او مي مكد طراوت گل ها و بوته هاي افريقا را
او مي مكند تمام شهد گلهاي آسيا را
شهري كه مثل لانه ي زنبور انگبين
تا آسمان كشيده
و شهد آن دلار
يك روز
در هرم آفتاب كدامين تموز
موم تو آب خواهد گرديد
اي روسپي عجوز؟
او مي مكد طراوت گل ها و بوته هاي افريقا را
او مي مكند تمام شهد گلهاي آسيا را
شهري كه مثل لانه ي زنبور انگبين
تا آسمان كشيده
و شهد آن دلار
يك روز
در هرم آفتاب كدامين تموز
موم تو آب خواهد گرديد
اي روسپي عجوز؟
آيينه اي شدم
آيينه اي براي صدا ها
فرياد آذرخش و گل سرخ
و شيهه شهابي تندر
در من
به رنگ همهمه جاري است
آيينه اي شدم
آيينه اي براي صدا ها
آنجا نگاه كن
فرياد كودكان گرسنه
در عطر اودكلن
آري شنيدني ست ببينيد
فرياد كودكان
آن سو به سوك ساكت گلبرگ ها
وزان
خنياي ناي حنجره ي خوني خزان
آيينه اي شدم
آيينه اي براي صداها
پيمانه هاي برگ نيلوفران قدسي پر شد
مستان
يك يك
از پاي اوفتادند
اما يكي از ايشان
با سايه اش هنوز
در حذبه ي سماع است
در نور سرخ كژتاب
دو خط
: سياه و سربيبر سطح ارغواني آرام مي گذشت
پرواز محو زاغچه اي با كبوتري
شايد به سوي نور و
شايد به سوي خواب
بر بركه ي غروب نشستن
و اضطراب بودن را ديدن
در پيچ و تاب سايه ي نيلوفري بر آب
فيروزه هاي منتشر سرد سرمدي
آب است و آب و آبي بي ابر
بر آسمان جاري واژگون
اسكندريه مثل هلالي است
بر موج ها گريز ستيزاي فرصت ست
و مرغكان چيره ي ماهي خوار
77
و7
وفراوان
7در انتشار هندسي خويش
بر موج ها هجوم مي آرند
و من طنين پويه و پرواز و پنجه را
بر سطح اين هويت جاري
در موجاموج هايم
تصوير مي كنم
اينجا غبار صورتي و سبزي
پاشيده اند روي درختان دوردست
كه در هوا
هنوز شناور
معلق است
از راه دور
بوي بهار تو را هنوز
آميخته به خون خزاني
احساس مي كنم
اي جلگه اي كه رايحه ي هجرت
از برگ برگ باغ و
بهار تو مي وزد
مي بينم
آه
اينجا
گنجشك ها
كه بر لب پاشوره هاي حوض
با ماهيان سرخ
سخن از مهاجرت
مي گويند
با سبزه ناي گندم چنگيز
دهقان توس و تبريز
نوروز باستاني فرخنده باد
اين بادهاي هر شب و امشب
اين باد آسيايي اين باد مشرقي
وا مي كنند پنجره ها را به روي تو
و فصل را دوباره ورق مي زنند
در بادهاي هر شب و امشب
از بهر اين هيولا
اين لاشه ي بزك شده در باران
گوري به عمق چند هزارانسال
در يك دقيقه حفر خواهد شد
اين بادهاي هر شب و امشب
با كيمياي عشق و با كيمياي مستي
نسجي ز آب و آتش تركيب مي كنند
و تا زباله دان
اوراق روزنامه هاي محلي را
تعقيب مي كنند
نيلوفري شدم
بر آبهاي غربت باليدم
ناليدم
گفتم
با انقراض سلسله ي سرما
اين باغ موميايي بيدار مي شود
وانگاه آن چكاوك آواره
حزن درخت ها را
در چشمه سار سحر سرودش
خواهد شست
وينك
درمانده ام كه امشب
در زير برف پر حرف
نعش سروده هاي شبانگاهي اش را
آيا كجا به خاك سپردند؟
به هيچ خنجر
اين ريسمان نمي گسلد
صدا مي آيد
يك ريز
روز و شب از باغ
چيو چيو
چ چ
چه چه
چيو چيو
چه چه
زلال زمزمه
جاري است زان سوي ديوار
جلال مي پرسد
اين مرغ را گلو هرگز
ز كار خواندن و خواندن نمي شود خسته
كه با نوايش در هرم روز و سايه ي شب
نگاه مي دارد اين باغ و بيشه را بيدار؟
ببين كه
مي گويم
اين سحر عاشق است و سحر
يكي نرفته هنوز
آن دگر كند آغاز
صدا يكي ست
وليكن پرندگان بسيار
مي خواهم
در زير آسمان نشابور
چندان بلند و پاك
بخوانم كه هيچ گاه
اين خيل سيل وار مگس ها
نتوانند
روي صداي من بنشينند
مي خواهم
در مزرع ستاره زنم شخم
و بذرهاي صاعقه را يك يك
با دستهاي خويش بپاشم
وقتي حضور خود را دريافتم
ديدم تمام جاده ها از من
آغاز مي شود
اي حاضران غايب از خود
اي شاهدان حادثه از دور
من عهد كرده ام
حتي اگرچه يك شب
رم را
پس از نرون
به تماشا روم نرون
ديوانه اي كه مي خواهد
زنجير را به گردن تندر درافكند
اينك بهار بر در قلب تو مي زند
اما تو آن طرف
بيرون قلب خويشتن
استاده اي هنوز
صبحي كه روي شانه ي زيتون
در حالت هبوط است
فردا
از نخل هاي سوخته
بالا خواهد رفت
اما
يك شاخه گل براي تو كافي ست
تا فاصله شود
بين تو و هزار ستاره
بين تو و حضور سپيده
بين تو هياهوي شهري كه هر سحر
در سربي صفيري بيدار مي شود