من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

هفتخواني ديگر

۳۴ بازديد

 

بر فراز توده خاكستر ايام

شهر بند جاودان جاودان قرن

گامخوار سم اسبان تاتار و ترك

رهگذار اشتران تشنه ي تازي

جاي پاي كاروان خشم اسكندر

بر فروز آن آذر مينويي جاويد

اي مغ خاموش در آتشگهي ديگر

اين حصار سهم پولادين

هر بدستي پا نهي در رهگذر هايش

زنگ هاي جاودان و خيل ديوان است

پاي در زنجير چون كاووس و يارانش

در طلسم جاودان از چارسو اينك اسيرانيم

تهمتن با رخش پنداري به ژرف چاه افتاده

وينك اينجا ما چو تصويري كه بر ديوار

از درنگ غربت بي آشناي خويش حيرانيم

بيم جان را كس نيارد لب گشود از ما

تا مبادا از نهفت سايه گاه خيل جادويان

باز چونان سالهاي پار و پيرارين

گردبادي

زردگون يا تيره گون

خيزد برين صحرا

سر فرود آوردگان بر زانوي حيرت

با صداي ناله ي زنجير ها از خويش مي پرسيم

فاتح اين هفتخوان سهمگين قرن آيا كيست؟

از كدامين مرز ايرانشهر آيا رايت افرازد؟

يا ز آفاق كدامين آسمان

بر كاروان جاودان تازد؟

گاه مي گويند و مي گوييم

اي دريغا هم زمين هم آسمان خالي است

اين دژ خوابيده در سرداب خاموش فراموشي

روزگاري قلبش آتشگاه ورجاوند انسان بود

شعله هاي آذرش تا دورتر مرز نگاه و باور مردم

روشنابخشاي چشم روزگاران بود

ليك اكنون

گر فروغي مانده در چشمان بي نورش

بازتاب پرتوي بي رنگ

از خورشيد پر نيرنگ مرزي

دور و بيگانه ست

زورقي وامانده از دريا

بر سكوت ساحل افسون و افسانه ست

اين نه فانوس است بر آفاق شب هايش

برق دندان هاي كينه ي ديو جادويي ست

اين تنوره ي ديو خونخواري ست در صحرا

تا نپنداري كه گرد راه آهويي ست

هيچ در آيينه ي حيرت نگاهان اسير دژ

نيست جز پرهيب ديوان و

نهيب خيل جادو زاد

زينهار از اين طلسم هفت بند آب و آيينه

و درخت جادوي بنياد

در نهفت هفتخوان قرن

مانده بر جا در طلسم جادوان از دير

همچو عزمي در سكوت سايه ي ترديد

كي رهاندمان ازين ننگ درنگ خوف و خاموشي

شهسوار گرمپوي عرصه ي اميد؟

بايدش در نيمه شب

كاين جاودان در خواب نوشين اند

راه پيمودن به سوي اين حصار جادوي آيين

زنگ ها را ساختن كر با فسوني نرم

راهبانان را فكندن برزمين با دشنه ي خونين

تاخت آوردن سپس بر خوابگاه مهتر ديوان

و فرو افكندش

از آن سرير پرنيان و بستر زرين

پس كشيدن تيغ بر فرق گروه جادوان قرن

و فكندن شان به خاك

از اوج آن روياي ناز و خلوت شيرين

بايدش هشيار بودن كار مير جادوان را سخت

تا نيارد زد تنوره

بار ديگر سوي ساحل هاي دورادور

با فسون خويش

چون روياي دوشين يا پرندوشين

وز دگر سوي بازگشتن زي حصار خويش

و نمودن در نگاه ديو زادان

كانك آنك باز مي گرديم

هاي فرزندان نيك انديش

دور و بس دور است

آن چالاك خير گرمپوي راه

راه او راهي ست چون راه ميان اشك تا لبخند

وز دگر سو رفته تا بن بست

چونان كوچه هاي عهد يا سوگند

راه گم كرده ست شايد در نشيب دشت

آتشي بايد كه در اين تيرگي راهيش بنمايد

زي حصار بنديان قلعه ي ترديد

هان كجايي اي مغ خاموش

تا برافروزي به شادي بر فراز قله ي تاريخ

آن فروزان آذر مينويي جاويد


سيمرغ

۳۵ بازديد

 

تير زهرآگين طعنش مانده در چشمان

داده خسته جان بر نيزه ي تنهايي اش بي كس

هيچش آن دستان خون آلوده پنداري به فرمان نيست

آنچه هر سو در افق گه گاه مي بيند

شيهه اسبان رعد و نيزه بار آذرخشان است

در گذار باد

مي زند فرياد

از ستيغ آسمان پيوند البرز مه آلوده

يا حرير راز بفت قصه هاي دور

بال بگشاي از كنام خويش

اي سيمرغ راز آموز

بنگر اينجا در نبرد اين دژ آيينان

عرصه بر آزادگان تنگ است

كار از بازوي مردي و جوانمردي گذشته است

روزگار رنگ و نيرنگ است

باد اين چاووش راه كاروان گرد

نغمه پرداز شكست خيل مغرور سپاه من

مي سرايد در نهفت پرده هاي برگ

قصه هاي مرگ

وان دگر سو

كركس پيري بر اوج آسمان سرد

گرم مي خواند سرود فتح اهريمن

گفته بودي گاه سختي ها

درحصار شوربختي ها

پرتو در آتش اندازم به ياري خوانمت باري

اينك اينجا شعله اي برجا نمانده در سياهي ها

تا پرت در آتش اندازم

و به ياري خوانمت

با چتر طاووسان مست آرزوي خويش

از نهانگاه ستيغ ابر پوش تيره ي البرز

يا حرير رازبفت قصه هاي دور

شعله اي گر نيست اينجا تا پرت در آتش اندازم

و به ياري خوانمت يك دم به بام خويش

بشنو اين فرياد ها را بشنو اي سيمرغ

و ز چكاد آسمان پيوند البرز مه آلوده

بال بگشاي از كنام خويش


سوگواري

۳۳ بازديد

 

در موزه ها ي نيزه گذاران دشت رزم

روييد سبزنا و بباليد و زرد گشت

اما

يك مرد بر نخاست

جز رهنورد باد در اين پهنه كس نبود

نعل سمندهاي سواران

ساييده شد

ز بس به زمين خورد ز انتظار

وز بي كران ديدرس مرز انتقام

در اين سكوت بي خبري گرد برنخاست

شمشير هاي تيز شده با حماسه ها

در تيرگي چو قفل در آسياي پير

در تشنه سال مزرعه و خشكي قنات

يكباره زنگ بست

اهريمني به روز به ميدان شتافت گرم

اما كسش به رزم هماورد برنخاست

توفان تيره گون

برگ هزار لاله ي خونين به خاك ريخت

وز سينه شفق نفسي سرد برنخاست

 


شبگير كاروان

۳۳ بازديد

 

پيش رويم گرد راه كارواني رفته تا بس دور

سوي آفاقي دگر سرشار از شادابي و شادي

پشت سر گسترده دشت روزگاران تهي

سرشار خاموشي

دشت انبوه فراموشي

واي من كز بستر آن لحظه هاي سبز

دير، چشم از خواب نوشينم گشودم، دير

برده بود افسون شيرين لاي لاي نغز تاريخم

سوي شهر ساحل رويا

من در آن بشكوه و طرفه شارسان دور

شهسوار رخش رويين غرور خويشتن بودم

باختر سو تاختگاهم: دشتهاي روم

مرز خاور سوي فرمانم: ديار چين

شعله مي زد در نگاهم آتش زردشت

تازيانه مي زد مغرور بر دريا

با شكوه شوكت ديرين

پيش آهنگ سپاهم

صد هزاران گرد رويين تن

با درفش كاويان جاودان پيروز

تيغ هاشان بر گذشته از حرير ابر

سر به سر روي زمين زير نگين من

من به روياي نجيب و مهربان خويش

شادمان بودم

همچو موج بركه اي

با خلوت مهتاب در نجوا

در شبستان خيال خويش بيرون از زمين و آسمان بودم

بانگ زنگ كاروان روزگاران

خواب نوشين مرا آشفت

تا گشودم چشم

رفته بود آن كاروان و مانده بود از او

گرد انبوهي پريشان

چون تنوره ي ديو

در صحرا

كه نيارم ديد از بس تيرگي ديگر

جاي پاي كاروان رفته را يا پيش پايم را

كاروان رهروان باختر ديري ست

كرده شبگير و گذشته از كنار من

رفته تا شهر هزاران آرزوي دور

شهر آذين بسته از رنگين كمانهاي بهار

فكر انسان ها

شهر افسونگر كبوترهاي پيغام بشر

زي كشور خورشيد

شهر زرين غرفه هاي نور

وينك اينجا مانده من خاموش و سرگردان

با گروهي حسرت و هيهات

ديگرم هرگز

نه توان راه پيمودن

به سوي كاروان رفته تا بس دور

كه گذشته روزگاراني ست زين صحرا

نه دگر باور بدان افسانه ولالايي شيرين

مانده از اين سو

رانده از آنجا

آنك چه سود از اين شتاب دير

از پس آن خامشي و آن درنگ

زود

دير شد هنگام بيداري

اي خوش آن دنياي خاموشي

و سكوت پرنيان پوش فراموشي


كاروان

۳۳ بازديد

 

اين دشت سبز نگارين

وين باغ سرشار از عطرهاي بهارين

صبح گل افشاني زندگاني ست

اينجا بهشت هزار آرزوي جواني ست

اينجاست آنجا كه ديگر نخواهيش ديدن

كاروان شتابنده عمر

لختي درنگي! درنگي

آن سوي تر چون نهي گام

دشتي همه خار و خاشاك و افسردگي هاست

بي روشنا خون خورشيد

پوشيده از ميغ دلمردگي هاست

هر رفته دل در قفا بسته دارد

لختي درنگي كه شايد

بر جو كناري

يك دم توان آرميدن

وندر زلالين اين لحظه هاي الاهي

موسيقي هستي از چنگ مستي شنيدن

اكنون آن منزل كوچ

دور است و در ميغ ابهام

نه رهنوردي كه از رفتگانش

باز آيد آرد حديثي

نه رهنموني كه بنمايد راه

چونين شتابان كجا مي روي... آه

لختي درنگي كه شايد

بر جو كناري

يك دم توان آرميدن

وندر زلالين اين لحظه هاي الاهي

موسيقي هستي از چنگ مستي شنيدن

اكنون آن منزل كوچ

دور است و در ميغ ابهام

نه رهنوردي كه از رفتگانش

باز آيد آرد حديثي

نه رهنموني كه بنمايد راه

چونين شتابان كجا مي روي... آه

اينجاست

آنجا كه ديگر نخواهيش ديدن

اي كاروان شتابنده ي عمر

لختي درنگي درنگي


باغ خودرو

۳۳ بازديد

 

خروس خانه همسايه مي خواند

و باران سحرگاهان اسفند

فرو مي ريخت از ابري شتابان

گريزان ابرها بر آبي صبح

چنان چون قاصدك بر كاسني زار

روان بودند زي كوه و بيابان

و من در اوج آن لحظه ي خدايي

در آن انديشه و آن بيشه بودم

كه در آن سوي باغ پر گل ابر

دران ژرف كبود آيا كسي هست

كه اين باغ شفق گلخانه ي اوست

و فانوس بلورين ستاره

بر اين نيلي رواق جاودان دور

چراغ روشن كاشانه اوست

و يا اين باغ

خودروي ست و خود روست؟


پيغام

۳۵ بازديد

هان اي بهار خسته كه از راه هاي دور

موج صدا ي پاي تو مي آيدم به گوش

وز پشت بيشه هاي بلورين صبحدم

رو كرده اي به دامن اين شهر بي خروش

برگرد اي مسافر گم كرده راه خويش

از نيمه راه خسته و لب تشنه بازگرد

اينجا ميا... ميا... تو هم افسرده مي شوي

در پنجه ي ستمگر اين شامگاه سرد

برگرد اي بهار! كه در باغ هاي شهر

جاي سرود شادي و بانگ ترانه نيست

جز عقده هاي بسته ي يك رنج ديرپاي

بر شاخه هاي خشك درختان جوانه نيست

برگرد و راه خويش بگردان ازين ديار

بگريز از سياهي اين شام جاودان

رو سوي دشتهاي دگر نه كه در رهت

گسترده انمد بستر مواج پرنيان

اين شهر سرد يخ زده در بستر سكوت

جاي تو اي مسافر آزرده پاي! نيست

بند است و وحشت است و درين دشت بي كران

جز سايه ي خموش غمي دير پاي نيست

دژخيم مرگزاي زمستان جاودان

بر بوستان خاطره ها سايه گستر است

گل هاي آرزو همه افسرده و كبود

شاخ اميد ها همه بي برگ و بي بر است

برگرد از اين ديار كه هنگام بازگشت

وقتي به سرزمين دگر رو نهي خموش

غير از سرشك درد نبيني به ارمغان

در كوله بار ابر كه افكنده اي به دوش

آنجا برو كه لرزش هر شاخه گاه رقص

از خنده سپيده دمان گفت و گو كند

آنجا برو كه جنبش موج نسيم و آب

جان را پر از شميم گل آرزو كند

آنجا كه دسته هاي پرستو سحرگهان

آهنگهاي شادي خود ساز مي كنند

پروانگان مست پر افشان به بامداد

آزاد در پناه تو پرواز مي كنند

آنجا برو كه از هر شاخسار سبز

مست سرود و نغمه ي شبگير مي شوي

برگرد اي مسافر از اين راه پر خطر

اينجا ميا كه بسته به زنجير مي شوي


ترديد

۳۳ بازديد

 

باز از كنار شهر با نرمي گذر كرد

آن پيك مرواريد بار نوبهاران

با پنجه هاي نرم خود باران شبگير

شست از رخ ناژوي پير سالخورده

رنگ درنگ روزگاران

آن ياس پير خانه ي همسايه گل داد

در كوچه ها فرياد زد آن كولي پير

آي پيوند دارم

بوي بهاران

قزاقي و بابونه دارم

بوي بهاران

وان چرخ ريسك پيك و پيغام بهاران

در آن سكوت منتظر آواز برداشت

باغ از نفس هاي گل و از بوي باران

بيدار شد چشمان ز خواب ناز برداشت

خورشيد صبح نرمتاب ماه اسفند

تابيد بر روياي دشت و كوهساران

مي پرسم اينك زان ستاك ترد بادام

وز تاك برگ نورس اين باغ بيدار

كان سوي روزان سياه مرگ ما نيز

نقش اميدي از حيات ديگري هست؟

يا همچنان اين خواب جاويد است و جاويد

تا بي كران روزگاران؟


زادگاه من

۳۱ بازديد

 

اي روستاي خفته بر اين پهن دشت سبز

اي از گزند شهر پليدان پناه من

اي جلوه ي طراوت و شادابي پناه من

اي جلوه ي طراوت و شادابي و شكوه

هان اي بهشت خاطر اي زادگاه من

باز آمدم به سوي تن زان دور دورها

زانجا كه صبح مي شكفد خسته و ملول

زانجا كه ماه در افق زرد گونه اش

در كام ابر مي خزد آهسته و ملول

باز آمدم كه قصه ي اندوه خويش را

با صخره هاي دامن تو بازگو كنم

وندر پناه سايه ي انبوه باغ هات

گلبرگ هاي خاطره را جست و جو كنم

هر گوشه اي ز خلوت افسانه رنگ تو

ياد آفرين لذت بر باد رفته اي ست

وان جويبار غم زده ات با سرود خويش

افسانه ساز لحظه ي از ياد رفته اي ست

اي بس شبان روشن افسانه گون كه من

در دامن تو قصه به مهتاب گفته ام

وز ساحل سكوت تو با زورق خيال

تا خلوت خدايي افلاك رفته ام

اي بس طليعه هاي گل افشان بامداد

كز جام لاله هاي تو سرمست بوده ام

و اي بس ترانه ها كه به آهنگ جويبار

آن روزها به خلوت پاكت سروده ام

آن روزهاي روشن و رويان زندگي

دوران كودكي كه بر آن لحظه ها درود

در دامن سكوت تو آرام مي گذشت

خاطر اسير خاطره اي كودكانه بود

آري هنوز مانده به ياد آنچه نقش بست

آن روزها به خاطر اندوه بار من

وان نام من كه بر تنه آن چنار پير

زان روزگار مانده به جا يادگار من

با لكه هاي ابر سپيدت كه شامگاه

آيند بر كرانه دشت افق فرود

چون سوسني سپيد كه پر پر شود ز باد

بر موج هاي ساحل درياچه اي كبود

با آن چكادهاي پر از برف بهمنت

با آن غروب هاي شفق خيز روشنت

وان آسمان روشن همرنگ آرزو

وان سوسوي شبانه فانوس خرمنت

همواره شادمانه و شاداب و پر شكوه

چون نوشخند روشني بامداد باش

هان اي بهشت خاطره اي زادگاه من

سرسبز و جاودانه و بشكوه و شادباش


قصه خورشيد و گل

۳۳ بازديد

 

مردم از درد و به گوش توفغانم نرسيد

جان ز كف رفت و به لب راز نهانم نرسيد

گرچه افروختم و سوختم و دود شدم

شكوه از دست تو هرگز به زبانم نرسيد

به اميد تو چو آيينه نشستم همه عمر

گرد راه تو به چشم نگرانم نرسيد

غنچه اي بودم و پر پر شدم از باد بهار

شادم از بخت كه فرصت به خزانم نرسيد

من از پاي در افتاده به وصلت چه رسم

كه به دامان تو اين اشك روانم نرسيد

آه! آن روز كه دادم به تو آيينه دل

از تو اين سنگدلي ها به گمانم نرسيد

عشق پاك من و تو قصه ي خورشيد و گل است

كه به گلبرگ تو اي غنچه لبانم نرسيد