من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

زان سوي خواب مرداب

۳۴ بازديد

 

اي مرغ هاي طوفان! پروازتان بلند

ارامش گلوله ي سربي را

درخون خويشتن

اين گونه عاشقانه پذيرفتند

اين گونه مهربان

زان سوي خواب مرداب آوازتان بلند

مي خواهم از نسيم بپرسم

بي جزر و مد قلب شما

آه

دريا چگونه مي تپد امروز؟

اي مرغ هاي طوفان! پروازتان بلند

ديدارتان ترنم بودن

بدرودتان شكوه سرودن

تاريختان بلند و سرافراز

آن سان كه گشت نام سر دار

زان يار باستاني همرازتان بلند


گفت و گو

۳۷ بازديد

 

گفتم: اين باغ ار گل سرخ بهاران بايدش؟

گفت: صبري تا كران روزگاران بايدش

تازيانه ي رعد و نيزه ي آذرخشان نيز هست

گر نسيم و بوسه هاي نرم باران بايدش

گفتم

آن قربانيان پار

آن گلهاي سرخ؟

گفت: آري

ناگهانش گريه آرامش ربود

وز پي خاموشي طوفاني اش

گفت: اگر در سوك شان

ابر مي خواهد گريست

هفت درياي جهان

يك قطره باران بايدش

گفتمش

خالي ست شهر از عاشقان وينجا نماند

مرد راهي تا هواي كوي ياران بايدش

گفت: چون روح بهاران

آيد از اقصاي شهر

مردها جوشد ز خاك

آن سان كه از باران گياه

و آنچه مي يبايد كنون

صبر مردان و

دل اميدواران بايدش


در آن سوي شب و روز

۳۶ بازديد

 

هميشه دريا درياست

هميشه دريا طوفان دارد

يگو! براي چه خاموشي

بگو: جوان بودند

جوانه هاي برومند جنگل خاموش

بگو! براي چه مي ترسي

سپيده دم اينجا

شقايقان پريشيده در نسيم

هراسان

بر اين گريوه فراوان ديده ست

به آبهاي خزر

موجهاي سرگردان

و باده هاي پريشان بگو بگو

باري

پيام برگ شقايق را

در لحظه اي كه مي ريزد

و مي فشاند

آن بذر ساليانه فصلش را

به دشتها ببرند

بگو! براي چه خاموشي

سپيده مي دانست آيا

كه در كرانه ي او

چه قلب هاي بزرگي را

دوباره از تپش افكندند؟

و باز مي داند آيا كه در كرانه ي او

آن كران تا به كران

در آن سوي شب و روز

چه قلب هاي بزرگي كه مي تپند هنوز؟

خوشا سپيده دما

كه سرخ بوته ي خون شما

در آينه اش

ميان مرگ و شفق

تا صنوبر و خورشيد

چنان تجلي كرد

و باز بار دگر

سرود بودن را

در برگ برگ آن بيشه

و موج موج خزر

جاودانگي بخشيد

به روي گستره ي سبز جنگل بيدار

خوشا سپيده دما وان كرانه ي ديدار


سوگ نامه

۳۴ بازديد

 

موج موج خزر از سوك سيه پوشان اند

بيشه دلگير و گياهان همه خاموشان اند

 

بنگر آن جامه كبودان افق صبح دمان

روح باغ اند كزين گونه سيه پوشان اند

 

چه بهاري ست خدا را

! كه درين دشت ملال

لاله ها آينه ي خون سياووشان اند

 

آن فرو ريخته گل هاي پ ريشان در باد

كز مي جام شهادت همه مدهوشان اند

 

نام شان زمزمه ي نيمه شب مستان باد

تا نگويند كه از ياد فراموشان اند

 

گرچه زين زهر سمومي كه گذشت از سر باغ

سرخ گل هاي بهاري همه بي هوشان اند

 

باز در مقدم خونين تو اي روح بهار

بيشه در بيشه درختان همه آغوشان اند


حتي نسيم را

۳۴ بازديد

 

شيپور شادماني تاتار

در سالگرد فتح

فرصت نمي دهد

تا بانگ تازيانه ي وحشت را

در پهلوي شكسته ي آنان

در آن سوي حصار گرفتار بشنويم

ديوارهاي سبز نگارين

ديوارهاي جادو

ديوارهاي نرم

حتي نسيم را

بي پرس و جو

اجازه ي رفتن نمي دهند

اي خضر سرخ پوش صحاري

خاكستر خجسته ي ققنوسي را

بر اين گروه مرده بيفشان


خموشانه

۳۳ بازديد

 

شهر خاموش من! آن روح بهارانت كو؟

شور و شيدايي انبوه هزارانت كو؟

 

مي خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان

نكهت صبحدم و بوي بهارانت كو؟

 

كوي و بازار تو ميدان سپاه دشمن

شيهه ي اسب و هياهوي سوارانت كو؟

 

زير سرنيزه ي تاتار چه حالي داري؟

دل پولادوش شير شكارانت كو؟

 

سوت و كور است شب و ميكده ها خاموش اند

نعره و عربده ي باده گسارانت كو؟

 

چهره ها در هم و دل ها همه بيگانه ز هم

روز پيوند و صفاي دل يارانت كو؟

 

آسمانت همه جا سقف يكي زندان است

روشناي سحر اين شب تارانت كو؟


پاسخ

۳۴ بازديد

 

هيچ مي داني چرا چون موج

در گريز از خويشتن پيوسته مي كاهم؟

زان كه بر اين پرده ي تاريك اين خاموشي نزديك

آنچه مي خواهم نمي بينم

و آنچه مي بينم نمي خواهم


كبريت هاي صاعقه در آتش

۳۳ بازديد

 

۱

كبريت هاي صاعقه

پي در پي

خاموش مي شود

شب همچنان شب است

با اين كه يك بهار و دو پاييز

زنجيره ي زمان را

با سبز و زردشان

از آب رودخانه گذر دادند

ديديم

در آب رودخانه همه سال

خون بود و خاك گرم

كه مي رفت

در شط

شطي كه دست مردي

در موج هاي نرمش

آيينه ي خدا را

يك روز شست و شو داد

2

كبريت هاي صاعقه

پي در پي

خاموش مي شد

شب همچنان شب است

خون است و خاك گرم

نظارگان مات شب و روز

بسيار روزها و چه بسيار

3

كبريت هاي صاعقه

پي در پي

شب را

كمرنگ مي كند

من ديدم و صبور گذشتن

خون از رگان فقر و شهامت

جاري بود

در خاك هاي اردن سينا

4

كبريت هاي صاعقه شب را

بي رنگ مي كند

چندان كه در ولايت مشرق

از شهر بند كهنه ي نيشابور

سركرده ي قبيله ي تاتار

فرياد هم صدايي خود را

فانوس دود خورده ي تاريك

از روشناي صبح مي آويزد

كبريت هاي صاعقه

شب را

نابود مي كند


پيمانه اي دوباره

۳۳ بازديد

 

اينجا نه شادي است نه غم نه عزا

نه سرور

دستارك سپيدش را

در جويبار باد پلشتي

مي شويد

دزدان رستگاري

پاييز هاي روح

سبزينه و طراوت هر باغ و بوته را

در غارت شبانه ي خود

پاك مي برند

اكنون

كاين محتسب

كجال تماشا نيم دهد

ميخانه ي كدام حريفي

پيمانه اي دوباره

از آن باده ي زلال

اين جمع تشنگان و خماران را

خواهد بخشيد؟

زين باده اي كه محتسب شهر

در كوچه مي فروشد و ارزان

غير از خمار هيچ نخواهي ديد

من تشنه كام ساغر آن باده ام

كز جرعه اي

ويران كند

دوباره بسازد


ديدار

۳۷ بازديد

 

۱

ديدي كه باز هم

صد گونه گشت و بازي ايام

يك بيضه در كلاهش نشكست؟

اين معجزه ست

سحر و فسون نيست

چندين كه

عرض شعبده با اهل راز كرد

زان ساليان و روزان

روزي كه خيل تاتار

دروازه را به آتش و خون بست

سال كتاب سوزان

با مرده باد آتش

و زنده باد باد

از هر طرف كه آيد

مهلت به جمع روسپيان دادند

ما در صف گدايان

خرمن خرمن گرسنگي و فقر

از مزرع كرامت اين عيسي صليب نديده

با داس هر هلال دروديم

بانگ رساي ملحد پيري را

از دور مي شنيديم

آهنگ ديگري داشت فرياد هاي او

2

هزار پرسش بي پاسخ از شما دارم

گروه مژده رسانان اين مسيح جديد

شفا دهنده ي بيمارهاي مصنوعي

ميان خيمه ي نور دروغ زنداني

و هفت كشور

از معجزات او لبريز

كسي نگفت و نپرسيد

از شما

يك بار

ميان اين همه كور و كوير و تشنه وخشك

كجاست شرم و شرف؟

تا مسيح تان بيند

و لكه هاي بهارش را

ازين كوير

ازين ناگزير

بزدايد

و مثل قطره ي زردي ز ابر جادوييش

به خاك راه چكد

كدام روح بهاران؟

كدام ابر و نسيم؟

مگر نمي بيند

عبور وحشت و شرم است

در عروق درخت

هجوم نفرت و خشم است

در نگاه كوير

زبان شكوه ي خار

از تن نسيم گذشت

تو از رهايي باغ و بهار مي گويي؟

مسيح غارت و نفرت

مسيح مصنوعي

كجاست باران كز چهره ي تو بزدايد

نگاره هاي دروغين و

سايه ي تزوير؟

كجاست آينه

اي طوطي نهان آموز

كه در نگاه تو بماند

اين همه تقرير؟