غزل شماره ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳

۳۶ بازديد


شوريده كرد شيوهٔ آن نازنين مرا
عشقش خلاص داد ز دنيا و دين مرا
غم همنشين من شد و من همنشين غم
تا خود چها رسد ز چنين همنشين مرا
زينسان كه آتش دل من شعله ميزند
تا كي بسوزد اين نفس آتشين مرا
اي دوستان نميدهد آن زلف بيقرار
تا يكزمان قرار بود بر زمين مرا
از دور ديدمش خردم گفت دور از او
ديوانه ميكند خرد دوربين مرا
گر سايه بر سرم فكند زلف او دمي
خورشيد بنده گردد و مه خوشه‌چين مرا
تا چون عبيد بر سر كويش مجاورم
هيچ التفات نيست به خلد برين مرا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد