گر چشم و دلم ز ناله و گريه جداست
زنهار مبر گمان كه راحت، كه خطاست
گر ناله خموش است دلم در جوش است
گر ديده سراب است، درونم درياست
باز آ كه فراق جان گداز آمده است
انديشهٔ مردنم فراز آمده است
باز آ كه ز ناچشيده داروي وصال
دردي كه نرفته بود باز آمده است
راهم ندهد سوي حرم زاهد زشت
راند ز كنشت راهب نيك سرشت
گر لذت خواريم بدانند، از رشك
هم آن كشد به كعبه، هم اين به كنشت
عشق آمد و گويد رسولم نام است
در حسن به آسمان صدم پيغام است
حكم است كه دل و دين فروشيد به درد
وين سهل ترين جمله احكام است
تا عمر مرا فلك به غم پيموده است
گوشم به فغان اهل شيون بوده است
امروز شنيده ام ز عرفي، بي تو
در خواب كه چرخ هم نشنوده است
معموري عقل فضلهٔ ويراني ست
سرمايهٔ علم خاك بي ساماني ست
بازارچهٔ حيرت ما آبادان ست
كافتاده متاع و غايت ارزاني ست
مسجود ملايك دو تن از آب و گل است
ز آدم چو گذشت اين نگار چگل است
گر هست تفاوتي همين باشد و بس
كان حكم اله بود وين حكم دل است
دردا كه دگر سخن ز فرزانگي است
چيزي كه نه در شمار ديوانگي است
بيگانگي عافيتم ننگي بود
اكنون به وي ام نسبت هم خانگي است
عرفي دل من كه منت جان من است
از عالم قدس آمده، مهمان من است
مگذار كه پامال شود در ره كفر
رحمي كه جگر گوشهٔ ايمان من است
در عهد من آن كه لاف سنج سخن است
خونش هدر است، قاتلش نظم من است
گوسالهٔ سامري اگر بانگ زند
اعجاز مسيح لقمهٔ دندان شكن است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد