ضرورت

۳۷ بازديد

 

مي آيد مي آيد

مثل بهار از همه سو مي آيد

ديوار

يا سيم خاردار

نمي داند

مي آيد

از پاي و پويه باز نمي ماند

آه

بگذار من چو قطره ي باراني باشم

در اين كوير

كه خاك را به مقدم او مژده مي دهد

يا حنجره ي چكاوك خردي كه ماه دي

از پونه ي بهار سخن مي گويد

وقتي كزان گلوله ي سربي

با قطره قطره

قطره ي خونش

موسيقي مكرر و يكريز برف را

ترجيعي ارغواني مي بخشد