آن بيشه هاي الماس
باز ازكرانه ي صبح
شب را به آب دادند
شاد آن خجسته صبحي
كان روشنان جاري
در بستر سكوت و شط نظاره ي من
هر سنگ و صخره اي را
موج و شتاب دادند
وان لحظه اي كه مرغان
در دوردست خواندند
و اين سوي رودباران
گل ها جواب دادند
آن بيشه هاي الماس
باز ازكرانه ي صبح
شب را به آب دادند
شاد آن خجسته صبحي
كان روشنان جاري
در بستر سكوت و شط نظاره ي من
هر سنگ و صخره اي را
موج و شتاب دادند
وان لحظه اي كه مرغان
در دوردست خواندند
و اين سوي رودباران
گل ها جواب دادند
روح ستاره اي مگر امشب
در من حلول كرده كه اين سان
از تنگناي حس و جهت
پاك رسته ام
بيداري است و روشني و بال و اوج و موج
باز آن بلند جاري
باز آن حضور بيدار
مثل شراع كشتي ياران
مي آيد از كرانه ي ديدار
ديدار او اگر چه بسي دير
ديدار او اگر چه بسي دور
پر مي كند تغافل شب را
از آفتاب صبح نشابور
آن جرعه جرعه جام تبسم
وان گونه گونه باغ تكلم
در سايه ي بلند الاچيق شب
باز آن هزار خرمن آتش
باز آن نثار زمزمه و نور
روح ستاره اي است كه گويي
چندي افول كرده ست
وينك دوباره ناگاه
تابيده از كران ها
در من حلول كرده ست
بگو به باران
ببارد امشب
بشويد از رخ
غبار اين كوچه باغ ها را
كه در زلالش
سحر بجويد
ز بي كران ها
حضور ما را
به جست و جوي كرانه هايي
كه راه برگشت از آن ندانيم
من و تو بيدار و
محو ديدار
سبك تر از ماهتاب و
از خواب
روانه در شط نور و نرما
ترانه اي بر لبان باديم
به تن همه شرم و شوخ ماندن
به جان جويان
روان پويان بامداديم
ندانم از دور و دور دستان
نسيم لرزان بال مرغي ست
و يا پيام از ستاره اي دور
كه مي كشاند
بدان دياران
تمام بود و نبود ما را
درين خموشي و پرده پوشي
به گوش آفاق مي رساند
طنين شوق و سرود ما را
چه شعرهايي
كه واژه هاي برهنه امشب
نوشته بر خاك و خار و خارا
چه زاد راهي به از رهايي
شبي چنان سرخوش و گوارا
درين شب پاي مانده در قير
ستاره سنگين و پا به زنجير
كرانه لرزان در ابر خونين
تو داني آري
تو داني آري
دلم ازين تنگنا گرفته
بگو به باران
ببارد امشب
بشويد از رخ
غبار اين كوچه باغ ها را
كه در زلالش سحر بجويد
ز بي كران ها
حضور ما را
اي آينه ي روح شقايق
همه تن شرم
سرشار ترين زمزمه ي شوق گياهان
آهو بره ي بيشه ي انديشه و ترديد
لب تشنه و
از چشمه هراسان به نگاهان
گامي
دو سه
با من نه و در سحر سحر بين
هر برگ شقايق
آيينه ي جوبار و بهاري شد و برخاست
شب ذوب شد و رفت
وز راه من و تو
آن كوه گران
مشت غباري شد و برخاست
گفتي كه
خوشا از همه سو جاري بودن
و آنگاه
تصوير گلي را كه بر امواج روان بود
ديدي و بريدي سخنت را
ترديد تو سنگي شد و
آن آينه بشكست
تصوير، پريشان شد بر آب
از معجزه ي نور و نسيم و نم باران
ياران دگر پنجره شان را به گل سرخ
آراسته كردند
تنها من و تو
بر لب اين پنجره مانديم
وان سيره كه آواز برآورد سحرگاه
خاموش نشستيم و
به آواش نخوانديم
بنگر
در باد سحرگاهان دستار شكوفه
بر شاخه ي بادام
به رود زمستان است
گل نيز
تصويرش را
در آب روان كرده به پيغام
هستي به شد آيند
باران
از قطره به جوبار شدن
جاري ست
وز جوي به دريا
زان سوي بهار و زان سوي باران
زان سوي درخت و زان سوي جوبار
در دورترين فواصل هستي
نزديك ترين مخاطب من باش
نه بانگ خروس هست و نه مهتاب
نه دمدمه ي سپيده دم اما
تو آينه دار روشناي صبح
در خلوت خالي شب من باش
پاييز محزوني
كه در خون تو مي خواند
گامي به تو نزديك و گامي دور
آرام همراه تو مي آيد
روزي تمام باغ را
تسخير خواهد كرد
اي روشن آراي چراغ لالگان
در رهگذار باد
با من نمي گويي
آن آهوان شاد و شنگ تو
سوي كدامين جوكناراني گريزان اند؟
آه
شب هاي باران تو وحشتناك
شب هاي باران تو بي ساحل
شب هاي باران تو از ترديد
و از اندوه لبريز است
من دانم و تنهايي باغي
كه رستنگاه آواي هزاران بود
وينك
خنياگرش خاموش
و آرايه اش
خونابه ي برگان پاييز است
مثل درخت در شب باران به اعتراف
با من بگو بگوي صميمانه هيچ گاه
تنهايي برهنه و انبوه خويش را
يك نيم شب
صريح
سرودي به گوش باد؟
در زير آسمان
هرگز لبت تپيدن دل را
چون برگ در محاوره ي باد
بوده ست ترجمان؟
اي آن كه غمگني و سزاوار
در انزواي پرده و پندار
جوبار را ببين كه چه موزون
با نغمه و تغني شادش
از هستي و جواني
وز بودن و سرودن
تصوير مي دهد
بنگر به نسترن ها
بر شانه هاي كوته ديوار
زان سوي بيد ها و چناران
آنك شميم صبح بهاران
بهتر همان كه با من
خود را به ابر و باد سپاري
مثل درخت در شب باران
گيرم كه اين درخت تناور
در قله ي بلوغ
آبستن از نسيم گناهي ست
اما
اي ابر سوگوار سيه پوش
اين شاخه ي شكوفه چه كرده ست
كاين سان كبود مانده و خاموش؟
گيرم خدا نخواست كه اين شاخ
بيند ز ابر و باد نوازش
اما
اين شاخه ي شكوفه كه افسرد
از سردي بهار
با گونه ي كبود
آيا چه كرده بود؟
با آن كه شب است و راه فريادي
در هيچ سوي افق نمي بينم
با اين همه از لبان صداميد
اين زمزمه را دوباره مي خوانم
باشد كه ز روزني گذر گيرد
شايد روزي كبوتري چاهي
اين زمزمه را دوباه سر گيرد
وانگاه به شادي هزاران لب
آزاد به هر كرانه پر گيرد
زاغي سياه و خسته به مقراض بالهاش
پيراهن حرير شفق رابريد و رفت
من در حضور باغ برهنه
در لحظه ي عبور شبانگاه
پلك جوانه ها را
آهسته مي گشايم و مي گويم
آيا
اينان
روياي رندگي را
در آفتاب و باران
بر آستان فردا احساس مي كنند؟
در دوردست باغ برهنه چكاوكي
بر شاخه مي سرايد
اين چند برگ پير
وقتي گسست از شاخ
آن دم جوانه هاي جوان
باز مي شود
بيداري بهار
آغاز مي شود