غزل شماره ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴

۳۳ بازديد


در ما به ناز مي‌نگرد دلرباي ما
بيگانه‌وار ميگذرد آشناي ما
بي‌جرم دوست پاي ز ما دركشيده باز
تا خود چه گفت دشمن ما در قفاي ما
با هيچكس شكايت جورش نميكنم
ترسم به گفتگو كشد اين ماجراي ما
ما دل به درد هجر ضروري نهاده‌ايم
زيرا كه فارغست طبيب از دواي ما
هردم ز شوق حلقهٔ زنجير زلف او
ديوانه ميشود دل آشفته راي ما
بر كوه اگر گذر كند اين آه آتشين
بي شك بسوزدش دل سنگين براي ما
شايد كه خون ديده بريزي عبيد از آنك
او ميكند هميشه خرابي بجاي ما


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد