من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

گرمي افسانه

۳۳ بازديد

 

خلوت نشين خاطر ديوانه ي مني

افسونگري و گرمي افسانه ي مني

بوديم با تو همسفر عشق سالها

اي آشنا نگاه كه بيگانه مني

هر چند شمع بزم كساني ولي هنوز

آتش فروز خرمن پروانه مني

چون موج سر به صخره ي غم كوفتم ز درد

دور از تو اي كه گوهر يك دانه مني

خالي مباد ساغر نازت كه جاودان

شورافكني و ساقي ميخانه مني

آنجا كه سرگذشت غم شاعران بود

نازم تو را كه گرمي افسانه مني


سوخته خرمن

۳۴ بازديد

 

گر به گلگشت چمن مي روي از من ياد آر

زين گرفتار قفس اي گل گلشن ياد آر

زان كه يك عمر به پاداش وفاداري برد

لاله حسرت ازين باغ به دامن يادآر

هر زمان برق نگاهت زند آتش به دلي

اي گل ناز ازين سوخته خرمن يادآر

چون هلالم سر شوريده به زانوي غم است

از شب تار من اي كوكب روشن يادآر

اي كه بي لاله ي داغ تو بهارم نشكفت

گر به گلگشت چمن مي روي از من ياد آر


در آستان عشق

۳۲ بازديد

 

آن را كه در هواي تو يك دم شكيب نيست

با نامه ايش گر بنوازي غريب نيست

امشب خيالت از تو به ما با صفاتر است

چون دست او به گردن و دست رقيب نيست

اشك همين صفاي تو دارد ولي چه سود

آينه ي تمام نماي حبيب نيست

فرياد ها كه چون ني ام از دست روزگار

صد ناله هست و از لب جانان نصيب نيست

سيلاب كوه و دره و هامون يكي كند

در آستان عشق فراز و نشيب نيست

آن برق را كه مي گذرد سرخوش از افق

پرواي آشيانه ي اين عندليب نيست


اشك زبان بسته

۳۳ بازديد

 

كاش سوي تو دمي رخصت پروازم بود

تا به سوي تو پرم بال و پري بازم بود

ياد آن روز كه از همت بيدار جنون

زين قفس تا سر كويت پر پروازم بود

ديگر اكنون چه كنم زمزمه در پرده عشق

دور از آن مرغ بهشتي كه هماوازم بود

همچو طوطي به قفس با كه سخن ساز كنم

دور از آن آينه رخسار كه همرازم بود

خواستم عشق تو پنهان كنم و راه نداشت

پيش اين اشك زبان بسته كه غمازم بود

رفتي و بي تو ندارد غزلم گرمي و شور

كه نگاهت مدد طبع سخن سازم بود


روزن قفس

۳۳ بازديد

 

تو را چو با دگران يار و همنفس بينم

بهار خويش به تاراج خار و خس بينم

ز باغباني خود شرمساريم اين بس

كه چون تو دسته گلي را به دست كس بينم

روا مدار خدايا كه من در اين گلزار

هواي عشق تماشاگه هوس بينم

شكوفه روي منا برگ آن بهارم نيست

كه شاخسار گل از روزن قفس بينم

بيا كه چون سحرم بي تو يك نفس باقي است

مگر چو آينه رويت در اين نفس بينم


مشكل عقل

۳۴ بازديد

 

بي قرارت چو شدم رفتي و يار من شدي

شادي خاطر اندوه گزارم نشدي

تا ز دامان شبم صبح قيامت ندميد

با كه گويم كه چراغ شب تارم نشدي

صدف خالي افتاده به ساحل بودم

چون گهر زينت آغوش و كنارم نشدي

بوته ي خار كويرم همه تن دست نياز

برق سوزان شو اگر ابر بهارم نشدي

از جنون بايدم امروز گشايش طلبيد

كه تو اي عقل به جز مشكل كارم نشدي


آه شبانه

۳۳ بازديد

 

دست به دست مدعي شانه به شانه مي روي

آه كه با رقيب من جانب خانه مي روي

بي خبر از كنار من اي نفس سپيده دم

گرم تر از شراره آه شبانه مي روي

من به زبان اشك خود مي دهمت سلام و تو

بر سر آتش دلم همچو زبانه مي روي

در نگه نياز من موج اميد ها تويي

وه كه چه مست و به يخبر سوي كرانه مي روي

گردش جام چشم تو هيچ به كام ما نشد

تا به مراد مدعي همچو زمانه مي روي

حال كه داستان من بهر تو شد فسانه اي

باز بگو به خواب خوش با چه فسانه مي روي؟


آرزو

۳۳ بازديد

 

به جان جوشم كه جوياي تو باشم

خسي بر موج درياي تو باشم

تمام آرزوهاي مني كاش

يكي از آرزوهاي تو باشم


يك مژه خفتن

۳۴ بازديد

 

دارم سخني با تو و گفتن نتوانم

وين درد نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

من مست چنانم كه شنفتن نتوانم

شادم به خيال تو چو مهتاب شبانگاه

گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

با پرتو ماه آيم و چون سايه ديوار

گامي ز سر كوي تو رفتن نتوانم

دور از تو من سوخته در دامن شب ها

چون شمع سحر يك مژه خفتن نتوانم

فرياد ز بي مهريت اي گل كه درين باغ

چون غنچه پاييز شكفتن نتوانم

اي چشم سخن گوي تو بشنو ز نگاهم

دارم سخني با تو و گفتن نتوانم


زمزمه ها

۳۴ بازديد

 

۱

اي نگاهت خنده مهتاب ها

بر پرند رنگ رنگ خواب ها

اي صفاي جاودان هر چه هست

باغ ها گل ها سحر ها آب ها

اي نگاهت جاودان افروخته

شمع ها خورشيد ها مهتاب ها

اي طلوع بي زوال آرزو

در صفاي روشن محراب ها

ناز نوشين تو و ديدار توست

خنده مهتاب در مرداب ها

در خرام نازنينت جلوه كرد

رقص ماهي ها و پيچ و تاب ها

2

خنده ات آيينه ي خورشيد هاست

در نگاهت صد هزار آهو رهاست

ميوه اي شيرين تر از تو كي دهد

باغ سبز عشق كو بي منتهاست

برگي از باغ سخن هات ار بود

هستي صد باغ و بارانش بهاست

تپش اشراق تو در لاهوت عشق

شمس و صد منظومه شمسي سهاست

در سكوتم اژدهايي خفته است

كه دهانش دوزخ اين لحظه هاست

كن خموش اين دوزخ از گفتار سبز

كان زمرد دافع اين اژدهاست

3

در نگاه من بهاراني هنوز

پاك تر از چشمه ساراني هنوز

روشنايي بخش چشم آرزو

خنده صبح بهاراني هنوز

در مشام جان به دشت ياد ها

ياد صبح و بوي باراني هنوز

در تموز تشنه كامي هاي من

برف پاك كوه ساراني هنوز

در طلوع روشن صبح بهار

عطر پاك جوكناراني هنوز

كشت زار آرزوهاي مرا

برق سوزاني و باراني هنوز

4

ناي عشقم تشنه ي لبهاي تو

خامشم دور از تو و آواي تو

همچو باران از نشيب دره ها

مي گريزم خسته در صحراي تو

موجكي خردم به اميدي بزرگ

مي روم تا ساحل درياي تو

هو كشان همچون گوزن كوه سار

مي دوم هر سوي ره پيماي تو

مست همچون بره ها و گله ها

مي چرم با نغمه ي هي هاي تو

مستم از يك لحظه ديدارت هنوز

وه چه مستي هاست در صهباي تو

زندگاني چيست ؟ لفظ مهملي

گر بماند خالي از معناي تو

5

عمر از كف رايگاني مي رود

كودكي رفت و جواني مي رود

اين فروغ نازنين بامداد

در شباني جاوداني مي رود

اين سحرگاه بلورين بهار

روي در شامي خزاني مي رود

چون زلال چشمه سار كوه ها

از بر چشمت نهاني مي رود

ما درون هودج شاميم و صبح

كاروان زندگاني مي رود

6

در شب من خنده ي خورشيد باش

آفتاب ظلمت ترديد باش

اي هماي پرفشان در اوج ها

سايه ي عشق مني جاويد باش

اي صبوحي بخش مي خواران عشق

در شبان غم صباح عيد باش

آسمان آرزوهاي مرا

روشناي خنده ي ناهيد باش

با خيالت خلوتي آراستم

خود بيا و ساغر اميد باش