من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در پرسش از شكوفه بادام

۳۴ بازديد

 

اندام بيدبن ها در امتداد جوي

از دور

سبز مي زند

اما هنوز هم

نزديك شاخه ها

همه لخت اند

مرز بهار و مرز زمستان

نزديك تر شده ست

آرام و رام

مي پرسم از شكوفه ي بادام

آيا كدام فاتح مغرور

آيا كدام وحشي خونخوار

در ساحت شكوه تو

آرامش سپيد

وقتي رسيد

بي اختيار اسلحه را

يك سو نمي نهد؟

گنجشك ها به چهچه شاداب و شنگ شان

سطح سكوت صيقلي صبحگاه را

هاشور مي زنند

وانگاه

پر در هواي صبح نشابور مي زنند


جواني

۳۴ بازديد

 

اين گل سرخ

اين گل سرخ صد برگ شاداب

اين گل سرخ تاج خدايان

كه به هر روز برگي از آن را

مي كني با سرانگشت نفرت

تا نبيني كه پژمردگي هاش

مي شود درنظر ها نمايان

چند روز دگر برگهايش

مي رسد اندك اندك به پايان


ترديد

۳۵ بازديد

 

گفتم: بهار آمده

گفتي: اما درخت ها را

انديشه ي بلند شكفتن نيست

گويا درخت ها

باور نمي كنند كه اين ابر اين نسيم

پيغام آن حقيقت سبز است

آري بهار جامه ي سبزي نيست

تا هر كسي

هر لحظه اي كه خواست

به دوشش بيفكند


اين كيمياي هستي

۳۵ بازديد

 

با واژه هاي تو

من مرگ را محاصره كردم

در لحظه اي كه از شش سو مي آمد

آه اين چه بود اين نفس تازه باز

در ريه ي صبح

با من بگو چراغ حروفت را

تو از كدام صاعقه روشن كردي؟

بردي مرا بدان سوي ملكوت زمين

وين زادن دوباره

بهاري بود

امروز

احساس مي كنم

كه واژه هاي شعرم را

از روي سبزه هاي سحرگاهي

برداشته ام


از لحظه هاي آبي 1

۳۵ بازديد

 

سبوي حافظه سرشار

و باز ريزش بارانكي ست روشن بار

درين بلاغت سبز

حضور روشن ايجاز قطره بر لب برگ

و بالهاي نسيم از نثار باران تر

سبوي خاطره لبريز مي رسم از راه

به هر چه مي بينم

در امتداد جوي و درخت

دوباره ساغري از واژه

مي دهم سرشار


مناجات

۳۳ بازديد

 

مي شناسمت

چشمهاي تو

ميزبان آفتاب صبح سبز باغهاست

مي شناسمت

واژه هاي تو

كليد قفل هاي ماست

مي شناسمت

آفريدگار و يار روشني

دستهاي تو

پلي به رويت خداست


از لحظه هاي آبي 2

۳۴ بازديد

 

در آن بهار بلند آن سپيده ي بيدار

مرا به گونه ي باران

مرا به گونه ي گل

به موجواره ي آنشط روشني بسپار

در آن بهار كبود

آن دو دشت رستاخيز

در آن سكوت پذيرنده و گريزنده

مرا به سان سرودي

دوباره

كن تكرار


ناميدن

۳۴ بازديد

 

به نام تو امروز آواز دادم سحر را

به نام تو خواندم

درخت و پل و باد و

نيلوفر صبحدم را

تو را باغ ناميدم و صبح در كوچه باليد

تو را در نفس هاي خود

آشيان دادم اي آذرخش مقدس

ميان دل خويش و دريا

براي تو جايي دگر بايدم ساخت

در ايجاز باران و جايي

كه نشنفته باشد

صداي قدم ها و هيهاي غم را


از خليج شب

۳۵ بازديد

 

آن بيشه هاي الماس

باز ازكرانه ي صبح

شب را به آب دادند

شاد آن خجسته صبحي

كان روشنان جاري

در بستر سكوت و شط نظاره ي من

هر سنگ و صخره اي را

موج و شتاب دادند

وان لحظه اي كه مرغان

در دوردست خواندند

و اين سوي رودباران

گل ها جواب دادند


سرود

۳۳ بازديد

 

از آن سوي مرز باور و ترديد

مي آيم

خسته بسته

مي آيم

همرنگ درخت

در هجوم دي

مي پايم

تا بهار مي پايم

خاموشم و انتظار

سر تا پا

تا سبزترين ترانه را فردا

در چهچهه بوسه ي تو بسرايم