من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در برابر درخت

۳۴ بازديد

 

صبح زود بود

باغ پر صنوبر و

سرود بود

سينه سرخ ها در اوج ها و اوج ها

پر گشوده فوج ها و فوج ها

مي زد از كران شرق

در نگاه شان

شعاع شيري سحر

موج ها و موج ها و موج ها

هر گياه و برگچه در آستانه ي سحر

آن صداي سبز را

زان سوي جدار حرف و صوت

مي چشيد

آن صدا كه موسي از درخت مي شنيد

گر چه خويش را ز خويشتن

تكانده بودم و رها شده

باز هم در آن ميان غريبه بودم و كسي

از حضور من خبر نداشت

هرچه واژه داشتم نثار كردم و درخت

لحظه اي مرا به كنه خويش ره نداد


تسلي

۳۲ بازديد

 

باز مي گردند با دست تهي

نه پرستويي با من نه خدايي نو

نه سبويي آواز

دست هايم خالي ست

هيچ صحرايي اين گونه سترون آيا

خواب ديده ست كسي؟

گاه مي گويم

غم اين نيست كه دستانم خالي ست

كاسه ي چشم لبريز رهايي هاست


مرد ايستاده است

۳۳ بازديد

 

در ساحت حضور نسيم و

نماز نور

در ساحت وقوف به زيبايي حيات

در آفتاب از پس باران كنار راه

مرد ايستاده است و

نمي خواهد

بر رهگذار خويش

بر هم زند

رامش موقر سنجابي را

كه

با خوشه ي اقاقي يا ساقه ي علف

دم لرزه مي كند

مي دانم

آه

هرگز

باور نمي كند كسي از من

كاين مرد

تا چند روز پيش چه مي كرد

در شرق دوردست

در آفتاب از پس باران

كنار راه

مرد ايستاده است


از محاكمه فضل الله حروفي

۳۳ بازديد

 

كه تازيانه فرود آمد

و باز شكوه نكرد

كجاي اطلس تاريخ تو مي خواهي

به آب حرف بشويي

و قصر قيصر را

و تاج خاقان را؟

و تازيانه فرود آمد

و باز شكوه نكرد

حروف: مبدا و فعل اند و

فعل: آب و درخت

و سبزه و لبخند

و طفل مدرسه و سيب

سيب سرخ خدا

من اين عفونت رنگين را

به آب همهمه خواهم شست

كه واژه هاي من از دريا

مي آيند

و هم به دريا مي پويند

كجاي اطلس تاريخ را

تو مي خواهي

به آب حرف بشويي

و قصر قيصر را

و تاج خاقان را؟

و تازيانه فرود آمد

و باز شكوه نكرد

خبر رسيده كه باران دوباره

خواهد باريد

خدا برهنه خواهد شد

و باغ خاكستر خواهد شكفت

مسافري در راه است

كه بادبانش از ارغوان و ابر

پر است

و جسم ظلمت را

اين هزار پاي زخمي را

از خواب نسترن ها بيرون مي افكند

مسافراني در راه اند

سپيده دم را بر دوش مي كشند آنان

لباس صاعقه بر تن دارند آنان

برادرانم

شب را با واژه هاشان

سوراخ مي كنند

خبر رسيده كه باران درشت

خواهد باريد

خدا برهنه خواهد شد

مگر نمي بيني

كه قلب من سبز است

و حالتي دارم

كه آب و آتش دارند

به جست و جوي نظام نو حروفم و

وزني

كه روز و روزبهان را كنار يكديگر

مديح گويم و

طاسين عشق را بسرايم

كه كفر من كفري ست

كه هيچ سيمرغي بر اوج آن

نيارد پر زد

نگاه كن

كه بغض تندر تركيد

و تر شد مژه ي خوشه هاي گندم

از شوق

و ارغوان ها آنجا نماز مي خوانند

و تازيانه فرود آمد

و باز شكوه نكرد

كجاي اطلس تاريخ را

تو مي خواهي

به آب حرف بشويي

و قصر قيصر را

و تاج خاقان را؟

و تازيانه فرود آمد

گذار بر ظلمات آب زندگاني را

به خضر خواهد بخشيد

مبين كه صف بستند

هزار خواجه نظام الملك

هزار خواجه ي اخته

و بر لب هر يك

هزار واژه ي اخته

ببين كه اين ها

اين ها

چگونه در باران

رخان لاشه ي مردار شش هزاران سالي را

به خون گل ها سرخاب مي كنند هنوز

براي سير چنين باغ وحش چنگيزي

مگر به گردن زرافه اي در آويزي

و تازيانه فرود آد

و باز شكوه نكرد

درون جنگل سبز

چكاوكي پر زد

و در نسيم آويخت


...

۳۴ بازديد

 

سال پار

دانه اي درون ظلمت زمين در انتظار

وينك اين زمان

هفت سنبله

به روي بوته

زير آفتاب

هفت چهره ي صبور

سال ديگرش ببين

هفتصد هزار و بي شمار


آيه هاي شنگرفي

۳۷ بازديد

 

در سربي و ستاره و سرما

كبوترها

ميدان را مي دانند

هر چند روزنامه نخوانند

شوق عبور از پل طوفان و هر چه باد

اين پيغمبران كوچك را

تسخير كرده است

آه

پيغمبران كوچك؟

هرگز

اين صاحبان عزم و عزيمت

اين انبياي مرسل

اين خيل عاشقان اولوالعزم

با سحرشان سحرها

معناي ديگري ست كه در واژه مي دمند

اينان

بر جا نمي گذارند از خود

جز آيه اي شگرف

واندر حضور حادثه

شنگرف روي برف


مزمور اول

۳۴ بازديد

 

مرا نيز چون ديگران خنده اي هست

و اشكي و شكي جنوني و خوني

رها كن مرا

رها كن مرا در حضور گل و

زهره ي نور

نور سيه فام ابليس

مرا دست و پيراهن آغشته گرديد

به خون خدايان

مرا زير اين مطلق لاژوردي

نفس گشت فواره ي درد و دشنام

نه چونان شمايان

مرا آتشي بايد و بوريايي

كه اين كفر در زير هفت آسمان هم نگنجد

بر ابليس جا تنگ گشته ست آنجا

رها كن مرا

رها كن مرا


مزمور دوم

۳۴ بازديد

 

از همدان تا صليب

راه تو چون بود؟

مركب معراج مرد

جوشش خون بود

نامه ي شكوه اي كه زي ديار نوشتي

بر قلم آيا چه مي گذشت كه هر سطر

صاعقه ي سبز آسمان جنون بود؟

من نه به خود رفتم آن طريق كه عشقم

از همدان تا صليب راهنمون بود


حسب حال

۳۴ بازديد

 

شب امد و گرد روز پرگار گرفت

بر صبح و سپيده راه ديدار گرفت

 

چندان كه درون سينه و دفتر ماند

آواز و سرود و شعر زنگار گرفت


پرسش 1

۳۴ بازديد

 

خوابيده ايد زير جبه ي ابريشم نسيم

تن بر سرير سبزه

رها كرده

چون شميم

دستت به روي سبزه و سر خفته روي دست

دور از گزند گردش پرهاي زنجره

كز آن طرف جدار خموشي را

سوراخ مي كند

بر سبزه زير آبي بي ابر آسمان

آفاق را به مردمك ديده دادي

اين چيست اين كه لحظه ي بي خويشي تو را

آشفته مي كند

اين تيك و تاك ساعت مچ بند

زير سر

يا اين صداي چشمه ي جوشان عمر توست

كاين گونه قطره قطره

به مرداب ميچكد؟