پاسخ دادن رامين ويس را

مشاور شركت بيمه پارسيان

پاسخ دادن رامين ويس را

۳۷ بازديد


جطابى داد رامين دلازار
چنان چون حال ايشان را سزاوار
نگارا هر چه تو كردى بديدم
هميدون هر چه تو گفتى شنيدم
مبادا آنكه در خوارى نداند
ز نادانى در آن خوارى بماند
نه آنم من كه خوارى را ندانم
تن آسوده درين خوارى بمانم
مرا اين راه بد جز ديو ننمود
پشيمانم بر آن كم ديو فرمود
بپيمودم به گفت ديو راهى
كشيدم رنج و رنج و خوارى چند گاهى
گمان بردم كزين ره جنگ يابم
ندانستم كه بى بر رنج يابم
به كوهستان نشسته خرم و شاه
تن از رنج و دل از انديشه آزاد
ز چندان خرمى دل بر گرفتم
چنين راهى گران در بر گرفتم
سزاوارم بدين خوارى كه ديدم
چرا دل زان همه شادى بريدم
دل نادان به هوش خويش نازد
بدى سازى كرا نيكى نسازد
كسى را كازمايى گوهرى ده
و گر گوهر نخواهد اخگرى ده
مرا دست زمانه گوهرى داد
چو بفگندم به جايش اخگرى داد
دو ماهه راه پيمودم به سختى
به فرجامش چه ديدم شور بختى
مرا فرجام جز چونين نبايست
و گر چونين نبودى خود نشايست
چو كردم با زمانه ناسپاسى
زمانه كرد با من نشناسى
چو من گفتم كه نسپاسم به هر چيز
زمانه گفت نشناسم ترا نيز
نكو كردى كه از پيشم براندى
بجز طرار و نادانم نخواندى
دل من گر چنين نادان نبودى
به مهر ناكسى پيچان نبودى
كنون بر گرد و اندر من مياويز
چنان چون گفتى از مهرم بپرهيز
كه من بارى شدم تاروز محشر
نپيونديم هر گز يك به ديگر
نه من گفتم كه تو نه ماهرويى
نه سيمين ساعدى نه مشك مويى
تو خوابان را خداوندى و سلار
نكويان را توى گنجور بيدار
صلف باشد به چشمت جاودى را
طرب باشد به رويت نيكوى را
تو دارى حلقهاى مشك بر عاج
تو دارى از بنفشه ماه را تاج
تو از ديدار چون خرم بهارى
تو از رخسار چون چينى نگارى
و ليكن گر تو ماه و آفتابى
نخواهم كز بنه بر من بتابى
نگارا تو پزشك بيدلانى
به درد بيدلان درمان تو دانى
ازين پس گرچه باشد صعب دردم
بميرم نيز گرد تو نگردم
تو دارى در لب آب زندگانى
كه باز آرى به تن جان و جوانى
اگر چه تشنگى آيد به رويم
بميرم تشنه آب از تو بجويم
و گر عشق من آتش بود سوزان
نبينى زين سپس او را فرموزان
چنين آتش كه باشد سربسر دود
همان بهتر كه حاكستر شود زود
بسى آهو بگفتى بر تن من
دو صد چندان كه گويد دشمن من
كنون آن گفتها كردى فراموش
نه در دل جاى آن دادى نه در گوش
نبينى آنكه خود كردى ز خوارى
ز من مهر و وفا مى چشم دارى
بدان زن مانى اى ماه سمنبر
كه باشد در كنارش كور دختر
به ديده كورى دختر نبيند
همى داماد بى آهو گزيند
تو نيز آهوى خود را مى نبينى
هميشه يار بى آهو گزينى
سخن خواهى كه يكسر خود تو گويى
به نام هر كسى آهو تو جويى
چه آهو ديدى از من تا تو بودى
كه چندين خشم و آزارم نمودى
ترا دل سير گشت از مهربانى
چرا چندين مرا بد مهر خوانى
ز بد مهرى نشان تو بيش دارى
كه بى رحمى و زفتى كيش دارى
اگر هر گز تو روى من نديدى
نه در گيتى نشان من شنيدى
نبايستى چنين بى رحم بودن
به گفتار اين همه خوارى نمودن
اگر يارت نبودم دير گاهى
بدم مرد غريب و دور راگى
شب تاريك و من بى جاى و بى يار
به دست باد و برف اندر گرفتار
گنه را پوزش بسيار كردم
هزاران لابه و زنهار كردم
نه از خوشى يكى گفتار بودت
نه از خوبى يكى كردار بودت
نه بر درگاه خويشم بار دادى
نه از سختى مرا زنهار دادى
مرا در برف و در باران بماندى
به خوارى وانگه از پيشم براندى
ز بى رحمى نبودى دستگيرم
بدان تا من به برف اندر بميرم
نبخشودى ز رشك سخت بر من
همى مر گم سگاليدى چو دشمن
اگر روزى ترا رشكى نمودم
به روز مرگ ارزانى نبودم
چه بى شرمى و چه زنهار خوارى
كه مرگ دوستان را خوار دارى
گر از مر گم دلت خشنود بودى
ز مرگ من ترا چه سود بودى
ترا سودى نيامد زانكه كردى
بديدى آن گمان بد كه بردى
مرا سودى بزرگ آمد پديدار
كه پيدا گشت غدار از وفادار
بلارا خودهمين يك حال نيكوست
كه بشناسى بدو در دشمن و دوست
كنون كز حال تو آگاه گشتم
دل سنگينت را بدخواه گشتم
وفاى تو چو سيمرگست ناياب
كه دل بى رحم دارى چشم بى آب
مبادا كس كه او مهر تو ورزد
كجا مهر تو يك ذره نيرزد
سپاس كردگار دادگر باد
كه جانم را ز بند مهر بگشاد
شوم ديگر نورزم مهر با كس
گل گلبوى زين گيتى مرا بس
شوم تا مرگ باشم پيش او شاه
كه او تا مرگ باشد پيش من ماه
هر آن گاهى كه چون او ماه باشد
سزد اورا كه چون من شاه باشد
اگر گيتى بپيمايى دو صد راه
نه چون او ماه يابى نه چو من شاه
چو ما را داد بخت نيك پيوند
به مهر يكدگر باشيم خرسند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد