اگر چه يافت رامين مرزبانى
به درگاه برادر پهلوانى
دلش بى ويس با فرمان و شاهى
به سختى بود چود بى آب ماهى
بگشت او گرد مرز پادشايى
گرفته راى فرمانش روايى
به هر شهرى و هر جايى گذر كرد
بدان را از جهان زير و زبر كرد
چنان بى بيم و ايمن كرد گرگان
كه ميشان را شبان بودند گرگارن
عقاب و باز بُد در حد سارى
رفيق و جفت كبگ كوهسارى
ز بس بى خوردن و خوشى در آمل
تو گفتى بودش آب رودها مل
ز داد او همه مردم به كامش
نشسته روز و شب با عيش و رامش
ز بيم تيغ او در مرز گوراب
همى با شير بيشه خورد گور آب
نشسته با سپاهى در سپاهان
كه بود از مرزها بهتر سپاهان
ز گرگان تا رى و اهواز و بغداد
بگسترده بساط رامش و داد
جهان چون خفته آسوده ز سختى
همه كس شادمان از نيكبختى
زمانه از نياز آزاد گشته
ولايت چون نهشت آباد گشته
حسودان از جهان دل بر گرفته
درختان از سعادت بر گرفته
گرفته روز و شب دست سران جام
به چنگ آورده دولت را سرانجام
چو رامين گرد مرز خويش بر گشت
چنان مآمد كه بر گوراب بگذشت
سر افرازان چو شاپور و رفيدا
در آن كشور به نام نيك پيدا
يكايك ساختندش ميهمانى
ستوده بزمهاى خسروانى
سحر گاهانهمه به شكار رفتند
به گاه نيم روزان مى گرفتند
گهى در صيد گه با تير و خنجر
گهى در بزمگه با رود و ساغر
گهى شيران گرفتند از نيستان
كهى جام نبيد اندر گلستان
بدين خوبى كه گفتم روزگارى
بسر بردند در عيش و شكارى
دل رامين به هشيارى و مستى
چو ناز آگنده بود از درد و سستى
گر او تيرى به نخچيرى فگندى
هواى دل برو تيرى فگندى
به شب كز دوستان تنها بماندى
ز خون ديدگان دريا براندى
بدين سان بود حالش تا يكى روز
به ره بر ديد خورشيد دل افروز
نگارى نوبهارى غمگسارى
ستمگارى به دل بردن سوارى
به خوبى پادشايى دل ربايى
به بوسه جان فزايى دلگشايى
به دو رخ بوستانى گلستانى
ميان گلستان شكر ستانى
دو زلفش خوانده نقش هر گسونى
گرفته تاب هر جيمى و نونى
لبش گشثه شفاى هر گزندى
ببرده آب هر شهدى و قندى
دهان تنگ چون ميمى عقيقين
درو دندان بسان وين سيمين
به چشم آورده تير افگن ز ابخاز
به زلف آورده جراره ز اهواز
رخانش تخت ديباهاى ششتر
لبانش تنگ شكرهاى عسكر
يكى چون گل كه بر وى مشك بيزد
يكى چون در كه در وى باده ريزد
زره را در ميان پروين فگنده
كمان را توزهء مشكين فگنده
يكى بر سنبلش گشته زره گر
يكى بر نرگسش گشته كمان ور
رهى گشته دلش را سنگ و فولاد
چنان چون قداو را سرو و شمشاد
رخش را نام شد گلنار بربر
دو زلفش را لقب زنجير دلبر
يكى را چشمهء نوش آب داده
يكى را دست فتنه تاب داده
ز برف و شير و خون و مى راخانى
ز قند و نوش و شهد و در دهانى
يكى را بر كران مشكين جراره
يكى را بر ميان رخشان ستاره
نهفته در قصب اندام چون سيم
چو اندر آب روشن ماهى شيم
به سر بر افسرى از مشك و عنبر
فرازش افسرى از زر و گوهر
فرو هشته ز سر تا پاى گيسوى
به بوى مشك و رنگ جان جادوى
چنان آويخته شب از شباهنگ
و يا از مشك بر مه بسته اورنگ
بنا گوشش چو ديباى پر از گل
طرازى كرده بر ديبا ز سنبل
برين سان تن گدازى دل نوازى
خوش آوازى سرافرازى بنازى
چو باغى از مه و پروين بهارش
بهارى از گل و سوسن نگارش
نگارى بود بنگاريده دادار
بت ارايش نگاريده دگر بار
تنش ديبا و در پوشيده ديبا
رخش زيبا و بنگاريده زيبا
ز پس زيور جو گنجى پر ز زيور
ز بس گوهر چو كانى پر ز گوهر
همى باريدش از مر غول عنبر
چنان كز نقش جامه در و گوهر
به يك فرسنگ او را روشنايى
همى شد با نسيم آشنايى
مهش از تاج و مهر از روى تابان
سهيل از گردن و پروين ز دندان
ز خوشى همچو شاهى و جوانى
ز شيرينى چو كام و زندگانى
ز خوبى همچو باغ نوبهارى
ز گُشى چون گوزن مرغزارى
ز خوبان گرد او هشتاد دلبر
بتان چين و روم و هند و بربر
همه گردش چو گرد سرو نسرين
همه پيشش چو پيش ماه پروين
چو رامين ديد آن سرو روان را
بت با جان و ماه با روان را
تو گفتى ديد خورشيد جهان تاب
كه از ديدار او چشمش گرفت آب
دو پايش سست شد خيره فرومند
ز سستى تيرها از دست بفشاند
نبودش ديده را ديدار باور
كه بت بيند همى يا ماه يا خور
بهشتست اين كه ديدم يا بهارست
بهشتى حور يا چينى نگارست
به باغ دلبرى آزاده سروست
به دشت خرمى نازان تذروست
بتان چون لشكرند او شاه ايشان
ويا چون اخترند او ماه ايشان
درين آنديشه بود آزاده رامين
كه آمد نزد او آن سرو سيمين
تو گفتى بود ديرين دوستدارش
فراز آمد گرفت اندر كنارش
بدو گفت اى جهان را نامور شاه
ز تو چون ماه روشن كشور ماه
شب آمد تو به نزد ما فرود آى
غمين گشتى يكى ساعت بياساى
ز ما بپذير يك شب ميهمانى
كه داريمت به ناز و شادمانى
مى گلگونت ارم روشن و خوش
كه دارد بوى مشك و رنگ آتش
ز بيشه شنبليد آرمت خود روى
بنفشه آرمت همچون تو خوش بوى
ز بيشه مرغ و دُراخ بهارى
ز كوه آرمت كبگ كوهسارى
ز باغ آرم گل و آزاده سوسن
كنم مجلس چو ديباى ملون
گرامى دارمت چون جان شيرين
كه خود ميهمان داريم چونين
جهان افروز رامين گفت اى ماه
مرا از نام و از گوهر كن آگاه
به گوراب از كدامين تخم زادى
تن سيمين بدارى يا ندادى
چه نامى وز كدامين جايگاهى
مرا خواهى به جفتى يا نخواهى
اگر با تو كسى پيوند جويد
ازو مادرت كاوين چند جويد
لب شيرين تو پر شهد و قندست
نگويى تا ازان قندى به چندست
اگر قند ترا باشد بها جان
به چان تو كه باشد سخت ارزان
جوابش داد خورشيد سخن گوى
سروش دلكش آن حور پرى روى
نه آنم من كه پوشيدست نامم
كسى را گفت بايد من كدامم
كه مهر از هيچ كس پنهان نماند
همه كس مهر تابان را بداند
مرا مامك گهر بابا رفيدا
درين كشور به نام نيك پيدا
مرا فرخ برادر مرزبانست
كه آذربايگان را پهلوانست
مرا مادر به زير گل بزادست
گل خوشبوى نام من نهادست
ستوده گوهرم از مام و از باب
كه اين از همدانست آن ز گوراب
منم گل برگ گل بوى گل اندام
گلم چهره گلم گونه گلم نام
به من شد هر كه در گوراب حستو
كه من هستم كنون گوراب بانو
مرا هست اين نكويى مادر آورد
مرا دايد به مهر و ناز پرورد
مرا گردن بلورين سينه سيمين
به نر مى قاقم و بر بوى نسرين
چه پرسى از من و از خاندانم
كه من نام و نژادت نيك دانم
تو رامين شهنشه را برادر
كه مهر ويس با جانت برابر
تو بشكيبى ز ديدارش به گوراب
اگر هر گز شكيبد ماهى از آب
جدا مانى تو زان شمشاد آزاد
اگر دجله جدا ماند ز بغداد
شود شسته ز جانت اين تباگى
گر از زنگى شود شسته سياهى
دلت بستست بر وى دايهء پير
به افسون ساخته مسمار و زنجير
تو نتوانى كه از وى باز گردى
و با يار دگر آنباز گردى
چو زو نشكيبى او را باش تنها
تو زو رسوا و او نيز از تو رسوا
شهنشه از تو ننگ آلود گشته
خدا از هر دو ناخشنود گشته
چو بشنيد اين سخن آزاده رامين
به دل مر بيدلى را كرد نفرين
كجا از بيدلى گشت او علامت
شنيد از هر كه در گيتى ملامت
دگر باره به نرمى گفت با ماه
سخنهايى كه برد او را دل از راه
بدو گفت اى نگار سرو بالا
بت خورشيد چهر ماه سيما
مكن مرد بلا ديده ملامت
ز يزدان خواه تا يابد سلامت
همه كار خداى از خلق رازست
قصا را دست بر مردم درازست
مرا بر سر مزن كم كار زشتست
قصا بر من مگر چونين نبشتست
مكن ياد گذشته كار گيهان
كه كار رفته را در يافت نتوان
اگر فرمان برى ماه دو هفته
نباشى ياد گير از كار رفته
ز دى ننديشى و امروز بينى
مرا از هر كه بينى بر گژينى
به نيكى مر مرا انباز گردى
به انباى مرا دمساز گردى
تو باشى آفتاب اندر حصارم
رخت باشد بهار اندر كنارم
اگر من يابم از تو كامگارى
بيابى تو ز من كامى كه دارى
ترا نگزيرد از بخشنده شاهى
مرا نگزيرد از رخشنده ماهى
تو باش اكنون به كام دل مرا ماه
كه من باشم به كام دل ترا شاه
ترا بخشم ز گيتى هر چه دارم
و گر جانم بخوانى پيشت آرم
سراين را نباشد جز تو بانو
روانم را نباشد جز تو دارو
هر آن گاهى كه يابم از تو پيوند
خورم بر راستى پيش تو سوگند
كه تا باشد به گيتى كوه و صحرا
رود جيحون و دجله سوى دريا
ز چشمه آب خيزد زاب ماهى
نمايد خور فروغ و شب سياهى
بتابد مهر و ماه آسمانى
ببالد زاد سرو بوستانى
جهد باد صبا بر كوهساران
چرد گور ژيان در مرغزاران
تو با من باشى و من با تو جاويد
به مهر يكدگر داريم اوميد
نگيرم جز تو يارى را در آغوش
كنم آن را كه ديدستم فراموش
نبود از ويس نيكوتر مرا يار
به دو گيتى شدم زو نيز بيزار
جوابش داد خورشيد گل اندام
منه راما مرا از جادوى دام
نه آنم من كه در دام تو آيم
چنين بى رنج در كام تو آيم
مرا از تو نيايد پادشايى
نه خودكامى و نه فرمان روايى
نه ميدانى پر از آشوب لشكر
نه ايوانى پر از دينار و گوهر
مرا كاميست از تو گر بيابم
سر از فرمان و رايت بر نتابم
تو باشى پيش من شاه جهاندار
چو من باشم به پيش تو پرستار
اگر مهرم بپروردن توانى
وفاى من بسر بردن توانى
نيابى در جهان چون من يكى يار
وفا ورز و وفا جوى و وفادار
نبايد مر ترا مرز خراسان
هم ايدر باش دل شاد و تن آسان
مشو ديگر به نزد ويس جادو
زن موبد كجا باشدت بانو
مكن زو ياد گرچه مهربانست
كجا چيز كسان زان كسانست
بكن پيمان كه نه مهرش پرستى
نه پيغامش دهى نه كس فرستى
اگر با من كنى زين گونه پيمان
تن ما را سر باشد يكى جان
چو بشنيد اين سحن رامين از آن ماه
زبان خود ز پاسخ كرد كوتاه
پذيره كرد از گل اين بهانه
گرفتش دست و بردش سوى خانه
چو رامين شد در ايوان رفيدا
گرفته دست ماه سرو بالا
گهى صد جام در پايش فشاندند
به گاه زر نگارش بر نشاندند
در و ديوار در ديبا گرفتند
زمين در عنبر سارا گرفتند
چو خواهد بود روز برف و باران
پديد آيد نشان از بابدادان
هوا از ابر بستن تيره گردد
ز باد تند گيتى خيره گردد
چو فُرقت خواهد افگندن زامانه
پديد آرد ز پيش او را بهانه
كرا خواهد گرفتن تن به فرجام
ز پيش تب شكستن گيرد اندام
چو رامين سير گشت از رنج ديدن
شب و روز از پى جانان دويدن
به دامى او فتادن هر زمانى
شنيدن سرزنش از هر زبانى
به شاهنشاه پيغامى فرستاد
كه خواهم شد به بوم ماه آباد
تنم را دردمندى مى گدازد
بود كم آن هوا بهتر بسازد
همى خواهم ز شاهنشاه موبد
كه من باشم در آن كشور سپهبد
مگر يابم نشان تندر ستى
رها گردد تنم از رنج و سستى
به دشت و كوه بر من چند گاهى
بجويم خوشترين نخچير گاهى
گهى گيرم بيوزان غرم و آهو
گهى گيرم به بازان كبغ و تيهو
گوزن كوهى از كوه اندر آرم
به هامون يوز را بروى گمارم
تذروان را به بازان ازمايم
سگان را نيز بر غرمان گشايم
هر آن گاهى كه فرمايد شهنشاه
به چشم و سر دوان آيم به درگاه
خوش آمد شاه را پيغام رامين
بداد از پادشاهى كام رامين
رى و گرگان و كوهستان بدو داد
به شاهى مهر و منشورش فرستاد
چو رامين خيمه بيرون زد به شاهى
ز ناگه مرد بى ره گشت راهى
به پيش ويس شد كاو را ببيند
چو او را ديده باشد بر نشيند
چو پيش ويس شد بر تخت بنشست
بر افشاند آن بت خندان برو دست
بگفت از جاى شاهنشاه بر خير
چو كه باشى ز جاى مه بپرهيز
ترا بر جاى شاهنشاه نشستن
چنان باشد كه گاه او بجستن
تترا اين كار جستن سخت زو دست
مگر اين راه بد ديوت نمودست
ز پيش وى دژم بر خاست رامين
كننده زير لب بر بخت نفرين
همى گفت اى دل نادان و ناراست
نگه كن تا نهيبت از كجا خاست
ز مهر ويس چندان رنج ديدى
كنون بنگر كه از وى چه شنيدى
مبادا كس كه از زن مهر جويد
كه از شوره بيابان گل نرويد
بود مهر زنان همچون دم خر
نگردد آن ز پيموند فزونتر
بپيمودم دم خر چند گاهى
گرفتم بر هواى ديو راهى
سپاس از ايزد دادار دارم
كه اكنون چشم و دل بيدار دارم
هنر را باز دانستم ز آهو
هميدون زشت را از نغز و نيكو
چرا بيهوده گم كردم جوانى
چرا بر باد دادم زندگانى
دريغا آن گذشته روزگارم
دريغا آن دل اميدوارم
به دست خود گلوى خود بريدن
به از بيغارهء ناكس شنيدن
سرايى كاو ز فال شوم بنمود
بهل تا هر چه ويران تر شود زود
جدايى را پديد آمد بهانه
غمانم را پديد آمد كرانه
چنين بيغاره از بهر بريدن
به صد گوهر ببايستم خريدن
به هنگام آمد اين بيغارهء سرد
كه بارى زو دلم را سرد تر كرد
چو من زو دل همى خواهم بريدن
چرا نالم ز بيغاره شنيدن
كنون كم داد دولت رايگانى
گريز اى دل ز سختى تا توانى
گريز اى دل ز آسيب زمانه
گريز اى دل ز ننگ جاودانه
دلا بگريز تا خونم نريزى
گر اكنون نه گريزى كى گريزى
درين انديشه مانده رام را دل
چو ريشه بود آگنده به پلپل
سمنبر ويس چون او را دژم ديد
دل خود را پر از پيكان غم ديد
پشيمان شد بر آن بيهوده گفتار
كز آن گفتار شد رامين دل آزار
ز گنج شاهوار آورد بيرون
به زر كرده صد و سى تخت مدهون
دريشان جامهاى بستى رنگين
همه منسوج روم و ششتر و چين
به پيكر هر يكى همچون بهارى
برو كرده دگر گونه نگارى
به خوبى هر يكى چون بخت رامين
فرستاد آن همه زى تخت رامين
پس او را جامها پوشيد شهوار
قباى لاكه گون و لعل دستار
به نقش لعل در وى بافته زر
چو روى بيدل و رخسار دلبر
پس آنگه دست يكديگر گرفتند
به تنها هر دوان در باغ رفتند
زمانى خرمى كردند و بازى
بپيچيده به هم هر دو نيازى
ز رنگ روى ايشان باغ رنگين
ز بوى زلف ايشان باد مشكين
گه از پيوند و بازى هر دو خندان
گه از درد جدايى هر دو گريان
سمنبر ويس كرده ديده خونبار
رخان هم رنگ خون آلوده دينار
عقيق دو لبس پيروز گشته
جهان بر حال او دلسوز گشته
يكى چشم و هزار ابر گهربار
يكى جان و هزاران گونه تيمار
به مشك آلوده فندق گل شخوده
ز خون آلوده نرگس دُر نموده
همى گفت اى گرامى بى وفا يار
چرا روزم كنى همچون شب تار
نه اين گفتى مرا روز نخستين
نه اين بستى تو با من عهد پيشين
هنوز از مهر ما خود چند رفتست
كه دلت از مهر ما سيرى گرفتست
همان ويسم همان خورشيد پيكر
همان سرو سهى و ياسمين بر
بجز مهر و وفا از من چه ديدى
كه يكباره دل از مهرم بريدى
اگر مهر نُوت گشتست پيدا
كهن مهر مرا مفگن به دريا
مكن رامين جفاى هجر با من
مكن رامين مرا با كام دشمن
مكن رامين كه باز ايى پشيمان
گسسته دوستى بشكسته پيمان
چو روى خويش از پيشم بتابى
به جان ديدار من جويى نيابى
به دل با درد هجرانم نتابى
چو باز آيي مرا دشوار يابى
كنون گرگى و آنگه ميش باشى
وزين عُجب و منى درويش باشى
چو زير چنگ پيش من بنالى
دو رخ بر خاك پاى من بمالى
ز من بينى همين غم كز تو ديدى
چشى از من همين كز تو چشيدى
همين گُشى كنم با تو همين ناز
به نيك و بد مكافاتت كنم باز
جوابش داد رامين سخن دان
كه از راز من آگاهست يزدان
همى دانى كه از تو نا شكيبم
و ليك از دشمنانت با نهيبم
جهان از بهر تو شد دشمن من
ز من بيزار شد پيراهم من
پلنگ من شدست آهو به صحرا
نهنگ من شدست ماهى به دريا
نتابد مهر بر من جز به خوارى
نبارد ابر بر من جز به زارى
ز بس بيغاره كز مردم شنيدم
قيامت را درين گيتى بديدم
همى ترسم ز دلخواهان و ياران
چنان كز دشمنان و كينه داران
ز دست هر كه گيرم شربتى آب
همى ترسم كه آن زهرى بود ناب
به خواب اندر همه شمشير بينم
پلنگ و اژدها و شير بينم
همى ترسم كه شاهنشاه پنهان
به يك نيرنگ بستاند ز من جان
هر آن گاهى كه خود جانم نباشد
به گيتى چون تو جانانم نباشد
هر آن گاهى كه بستانند جانم
ز كار خويش و كار تو بمانم
چه خوشتر زانكه باشد در تنم جان
و با چان در بر من چون تو جانان
پس آن بهتر كه جان بر جاى دارم
به جان مهر ترا بر پاى دارى
به گيتى نيز شب آبستن آيد
نداند كس كه فردا زو چه زايد
چه باشد گر بود سالى جدايى
وزان پس جاودانه آشنايى
جهان را چند گونه رنگ و بندست
كه ناند باز كاو را بند چندست
چه ذ٣نى كز پس تيره جدايى
چه مايه بود خواهد روشنايى
اگر چه دردمند روزگارم
به درمانش همى اميد دارم
اگر چه مستمند سال و ماهم
اميد از روز پيروزى نكاهم
خداى ما كه با عدلست و دادستن
همه كس را چنين آميد دادستن
كه روز رنج و سختى در گذاريم
پس اورا ناز و شادى درپس آريم
مرا تا جن بود اوميد باشد
كه روزى جفت من خورشيد باشد
توى خورشيد و تا رويت نباشد
جهانم جز چنان مويت نباشد
پس سختى بديدم از زمانه
مر آن را پاك مهر تو بهانه
چنان دانم كه اين سختى پسينست
دلم زين پس به شادى بر يقينست
گشاده آنگاهى گردد همه كار
كه سختى بيش آرد بند و مسمار
گشايد باد چشم نوبهاران
چو بندد برف راه كوهساران
سمنبر ويس گفت آرى چنينست
و ليكن بخت من با من به كينست
نپندارم كه چون يارم ربايد
دگر ره روى او يا من نمايد
ازان ترسم كه تو روزى به گوراب
ببينى دخترى چون دُر خوشاب
به بالا سرو و سروش ياسمن بر
به جهره ماه و ماهش مشك پرور
پس آزرم وفاى من ندارى
دل بى مهر خويش او را سفارى
نگر تا نگذرى هر گز به گوراب
كه آنجا دل همى گردد چو دولاب
ز بس خوبان و مهرويان كه بينى
ندانى زان كدامين بر گزينى
چو روى خويش مردم را نمايند
بهروى و موى زيبا دل ربايند
چنان چون باد هنگام بهاران
ربايد برگ گل از شاخساران
بگيرندت به زلف و چشم جادو
چو گيرد شير گور و يوز آهو
اگر دارى هزاران دل چو سندان
بمانى بى دل از ديدار ايشان
و گر تو پيشهدارى ديو بستن
ندانى خود ازيشان باز رستن
جهان افروز رامين گفت افر ماه
بيايد گرد من گردد يكى ماه
سهيلش ياره باشد تاج خورشيد
سماكش عقد باشد طوق ناهيد
همه گفتار او باشد به فرهنگ
همه كردار او باشد به نيرنگ
لبانش نوش باشد بوسه دارو
رخانش فتنه باشد چشم جادو
دهد ديدنش پيران را جوانى
لبانش مردگان را زندگانى
به جان تو كه مهر تو نكاهم
به جاى مهر تو مهرى نخواهم
ز بهر تو مرا دايه فزونتر
ز ماهى با چنان اورنگ و زيور
پس آنگه يكدگر را بوسه دادند
هزاران بار رخ بر رخ نهادند
دو چشم خويش خونين رود كردند
چو يكدگر همى پدرود كردند
چو آه حسرت از دل بر كشيدند
به گردون بر همى آذر كشيدند
چو سيل فرقت از ديده براندند
به دست اندر همى گوهر فشاندند
هوا دوزخ شد از بس آه ايشان
زمين از اشكشان درياى عمان
دو بيدل هر دو چون شيدا بماندند
ميان دوزخ و دريا بماندند
چو رامين بر نشست و رخت بر داشت
ز روى صبر ويسه پرده بر داشت
قصا از قامت ويسه كمان ساخت
كه رامين را چو تير از وى بينداخت
شده رامين چو تيرى دور پر تاب
كمان بر جاى و تير آلوده خوناب
همى ناليد ويسه در جدايى
شكيب از من جدا شد تا تو آيى
قصاى بد ترا در ره فگنده
هواى دل مرا در چه فگنده
نگارا تا تو باشى مانده در راه
هوا جوى تو باشد مانده در چاه
چه بختست اين كه گم بادا چنين بخت
گهم بر خاك دارد گاه بر تخت
به چندان غم بياگند اين دل تنگ
كه در دشتى نگنجد شصت فرسنگ
چو دريا كرد چشمم را ز بس نم
چو دوزخ كرد جانم را ز بس غم
سزد گر خواب در چشمم نيايد
سزد گر صبر در جانم نپايد
به دريا در كه يارد بود مادام
به دوزخ در كه آرد كرد آرام
چه بدتر زان گر از دشمن كنم ياد
كه فويم دشمن من همچو من باد
چو از در گه به راه افتاده رامين
به پروين شد خروش ناى رويين
چو ابر تيره شد گرد سواران
كه او را اشك رامين بود باران
اگر چه بود آزرده ز دلبر
كجا داغ جفا بودش به دل بر
همى پيچيد بر درد جدايى
نشسته بر رخان گرد جدايى
نباشد هيچ عاشق را صبورى
نخاصه روز هجر و گاه دورى
چو باشد در جدايى دل شكيبا
مرو را نيست نام عشق زيبا
چو رامين ديد كاو را دل بيازرد
نگر تا پوزش آزار چون كرد
ز پيش گل حرير و كلك بر داشت
حريرش را به آب مُشك بنگاشت
بر آهخت از ميان تيغ جفا را
بدو ببريد پيوند وفا را
يكى نامه نوشت آن بى وفا يار
به يارى بس وفا جوى و وفادار
به نامه گفت ويسا نيك دانى
كه چند آمد مرا از تو زيانى
خدا و جز خدا از من بيازرد
همه كس در جهانم سرزنش كرد
شنيدم گه نصيحت گه ملامت
شدم از عشق در گيتى علامت
چه بودى گر دو چشمم در جهان ديد
يكى كس را كه كار من پسنديد
تو گفتى مهر من بود اى عجب كين
كه مرد و زن برو كردند نفرين
به گيتى هر كه نام من شنيدى
به زشتى پوستين بر من دريدى
بدين سان زشت گشتى روى نامم
وزين بدتر به زشتى روى كامم
گهى بر تار كم شمشير بودى
گهى در رهگذارى شير بودى
نبودم تا ترا ديدم به دل شاد
نجسى اندر دل مسكين من باد
نهيب من ز هجرانت فزون بود
كه با او چشم من درياى خون بود
بلاى من ز ديدارت بتر بود
كه با او نيم حان و بيم سر بود
كدامين روز از تو دور ماندم
كه نه جيحون ز دو ديده براندم
كدامين روز ديدار تو ديدم
كه نه صد گونه درد دل كشيدم
چه بودى گر بدى بيم سر و جان
نبودى شرم خلق و بيم يزدان
مرا ديدى ز پيش مهربانى
كه چون خودكام بودم در جوانى
جو آهو بد به چشمم هر پلنگى
چو ماهى بد به پيشم هر نهنگى
نجوشيدم ز هر بادى چو دريا
تو گفتى خور زمن گرديد صفرا
گه تندى زبون من بدى شير
چنان چون گاه تيزى تير و شمشير
چو بازم بر هوا پرواز كردى
مه گردون حذر زان باز كردى
نوند كام من چندان دويدى
كجا انديشها در وى رسيدى
اميد من چو چشم دوربين بود
نشاط من چو رهوارم به زين بود
ز رامش پر ز خوشى بود جانم
ز شادى پر ز گوهر بود كانم
به باغ لهو در شمشاد بودم
به دشت جنگ بر پولاد بودم
همه زر بود سنگ كوهسارم
همه در بود ريگ رودبارم
وزان پس حال من ديدى كه چون گشت
همان بختم زبونان را زبون گشت
جوانه سرو قد من دوتا شد
دو هفته ماه من جفت سها شد
هوا پشت مرا چون چنبرى كرد
زمانه گفتى از من ديگرى كرد
چو دست عشق آتش بر دلم ريخت
نشاط از من به صد فرسنگ بگريخت
خرد ديدم ز دل آواره گشته
به دست عشق در بيچاره گشته
كمان ور گشته هر كس در زمانه
ملامت تير و جان من نشانه
مرا خود بود داغ عشق بر بر
چه بايستم ملامت نيز بر سر
چو من بودم خود از جام هوا مست
چه بايست زدن مر مست را دست
كنون از من درودست باد بسيار
و گر چه گشتم از مهر تو بيزار
ترا آگه كنم اكنون ز كارم
كه چون خوبست و خرم روزگارسم
بدان ويسا كه تا از تو جدايم
به دل بر هر مرادى پادشايم
به آب صابرى دل را بشستم
به كام خويش جفت نيك جستم
گل خوشبوى را در دل بكشتم
كه با گل من هميشه در بهشتم
كنون پيشم هميشه گل به بارست
گهم در دست و گاهم در كنارست
گلم در بسترست و گل به بالين
مرا شايسته چون جان و جهان بين
مرا گل زن بود تا روز جاويد
چو او باشد نخواهم ماه و خورشيد
سراى من ز گل چون بوستانست
حصار من ز گل چون گلستانست
سه چندان كز تو ديدم رنج و خوارى
ازو ديدم نشط و كامگارى
همان جانم از تن بر پريدى
اگر با تو چنين روزى بديدى
چو ياد آيد گذشته ساليانم
ببخشايم همى بر خسته جانم
كه چندان صبر ناكام چون كرد
ببيمار تو چندان زهر چون خورد
من آنگه از جهان آنگه نبودم
كه در سختى همى شادى نمودم
ز راه آگه نبودم همچو گمراه
چو كرم سك ز طعم شهد ناگاه
كنون زان خفتگى بيدار گشتم
وزآن مستى كنون هشيار گشتم
كنون بند بلا بر هم شكستم
وزآن زندان بد روزى بجستن
بخوردم با گل گل بوى سوگند
به گفت فرخ و جان خردمند
به يزدان جهان و ماه و خورشيد
به دين و دانش و فرهنگ و اميد
كه باشم تا زيم با گل وفا جوى
به شادى كرده با او روى در روى
ازين پس مرو با تو ماه با من
هميدون شاه با تو ماه با من
يكى ساعت كه باشم جفت اين ماه
نشسته شادمان در كشور ماه
به از صد ساله چونان زندگانى
كه زندان بود بر جان و جوانى
تو زين پس سال و ماه و روز مشمر
به راه و روز من بسيار منگر
كه راه روز هجر من درازست
دلم از تو نيازى بى نيازست
چو پيش آيد چنين روز و چنين كار
شكيبايى به از زرّ به خروار
چو اين نامه به پايان برد رامين
به عنوان بر نهادش مهر زرّين
عمارى دار خود را داد و فرمود
كه نامه نزد جانانش برد زود
عمارى دار چون باد روان شد
به سه هفته به مرو شايگان شد
شهنشه را ازين آگاه كردند
هم از راهش به پيش شاه بردند
شهنشه نامه زو بستد فرو خواند
در آن گفتارها خيره فرو ماند
سبك نامه به ويس دلستان داد
ز كار رام او را مژدگان داد
مرو را گفت چشمت باد روشن
كه رامين با گلست اكنون به گلشن
بشد رامين و در گوراب زن كرد
ترا با داغ دل پرتاب زن كرد
پس آنگه نامداران را بخواندند
دگر ره در و گوهر بر فشاندند
جهان افروز رامين كرد پيمان
به سو گندى كه بود آئين ايشان
كه تا جانم بماند در تن من
گل خورشيد رخ باشد زن من
نجويم نيز ويس بدگمان را
نه جز وى نيكوان اين جهان را
مرا تا من زيم گل يار باشد
دلم از ديگران بيزار باشد
گل گلبوى باشد دل گشايم
زمين كشور بود گوراب جايم
مرا تا گل بود سوسن نبويم
همين تا مه بود اختر نجويم
پس آنگه گل به خويشان كس فرستاد
همه كس را ازين كار آگهى داد
ز گرگان و رى و قم و صفاهان
ز خوزستان و كوهستان و ارّان
ز هر شهرى بيامد شهريارى
ز هر مرزى بيامد مرز دارى
شبستان پر شد از انبوه ماهان
هم ايوان پر شد از انبوه شاهان
سراسر دل به رامش بر گشادند
به شادى ماه را بر شاه دادند
چهل فرسنگ آذينها ببستند
همه جايى به مى خوردن نشستند
ز بس بر دستها پُر مر پياله
تو گفتى بود يكسر دشت لاله
چو روز آمد به هر دشتى و رودى
به گوش آمد ز هر گونه سرودى
چو شب بودى به هر دشتى و راغى
به هر دستى ز جام مى چراغى
عقيقين بود سنگ كوهساران
چو نوشين بود آب جويباران
ز بس بر راغ ديدند لهد بازى
بيامختند گوران لعب سازى
ز بس بر كوه ديدند شاد خوارى
بدانستند مرغان مى گسارى
ز بس بر روى صحرا مشك و ديبا
همه خرخيز و ششتر گشت صحرا
ز بس در مرغها دستان نوايى
همه مرغان شده چنگى و نايى
ز بس مى ريختن در كوهساران
ز مى سيل آمد اندر جويباران
بخار بوى خوش چون ابر بسته
به مى گرد از همه گيتى بشسته
كه و مه پاك مرد و زن يكى ماه
به نخچير و به رامش گاه و بيگاه
گهى ژوپين زدند و گاه طنبور
گهى مستان بُدند و گاه مخمور
گهى ساغر زدند و گاه چوگان
گهى دستان زدند و گاه پيكان
گهى آهو رمانيدند از كوه
گهى از دل زداييدند اندوه
گهى غرم و گوزن و رنگ كهسار
ز بالا سوى هامون رفت ناچار
گهى آهو و گور از روى صحرا
ز دست يوز و سگ رگته به بالا
جهان بى غم نباشد گاه و بى گاه
در آن كشور نبود اندوه يك ماه
جهانى عاشق و معشوق با هم
نشسته روز و شب بى رنج و بى غم
گشاده دل بهبخشش مهتران را
روايى خاسته را مشگران را
سرايان هر يكى بر نام رامين
سرودى نغز و دستانى بآيين
همى گفتند راما شاد و خرم
بزى تو جاودان دور از همه غم
به هر كامى كه دارى كامگارى
به هر نامى كه جويى نامدارى
به پيروزى فزوده گشت كامت
به بهروزى ستوده گشت نامت
به نخچير آمدى با بس شگفتى
چو گل بايسته نخچيرى گرفتى
به نيكى آفتاب آمد شكارت
گل خوبى شكفت اندر كنارت
كنون همواره گل در پيش دارى
هميشه گل پرستى كيش دارى
بهشتى گل نباشد چون گل تو
كه گلزار آمد اين گل را دل تو
گلى كش بوستان ماه دو هفتست
كدامين گل چو او بر مه شكفتست
به دى ماهان تو گل بر بار دارى
نكوتر آنكه گل بى خار دارى
گلش با گلستان سرو روانست
كجا دانى كه چونين گلستانست
گلستانى كه با تو گاه و بى گاه
گهى در باغ باشد گاه بر گاه
به شادى باش با وى كاين گلستان
نه تابستان بريزد نه زمستان
گلى كش خار زلف مشك سايست
عجبتر آنكه مشكش دلربايست
گلى كاو را دو كژدم باغبانست
گلى كاو را دو نرگس پاسبانست
گلى كز رنگ او آيد جوانى
چنان كز بويش آيد زندگانى
گلى كاو را به دل بايد كه جويى
گلى كاو را به جان بايد كه بويى
گلى با بوى مشك و رنگ باده
فرسته كشته رصوان آب داده
گلى كاو خاص گشت و هر گلى عام
نهاده فتنه گردش عنبرين دام
گلى عنبر فروشان بر كنارش
گلى شكر فروشان بر گذارش
بماناد اين گل اندر دست رامين
و با او مى بر دست رامين
چنين بادا به پيروزى چنين باد
جهان يكسر به كام آن و اين باد
چو ماهى خرمى كردند هموار
به چوگان و شراب و رود و اشكار
به پايان شد عروسى نوبهاران
برفتند آن ستوده نامداران
گل و رامين آسايش گرفتند
به شادى بر دز گوراب رفتند
دگر باره فراز آمد بت آراى
نگاريد آن سمن بر را سراپاى
از آرايش چنان شد ماه گوراب
كه از ديده او ديده گرفت آب
رخش گفتى نگار اندر نگارست
بنا گوشش بهار اندر بهارست
اگر چه بود مويش زنگيانه
چنان چون بود چشمش آهوانه
مشاطه مشكش اندر گيسوان كرد
چو سرمه در دو چشم آهوان كرد
دو زلف و ابروانش را بپيراست
بناگوش و رخانش را بياراست
گل گل بوى شد چون گل شكفته
چو سروى در زر و گوهر گرفته
چكان از هر دو رخ آب جوانى
روان از دو لب آب زندگانى
نگارين روى او چون قبلهء چين
نگارين دست مثل زلف پر چين
چو رامين روى يار دلستان ديد
رُخش را چون شكفته گلستان ديد
چو ابرى ديد زلف مشكبارش
به ابر اندر ستاره گوشوارش
دو زلفش چون ز عنبر حلقه در هم
رخانش چون ز لاله توده بر هم
به گردن برش مرواريد چندان
چو بر سوسن چكيده قطر باران
لبس خندان چو ياقوت سخنگوى
دهانش تنگ چون گلاب خوش بوى
اگر پيدا بدى در روز اختر
چنان بودى كه بر گردنش گوهر
بدو گفت اى به خوبى ماه گوراب
ببرده ماه رويت ماه را آب
مرا امروز تو درمان جانى
كه ويس دلستان را نيك مانى
تو چون ويسى لب از نوش و بر از سيم
تو گويى كرده شد سيبى به دو نيم
گل آشفته شد از گفتار رامين
بدو گفت اى بد انديش و بد آيين
چنين باشد سخن آزادگان را
ويا قول زبان شهزادگان را
مبادا در جهان چون ويس ديگر
بد آغاز و بد انجام و بد اختر
مبادا در جهان چون دايه جادو
كزو گيرد همه سرمايه جادو
ترا ايشان چنين خود كام كردند
ز خود كامى ترا بد نام كردند
نه تو هرگز خورى از خويشتن بر
نه از تو بر خورد يك يار ديگر
ترا كردست دايه سخت بيهوش
نيارى سوى پند ديگران گوش
بگفت اين و به راه اگتاد شبگير
كمان شد مرو دايه جسته زو تير
جنان تيرى كه بودش راه پرتاب
ز مرو شايگان تا مرز گوراب
چو اندر مرز گوراب آمد از راه
به صحرا پيشش آمد بى وفا شاه
بسان شير خشم آلود تازان
به گوران و گوزنان و گرازان
سپه در ره شد همچون حصارى
حصارى گشته در وى هر شكارى
ز بس در چرم ايشان آژده تير
تو گفتى پروّر بودند نخچير
هوا پر باز بود و دشت پر سگ
شتابان هر دو از پرواز و از تگ
يكى كرده هوا را پر پرنده
دگر كرده زمين را پر درنده
زرنگ خون رنگان كوه پر رنگ
چو سنگى كوه بر آهو شده تنگ
چو دايه ديد رامين را به نخچير
دلش گشت از جفاى رام پر تير
كجا رامين چو او را ديد در راه
نه از راهش بپرسيد و نه از ماه
بدو گفت اى پلثد ديو گوهر
بد آموز و بدانديش و بد اختر
مرا بفريفتى صد به نيرنگ
ز من بردى چو مستى هوش و فرهنگ
دگر بار آمدى چون غول ناگاه
كه تا سازى مرا در راه گمراه
نبيند نيز باد تو غبارم
نگيرد بيش دست تو مهارم
ترا بر گشت بايد هم ازيدر
كه هستت آمدن بى سود و بى بر
برو با ويس گو از من چه خواهى
چرا سيرى نيابى زين تباهى
ز كام دل بزه بسيار كردى
ز نام بد بلا بسيار خوردى
كنون گاهست اگر پوزش نمايى
پشيمانى خورى نيكى فزايى
جوانى هردوان بر باد داديم
دو گيتى بر سر كامى نهاديم
بدين سر هردوان بد نام گشتيم
بدان سر هردوان بد كام گشتيم
اگر تو بر نخواهى گشت از اين راه
ازين پس من نباشم با تو همراه
اگر صد سال ديگر مهر كاريم
نگه كن تا به فرجامش چه داريم
پذيرفتيم من از روشن دلان پند
بخوردم پيش يزدان سخت سوگند
به هر چيزى كه آن بهتر ز گيهان
به خاك پاك و ماه و مهر تابان
كه من با او نجويم نيز پيوند
بجز چونانكه بپسندد خداوند
مرا پيوند با او باشد آنگاه
كه آن ماه زمين را من بوم شاه
كه داند سال رفته چند باشد
كه با او مر مرا پيوند باشد
مثال ما چنان آمد كه گويد
خرا تو زى كه تا سبزه برويد
همى تا من رسم با آن پرى روى
بسا آبا كه ژواهد رفت در جوى
به اميد كسى تا كى نشينم
كه او را با دگر كس جفت بينم
همانا تيره گشتى روى خورشيد
اگر او زيستى سالى به اميد
برين اميد رفت از من جوانى
همى گويم دريغا زندگانى
دريغا كم جوانى بار بر بست
نماند از وى مرا جز باد در دست
ز خوبى بود چون طاووس رنگين
ز سختى بود چون اروند سنگين
مرا بود او بهار زندگانى
ز خوبى چون نگار بوستانى
به باد عشق ريزان شد بهارم
به دست غم سترده شد نگارم
چو هر سالى بهار آيد به گلزار
بهار من نيايد جز يكى بار
شد آن هنگام و آن روز جوانى
ككه من بر باد دادم زندگانى
اگر باشد خزان را طبع نوروز
مرا امروز باشد طبع آن روز
نگر تا نيز بيهوده نگويى
ز پيرى طبع برنايى نجويى
هم اكنون باز گرد و ويس را گوى
زنان را نيست چيزى بهتر از شوى
ترا دادار شويى نيك دادست
كه چرخ دولت و خورشيد دادست
تو گر نيك اخترى او را نگه دار
جز او هر مرد را كمتر به ياد آر
كجا گر تو چنين بهروز باشى
به بهروزى جهان افروز باشى
شهت سالار باشد من برادر
جهانت بنده باشد بخت چاكر
بدين سر در جهان باشى نكونام
بدان سر جاودان باشى رواكام
پس آنگه خشمناك از دايه بر گشت
به چشم دايه چون زندان شده دشت
نه گرمى ديد از گفتار رامين
نه خوبى ديد از ديدار رامين
همى شد باز پس كور و پشيمان
گسسته جان پر دردش ز درمان
اگر تيمار دايه بود چندين
كه ديد آن خوارى از گفتار رامين
نگر تا چند بود آزار آن ماه
كه دشمن گشت وى را دوست ناگاه
وفا كشت و جفا آورد بارش
بدى كرد ارچه نيكى كرد يارش
رسول آمد ز ديده اشك ريزان
ز لبها گرد و از دل دود خيزان
پيامى برده شيرين تر ز شكر
جواب آورده بران تر ز خنجر
سيا ابر آمد و باريد باران
نه باران بلكه زهر آلوده پيكان
درخش آمد ز دورى بر دل ويس
سموم آمد ز خوارى بر گل ويس
به شمشير جفا شد دلش خسته
به زنجير بلا شد جانش بسته
چو پيگ و نامهء رامين در آمد
طرافى از دل ويسه بر آمد
دلش داد اندر آن ساعت گوايى
كه رامين كرد با او بى وفايى
چو موبد نامهء رامين بدو داد
درخش حسرت اندر جانش افتاد
ز سختى خونش اندر تن بجوشيد
وليكن راز از مردم بپوشيد
لبش بود از برون چون لاله خندان
شده دل زاندرون چون تفته سندان
چو مينو بود خرم از برونش
چو دوزخ بود تفسيده درونش
به خنده مى نهفت از دلش تنگى
به رهوارى همى پوشيد لنگى
رخش از نامه خوندن شد زريرى
كه خود دانست كم مايه دبيرى
بدو گفت از خدا اين خواستم من
كه روزى گم كند بازار دشمن
مگر شاهم دگر زشتى نگويد
بهانه هر زمان بر من نجويد
بدين شادى به درويشان دهم چيز
بسى گوهر به آتشگه برم نيز
هم او از غم برست اكنون و هم من
بيفتاد از ميان بازار دشمن
كنون اندر لهانم هيچ غم نيست
كه جانم راز بيم تو ستم نيست
من اندر كام و ناز و بخت پيروز
نه خوش خوردم نه خوش خفتم يكى روز
كنون دلشاد باشم در جوانى
به آسانى گذارم زندگانى
مرا گر مه بشد ماندست خورشيد
همه كس را به خورشيدست اميد
مرا از تو شود روشن جهان بين
چه باشد گر نبينم روى رامين
همى گفت اين سخن دل با زبان نه
سخن را آشكارا چون نهان نه
چو بيرون رفت شاه او را تب آمد
ز تاب مهر جانش بر لب آمد
دلش در بر تپان شد چون كبوتر
كه در چنگال شاهين باشدش سر
چكان گشته ز اندامش خوى سرد
چو شمنم كاو نشيند بر گل زرد
سهى سروش چو بيد از باد لرزان
ز نرگس بر سمن ياقوت ريزان
به زرين ياره سيمين سينه كوبان
به مشكين زلف خاك خانه روبان
همى غلتيد در خاك و همى گفت
چه تيرست اين كه آمد چشم من سفت
چه بختست اين كه روزم را سيه كرد
چه روزست اين كه جانم راتبه كرس
بيا اى دايه اين غم بين كه ناگاه
بيامد مثل طوفان از كمينگاه
ز تخت زر مرا در خاك افگند
خسك در راه صبر من پراگند
تو خود دارى خبر يا من بگويم
كه از رامين چه رنج آمد به رويم
بشد رامين و در گوراب زن كرد
پس آنگه مژدگان نامه به من كرد
كه من گل كشتم و گل پروريدم
ز مرود و سوسن و خيرى بريدم
به مرو اندر مرا اكنون چه گويند
سزد ار مرد و زن بر من بمويند
يكى درمان بجو از بهر جانم
كه من زين درد جان را چون رهانم
مرا چون اين خبر بشنيد بايست
گرم مرگ آمدى زين پيش شايست
مرا اكنون نه زر بايد نه گوهر
نه جان بايد نه مادر نه برادر
مرا كام جهان با رام خوش بود
كنون چون رام رفت از كام چه سود
مرا او جان شيرين بود و بى جان
نيابد هيچ شادى تن ز گيهان
روم از هر گناهى تن بشويم
وز ايزد خويشتن را چاره جويم
به درويشان دهم چيزى كه دارم
مگر گاه دعا باشد يارم
به لابه خواهم از دادار گيهان
كه رامين گردد از كرده پشيمان
به تارى شب به مرو آيد ز گوراب
ز باران ترّ بفسرده برو آب
تنش همچون تن من سست و لرزان
دلش همچون دل من زار و سوزان
گه از سرماى سخت و گه تيمار
همى خواهد ز ويس و دايه زنهار
ز ما بيند همين بد مهرى آن روز
كه از وى ما همى بينيم امروز
خدايا داد من بستانى از رام
كنى او را چو من بى صبر و آرام
جوابش داد دايه گفت چندين
مبر اندوه كت بردن نه آيين
مخور اندوه و بزادى از دلت زنگ
به خرسندى و خاموشى و فرهنگ
تن آزاده را چندين مرنجان
دل آسوده را چندين مپيچان
مكن بيداد بر جان و جوانى
كه جان را مرگ به زين زندگانى
ز بس كاين روى گلگون را زنى تو
ز بس كاين موى مشكين را كنى تو
رجى نيكوتر از باغ بهشتى
چو روى اهرمن كردى به زشتى
جهان چندان كه دارى بيش بايد
وليك از بهر جان خويش بايد
هر آن گاهى كه نبود جان شيرين
مه دايه باد و مه شاه و مه رامين
چو بسپردم من اندر تشنگى جان
مبادا در جهان يك قطره باران
هر آن گاهى كه گيتى گشت بى من
مرا چه دوست در گيتى چه دشمن
همه مردان به زن ديدن دليرند
به مهر اندر چو رامين زود سيرند
گر از تو سير شد رامين بد مهر
كه رويت را همى سجده برد مهر
ز مهر گل هميدون سير گردد
همين مومين زبان شمشير گردد
اگر بيند هزاران ماه و اختر
نيايد زان همه نور يكى خور
گل گورابى ار چه ماهرويست
به خوارى پيش تو چون خاك كويست
نكوتر زير پاى تو ز رويش
چو خوشتر خاك پاى تو ز بويش
چو رامين از تو تنها ماند و مهجور
اگر زن كردى زى من بود معذور
كسى كز بادهءخوش دور باشد
اگر دردى خورد معذور باشد
سمن بر ويس گفت اى دايه دانى
كه گم كردم به صبر اندر جوانى
زنان را شوهرست و يار برسر
مرا اكنون نه يارست و نه شوهر
اگر شويست بر من بدگمانست
وگر يارست با من بدنهانست
ببردم خويشتن را آب و سايه
چو گم كردم ز بهر سود مايه
بيفگندم درم از بهر دينار
كنون بى هردوان ماندم به تيمار
مده دايه به خرسندى مرا پند
كه بر آتش نخسپد هيچ خرسند
مرا بالين و بستر آتشين است
بر آتش ديو عشقم همنشين است
بر آتش صبر كردن چون توانم
اگر سنگين و رويينست جانم
مرا زين بيش خرسندى مفرماى
به من بر باد بيهوده مپيماى
مرا درمان نداند هيچ دانا
مرا چاره نداند هيچ كانا
مرا صد تير زهر آلوده تا پر
نشاند اين پيگ واين نامه به دل بر
چه گويى دايه زين پيگ روان گير
كه نه گه بر دلم زد ناوك تير
ز رام آورد مشك آلود نامه
برد از ويس خون آلود جامه
بگريم زار برنالان دل خويش
ببارم خون ديده بر دل ريش
الا اى عاشقان مهرپرور
منم بر عاشقان امروز مهتر
شما را من ز روى مهربانى
نصيحت كرد خواهم رايگانى
نصيحت دوستان از من پذيريد
دهم پند شما گر پند گيريد
مرا بينيدحال من نيوشيد
دگر در عشق ورزيدن مكوشيد
مرا بينيد و خود هشيار باشيد
ز مهر ناكسان بيزار باشيد
نهال عاشقاى در دل مكاريد
و گر كاريد جان او را سپاريد
اگر چونانكه حال من ندانيد
به خون بر رخ نوشتستم بخوانيد
مرا عشق آتشى در دل برافروخت
كه هر چند بيش كشتم بيشتر سوخت
جهان كردم ز آب ديده پر گل
نمود از آب چشمم آتش دل
چه چشمست اين كه خوابش نگيرد
چه آبست اين كزو آتش نميرد
مرا پروردن باشه بدى آز
بپروردم يكى باشه به صد ناز
به روزش داشتم بر دست سيمين
شبش هرگز نبستم جز به بالين
چو پر مادر آوردش بيفگند
دگر پرها بر آورد و پر آگند
بدانست او ز دست من پريدن
به خود كامى سوى كبگان دويدن
گمان بردم كه او گيرد شكارى
مرا باشد هميشه غمگسارى
يكى ناگه ز دست من رها شد
به ابر اندر ز چشم من جدا شد
كنون خسته شدم از بس كه پويم
نشان باشهء گم كرده جويم
دريغا رفته رنج و روزگارم
دريغا اين دل اميدوارم
دريغا رنج بسيارا كه بردم
كه خود روزى ز رنجم بر نخوردم
بگردم در جهان چون كاروانى
كه تا يابم ز گمگشته نشانى
مرا هم دل بشد هم دوست از بر
نباشم بى دل و بى دوست ايدر
كنم بر كوهساران سنگ بالين
ز جور آن دل چون كوه سنگين
دل از من رفت اگر يابم نشانش
دهم اين خسته جان را مژدگانش
مرا تا جان چنين پر دود باشد
دلم از بخت چون خشنود باشد
منم كم دوست ناخشنود گشتست
منم كم بخت خشم آلود گشتست
مرا بى كارد اى دايه تو كشتى
كه تخم عشق در جانم بكشتى
درين راهم تو بودى كور رهبر
چو در چاهم فگندى تو بر آور
مرا چون از تو آمد درد شايد
كه درمانم كنون هم از تو آيد
بسيچ راه كن بر خيز و منشين
ببر پيغام من يك يك به رامين
بگو اى بدگمان بى وفا زه
تو كردى بر كمان ناكسى زه
تو چشم راستى را كور كردى
تو بخت مردى را شور كردى
تو از گوهر چو گزدم جان گزايى
به سنگ ار بگذرى گوهر نمايى
تو مارى از تو نايد جز گزيدن
تو گرگى از تو نايد جز دريدن
ز طبع تو همين آيد كه كردى
كه با زنهاريان زنهار خوردى
اگر چه من ز كارت دل فگارم
بدين آهوت ارزانى ندارم
مكن بد با كسى و بد مينديش
كجا چون بد كنى آيد بدت پيش
اگر يكسر بشد مهرم ز يادت
ميان مهربانان شرم بادت
بدين زشتى كه از پيشم برفتى
فرامش كردى آن خوبى كه گفتى
چو برگ لاله بودت خوب گفتار
به زير لاله در خفته سيه مار
اگر تو يار نو كردى روا باد
ز گيتى آنچه مى خواهى ترا باد
مكن چندين به نوميدى مرا بيم
آ هر كاو زو بيابد بفگند سيم
اگر تو جوى نو كندى به گوراب
نبايد بستن از جوى كهن آب
وگر تو خانه كردى در كهستان
كهن خانه مكن در مرو ويران
به باغ ار گل بكشتى فرخت باد
ز مرزش بر مكن آزاده شمشاد
زن نو با دلارام كهن دار
كه هر تخمى ترا كامى دهد بار
همى گفت اين سخنها ويس بتروى
زهر چشمى روان بر هر رخى جوى
تو گفتى چشم بود ابر نوروز
همى باريد بر راغ دل افروز
دل دايه بر آن بت روى سوزان
همى گفت اى بهار دلفروزان
مرا بر آتش سوزنده منشان
گلاب از ديده بر گلنار مفشان
كه اكنون من بگيرم ره به گوراب
بوم در راه چون ره بى خور و خواب
كنم با رام هر چارى كه دانم
مگر جان ترا زين غم رهانم
چو بشنيد اين سخن فرزانه مشكين
به فرهنگش جهان را كرد مشكين
يكى نامه نوشت از ويس دژكام
به رامين نكوبخت و نكو نام
حرير نامه بود ابريشم چين
چو مشك از تبت و عنبر ز نسرين
قلم از مصر بود آب گل از جور
دويت از عنبرين عود سمندور
دبير از شهر بابل جادوى تر
سخن آميخته شكر به گوهر
حريرش چون بر ويس پرى روى
مدادش همچو زلف ويس خوشبوى
قلم چون قامت ويس از نزارى
ز بس كز رام ديد آزار و خوارى
دبير از جادوى چون ديدگانش
سخن چون در و شكر در دهانش
سر نامه به نام يك خداوند
وزان پس كرده ياد مهر و پيوند
ز سروى سوخته وز بن گسسته
به سروى از چمن شاداب رسته
ز ماهى در محاق مهر پنهان
به ماهى در سپهر كام تابان
ز باغى سر بسر آفت گرفته
به باغى سر بسر خرم شكفته
ز شاخى خشك گشته هامواره
به شاخى بار او و ستاره
ز كانى كنده و بى بر بمانده
به كانى در جهان غوهر فشانده
ز روزى بر هد مغرب رسيده
به ياقوتى به تاجى در نشانده
ز گلزارى سموم هجر ديده
به گلزارى ز خوبى بشكفيده
ز دريايى شده بى در و بى آب
به دريايى پر آب و در خوشاب
ز بختى تيره چون شوريده آبى
به بختى نامور چون آفتابى
ز مهرى تا گه محشر فزايان
به مهرى هر زمان كاهش نمايان
ز عشقى تاب او از حد گذشته
به عشقى گرم بوده سرد گشته
ز جانى در عذاب و رنج و سختى
به جانى در هواى نيك بختى
ز طبعى در هوا بيدار گشته
به طبعى در هوا بيزار گشته
ز چهرى آب جوبى زو رميده
به چهرى آب خوبى زو دميده
ز رويى همچو ديباى بر آتش
به رويى همچو ديباى منقش
ز چشمش سال ومه بى خواب و پر آب
به چشمى سال و مه بى آب و پر خواب
ز يارى نيك پر مهر و وفا جوى
به يارى شوخ و بى شرم و جفا جوى
ز ماهى بى كس و بى يار گشته
به شاهى بر جهان سالار گشته
نبشتم نامه در حال چنين زار
كه جان از تن تن از جان بود بيزار
منم در آتش هجران گدازان
توى در مجلس شادى نوازان
منم گنج وفا را گشته گنجور
توى دست جفا را گشته دستور
يكى بر تو دهم در نامه سوگند
به حق دوستى و مهر و پيوند
به حق آنكه با هم جفت بوديم
به حق آنكه ما هم گفت بوديم
به حق صحبت ما ساليانى
به حق دوستى و مهربانى
كه اين نامه ز سر تا بن بخوانى
يكايك حال من جمله بدانى
بدان راما كه گيتى گرد گردست
ازو گه تن درستى گاه دردست
گهى رنجست و گاهى شادمانى
گهى مرگست و گاهى زندگانى
به نيك و بد جهان بر ما سرآيد
وزان پس خود جهان ديگر آيد
ز ما ماند به گيتى در فسانه
در آن گيتى خداى جاودانه
فسان ما همه گيتى بخوانند
يكايك خوب و زشت ما بداند
تو خود دانى كه از ما كيدت بد نام
كجا از نام بد جويد همه كام
من آن بودم به پاكى كم ديدى
به خوبى از جهانم بر گزيدى
من از پاكى چو قطر ژاله بودم
به خوبى همچو برگ لاله بودم
نديده كام جز تو مرد بر من
زمانه نا فشانده گرد بر من
چو گورى بودم اندر مرغزاران
نديده دام و داس دام دادن
تو بودى دام دار و داس دارم
نهادى داس و دام اندر گذارم
مرا در دام رسوايى فگندى
كنون در چاه تنهايى فگندى
مرا بفريفتى وز ره ببردى
كنون زنهار با جانم بخوردى
بدان سر مر ترا طرار ديدم
بدين سر مر ترا غدار ديدم
همى گويى كه خوردى سخن سوگند
كه با ويسم نباشد نيز پيوند
نه با من نيز هم سوگند خوردى
كه تا جان دارى از من بر نگردى
كدامين راست گيرم زين دو سوگند
كدامين راست گيرم زين دو پيوند
ترا سوگند چون باد بزانست
ترا پيوند چون آب روانست
بزرگست از جهان اين هر دو را نام
وليكن نيست شان بر جاى آرام
تو همچون سندسى گردان به هر رنگ
و يا همچون زرى گردان به هر چنگ
كرا دانى چو من در مهربانى
چو تو با من نمانى با كه مانى
نگر تا چند كار بد بكردى
كه آب خويش و آب من ببردى
يكى بفريفتى جفت كسان را
به ننگ آلوده دودمان را
دوم سوگندها بدروغ كردى
ابا ژنهاريان زنها خوردى
سوم برگشتى از يار وفادار
بى آب كزوى رسيدت رنج و آزار
چهارم ناسزا گفتى بر آن كس
كه او را خود توى اندر جهان بس
من آن ويسم كه رويم آفتابست
من آن ويسم كه مويم مشك نابست
من آن ويسم كه چهرم نوبهارست
من آن ويسم كه مهرم پايدارست
من آن ويسم كه ماه نيكوانم
من آن ويسم كه شاه جادوانم
من آن ويسم كه ماهم بر رخانست
من آن ويسم كه نوشم در لبانست
من آن ويسم من آن ويسم من آن ويسم
كه بودى تو سليمان من چو بلقيس
مرا باشد به از تو در جهان شاه
ترا چون من نباشد بر زمين ماه
هر آن گاهى كه دل از من بتابى
چو باز آيى مرا دوشوار يابى
مكن راما كه خود گردى پشيمان
نيابى درد را جز ويس در مان
مكن راما كه از گل سير گردى
نيابى ويس را آنگه بمردى
مكن راما كه تو امروز مستى
ز مستى عهد من بر هم شكستى
مكن راما كه چون هشيار گردى
ز گيتى بى زن وبى يار گردى
بسا روزا كه تو پيشم بنالى
دو رخ بر خاك پاى من بمالى
دل از كينه به سوى مهر تابى
مرا جويى به صد دست و نيابى
چو از من سير گشتى وز لبانم
ز گل هم سير گردى بى گمانم
رو چون بامن نسازى با كه سازى
هوا با من نبازى با كه بازى
همى گويد هر آن كاو مهر بازد
كرا ويسه نسازد مرگ سازد
ز بدبختيت بس باد اين نشانى
گلى دادت چو بستد گلستانى
ترا بنمود رخشان ماهتابى
ز تو بستد فروزان آفتابى
همى نازى كه دارى ارغوانى
ندانى كز تو گم شد بوستانى
همانا كردى آن تلخى فراموش
كه بودى از هوا بى صبر و بى هوش
خيالم گر به خواب اندر بديدى
گمان بردى كه بر شاهى رسيدى
چو بودى من به مغزت بر گذشتى
تنت گر مرده بودى زنده گشتى
چنين است آدمى بى رام و بى هوش
كند سختى و شادى را فراموش
دگر گفتى كه گم كردم جوانى
همى گويى دريغا زندگانى
مرا گم شد جوانى در هوايت
هميدون زندگانى در وفايت
گمان بردم كه شاخ شكرى تو
بكارم تا شكر بار آورى تو
بكشتم پس بپروردم به تيمار
چو بر رستى كبست آورديم بار
چو ياد آرم از آن رنجى كه بردم
وز آن دردى كه از مهر تو خوردم
يكى آتش به مغز من در آيد
كزو جيحون ز چشم من بر آيد
چه مايه سختى و خوارى كشيدم
به فرجام از تو آن ديدم كه ديدم
مرا تو چاه كندى دايه زد دست
به جاه افگنده و خود آسوده بنشست
تو هيزم دادى او آتش برافروخت
به كام دشمنان در آتشم سوخت
ندانم كز تو نالم يا ز دايه
كه رنجم زين دوان بردست مايه
اگر چه ديدم از تو بى وفايى
نهادى بر دلم داغ جدايى
و گر چه آتشمدر دل فگندى
مرا مانند خر در گل فگندى
و گر چه چشم من خون بار كردى
كنارم رود جيحون بار كردى
دلم نايد به يزدانت سپردن
جفايت پيش يزدان بر شمردن
مبيند ايچ دردت ديدگانم
كه باشد درد تو هم بر روانم
كنون ده در بخواهم گفت نامه
به گفتارى كه خون بارد ز خامه
ز درد جان و دل بر بستر افتاد
بريده گشت گفتى سرو آزاد
همه بستر ز جانش پر غم و درد
همه بالين ز رويش پر گل زرد
به بالين نشسته ماهرويان
زنان مهتران و نامجويان
يكى گفتى كه چشم بد بخستش
يكى گفتى كه افزون گر ببستش
پزشكانى همه فرهنگ خوانده
ز حال درد او عاجز بمانده
يكى گفتى همه رنجش ز سوداست
يكى فگتى همه دردش ز صفراست
ز هر شهر آمده اخترشناسان
حكيمان و گزينان خراسان
يكى گفتى قمر كرد اين به ميزان
يكى گفتى ز حل كرد اين به سرطان
پرى بندان و زراقان نشسته
ز بهر ويس يكسر دل شكسته
يكى گفتى ورا ديده رسيدست
يكى گفتى پرى او را بديدست
ندانست ايچ كس كاو را چه درداست
چه رنج او را چنين آزرده كردست
به داغ رام سوزان ماه را دل
به درد ماه پيچان شاه را دل
سمن بر ويس گريان بردل خويش
گهى ريزان ز نرگس بر گل خويش
چو شاهنشه ازو تنها بماندى
ز خون ديدگان دريا براندى
سخنهايى چنان دلگير گفتى
كجا صبر از همه دلها برفتى
چرا اى عاشقان عبرت نگيريد
چرا از من نصيحت نه پذيريد
مرا بينيد و دل بر كس مبنديد
كه پس هر سختيى بر دل پسنديد
مرا اى عاشقان از دور بينيد
بسوزيد ار به نزد من نشينيد
مرا زين گونه آرش در دل افتاد
كه يارم را دل از سنگست و پولاد
مرا عذرست اگر فرياد خوانم
كه من فرياد از آن بيداد خوانم
دل پر ريش خويش او را نمودم
بدو گفتم كه رنجت آزمودم
كه داند كاو به جاى من چه بد كرد
يكى بد كرد و جانم را به صد كرد
مرا اين دوست بى دل كرد و بى كام
كه اكنون دشمن من شد به فرجام
چه نيكويى كند مردم به مردم
كه من در دوستى با او نكردم
اميد و رنج خود بر باد دادم
چو راز دوستى بر وى گشادم
وفا كشتم چرا انده درودم
ثنا گفتم چرا نفرين شنودم
مرا چون بخت من با من به كينست
ز بيگانه چه نالم گر چنينست
بكوشيدم بسى با بخت بد ساز
نبد با آبگينه سنگ را ساز
كنون از بخت و دل بيزار گشتم
به نام هر دو بيزارى نبشتم
چو بدبختان نهادم سر به بالين
ز جانم گشته بستر حسرت آگين
ز بدبختى بجز مرگم نبايد
چو من بدبخت را خود مرگ شايد
چو يارم ديگرى بر من گزيند
همان بهتر كه جانم مرگ بيند
پس آنگه خواند مشكين را بر خويش
نمود او را همه راز دل ريش
كجا مشكين دبيرش بود ديرين
هميشه رازدار ويس و رامين
مرو را گفت مشكيا تو ديدى
ز رامين بى وفاتر يا شنيدى
اگر مويم به ناخن بر برستى
دل من اين گمان بر وى نبستى
ندانستم كز آتش آب خيزد
ز نوش ناب زهر ناب خيزد
مرا ديدى كه راه پارسايى
چگونه داشتم در پادشايى
كنون از هردوان بيزار گشتم
به چشم دوست و دوشمن خوار گشتم
نه اندر پادشايى پادشايم
نه اندر پارشايى پارسايم
همى ناكرد بايد پادشايى
بزرگى جستى و فرمان روايى
من اندر جستن رامم همه سال
قدا كرده دل و جان سر و مال
گهى از بهر و طلش پوى پويم
گهى از بيم هجرش موى مويم
اگر دارم هزاران جان شيرين
نپردازم يكى از شغل رامين
مرا رامين به نادانى بسى خست
كنون پشت مرا يكباره بشكست
بسى شاخ از درخت من بيفگند
كنون اصلش بريد و بيخ بر كند
بر آزارش همى كردم صبورى
كنون صبرم بود آزار دورى
بدين بار او به جان من آن كرد
كه با آن خود شكيبايى توان كرد
مرا شمشير جورش سر بريدست
مرا ژوپين هجرش دل دريدست
صبورى چون كنم بر سر بريدن
خموشى چون كنم بر دل دريدن
چه دانى زين بتر كاو رفت وزن كرد
پس آنگه مژده را نامه به من كرد
كه من گل كشتم و گل پروريدم
ز مورد و نرگس و خيرى بريدم
وزان پس دايه را با يك جگر تير
گسى كرد از ميان دشت نخچير
تو گفتى دايه را هر گز نديدست
و يا خود زو جفايى صد كشيدست
كنون افتاده ام بر بستر مرگ
به جان من رسيده خنجر مرگ
قلم بر گير مشكينا به مشك آب
يكى نامه نويس از من به گوراب
تب گرمم ببين و باد سردم
به نامه ياد كن همواره دردم
تو خود دانى سخن در هم سرشتن
به نامه هر چه به بايد نبشتن
اگر باز آورى او را به گفتار
شوم تا مرگ در پيشت پرستار
تو دانايى و بر گفتار دانا
بود آسان فريب مرد برنا
نگارا تا ز پيش من برفتى
دلم را با نوا از من گرفتى
چه بايست ز پيش من برفتن
گه رفتن نوا از من گرفتن
نوا دادم ترا دل تا تو دانى
كه من بى دل نجويم شادمانى
دلم با تست هر جايى كه هستى
چو بيمارى كه جويد تندرسى
دلى كاو با تو همراهست و همبر
چگونه مهر بندد جاى ديگر
دلى كاو را تو هم جانى و هم هوش
از آن دل چون شود يادت فراموش
ز هجرت گر چه تلخى ديد چندين
درو شيرين ترى از جان شيرين
چه باشد گر تو كردى بى وفايى
به نادانى ز من جستى جدايى
وفاى تو من اكنون بيش دارم
جفاهايى كه كردى ياد نارم
كنم چندان وفا و مهربانى
كه جور خويش و مهر من بدانى
ترا چون بى وفايى بود پيشه
چرايم سنگدل خواندى هميشه
منم سنگينه دل در مهربانى
وفا در وى چو نقش جاودانى
وفا را در دلم زيرا درنگست
ازيرا كاين دلم بنياد سنگست
و گر مسكين دلم سنگين نبودى
درنگ مهر تو چندين نبودى
دلم در عاشقى مى زان خورد
مرا زين گونه مست جاودان كرد
چو مستان لاجرم گر ماه بينم
چنان دانم كه تارى چاه بينم
و گر خورشيد بينم چون بر آيد
مرا خورشيد روى تو نمايد
اگر بينم به باغ اندر صنوبر
همى گويم زهى بالاى دلبر
ببوسم لاله را در ماه نيسان
همى گويم توى رخسار جانان
چو باد آرد نسيم گل سحرگاه
كند بويش مرا از بويت آگاه
به دل گويم هم اكنون در رسد دوست
كجا آن بوى خوش بوى تن اوست
به خواب اندر خيالت پيشم آيد
مرا در خواب روى تو نمايد
گهى با روى تو اندر عتيبم
گهى از تير چشمت در نهيبم
چو در خوابم همى مهرم نمايى
چو بى خوابم همى دردم فزايى
اگر در خواب مهر من گزينى
به بيدارى جرا با من به كينى
به خواب اندر كريم و مهربانى
به بيدارى بخيل و جان ستانى
به بيدارى نيايى چون بخوانم
بدان تا بيشتر باشد فغانم
به گاه خواب ناخوانده بيايى
بدان تا حسرتم افزون نمايى
چه اندر هجر ديدار خيالت
چه از من رفته آن روز و صالت
چه روزى كم و صالت يادم آيد
چه آن شب كم خيال تو نمايد
چو از من رفت چه شب رفت و چه روز
مژه از هر دو يكسان دارم امروز
ز ديدارت مرا تيمار ماندست
ز تيمارت دل بيمار ماندست
ز بس كم دل به تو هست آرزومند
به ديدار خيالت گشت خرسند
نه خرسندى بود چونين به ناكام
چو مرغى كاو بود خرسند در دام
مرا مادر دعا كردست گويى
كه بادا دور از تو هرچه جويى
كجا در عشق همواره چنينم
بدان شادم كه در خوابت ببينم
چه مستيست اين دل تيمار بين را
كه شادى خواند اندوه چنين را
ز بخت خويش چندان ناز بينم
كجا در خواب رويت باز بينم
چه بودى گر بخفتى ديدگانم
ترا ديدى به خواب اندر نهانم
نخفتم تا ترا ديدم شب و روز
ز شب تا روز بى كام اى دل افروز
نخفتم تا ز تو ببريدم اكنون
ز بس كز ديدگان بارم همى خون
نگر تا چند كردست اين زمانه
ميان اين دو ناخفتن بهانه
يكى ناخفتن از بس باز كردن
يكى ناخفتن از بس درد خوردن
ز بس ناخفتن اندر مهربانى
به بى خوابى شد از من زندگانى
چه باشد گر بوم صد سال بيدار
چو در گيتى بود نامم وفادار
وفا كشتم بدان چشم بى خواب
دهد كشت مرا ديدگان آب
وفا چون گوهرست و عشق چون كان
زكان گوهر نشايد بردن آسان
اگر گيرم ترا يك روز دامن
بسا شرما كه خواهى بردن از من
مرا دل خوش كند زنهار دارى
ترا دل بشكند زنهار خوارى
اگر يزدان بوددر حشر داور
نماند در وفايم رنج بى بر
مرا از ناگهان بار آورد يار
زدايد از دلم اندوه و تيمار
اگر چرخ فلك باشد حريرم
ستاره سر بسر باشد دبيرم
هوا باشد دوات سياهى
حروف نامه برگ و ريگ و ماهى
نويسند اين دبيران تا به محشر
اميد و آرزوى من به دلبر
به جان تو كه ننويسند نيمى
مرا جز هجر ننمايند بيمى
مرا خود بأ فراقت خواب نايد
و گر آيد خيالت در ربايد
چنان گشتم درين هجران كه دشمن
ببخشايد همى چون دوست بر من
به گريه گه گهى دل را كنم خوش
همى آتش كشم گويى به آتش
نشانم گرد هر چيزى به گردى
كنم درمان هر دردى به دردى
من از هجران تو با غم نشسته
تو با بدخواه من خرم نشسته
بگريد چون ببيند ديدهء من
مهار دسإت اندر دست دشمن
تو گويى آتشست اين درد دورى
كه خود چيزى نسوزد جز صبورى
نيايد خواب در گرما همه كس
در آتش چون شود راحت مرا بس
من آن سروم كه هجران تو بر كند
به كام دشمانان از پاى بفگند
كنون آن كم تو ديدى سرو بالا
به بستر در فتاده گشته دو تا
هما لانم چو مهر دل نمايند
مرا گه گه بپرسيدن در آيند
اگر چه گرد بالينم نشينند
چنانم از نزارى كم نبينند
به طناصى همى گويند هر بار
مگر بيمار ما رفتست به شكار
تنم را آرزومندى چنان كرد
كه از ديدار بيننده نهان كرد
به ناله مى بدانستند حالام
كنون نتوانم از سستى كه نالم
اگر مرگ آيد و سالى نشيند
به جان تو كه شخص منم نبيند
به هجر اندر همين يك سود بينم
كه از مرگ امينم تا من چنينم
مرا اندوه چون كهسار گشست
ره صبرم برو دشوار هشست
مبادا هر گز از دردم رهايى
اگر من صبر دارم در جدايى
شكيبايى در آن دل چون بماند
كه جز سوزنده دوزخ را نماند
دلى كاو شد تهى از خون خود نيز
درو آرام چون گيرد دگر چيز
دروغست آنكه جان در تن ز خونست
مرا خون نيست جانم مانده چونست
نگارا تا تو بودى در بر من
تنم چون شاخ بود و گل بر من
سزد گر بى تو سوزم بر آذر
كه خود سوزد همه كس شاخ بى بر
تو تا رفتى برفت از من همه كام
نه ديدارت همى يابم نه آرام
جدا شد كام من تا تو جدايى
نيايد باز تا تو باز نايى
بياشفست با من روزگارم
تو گويى با فلك در كار زارم
جهانم بى تو آشفته يكسر
چو باشد بى امير آشفته لشكر
چنان در هجر بر من بگذرد روز
كه در صسرا بر آهو بگذرد يوز
اگر گريم بدين تيمار نيكوست
گرستن بر چنين حالى نه آهوست
منم بى يار وز دردم بسى يار
منم بى كار وز عشقم بسى كار
نيابم بى تو كام اينجهانى
هماما كم تو بودى زندگانى
بكشتيدر دلم تخم هوايت
كنون آبش ده از جوى وفايت
ببين روى مرا يك بار ديگر
نگر تا در جهان ديدى چنين زر
اگر چه دشمنى با من به كينى
ببخشايى چو روى من ببينى
اگر چه بى وفا بد سگالى
به درد من تو از من بيش نالى
مرا گويند بيمارى و نالان
طبيبى جوى تا سازدت درمان
اگر درمان بيمار از طبيبست
مرا خود درد و آزار از طبيبست
طبيب من خيانت كرد با من
بماند از غدر او اين درد با من
مرا تا باشد اين درد نهانى
ترا جويم كه درمانم تو دانى
به ديدار تو باشم آرزومند
ندارم دل ناديدنت خرسند
نيم از بخت و از دادار نوميد
كه باز آيد مرا تابنده خورشيد
اگر خورشيد روى تو بر آيد
شب تيمار و رنج من سر ايد
ببخشايد مرا ديرينه دشمن
چه باشد گر ببخشايى تو بر من
چه باشد گر به من رحم آورى تو
كه نه از دشمن دشمنترى تو
گر اين نامه بخانى باز نايى
به بى رسمى بر تو گوايى
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد