من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

پاسخ دادن رامين ويس را

۳۴ بازديد


دگر باره جوابش داد رامين
سر از چنين مكش اى ماه چندين
تو اين گفتار را حاصل ندارى
به بيل صبر ترسم گل ندارى
زبان با دلت همراهى ندارد
دلت زين گفته آگاه ندارد
دلت را در شكيبايى هنر نيست
مرو را زين كه مى گويى خبر نيست
تو چون طبلى كه بانگت سهمناكست
و ليكن در ميانت باد پاكست
زبانت مى نمايد زود سيرى
و ليكن نيست دل را اين دليرى
زبانت ديگرست و دلت ديگر
كه اين از حنظلست و آن ز شكر
خداى من بتا بر آسمان نيست
اگر بر من دل تو مهربان نيست
و ليكن بخت من امشب چنينست
كه چون بدخواه من با من به كينست
مرا در برف چون گمراه ماندست
زمن تا مرگ يك بيراه ماندست
نيارم بيش ازين بر جاى بودن
نهيب برف و سرما آزمودن
تو نادانى و نشنودى مگر آن
كه از بدخواه بدتر دوست نادان
اگر نادان بود بايسته فرزند
ازو ببريد بايد مهر و پيوند
من ايدر در ميان برف و سرما
تو در خانه ميان خز و ديبا
همى بينى مرا در حال چونين
همى گويى سخنهاى نگارين
چه جاى اين سخنهاى درازست
چه وقت اين همه گشّى و نازست
تو از گشّى سخن نا كرده كوتاه
گلوى من بگيرد مرگ ناگاه
مرا مردن بود در رزمگاهى
كه گرد من بود كشته سپاهى
چرا به فسوس در سرما بميرم
چرا راه سلانت بر نگيرم
نخواهى مرمرا بر تو ستم نيست
چو من باشم مرا دلدار كم نيست
ترا موبد هميدون باد در بر
مرا چون تو يكى دلدار ديگر
چو من بر گردم از پيشت بدانى
كزين تندى كرا دارد زيانى
كنون رفتم تو از من باش پدرود
همى زن اين نوا گر نگسلد رود
من آن خواهم كه تو باشى شكيبا
چه خواهد كور جز دو چشم بينا
تو موبد را و موبد مر ترا باد
به كام نيك خواهان هر دوان شاد


پاسخ دادن رامين ويس را

۳۶ بازديد


جطابى داد رامين دلازار
چنان چون حال ايشان را سزاوار
نگارا هر چه تو كردى بديدم
هميدون هر چه تو گفتى شنيدم
مبادا آنكه در خوارى نداند
ز نادانى در آن خوارى بماند
نه آنم من كه خوارى را ندانم
تن آسوده درين خوارى بمانم
مرا اين راه بد جز ديو ننمود
پشيمانم بر آن كم ديو فرمود
بپيمودم به گفت ديو راهى
كشيدم رنج و رنج و خوارى چند گاهى
گمان بردم كزين ره جنگ يابم
ندانستم كه بى بر رنج يابم
به كوهستان نشسته خرم و شاه
تن از رنج و دل از انديشه آزاد
ز چندان خرمى دل بر گرفتم
چنين راهى گران در بر گرفتم
سزاوارم بدين خوارى كه ديدم
چرا دل زان همه شادى بريدم
دل نادان به هوش خويش نازد
بدى سازى كرا نيكى نسازد
كسى را كازمايى گوهرى ده
و گر گوهر نخواهد اخگرى ده
مرا دست زمانه گوهرى داد
چو بفگندم به جايش اخگرى داد
دو ماهه راه پيمودم به سختى
به فرجامش چه ديدم شور بختى
مرا فرجام جز چونين نبايست
و گر چونين نبودى خود نشايست
چو كردم با زمانه ناسپاسى
زمانه كرد با من نشناسى
چو من گفتم كه نسپاسم به هر چيز
زمانه گفت نشناسم ترا نيز
نكو كردى كه از پيشم براندى
بجز طرار و نادانم نخواندى
دل من گر چنين نادان نبودى
به مهر ناكسى پيچان نبودى
كنون بر گرد و اندر من مياويز
چنان چون گفتى از مهرم بپرهيز
كه من بارى شدم تاروز محشر
نپيونديم هر گز يك به ديگر
نه من گفتم كه تو نه ماهرويى
نه سيمين ساعدى نه مشك مويى
تو خوابان را خداوندى و سلار
نكويان را توى گنجور بيدار
صلف باشد به چشمت جاودى را
طرب باشد به رويت نيكوى را
تو دارى حلقهاى مشك بر عاج
تو دارى از بنفشه ماه را تاج
تو از ديدار چون خرم بهارى
تو از رخسار چون چينى نگارى
و ليكن گر تو ماه و آفتابى
نخواهم كز بنه بر من بتابى
نگارا تو پزشك بيدلانى
به درد بيدلان درمان تو دانى
ازين پس گرچه باشد صعب دردم
بميرم نيز گرد تو نگردم
تو دارى در لب آب زندگانى
كه باز آرى به تن جان و جوانى
اگر چه تشنگى آيد به رويم
بميرم تشنه آب از تو بجويم
و گر عشق من آتش بود سوزان
نبينى زين سپس او را فرموزان
چنين آتش كه باشد سربسر دود
همان بهتر كه حاكستر شود زود
بسى آهو بگفتى بر تن من
دو صد چندان كه گويد دشمن من
كنون آن گفتها كردى فراموش
نه در دل جاى آن دادى نه در گوش
نبينى آنكه خود كردى ز خوارى
ز من مهر و وفا مى چشم دارى
بدان زن مانى اى ماه سمنبر
كه باشد در كنارش كور دختر
به ديده كورى دختر نبيند
همى داماد بى آهو گزيند
تو نيز آهوى خود را مى نبينى
هميشه يار بى آهو گزينى
سخن خواهى كه يكسر خود تو گويى
به نام هر كسى آهو تو جويى
چه آهو ديدى از من تا تو بودى
كه چندين خشم و آزارم نمودى
ترا دل سير گشت از مهربانى
چرا چندين مرا بد مهر خوانى
ز بد مهرى نشان تو بيش دارى
كه بى رحمى و زفتى كيش دارى
اگر هر گز تو روى من نديدى
نه در گيتى نشان من شنيدى
نبايستى چنين بى رحم بودن
به گفتار اين همه خوارى نمودن
اگر يارت نبودم دير گاهى
بدم مرد غريب و دور راگى
شب تاريك و من بى جاى و بى يار
به دست باد و برف اندر گرفتار
گنه را پوزش بسيار كردم
هزاران لابه و زنهار كردم
نه از خوشى يكى گفتار بودت
نه از خوبى يكى كردار بودت
نه بر درگاه خويشم بار دادى
نه از سختى مرا زنهار دادى
مرا در برف و در باران بماندى
به خوارى وانگه از پيشم براندى
ز بى رحمى نبودى دستگيرم
بدان تا من به برف اندر بميرم
نبخشودى ز رشك سخت بر من
همى مر گم سگاليدى چو دشمن
اگر روزى ترا رشكى نمودم
به روز مرگ ارزانى نبودم
چه بى شرمى و چه زنهار خوارى
كه مرگ دوستان را خوار دارى
گر از مر گم دلت خشنود بودى
ز مرگ من ترا چه سود بودى
ترا سودى نيامد زانكه كردى
بديدى آن گمان بد كه بردى
مرا سودى بزرگ آمد پديدار
كه پيدا گشت غدار از وفادار
بلارا خودهمين يك حال نيكوست
كه بشناسى بدو در دشمن و دوست
كنون كز حال تو آگاه گشتم
دل سنگينت را بدخواه گشتم
وفاى تو چو سيمرگست ناياب
كه دل بى رحم دارى چشم بى آب
مبادا كس كه او مهر تو ورزد
كجا مهر تو يك ذره نيرزد
سپاس كردگار دادگر باد
كه جانم را ز بند مهر بگشاد
شوم ديگر نورزم مهر با كس
گل گلبوى زين گيتى مرا بس
شوم تا مرگ باشم پيش او شاه
كه او تا مرگ باشد پيش من ماه
هر آن گاهى كه چون او ماه باشد
سزد اورا كه چون من شاه باشد
اگر گيتى بپيمايى دو صد راه
نه چون او ماه يابى نه چو من شاه
چو ما را داد بخت نيك پيوند
به مهر يكدگر باشيم خرسند


فرستادن ويس دايه را در پى رامين و خود رفتن در عقب

۳۱ بازديد


بشد دايه سبك چون مرغ پران
نه از بادشد زيان و نه ز باران
دلى كز مهر باشد ناشكيبا
نه از سرما بترسد نه ز گرما
به ره برف را گلبرگ پنداشت
به رامين در رسيد او را فروداشت
سمن بر ويس چون سروى گرازان
تن چون برفش اندر برف تازان
فروغ آفتاب آمد ز رويش
نسيم نوبهار آمد ز بويش
به تازه شب جهان شد روز روشن
ميان برف كرد از روى گلشن
خجل شد برف از آن اندام سيمين
هميدون باد از آ زلفين مشكين
نه چون اندام او بد برف زيبا
نه چون زلفين او بد باد بويا
ز چشمش بر زمين گوهر فشان بود
ز مويش بر هوا عنبر فشان بود
تو گفتى حور بى فرمان رصوان
ز ناگه از بهشت آمد به گيهان
بدان تا جان رامين را رهاند
ز بخت او را به كام دل رساند
چو آمد پيش او شد گش و نازان
بدو گفت اى چراغ سرفرازان
سرشت هر گلى همچون گل تست
نهاد هر دلى همچون دل تست
همه كس را بپيچد دل ز آزار
همه كس را جفا سخت آيد از يار
همه كس كام و عيش خويش خواهد
اگر چه بيش دارد بيس حواهد
چنان كاكنون جفاى من ترا بود
ز پيش اين جفاى تو مرا بود
دلت را گر جفاى من حزين كرد
جفاى تو دلم را همچنين كرد
نگر تا خويشتن را چه پسندى
به هر كس آن پسند ار هوشمندى
جهان گه دوست باشد گاه دشمن
گهى بر تو بتابد گاه بر من
اگر دشمن به كامت باشد امروز
به كام دشمنان باشى تو يك روز
كسى كام چون تو باشد زشت كردار
به گفتارى چرا گردد دلازار
نگر تا تو بجاى من چه كردى
به زشتى نام خوبم چند بردى
بجز كردار نا خوبت چه ديدم
نگر تا چند ناخوبى شنيدم
ز ناخوبى نهادى بار بر بار
ز بى مهرى فزودى كار بر كار
نه بس بود آنكه از پيمان بگشتى
برفتى با دگر كس مهر كشتى
و گر چاره نبود از مهر كشتن
چه بايست آن چنان نامه نبشتن
ز ويس و دايه بيزارى نمودن
به رسوايى و زشتى بر فزودن
چه بفزودت بدان زشتى كه كردى
مرا چندين به زشتى بر شمردى
اگر شرمت نبود از نيك يارت
همان شرمت نبود از كردگارت
نه با من خورده اى صد بار سوگند
كه هرگز نشكنى در مهر پيوند
اگر شايد ترا سوگند خوردن
پس آن سوگند را به دروغ كردن
چرا از من نشايد باز گفتن
ترا بد گوهر و بد ساز گفتن
جإا كردى چنين وارونه كردار
كه ننگست ار بگويندش به گفتار
تو نشنيدى كه شد كردار مردم
نكوهيده پى گفتار مردم
بدان زشتست آهو كش بگويند
ازيرا بخردان آهو نجويند
چو نتوانى ملمنتها كشيدن
نبايد جز سلامت بر گزيدن
نگر كن در همه روزى به فرداش
مكن بد تا نرنجى از مكافاش
اگر جنگ آورى كيفر برى تو
و گر كاسه زنى كوزه خورد تو
تباهى گر بكارى بدروى تو
فزونى گر بگوئ بشنوى تو
اگر كشتى كنون بارش درودى
و گر گفتى كنون پاسخ شنودى
چنين نازك مباش اى شير مردان
چنين از ما عنان را بر مگردان
مشو دلتنگ بر من كت سزا نيست
به هر حالى گناه تو مرا نيست
همان دردى كه تو ما را نمودى
روا باشد كه تو نيز آزمودى
گنه تو كرده اى تو خشم گيرى
نگويى تا كه دادت اين دليرى
تو داور باش و پيدا كن گناهم
كه پوزش مى ندانم بر چه خواهم
نگويى بر تن پاكم چه آهوست
و يا از روى و مويم چه نه نيكوست
هنوزم قدّ چون سروست گل بار
هنوزم روى چون ماهست گلنار
هنوزم هست سنبل عنبر آگين
هنوزم هست شكر گوهر آگين
هنوزم بر رخان لاله ست و نسرين
هنوزم در دهان زهره ست و پروين
فروغ آفتاب آيد ز رويم
نسيم نوبهار آيد ز بويم
چه آهو دانى اندر من نگويى
بجز يكتادلى و راستگويى
به گاه دوستدارى دوستدارم
به گاه سازگارى سازگارم
نه با خوبى ز يك مادر بزادم
نه با آزادگى از يك نژادم
نه شهرو را منم شايسته فرزند
نه خوبان را منم زيبا خداوند
مرا زيبد به گيتى نام خوبى
كه دارد تاب زلفم دام خوبى
مرا در زير هر مويى بر اندام
هزاران دل فتادستند در دام
گل رويم بود همواره بر بر
سر زلفم همه ساله معنبر
اگر روى مرا بيند بهاران
فرو ريزد ز شرم از شاخساران
نبينى چون رخانم هيچ گلنار
هميشه تازه و خوشبوى بر بار
نبينى چون لبانم هيج شكر
به دلها بر ز جان و مال خوشتر
گر از مهر و وفايم سير گشتى
بساط دوستى را در نوشتى
جوانمردى كن و پنهان همى دار
مكن يكباره يار خويش را خوار
به خسم اندر بكن لختى مدارا
مكن بد مهرى خويش آشكارا
نه هر كس كاو خورد باگوشت نان را
به گردن باز بندد استخوان را
خردمند آن كسى را مرد خواند
كه راز دل نهفتن به تواند
نداند راز او پيراهن اوى
نه موى آگاه باشد بر تن اوى
تو نيز اين دشمنى در دل همى دار
مرا منماى چندين خشم و آزان
مبند از كينه راه شادمانى
مكش يكباره شمع مهربانى
مبُر از مهر چو من دلفروزى
مگر مهرم به كار آيدت روزى
جهان هرگز به حالى بر نپايد
پس هر روز روز ديگر آيد
اگر كين آمدت زان مهر بسيار
مگر مهر آيد از كينه دگر بار
چنان كاندر پس گرماست سرما
دگر ره از پس سرماست گرما


پشيمان شدن ويس از كردهء خويش

۳۱ بازديد


شگفتا پر فريبا روزگارا
كه چون دارد زبون خويش مارا
بما بازى نمايد اين نبهره
چنان چون مرد بازى كن به مهره
گهى دلشاد دارد گاه غمگين
گهى با مهر دارد گاه با كين
مگر ما را جزين بهره نبايست
و گر چونين نبودى خود نشايست
تن ما گر نبودى بستهء آز
نگفتى از گشى با هيچ كس راز
نه كس را در جهان گردن نهادى
نه بارى زين جهان بر تن نهادى
ز بند مردمى جُستى رهايى
نجستى از بزرگى جز جدايى
چو بودى در گهرمان بى نيازى
به كه كردى جهان افسوس و بازى
چنان كاندر ميان ويس و رامين
بگسترد از پس مهر آن همه كين
چو رامين باز گشت از ويس نوميد
ز مهر هر دو گشت ابليس نوميد
پشيمان گشت ويس از كردهء خويش
دل نالانش گشت آزردهء خويش
ز گريه كرد چشم خويش پر آب
به رخ براشك او چون در خوشاب
همى باريد چون ابر بهارى
به آب اندر روان همچون سمارى
گل رويش به گونه گشت چون گل
ز درد دل همى زد سنگ بر دل
نه بر دل كه مى زد سنگ بر سنگ
ز ناله همچو زير چنگ بر چنگ
همى گفت آه ازين وارونه بختم
تو گويى شاخ محنت را درختم
چرا تيمار جان خود خريدم
به دست خود گلوى خود بريدم
چه بد بود اين كه كردم باتن خويش
چرا گشتم بدين سان دشمن خويش
كنون آتش ز جانم كه نشاند
كنون خود كرده را درمان كه داند
به دايه گفت دايه خيز و منشين
نمونه كار خسته جان من بين
نگر تا هيچ كس را اين فتادست
به بخت من ز مادر دخت زادست
مرا آمد به در بخت وفاگر
به زورش باز گردانيدم از در
مرا بر دست جام نوش و من مست
به مستى جام را بفگندم ازدست
سيه باد جفا انگيخت گردم
كنود ابر بلا باريد دردم
سه چندان كز هوا بارد همى نم
درين شب بر دلم بارد همى غم
منم از خرمى درويش گشته
چراغ خود به دست خويش كشته
الا اى دايه همچون باد بشتاب
نگارين دلبرم را زود درياب
عنان باره اش گير و فرود آر
بگو اى رفته از پيشم به آزار
نباشد هيچ كامى بى نهيبى
نباشد هيچ عشئى بى عتيبى
به جان اندر اميدو آز باشد
به عشق اندر عتاب و ناز باشد
جفاى تو حقيقت بد به كردار
جفاى من مجازى بد به گفتار
نبينى هيچ مهر و مهر جويى
كه خود در وى نباشد گفت و گويى
بدان دلبر چرا باشد نيازى
كه خود با او نشايد كرد نازى
تو آزرده شدى از من به گفتار
من آزرده شدم از تو به كردار
اگر بود از تو آن كردار نيكو
چرا بود از من اين گفتار آهو
چو از تو آن چنان كردار شايست
مرا خود بيش و كم گفتن نبايست
بدان اى دايه اورا تا من آيم
كه پوزش آنچه بايد من نمايم


پاسخ دادن رامين ويس را

۳۱ بازديد


جهان افروز رامين گفت ازين پس
نپندارى كه از من بر خورد كس
نورزم مهر تا خوارى نبينم
ز غم روشن جهان تارى نبينم
چه بايد روز شادى گرم خودرن
تن آزاد خود را بنده كردن
بسا روزا كه من ديدم تن خويش
ز بس خوارى به كام دشمن خويش
اگر خوارى همى آيد به رويم
سزد گر نيز مهر تو نجويم
بجز دوزخ نشايد هيچ جايم
اگر نيز آزموده آزمايم
منم آزاد و هرگز هيچ آزاد
چو بنده بر نگيرد جور و بيداد
نباشد هيچ فرزانه ستمگر
نباشد هيچ آزاده ستم بر
گر از روى تو تابانست خورشيد
من از خورشيد تو ببريدم اوميد
و گر ناياب گردد در جهان سنگ
بود يك من به گوهر شصت همسنگ
بخرّم صد منى بر دل نهم من
مگر زين ننگ و رسوايى رهم من
اگر در زين وصلت هست صد گنج
نيرزد جستنش با اين همه رنج
دل از تن بر كنم گر دل دگر بار
كشد مهر تو يا مهر دگر يار
اگر زين دل جدا مانم مرا به
كه هر كس را مهى خواهد مرا نه
مگر بخت مرا نيكى درين بود
كه امشب مهر تو پيوسته كين بود
بسا كارا كه آغازش بود سخت
سرانجامش به نيكى آورد بخت
كند گه هاه ايزد كارها راست
چنان كزوى نداند هيچ كس خواست
كنون كار مرا امشب چنان كرد
كه از خوبى به كام دوستان كرد
برستم زان همه گفتار و پوزش
وزان غم خوردن و تيمار و سوزش
تو گويى بنده بودم شاه گشتم
زمين بودم سپهر و ماه گشتم
چنان بى رنج و بى غم گشت جانم
كه گويى من كنون نى زين جهانم
من از مستى جنان هشيار گشته
ز خواب ابلهى بيدار گشته
نه بينا بختم اكنون گشت بينا
چو نادان جانم اكنون گشت دانا
چو پاى ازبند خوارى رسته كردم
نيابد هيچ گور امروز گردم
نگر تا تو نپندارى كه ديگر
مرا بينى چو ديدى خوار و غمخور
هر آن كاو طمع بگسست از جهان پاك
نيايد هرگز او را از جهان باك
به بى رنجى گذارد زندگانى
نه جويد سود از نيم زيانى
تو نيز ار بخردى و هوشيارى
چو من باشى و غم در دل ندارى
خردورزى و خرسندى نمايى
كه خرسنديست بهتر پادشايى
اگر صد سال تخم مهركارى
ازو در دست جز بادى ندارى
كسى از عشق ورزيدن نياسود
به غير از راه دشوارى نپيمود
نبرد اين ره به سر اندر جهان كس
اگر تو عاگلى پند منت بس


پاسخ دادن ويس رامين را

۳۶ بازديد


سمن بر ويس جوشان و خروشان
دو چشمه خونش از دو چشم گريان
دريده ماه پيكر جامه بر بر
فگنده لاله گون واشامه از سر
همى گفت اى مرا چون جان گرامى
دلم را كام و كامم را تمامى
توى بخت مراهمتهاى رادى
توى جان مرا همتاى شادى
مدر بر بخت من يكباره پرده
مكن جان مرا در مهر برده
درخت خرمى را شاخ مشكن
مه اوميد را در چاه مفگن
اگر من با تو لختى ناز كردم
و يا بر تو زمانى رشك بردم
مخوان از رشك من چندين فسانه
مكن با من جدايى را بهانه
چو شش ماه از جدايى درد خوردم
چه باشد گر زمانى باز كردم
نباشد هيچ هجرى بى نهيبى
چنان چون هيچ گشقى بى عتيبى
كرا از عشق باشد در دل آتش
عناب دوست باشد در دلش خوش
عتاب دوستان در وصل و هجران
بماند تا بماند مهر ايشان
فسونتر باد هر روسى نهيبم
كه هم تيمار من گشت اين عتيبم
اگر سنگى ز گردون اندر آيد
همانا عاشقان را بر سر آيد
پشيمانم چرا كردم عتيبى
كزو بفزود جانم را نهيبى
گمان بردم كه كردم بر تو نازى
شد آن ناز مرا بر تو نيازى
اگر تيزى نمودم از در ناز
نگر تا من ترا چون جويمى باز
مزور جلديى با تو بر اندم
و زان جلدى چنين خيره بماندم
اگر بودم به ناز اندر گنهگار
شدم با تو به برف اندر گرفتار
چو بودم روز شادى با تو انباز
شدم در روز سختى با تو دمساز
چو از گجرت بسى تيمار خوردم
به بازى باز از تو بر نگردم
كنون دست از عنانت بر نگيرم
همى نالم به زارى تا بميرم
و گر بپذيتى از من پوزش من
نيفزايى به تندى سوزش من
شوم تا مرگ پيش تو پرستار
برم فرمانت چون فرمان دادار
و گر چونين نورزم مهربانى
بريدن هر گهى از من توانى
همه وقتى توان جستن جدايى
و ليكن جسن نتوان آشنايى
درخت آسان بود از بن بريدن
بريده باز نتوان روينيدن
تو خود دانى كه با تو بد نكردم
كنون بى حجه از تو بر نگردم


پشيمان شدن رامين از رفتن ويس و از پس ويس شدن

۳۱ بازديد


چو ويس دلبر از رامين جدا شد
هوا همچون دمنده اژدها شد
چه برفش بود و چه زهر هلاهل
كه در ساعت همى بفسرد ازو دل
سيه ابرى بر آمد صف بپيوست
دم و ديدار بيننده فرو بست
همى زد برف إرا بر چشم و بر روى
چنان كاسيمه گشتى پيل با اوى
ببسته راه رامين بى محابا
چو بندد راه كشتى موج دريا
تنش در برف بود و دل در آتش
كه با دلبر چرا شد تند و سركش
پشيمان گشت از گفتار بى بر
ز ديده سيل مرجان ريخت بر بر
خروشى ناگهان از وى رها شد
كه گتى جان وى از تن جدا شد
عنان رخس را چون باد برتافت
سمنبر ويس را در راه دريافت
چو مستى بيهش از رخش اندر افتاد
بسان بيدلان در بست فرياد
همى گفت اى صنم بر من ببخشاى
مرا تيمار بر تيمار مفزاى
گناه من ز نادانى دو تو شد
كه نا نيكو به چشم من نكو شد
من آن زشتى كه دانستم بكردم
دو باره آب خود پيشت ببرد
كنونم نيست با تو چشم ديدار
زبان را نيست با تو راى گفتار
دلم از شرو تو مستست گويى
زبانم را گره بستست گويى
نه در پوزش سخن گفتن توانم
نه بى تو ره به كار خويش دانم
نماندستم كنون بى چارو بى يار
دل از صبر و تن از آرام بيزار
زبان از شرو تو خاموش گشته
روان از مهر تو بى هوش گشته
ببرد از ره دلم را ديو تندى
به مهر اندر پديد آورد كندى
كنون گرديدم از كرده پشيمان
ز من طاعت ازين پس وز تو فرمان
چنان دلجوى ففرمان بر بوم من
كه پيشت كنترين چاكر بوم من
اگر كين آورد مهر مرا پيش
به خنجر بر شكافم سينهء خويش
بگيرم من ترا در برف دامن
بدارم تا نه تو مانى و نه من
مرا كس نيست جز تو در جهان نيز
چو من مانده نباشم تو ممان نيز
اگر شايد كه من پيشت بميرم
چرا در مرگ دامانت نگيرم
به گاه مرگ جويم چون تو يارى
در آن گيتى به هم خيزيم بارى
هر آن گاهى كه چون تو يار دارم
نهيب راه محشرخوار دارم
براهم تو بهشتى هم تو حورى
كه جويد در جهان زين هر دو دورى
منم با تو تو با من تا به جاويد
نبرم هرگز از مهر رو اوميد
همى گفر اين سخن دلخسته رامين
روان از ديده بر بر رود خونين
سخنهايى كه صد باره بگفتند
دگر باره همان از سر گرفتند
جفاهاى كهيرا تازه كردند
دگر باره يكايك بر شمردند
بگفتند آن جفا كز هم بديدند
سخنهاى جفا كز هم شنيدند
دراز آهنگ شد گفتار ايشان
جهان مانده شگفت از كار ايشان
دل ويسه چو كوهى بود سنگين
رخش همچون بهارى بود رنگين
نه از گفرار رامين نرم شد سنگ
نه از سرما بهارش گشت بى رنگ
چو تنگ آمد به خاور لشكر شام
بر آمد چون در فشى پيكر بام
دل رامين ز شيدايى بترسيد
دل ويسه ز رسوايى بتفسيد
كجا رامين شدى از هجر شيدا
كجا ويسه شدى از روز رسوا
چو بام آمد سخنها گشت كوتاه
دل گمراهشان آمد سوى راه
همان گه دست يكديگر گرفتند
ز نيم دشمنان در گوشك رفتند
دل از درد و روان از غم بشستند
سراى و گوشك را درها ببستند
ز شادى هر دو چون گل بر شكفتند
ميان قاقم و ديبا بخفتند
تو گفتى آسمانى گشت بستر
نرو آن دو سمنبر چون دو پيكر
يكى تن بود در بستر به دو جان
چو رخشنده دو گوهر در يكى كان
همه بالين پر از مه بود و پروين
همه بستر پر از گلنار و نسرين
ز روى و موى ايشان در شبستان
نگارستان بُد و خرم گلستان
نهاده چون دو ديبا روى بر روى
چو دو زنجير مشكين موى بر موى
چه از بستر چه زان دوروى نيكو
بهم بر خز و ديبا بوده ده تو
چنين بودند يك مه دو نيازى
نياسودند روز و شب ز بازى
هميشه راست كرده بر نشان تير
به مه آميخته مثل مى و شير
گهى پر باده جام زر گرفتند
گهى سرو سهى در بر گرفتند
گهى كافور و گل بر هم نهادند
گهى بر ريش هم مرهم نهادند
اگر چه بود دلهاشان پر آزار
به بوسه خواستندش عذر بسيار
نشسته شاه بر اورنگ زرين
نبود آگه ز كار ويس و رامين
نداانست او كه رامين در سرايش
نشسته روز و شب با دلربايش
همى با او خورد آب از يكى جام
به تيغ ننگ ببريده سر نام
بپالوده دل از اندوه دوران
بياگنده به عشق روى جانان
به كام خويش در دام اوفتاده
دو گيتى را به يك دلبر بداده
يكى ماهه نشاط و نيك بختى
ببردى يادشان ششمايه سختى
مبادا عشق و گر بادا چنين باد
كه يابد عاشق از بخت جوان داد
چه خوش باشد چنين عشق و چنين حال
گر آيد مرد عاشق را چنين فال
به عشق اندر چنين بختى ببايد
كه تا پس كار عشق آسان بر آيد
بسا روزا كه من عشق آزمودم
چنين يك روز ازو خرم نبودم
زمانه زانكه بود اكنون بگشتست
مگر روز بهيش اندر گذشتست


پاسخ دادن ويس رامين را

۳۴ بازديد


سمن بر ويس دست رام در دست
ز داغ عاشقى بيهوش و سرمست
ز بس سرما تنش چون بيدلرزان
ز نرگس بر سمن ياقوت ريزان
همى گفت اى مرا چون ديده در خور
شبم را ماهتابى روز را خور
ز روى دوستى شايسته يارى
ز روى نام زيبا شهريارى
نه بى روى تو خواهم زندگانى
نه بى كام تو خواهم كامرانى
بيازردم ترا نيكو نكردم
بدين غم دست و بازو را بخوردم
مكش چندين كمان خشم و آزار
ميندازم تو چندين تير تيمار
بيا تا هر دوان دل شاد داريم
به نيكو يكدگر را ياد داريم
حديث رفته را ديگر نگوييم
به آن مهر دلها را بشوييم
مشو دلتنگ از آن خوارى كه ديدى
وزآن گفتار ها كز من شنيدى
ترا خوارى بود از همبر تو
نه از چون من نگار و دلبر تو
به گيتى نامورتر پادشايى
ببوسد خاك پاى دلربايى
نه باشد در عتاب نيكوان جنگ
نه اندر نازشان بردن بود ننگ
ببر نازم كه جانم هم تو بردى
مدارا كن كه غارت هم تو كردى
چه ژواهى روز رستاخيز كردن
كه خون چون منى دارى به گردن
چه روز آيد مرا زين روز بدتر
كه نه دل بينم اندر بر نه دلبر
دلم بردى و اكنون رفت خواهى
دل و دلدار را چند كاهى
اگر تو رفت خواهى پس مبر دل
كه آتش باردم زين درد بر دل
ترا چون دل دهد جستن جدايى
ز روى من بريدن آشنايى
تو آنى كت همى خواندم وفادار
كنون از من شدى يكباره بيزار
دريغا آن همه پيمان كه بستى
ببستى باز بيهوده شكستى
بسى دادم دل بيهوده را پند
كه با اين بى وفا هرگز مپيوند
دل خود كامم از پيمان برون شد
كه داند گفت حال او كه چون شد
كنون ايدر مرا چندين چه دارى
خمارين چشم من خونين چه دارى
اگر بر گشت خواهى زود بر گرد
كه سرما بر كشيد از جان من گرد
و گر تو بر نگردى اى سمنبر
به همراهى مرا با خويشتن بر
منم با تو به دشوار و به اسان
چو صد فرسنگ دورى از خراسان
و گر صد پرده را بر من بدرى
به خنجر دستم از دامن ببرى
بگيرم دامنت با تو بيايم
زمانى بى تو با موبد نپايم
كجا گر من دلى چون كوه دارم
بر انديشيدن هجرت نيارم
بخواهى رفتن اى خورشيد تابان
مرا فمره نباندن در بيابان
بخواهى بردن اى ديباى صدرنگ
زرويم رنگ وزتن زورو فرهنگ
چه بى رحمى چه بى مهرى چه بى شرم
كزين لابه نشد سنگين دلت نرم
همى گفت اين سخنها ويس دلبر
همى راند از دو ديده رود بربر
دل رامين نشد زان لابه خشنود
ز بس سختى تو گفتى آهنين بود
گرو بستند برف و خشم رامين
كه نه آن كم شود تا روز نه اين
چو ويس و دايه نوميدى گرفتند
ز رامين باز گشتند و برفتند
بشد ويس و بشد ماه جهان تاب
دلش پر آتش و ديده پر از آب
هم از سرما تنش لرزنده چون بيد
هم از رامين دلش بر گشته نوميد
همى گفت و اى من زين بخت وارون
كه گويى هست با جان منش خون
كه با من بخت من چندان ستيزد
كه روزى خون من ناگه بريزد
ز من ناكس تر اى دايه كه دانى
اگر زين بيش ورزم مهربانى
و گر باشم ازين پس مهر پرور
بيار انگشت و چشم من بر آور
چنان بيچاره گشت اندر تنم جان
كه بى جان تن بريز خاك پنهان
تن من گر بدين حسرت بميرد
به گيتى هيچ گورش نه پذيرد
كنون كز جان و از جانان بريدم
چه خواهم ديد ازين ندتر كه ديدم
به عشق اندر بلايى زين بتر نيست
سياهى را زپس رنگى دگر نيست


رفتن موبد به شكار

۳۱ بازديد


چو لشكر گاه زد خرم بهاران
به دشت و كوهسار و جويباران
جهان از خرمى چون بوستان شد
زمين از نيكوى چون آسمان شد
جهان پير بر نا شد دگر بار
بنفشه زلف گشت و لاله رخسار
چو گنج خسروان شد روى كشور
ز بس ديبا و زر و مشك و عنبر
هزار آوا زبان بگشاد بر گل
چو مست عاشق اندر بست غلغل
بنفشستان دو زلف خويش بشكست
چو لالستان وقايهء سرخ بربست
به دست آمد ز تنگ كوه نخچير
برون آمد بهار از شاخ شبگير
عروس گل بيامد از عمارى
ببرد از بلبلان آرامگارى
چو گل بنمود رخ را ، هامواره
فلك باريد بر تاجش ستاره
ز باران آب گيتى گشت ميگون
به عنبر خاك هامون گشت معجون
ز خوشى باغ همچون دلبران شد
ز خوبى شاخ همچون اختران شد
هوا نوروز را خلعت برافكند
ز صد گونه گهى بر گل پراگند
نشاط باده خوردن كرد نرگس
چو گيتى ديد چون شاهانه مجلس
گرفتش جام زرين دست سيمين
چنان چون دست خسرو دست شيرين
صبا بردى نسيم يار زى يار
چو بگذشتى به گلزار و سمن زار
هوا كردى نثار زر و گوهر
چو بگذشتى نسيم گل بر و بر
بشستى پشت گور از دست باران
ز دودى زنگ شاخ از جويباران
چنان رخشنده شد پيرامن مرو
كه گفتى ششترى بد دامن مرو
ز باران خرمى چندان بيفزود
كه گفتى قطر باران خرمى بود
به چونين خوش زمان و نغز هنگم
كه گيتى تازه بود و روز پدرام
شهنشه كرد با دل راى نخچير
كه بود آن گاه شهر و خانه دلگير
سبك لشكرشناسان را فرستاد
كه و مه لشكرش را آگهى داد
كه ما خواهيم رفتن سوى گرگان
گرفتن چند گه خوگان و گرگان
پلنگان را در آوردن ز كهسار
نهنگان را ز بيشه كردن آوار
سيه گوشان و يوزان را گشادن
از آهو هر دوان را قوت دادن
چو آگه گشت ويس از رفتن شاه
به چشمش گاه شادى گشت چون چاه
به دايه گفت ازين بتر دانى
كجا زنده نخواهد زندگانى
منم آن زنده كز جان سير گشتم
به صد جا خستهء شمشير گشتم
به گرگان رفت خواهد شاه موبد
كه روزش نحس ياد و طالعش بد
مرا چون صبر باشد در جدايى
ازين پتياره چون يابم رهايى
اگر رامين بخواهد رفت با شاه
دلم با او بخواهد رفت همراه
چو فردا راه بر گيرد مرا واى
كه رخشش پاك بر چشمم نهد پاى
به هر گامى ز راهش رخش رامين
مرا داغى نهد بر جان شيرين
چو گردم دور از آن شاه جوانان
مرا بينى به ره چون ديدبانان
نگه دارم رهش را چون طلايه
ز چشم خويشتن سازم سقايه
گهى از وى غريبان را دهم آب
گهى ياقوت و مرواريد خوشاب
مگر دادار بنيوشد دعايى
بگرداند ز جان من بلايى
بلايى نيست ما را بدتر از شاه
كه بدرايست و بدگويست و بدخواه
مگر يابم ز دست او رهايى
نيابم هر زمان درد جدايى
كنون اى دايه رو تا پيش رامين
بگو حالم كه چو نانست و چو نين
بدان تا خود چه خواهد كرد با من
ز كام دوستان وز كام دشمن
اگر فردا بخواهد رفت با شاه
حديث زندگانى گشت كوتاه
بگو با ان همه درد جدايى
كه خواهد بود زنده تا تو آيى
نگر تا روى را از من نتابى
كه تا آيى مرا زنده نيابى
ز بهر آنكه تا مانى به خانه
به دست آور ز گيتى يك بهانه
مرو با شاه و ايدر باش خرم
تو بى غم باش او را دار در غم
ترا بايد كه باشد نيك بختى
مرو را سال و مه كورى و سختى
بشد دايه همان گه پيش رامين
نمك كرد اين سخن بر ريش رامين
پيام ويس يك يك گفت با رام
تو گفتى ناو كى بود آن نه پيغام
گرفت از غم دل رامين تپيدن
سرشك خونش از مژگان چكيدن
زمانى بر جدايى زار بگريست
ز بهر آنكه در زارى همى زيست
گهى رنج و گهى درد و گهى بيم
ز دست هجر دل گشته به دو نيم
پس آنگه گفت با دايه كه موبد
ازين نه نيك با من گفت و نى بد
نه خود گفت و نه آگاهى فرستاد
مگر وى را فرامش گشتم از ياد
گر ايدون كم بفرمايد برفتن
بهانه آنگهى شايد گرفتن
چو او شد من به مرو اندر بپايم
بهانه سازم از درد دو پايم
مرا پوزش بود نا كردن راه
كه گوم شاه بود از دردم آگاه
مرا نخچير باشد رامش افزاى
و ليكن راه نتوان كرد بى پاى
گمان بردم كه داند شهريارم
كه من خود دردمد و زار وارم
ازين رويم ندان آگاهى راه
بماندم لاجرم بر گاه بى شاه
مرا گر راست آيد اين گمانى
بمانم در بهشت اين جهانى
چو دايه ويس را اين آگهى داد
تو گفتى مژدهء شاهنشهى داد
بى انده شد روان مهرجويش
به بار آمد گل شادى ز رويش
چو گردون كوه را استام زر داد
زمين را نيز فرش پر گهى داد
خروش آمد ز دز رويينه خم را
دراى و ناى و كوس و گاودم را
بجوشيدند گردان و سواران
چو از شاخ درختان نوبهاران
همى آمد ز مرو انبوه لشكر
چنان كز ژرو دريا موج منكر
به پيش شاه رفت آزاده رامين
نكرده ساز ره بر رسم آيين
شهنشه پيش گردان دلاور
بدو گفت اين چه نيز نگست ديگر
چرا بى ساز رگتن آمدستى
دگر باره مگر نالان شدستى
برو بستان ز گنجور آنچه بايد
كه مارا صيد بى تو ژوش نيايد
بشد رامين ز پيش شاه ناكام
چو ماهى كش بود صد شست در كام
چو رامين راه گرگان را كمربست
تو گفتى گرگ ميشش را جنگ خست
به ناكامى به راه افتاد رامين
جگ خسته به تير و دل به ژوپين
چو آگه گشت ويس از رفتن رام
برفت از جان او يكباره ارام
دجى خو كرده در شادى و در ناز
كنون چون كبگ شد در چنگل باز
غريوان با دل سوزان همى فگت
نواى زار بر نا ديدن جفت
چرا تيمار تنهايى ندارم
چرا ياقوت بر رويم نبارم
نيابم يار چون يار نخستين
نكارم مهر همچون مهر پيشين
مرابى دوست خامش بودن آهوست
گرستن بر جدايى سخت نيكوست
اگر باور ندارى دايه دردم
ببين اين اشك سرخ و روى زردم
سخن هست اشك من ديده زبانم
همى گويد همه كس را نهانم
به يك دل چون كشم اين رنج و تيمار
كه باشد زو همه دلها گرانبار
ز جان خويش نالم نه ز دلبر
كه دلبر رفت او چون ماندايدر
دل بى صبر چون آرام يابد
كه با صبر اين بلا هم بر نتابد
چو رامين را بديد از گوشهء بام
به راه افتاده با موبد به ناكام
ميانى چون كناغ پر نيانى
برو بسته كمربند كيانى
غبار راه بر زلفش نشسته
ز داغ دوست رنگ از رخ گسسته
نگار خويش را نا كرده پدرود
چو گمره در كوير و غرقه ددر رود
دل ويسه ز ديدارش بر آشفت
در آن آشفتگى با دل همى گفت
درود از من نگار سعترى را
درود از من سوار لشكرى را
درود از من رفيق مهربان را
درود از من امير نيكوان را
مرا پدرود نا كارده برفتى
همانا دل ز مهرم بر گرفتى
تو با لشكر برفتى واى جانم
كه آمد لشكرى از اندهانم
ببستم دل به صد زنجير پولاد
همه بگسست و با تو در ره افتاد
اگر جانم بماند در جدايى
نگريم در جدايى تا تو آيى
فرستم ميغها از دود جانم
درو آب از سرشك ديدگانم
كنم پر بآب و سبزى جايگاهت
به باران گرد بنشانم ز راهت
كجا روى تو باشد چون بهاران
بهاران را ببايد ابر و باران
چو رامين رفت يك منزل از آن راه
نبود از بى دلى از راه آگاه
ز بس انديشها كش بود در دل
نبود آگاه تا آمد به منزل
به راه اندر همى ناليد بسيار
نباشد بس عجب ناله ز بيمار
در آن ناله سخنهايى همى گفت
كه آن گويد كه تنها ماند از جفت
شبى چون دوش ديدم در زمانه
كه بوسه تير بود و لب نشانه
كنون روزى همى بينم چو امروز
كه آهو گشت جانم عشق تو يوز
كجا شد خرمى و ناز دوشين
عقيق شكرين و در نوشين
ز دل شسته جفاى سال چندين
حريرين سينه و دو نار سيمين
ز روى دوست بر رويم گلستان
شب تاريك ازو چون روز رخشان
شبى چونان بديده ديدگانم
چنين روزى بديدن چون توانم
نه روزست اين كه آتشگاه جانست
بلاى روزگار عاشقانست
مبادا هيچ عاشق را روز
ز سختى بر پرداز و روان سوز
همانا گر بباشد دهر گيّال
بپيمايد ازين يك روز صد سال
چو شاهنشه فرود آمد به منزل
به پيش شاه شد رامين بى دل
هزاران گونه بر رويش گوا بود
كه اورا صبر و هوش ازتن جدا بود
نه رامش كرد با شاه و نه مى خواست
بهانه كرد درد پا و بر خاست
وزان پس روز تا شب همچنين بود
دلش گفتى كه با جانش به كين بود
روان پر درد و رخ پر گرد بودش
همه تن دل همه درد بودش


آشكار شدن رامين بر شاه موبد

۳۶ بازديد


چو يك مه ويس و رامين شاد بودند
به باغ عشق چون شمشاد بودند
جهان خوش گشت و كم شد برف و سرما
در آمد باز پيش آهنگ گرما
به ويسه گفت رامين زود ما را
به شه بر گشت بايد آشكارا
ز پيش آنگه راز ما بداند
كجا زين بيش پوشيده نماند
چو زين چاره بينديشد گربز
شبى پنهان فرود آمد از آن دز
يكى منزل زمين از مرو بگذشت
چو روز آمد دگر ره باز پس گشت
همى شد بر ره مرو آشكاره
به دروازه درون شد يكسواره
هم اندر گرد راه و جامهء راه
همى شد راست تا پيش شهنشاه
خبر دادند شاهنشاه را زود
كه خورشيد بزرگى روى بنمود
جهان افروز رامين آمد از راه
به پيكر همچو سروى بر سرش ماه
به راه آسيب سرما خورده يكچند
بفرسوده كمرگاه از كمربند
چو پيش شاه شد آزاده رامين
نيايش را دو تا شد سرو سيمين
شهنشه شاد شد چون روى او ديد
هم از راه و هم از روزش بپرسيد
جهان افروز رامين گفت شاها
نكو ناما به شاهى نيكجواها
ترا جاويد بادا بخت پيروز
ز بهروزيت بد خواه تو بد روز
ز هر كامى فزونتر باد كامت
ز هر نامى نكوتر باد نامت
به نيكو روزگارت جاودان باد
به شاهى بخت نيكت كامران باد
دلى بايد مه از كوه دماوند
كه بشكيند ز ديدار خداوند
مرا در كودكى تو پروريدى
كنونم سر به پروين كشيدى
تو دادستى مرا هم جان و هم جاه
مرا هم بابى و هم نامور شاه
گر از نا ديدنت بى باك باش
به گوهر دان كه من ناپاك باشم
مرا دربان سزد بر رفته كيوان
اگر باشم به درگاه تو دربان
چرا از تو شكيبايى نمايم
كه با درد جدايى بر نيايم
به فرمانت شدم شاگا به گرگان
تهى كردم كه و دشتش ز گرگان
كهستان را چنان كردم به شمشير
كه آهو را همى فرمان برد شير
ز موصل تا به شام و تا به ارمن
شهنشه را نماندست ايچ دشمن
به فر شاه حال من چنانست
كه پيشم كمترين بنده جهانست
همه چزى به من دادست دادار
مگر ديدار شاه نام بُردار
چو از ديدار شاهنشه جدايم
تو گويى در دهان اژدهايم
خداى آسمان هر چند را دست
همه چيزى به يك بنده ندادست
چو بودم روز و شب سخت آرزومند
به جان افزاى ديدار خداوند
چنين تنها خراميدم ز گوراب
شتابان همچو از كهسار سيلاب
به راه اندر همه نخچير كردم
چو شيران سيه نخچير خوردم
كنون تا فرّ اين درگاه ديدم
به شادى شاد را برگاه ديدم
دلم باغ بهاران گشت گويى
يكى جانم هزاران گشت گويى
ز دولت يافتم همواره اوميد
نهادم تخت را بر تاج خورشيد
سه مه خواهم به پيش شاه خوردن
پس آنگه باز عزم راه كردن
و گر كارى جزين فرمايدم شاه
نيابم بهتر از فرمان او راه
چنان فرمان او را پيش دارم
كجا فرمان اورا جان سپارم
من آن گه زنده باشم زى خردمند
كه جان بدهم به فرمان خداوند
چو شاهنشاه بشنيد اين سخن زو
سخنهاى به هم آورده نيكو
بدو گفت اينكه كردى خوب كردى
نمودى راستى و شير مردى
مرا ديدار تو باشد دل افروز
ازو سير كجا يابم به يك روز
چو آيد روزگار نو بهاران
ترا در ره بسى باشند ياران
من آيم با تو تا گرگان به نخچير
كه باشد در بهاران خانه دلگير
كنون رو بر كس از تن جامهء راه
به گرمابه شو و جامهء دگر خواه
چو رامين باز گشت از پيش اوشاد
شهنشاهش بسى خلعت فرستاد
سه ماه آنجا بماند آزاده رامين
نديدش جز هواى دل جهان بين
همه آن داد بختش كاو پسنديد
نهانى ويس دلبر را همى ديد
بهپيروزى هواى دل همى راند
هواش از ساه پوشيده همى ماند
هميشه ويس را ديدى نهانى
چنان كز وى نبردى شه گمانى