من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

گل هاي نگاه

۳۴ بازديد

 

اي سلسله ي شوق تو بر پاي نگاهم

سرشار تمناي تو ميناي نگاهم

روي تو ز يك جلوه ي آن حسن خداداد

صد رنگ گل آورده به صحراي نگاهم

تو لحظه ي سرشار بهاري كه شكفته ست

در باغ تماشاي تو گل هاي نگاهم

بي روي تو چون ساغر بشكسته تراود

موج غم و حسرت ز سراپاي نگاهم

تا چند تغافل كني اي چشم فسون كار

زين راز كه خفته ست به دنياي نگاهم

سرگشته دود موج نگاهم ز پي تو

اي گوهر يكدانه درياي نگاهم

خوش مي رود از شوق تو با قافله ي اشك

اين رهسپر باديه پيماي نگاهم


همچو شبنم

۳۴ بازديد

 

تا ز ديدار تو اي آرزوي جان دورم

خار خشكم كه ز باران بهاران دورم

گرچه تا مرز جنون رفته ام از خويش برون

با تو صد مرحله از منزل جانان دورم

چون سبو دست به سر زنم مي زنم از غم كه چرا

جام بوسيدش و من زان لب خندان دورم

همچو شبنم دلم آيينه صد جلوه اوست

گرچه زان چشمه ي خورشيد درخشان دورم

خضر راه من سرگشته شو اي عشق كه من

مي روم راه و ز پايان بيابان دورم

كي سر خويشتنم باشد و سامان خرد

من كه در راه جنون از سر و سامان دورم


ديشب

۳۴ بازديد

 

دوش از همه شب ها شب جان كاه تري بود

فرياد از ين شب چه شب بي سحري بود

دور از تو من سوخته تب داشتم اي گل

وز شور تو در سينه شرار دگري بود

هر سو به تمناي تو تا صبح نگاهم

چون مرغك طوفان زده ي در به دري بود

چون باد سحرگاه گذشتي و نديدي

در راه تو از بوي گل آشفته تري بود

افسوس كه پيش تو ندارد هنرم قدر

اي كاش به جاي هنرم سيم و زري بود


دولت بيدار

۳۶ بازديد

 

وه چه بيگناه گذشتي نه كلامي نه سلامي

نه نگاهي به نويدي نه اميدي به پيامي

رفتي آن گونه كه نشناختم از فرط لطافت

كاين تويي يا كه خيال است از اين هر دو كدامي؟

روزگاري شد و گفتم كه شد آن مستي ديرين

باز ديدم كه همان باده جامي و مدامي

همه شوري و نشاطي همه عشقي و اميدي

همه سحري و فسوني همه نازي و خرامي

آفتاب مني افسوس كه گرمي ده غيري

بامداد مني اي واي كه روشنگر شامي

خفته بودم كه خيال تو به ديدار من آمد

كاش آن دولت بيدار مرا بود دوامي


كاروان سايه

۳۴ بازديد

 

زان درين محفل چو ني ما را نوايي برنخاست

كز حريفان همدم درد آشنايي بر نخاست

با همه بيداد ها كز چرخ بر ما مي رود

زير محراب فلك دست دعايي بر نخاست

ديدي اي دل عاقبت زين موج و دريا چون حباب

كشتي ما غرقه گشت و ناخدايي برنخاست

رفتم و آگه نگشتي زان كه هرگز در سفر

كاروان سايه را آواز پايي برنخاست

هيچ كس در اوج آزادي پري نگشود و باز

زين همه مرغان دون همت همايي برنخاست

شهسوار آرزوي ما به خاك و خون نشست

وز كران دشت ها گردي ز جايي برنخاست


روشن دلان

۳۴ بازديد

 

گر چشم بامداد به خورشيد روشن است

ما را دل از خيال تو جاويد روشن است

آوارگي ست طالع ما روشنان عشق

وين مدعا ز گردش خورشيد روشن است

در اين شبي كه روزنه ها تيرگي گرفت

ما را هنوز ديده ي اميد روشن است

در قلب من دريچه به خورشيد ها تويي

وقتي كه شب ز روزن ناهيد روشن است

فرجام هر چراغي و شمعي ست خامشي

عشق است و بزم عشق كه جاويد روشن است


مگذر از من

۳۷ بازديد

 

مگذر از من اي كه در راه تو از هستي گذشتم

با خيال چشم مستت از مي و مستي گذشتم

دامن گلچين پر از گل بود از باغ حضورت

من چو باد صبح از آنجا با تهي دستي گذشتم

من از آن پيمان كه با چشم تو بستم سال پيشين

گر تو عهد دوستي با ديگري بستي گذشتم

چون عقابي مي زنم پر در شكوه بامدادان

من كه با شهبال همت زين همه پستي گذشتم

پاكبازي همچو من در زندگي هرگز نبيني

مگذر از من اي كه در راه تو از هستي گذشتم


تو مرو

۳۶ بازديد

 

از كنار من افسرده تنها تو مرو

ديگران گر همه رفتند خدا را تو مرو

اشك اگر مي چكد از ديده تو در ديده بمان

موج اگر مي رود اي گوهر دريا تو مرو

اي نسيم از بر اين شمع مكش دامن ناز

قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو

اي قرار دل طوفاني بي ساحل من

بهر آرامش اين خاطر شيدا تو مرو

سايه ي بخت مني از سر من پاي مكش

به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو

اي بهشت نگهت مايه ي الهام سرشك

از كنار من افسرده ي تنها تو مرو


آيينه شكسته

۳۵ بازديد

 

اشكيم و حلقه در چشم كس آشناي ما نيست

در اين وطن چه مانيم ديگر كه جاي ما نيست

چون كاروان سايه رفتيم ازين بيابان

زان رو درين گذرگاه نقشي ز پاي ما نيست

آيينه شكسته بي روشني نماند

گر دل شكست ما را نقص صفاي ما نيست

با آن كه همچو مجنون گشتيم شهره در شهر

غير از غمت درين شهر كس آشناي ما نيست

عمري خدا تو را خواست اي گل نصيب دشمن

عمري خداي او بود يك شب خداي ما نيست


آيينه بخت

۳۶ بازديد

 

تو مي روي و ديده من مانده به راهت

اي ماه سفر كرده خدا پشت و پناهت

اي روشني ديده سفر كردي و دارم

از اشك روان آينه اي بر سر راهت

باز آي كه بخشودم اگر چند فزون بود

در بارگه سلطنت عشق گناهت

آيينه بخت سيه من شد و ديدم

آينده ي خود در نگه چشم سياهت

آن شبنم افتاده به خاكم كه ندارم

بال و پر پرواز به خورشيد نگاهت

بر خرمن اين سوخته ي دشت محبت

اي برق! كجا شد نگه گاه به گاهت؟