من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش 5

۳۲ بازديد
 

هر دارو كه علاج بود
 در خانه داشتم
 اما تنم در باد
به تماشاي غزلهاي آخر مي رفت
امروز را بي تو خفتم
فردا كه خاك را به باد بسپارند
تو را يافته ام
 مگر تو نسيم ابر بودي
كه تو را در باران گم كردم ؟


بخش 3

۳۴ بازديد
 

فرصتي بخواهيد
تا گيسوان خود را در آفتاب كنار رودخانه
شانه بزنيد
فرصتي بخواهيد
 كه مخفي ترين نام خود را
كه خون شما را صورتي مي كند
از رود بزرگ بپرسيد
به نام آن اسب
به نام آن بيابان
شما فرصت داريد
 تا چيدن گندم ها
تا زرد شدن كامل گندم ها
 عاشق شويد
فقط روزهاي كودكي رابراي يكديگر
نگوييد
گندم ها زرد شدند
گندم ها چيده شدند
 نان گرم آماده است
ولي
 شما كنار بوته هاي زرد ذرت باشيد
 آب را در كوزه بريزيد
كوزه را كنار تنها بوته ي گل سرخ
 بگذاريد
ما
 شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ
 دوست داريم


بخش 7

۳۳ بازديد
 

پنهان نمي كنم
خانم ها
 آقايان
من نيز مي دانم كه ميوه
 در سوگواري طعم ندارد
حرف اگر بزنيم
حرف آوازهايي ست
كه زير باران هم
مي توان خواند


بخش 6

۳۱ بازديد

 

دست تو
 چه قدر تاخير دارد
وقتي كه چاي گرم مي شود
 و تو
 چاي سرد را تعارف مي كني
دو سه ماه ديگر اين اطلسي
 كه تو كاشته اي
 گل مي دهد
من به ساعت نگاه مي كنم
تو مي ميري
شمع روشن را به اتاق آوردند
 اطلسي گل داده است
قطار در سپيده دم
كنار اطلسي منتظر تو
 در باد ايستاده است
 گل اطلسي بر سينه تو بود
 وقتي تو را
 براي دفن مي بردند
هنگام كه تو مرده بودي
 آدم به گل خفته بود
هنگام كه تو مرده بودي
ياران به عشق و عطر
مانده بودند
همه ي ما را دعوت كردند
تا در آن عكس يادگاري باشيم
 عكاس سراغ تو را گرفت
من بودم
 تو نبودي
تو مرده بودي
عكاس از همه ي ما بدون تو
عكس يادگاري گرفت
عكس را چاپ كردند
آوردند
 در همه ي عكس فقط يك شاخه اطلسي
و دو دست
 از جواني تو
 در شهرستان
 ديده مي شد
 ما همه در عكس سياه بوديم


بخش 9

۳۴ بازديد
 

اتاق فرسوده است
آينده كدر شد
 صورت من كو ؟
 من با اين صورت
عاشق شدم
 امتحان دادم
قبول شدم
 ساز شنيدم
 دشنام دادم
 دشنام شنيدم
 گرسنه شدم
 باران خوردم
 سير شدم
 رنگ شناختم
 رنگ باختم
 سفيد شدم
خوابيدم
بيدارشدم
 مادرم را صدا كردم
 تو را صدا كردم
 جواب دادم
 خواب رفتم
 عينك زدم
سفر رفتم
 غم داشتم
 ماندم
 آمدم
 در آينه نگاه كردم
 سفر رفتم
گلدان را آب دادم
 ماهي را نان دادم
 مي دانستم صورت من
 صورت توست
 سه دقيقه مانده به ساعت چهار
 آينه كدر شد
هراس ندارم
 آهسته در باز شد
 زني در آستانه ي در نشست
آينه كدورت داشت
 به صورتم نگاه كرد
مي خواست خودش را
 در آينه ببيند
 مرا باور كرد
مرا صدا كرد
 مي خواستم از دور كسي مرا ببيند
تا براي ديگران بگويد
 تا كدر شدن آينه
 من لبخند داشتم
زن ساكت زن صبور
 با سكوت ابريشمي
از طلوع صبح از فنجان قهوه
 برميخاست
 آماده بودم
 در صبح
براي ريختن باران
در ليوان گريه كنم
 از شما هراس ندارم
 كه به من تو بگوييد
فقط صورتم را به ديگران بگوييد
 كه لبخند داشت
لبم سفيدي بود
 باغ ندارم
 خانه ندارم
 رويا ندارم
 خواب دارم
 عشق دارم
 نان دارم
 اطلسي دارم
 حافظه دارم
خستگي دارم
 سردي دارم
گرمي دارم
مادر دارم
 قلب دارم
 دوست دارم
 يك چمدان دارم
 يك سفر دارم
 يك پاييز دارم
 يك شوخي دارم
 لباسهاي من كهنه نيست
 ولي در چمدان بسته نمي شود
 يك تكه قالي دارم
آسمان نيست
 ابري است
 آبي است
فرهنگ لغت دارم
دوازده جلد است
مولف مرده است
 يك پرتقال دارم
براي تو
عينك دارم
 شيشه ندارد
 نه سفيد نه سياه
براي چهارفصل است
يك ليوان از باران دارم
 ناتمام است
 شكسته است
يك جفت جوراب آبي دارم
دريا را دوست دارم
 كار نمي كند
سه دقيقه مانده به چهار را
نشان مي دهد
اگر آينه را بشكند
 اگر گل نيلوفر دهد
اگر ميوه دهد
 اگر حرمت مادرم را
 با چادر سياه بداند
 اگر شمعداني در آينه
 كوچك تر شود
 من كوچك مي شدم


بخش 10

۳۸ بازديد
 

با لبخند
 نشاني خانه ي تو را مي خواستم
 همسايه ها مي گفتند سالها پيش
 به دريا رفت
 كسي ديگر از او
 خبر نداد
 به خانه ي تو
 نزديك مي شوم
 تو را صدا مي كنم
 در خانه را مي زنم
 باران مي بارد
هنوز
 باران مي بارد


بخش 8

۳۳ بازديد
 

در اين ايوان
 كه اكنون ايستاده ام
 سال تحويل مي شود
 در آن غروب ماه اسفند
از همه ي ياران شاعرم
در اين ايوان ياد كرده ام
 مادرم
 در اين ايوان
 در روزي باراني
 سفره را پهن كرده بود
 براي فهرست عمر من
 ناتمام گريه كرده بود
همه ي عمر در پي فرصتي بود
كه براي من در اين ايوان
 از يك صبح تا يك شب
 گريه كند
شفاي من
سالهاي پيش در يك غروب پاييزي
در خياباني كه سرانجام دانستم
 انتها ندارد
 گم شد
 مادرم
 در ايوان
 وقوع خوشبختي را براي ما دو تن
من و مادرم
 حدس زده بود
صداي برگ ها را شنيده بوديم
آميخته به ابر بودم
 زبانم لكنت داشت
 قدر و منزلت اندوه را مي دانستم
پس
 هنگامي كه گريه هم بر من عارض شد
قدر گريه را هم دانستم
 همسايه ها
 به من گفتند : اندوه به تو لطف داشته است
 كه در ماه اسفند به سراغ تو آمده است


بخش 12

۳۴ بازديد

 

من هميشه با سه واژه زندگي كرده ام
 راه ها رفته ام
 بازي ها كرده ام
 درخت
 پرنده
‌آسمان
من هميشه در آرزوي واژه هاي ديگر بودم
 به مادرم مي گفتم
از بازار واژه بخريد
مگر سبدتان جا ندارد
 مي گفت
 با همين سه واژه زندگي كن
 با هم صحبت كنيد
 با هم فال بگيريد
 كمداشتن واژه فقر نيست
من مي دانستم كه فقر مدادرنگي نداشتن
 بيشتر از فقر كم واژگي ست
وقتي با درخت بودم
پرنده مي گفت
 درخت را بايد با رنگ سبز نوشت
 تا من آرزوي پرواز كنم
 من درخت را فقط با مداد زرد مي توانستم بنويسم
 تنها مدادي كه داشتم
و پرنده در زردي
واژه ي درخت را پاييزي مي ديد
و قهر مي كرد
صبح امروز به مادرم گفتم
 براي احمدرضا مداد رنگي بخريد
مادرم خنديد :
 درد شما را واژه دوا ميكند


بخش 13

۳۳ بازديد
 

از دور حركت مي كنيم
 تا به نزديك تو برسيم
تو اگر مانده باشي
 تو اگر در خانه باشي
من فقط به خانه تو آمدم
 تا بگويم
 آواز را شنيدم
تمام راه
 از تو مي خواستم
 مرا باور كني
 كه ساده هستم
تو رفته بودي
 اكنون گفتم
كه تو هستي
 تو اگر نبودي
نمي دانستم
كه مي توانم
 باران را در غيبت تو
دوست بدارم


بخش 11

۳۳ بازديد
 

روزي آمده بودي
كه من تمام نشاني ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
 و تو تمام خانه ها را گم كردي
بمن نگفتي
 همسايه ها گفتند
 دير آمدي
پنجره بوي رطوبت داشت
 به من نگفتي
كه بيرون از خانه باران است