دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۸ ۳۷ بازديد
۱
ديدي كه باز هم
صد گونه گشت و بازي ايام
يك بيضه در كلاهش نشكست؟
اين معجزه ست
سحر و فسون نيست
چندين كه
عرض شعبده با اهل راز كرد
زان ساليان و روزان
روزي كه خيل تاتار
دروازه را به آتش و خون بست
سال كتاب سوزان
با مرده باد آتش
و زنده باد باد
از هر طرف كه آيد
مهلت به جمع روسپيان دادند
ما در صف گدايان
خرمن خرمن گرسنگي و فقر
از مزرع كرامت اين عيسي صليب نديده
با داس هر هلال دروديم
بانگ رساي ملحد پيري را
از دور مي شنيديم
آهنگ ديگري داشت فرياد هاي او
2
هزار پرسش بي پاسخ از شما دارم
گروه مژده رسانان اين مسيح جديد
شفا دهنده ي بيمارهاي مصنوعي
ميان خيمه ي نور دروغ زنداني
و هفت كشور
از معجزات او لبريز
كسي نگفت و نپرسيد
از شما
يك بار
ميان اين همه كور و كوير و تشنه وخشك
كجاست شرم و شرف؟
تا مسيح تان بيند
و لكه هاي بهارش را
ازين كوير
ازين ناگزير
بزدايد
و مثل قطره ي زردي ز ابر جادوييش
به خاك راه چكد
كدام روح بهاران؟
كدام ابر و نسيم؟
مگر نمي بيند
عبور وحشت و شرم است
در عروق درخت
هجوم نفرت و خشم است
در نگاه كوير
زبان شكوه ي خار
از تن نسيم گذشت
تو از رهايي باغ و بهار مي گويي؟
مسيح غارت و نفرت
مسيح مصنوعي
كجاست باران كز چهره ي تو بزدايد
نگاره هاي دروغين و
سايه ي تزوير؟
كجاست آينه
اي طوطي نهان آموز
كه در نگاه تو بماند
اين همه تقرير؟