با آن كه شب است و راه فريادي
در هيچ سوي افق نمي بينم
با اين همه از لبان صداميد
اين زمزمه را دوباره مي خوانم
باشد كه ز روزني گذر گيرد
شايد روزي كبوتري چاهي
اين زمزمه را دوباه سر گيرد
وانگاه به شادي هزاران لب
آزاد به هر كرانه پر گيرد
با آن كه شب است و راه فريادي
در هيچ سوي افق نمي بينم
با اين همه از لبان صداميد
اين زمزمه را دوباره مي خوانم
باشد كه ز روزني گذر گيرد
شايد روزي كبوتري چاهي
اين زمزمه را دوباه سر گيرد
وانگاه به شادي هزاران لب
آزاد به هر كرانه پر گيرد
۱
هر شاخه به جاي گل برآورده ست
از ساقه ي سبز برگهاي خون
هر خار زبان كفر صحرايي ست
كز خشم سوي تو آمده بيرن
هان اي مزدا
! در اينشب ديرندتنها منم آن كه مانده ام بيدار
وين خيل اسير بندگان تو
چون گله ي خوش چراي بي چوپان
دردره ي خواب ها رها گشتند
زين گونه غريب رهرو شبخوان
در برج ملول شهر مي خواند
اكنون كه باغ هيچ پنداري
گلهاي سپيد و روش ايمان
با شرم و شميم خود نمي رويد
پيغمبرك سپيده ي كاذب
از آيه ي نور خود چه مي گويد؟
دامان حرير آسمان شب
سوراخ شده ست و مي فتد گه گاه
زان روزنه سكه ي شهابي خرد
شبخوان غريب برج مي خواند
ديري ست كه دست انتظار من
بر شانه ي اين سكوت خشكيده ست
آزاد كن از دريچه ي فردا
اين خسته ي شهر بند غربت را
هان اي مزدا
! در اين شب ديرندبگشاي دريچه ي اجابت را
2
از رقص و سماع سبز شاخ بيد
شوري افتاد در سكوت باغ
باد سحري گشت و با عشوه
زد جامه سبز اشن را يكسو
وان آستر سپيد زيباش
در ديده ي رهروان نمايان شد
صبح است گشوده چهره بر آفاق
ديگر ز سكوت برج پير شهر
آواز غريب رهرو شبخوان
با باد سحرگهان نمي آيد
رود با هلهله اي گرم و روان مي گذرد
بر فرازش پل در خواب گران
رفته تا ساحل رويايي دور
دور از همهمه رهگذران
خواب مي بيند در اين صحرا
شير مرداني تيغ آخته اند
وز خم دره دور
رزمجوياني در پرش تير
قد برافراخته اند
بر فراز پل با ريزش تند
ابر مي بارد ومي بارد
پل به رويايي ژرف
قطره ي باران را
ضربه هاي سم اسبان نبرد
پيش خود پندارد
شيون تند را
شيهه اسبان مي انگارد
جاودان غرقه بماناد به خواب
زان كه خوابش را تعبيري نيست
معبر روسپيان است آنجا
سخن از نيزه و شمشيري نيست
دوباره گفتمش آري
به راه دور و درازش
زبان تشنه برآورده هر طرف خاري
ز خشم و نفرت و كين
دهان گشوده به دشنام هر كران غاري
چه خواب بود خدايا كه دوش من ديدم
كوير سوخته اي آسمان شعله وري
به هر كرانه كمينگاه اهرمن ديدم
گشود پير معبر لبان خشك ز هم
نگاه منتظرش رفته تا كرانه دور
تو را گزارش رويا نشانه ها دارد
ز روشنان افق ها در آن سوي شب كور
فروغ شعله ي فانوس آبياران باز
درون جنگل تاريك دود مي لرزد
نگين سربي انگشتر فلزي پل
دوباره باز در انگشت رود مي لرزد
به انتظار عزيز كوير ها سوگند
كه دشت ها همه شاداب و بارور گردند
به اعتماد نجيب برزگ ها سوگند
كه باغ ها همه سرشار بار و بر گردند
مرغكان بر سردريا آرام
بال بگشوده به راه سفرند
نقشي افتاده بر آن پرده ي لرزان حرير
گويي از پنجره ابر به ناگه دستي
كاغذي چند سپيد
پاره كرده ست و فرو ريخته زانجاي به زير
نماي دهكده آيينه تهي دستي ست
درخت خشك كجي همچو دست مفلوجي
شده ست بيهده از آستين جوي برون
نه خرمني و نه گاو آهني نه مزرعه اي
نه آشيانه ي مرغي نه گله اي به چرا
شده ست قامت برج بلند قريه نگون
نگاه بي گنه كودكان خسته ي كوي
چو مرغ بي پر و بالي
كه در قفس مرده ست
قيافه ها همه در خشك سالي جاويد
به رنگ خاربنان كوير افسرده ست
چه چشمه ها
كه در آن سوي دشت ها جاري ست
چه گله ها كه در آن سو چرد به هر قدمي
خداي را به چه اميد اين گروه نژند
نمي كنند از اين قريه كوچ صبحدمي؟
مگر نه زندگي اينجا روان شان خسته ست؟
نمي كنند چرا كوچ زين ده ويران؟
كدام رشته بدين مشت خاك شان بسته ست؟
در زير باران ابريشمين نگاهت
بار دگر
اي گل سايه رست چمنزار تنهايي من
چون جلگه اي سبز و شاداب گشتم
درتيرگي هاي بيگانه با روشنايي
همراز مهتاب گشتم
امشب به شكرانه بارش پر نثار نگاهت
اي ابر باراني مهرباني
من با شب و جوي و ساحل غزل مي سرايم
زين خشك سالان و بي برگي ديرگاهان
تا جوشش و رويش لحظه هاي ازل مي گرايم
در پرده عصمت باغ هاي خيالم
چون نور و چون عطر جاري ست
شعر زلال نگاهت
دوشيزه تر از حقيقت
آه اي نسيم سخن هاي تو
نبض هر لحظه ي زندگاني
در نور گلهاي مهتاب گون اقاقي
در ساكت اين خيابان
با من دمي گفت وگو كن
از پاكي چشمه هاي بلورين كهسار
وز شوق پوينده ي آوان بيابان
از دولت بخت شيرين
دراين شب شاد قدسي
پيمان خورشيد چشم تو جاويد بادا
در گردش آور باز
آن جام جان پيوند آن آيينه جم را
بار دگر اي موبد آتشگه خاموش
تا بنگرم در ژرفناي اين حصار شوم
ياران رستم را
امشب درون سينه من موج طوفان هاست
سيلاب خون
در بستر رگ هاي من جاري ست
امشب درين صحراي بي فرياد روح من
چون عصمت آيينه ها تنهاست
در دوردست شب
در كومه گرم شبانان در كنار راه
مرغ عقيقين بال زرين پيكر آتش
چون كوكب هاي تير خورده مي زند پر پر
امشب تن از آلودگي در چشمه ي مهتاب مي شويم
ز آيينه چشمان غبار خواب مي شويم
چون شانه سرهاي بهار امشب
بر آتش سيراب و سرخ لاله وحشي
خواهم كه مزدا را نمازي گرم بگزارم
وانگاه در آيينه آن جام
از پشت هر ديوار بست اين شكنجه گاه اهريمن
در ژرف اين شب باز جويم حال ياران را
هر گوشه اي از اين حصار پير
صد بيژن آزاده در بند است
خون سياووش جوان درساغر افراسياب پير
مي جوشد
خوني كه با هر قطره اش
صد صبح پيوند است
در گردش آور باز
آن جام پيوند آن آيينه ي جم را
بار دگر اي موبد آتشگه خاموش
تا بنگرم درژرفناي اين حصار شوم
آزادگان بسته را ياران رستم را
در آغوش اين دره ي دير سال
بر اين صخره ي خامش كور و كر
درخت تك افتاده ي كوهبيد
برآورده مغرور بر ابر سر
فروبرده در سينه ي تنگ سنگ
پي جستن زندگي ريشه ها
نه از تيشه ي تيز برقش هراس
نه از خشم طوفانش انديشه ها
در آنجا كه ابري نباريده است
در آنجا كه نگذشته يك رهگذار
درخت تك افتاده ي كوهبيد
سرود حيات است سبز و بلند
شكفته چنين بر لب كوه سار
بر فراز توده خاكستر ايام
شهر بند جاودان جاودان قرن
گامخوار سم اسبان تاتار و ترك
رهگذار اشتران تشنه ي تازي
جاي پاي كاروان خشم اسكندر
بر فروز آن آذر مينويي جاويد
اي مغ خاموش در آتشگهي ديگر
اين حصار سهم پولادين
هر بدستي پا نهي در رهگذر هايش
زنگ هاي جاودان و خيل ديوان است
پاي در زنجير چون كاووس و يارانش
در طلسم جاودان از چارسو اينك اسيرانيم
تهمتن با رخش پنداري به ژرف چاه افتاده
وينك اينجا ما چو تصويري كه بر ديوار
از درنگ غربت بي آشناي خويش حيرانيم
بيم جان را كس نيارد لب گشود از ما
تا مبادا از نهفت سايه گاه خيل جادويان
باز چونان سالهاي پار و پيرارين
گردبادي
زردگون يا تيره گون
خيزد برين صحرا
سر فرود آوردگان بر زانوي حيرت
با صداي ناله ي زنجير ها از خويش مي پرسيم
فاتح اين هفتخوان سهمگين قرن آيا كيست؟
از كدامين مرز ايرانشهر آيا رايت افرازد؟
يا ز آفاق كدامين آسمان
بر كاروان جاودان تازد؟
گاه مي گويند و مي گوييم
اي دريغا هم زمين هم آسمان خالي است
اين دژ خوابيده در سرداب خاموش فراموشي
روزگاري قلبش آتشگاه ورجاوند انسان بود
شعله هاي آذرش تا دورتر مرز نگاه و باور مردم
روشنابخشاي چشم روزگاران بود
ليك اكنون
گر فروغي مانده در چشمان بي نورش
بازتاب پرتوي بي رنگ
از خورشيد پر نيرنگ مرزي
دور و بيگانه ست
زورقي وامانده از دريا
بر سكوت ساحل افسون و افسانه ست
اين نه فانوس است بر آفاق شب هايش
برق دندان هاي كينه ي ديو جادويي ست
اين تنوره ي ديو خونخواري ست در صحرا
تا نپنداري كه گرد راه آهويي ست
هيچ در آيينه ي حيرت نگاهان اسير دژ
نيست جز پرهيب ديوان و
نهيب خيل جادو زاد
زينهار از اين طلسم هفت بند آب و آيينه
و درخت جادوي بنياد
در نهفت هفتخوان قرن
مانده بر جا در طلسم جادوان از دير
همچو عزمي در سكوت سايه ي ترديد
كي رهاندمان ازين ننگ درنگ خوف و خاموشي
شهسوار گرمپوي عرصه ي اميد؟
بايدش در نيمه شب
كاين جاودان در خواب نوشين اند
راه پيمودن به سوي اين حصار جادوي آيين
زنگ ها را ساختن كر با فسوني نرم
راهبانان را فكندن برزمين با دشنه ي خونين
تاخت آوردن سپس بر خوابگاه مهتر ديوان
و فرو افكندش
از آن سرير پرنيان و بستر زرين
پس كشيدن تيغ بر فرق گروه جادوان قرن
و فكندن شان به خاك
از اوج آن روياي ناز و خلوت شيرين
بايدش هشيار بودن كار مير جادوان را سخت
تا نيارد زد تنوره
بار ديگر سوي ساحل هاي دورادور
با فسون خويش
چون روياي دوشين يا پرندوشين
وز دگر سوي بازگشتن زي حصار خويش
و نمودن در نگاه ديو زادان
كانك آنك باز مي گرديم
هاي فرزندان نيك انديش
دور و بس دور است
آن چالاك خير گرمپوي راه
راه او راهي ست چون راه ميان اشك تا لبخند
وز دگر سو رفته تا بن بست
چونان كوچه هاي عهد يا سوگند
راه گم كرده ست شايد در نشيب دشت
آتشي بايد كه در اين تيرگي راهيش بنمايد
زي حصار بنديان قلعه ي ترديد
هان كجايي اي مغ خاموش
تا برافروزي به شادي بر فراز قله ي تاريخ
آن فروزان آذر مينويي جاويد