فرستادن ويس دايه را در پى رامين و خود رفتن در عقب

۳۲ بازديد


بشد دايه سبك چون مرغ پران
نه از بادشد زيان و نه ز باران
دلى كز مهر باشد ناشكيبا
نه از سرما بترسد نه ز گرما
به ره برف را گلبرگ پنداشت
به رامين در رسيد او را فروداشت
سمن بر ويس چون سروى گرازان
تن چون برفش اندر برف تازان
فروغ آفتاب آمد ز رويش
نسيم نوبهار آمد ز بويش
به تازه شب جهان شد روز روشن
ميان برف كرد از روى گلشن
خجل شد برف از آن اندام سيمين
هميدون باد از آ زلفين مشكين
نه چون اندام او بد برف زيبا
نه چون زلفين او بد باد بويا
ز چشمش بر زمين گوهر فشان بود
ز مويش بر هوا عنبر فشان بود
تو گفتى حور بى فرمان رصوان
ز ناگه از بهشت آمد به گيهان
بدان تا جان رامين را رهاند
ز بخت او را به كام دل رساند
چو آمد پيش او شد گش و نازان
بدو گفت اى چراغ سرفرازان
سرشت هر گلى همچون گل تست
نهاد هر دلى همچون دل تست
همه كس را بپيچد دل ز آزار
همه كس را جفا سخت آيد از يار
همه كس كام و عيش خويش خواهد
اگر چه بيش دارد بيس حواهد
چنان كاكنون جفاى من ترا بود
ز پيش اين جفاى تو مرا بود
دلت را گر جفاى من حزين كرد
جفاى تو دلم را همچنين كرد
نگر تا خويشتن را چه پسندى
به هر كس آن پسند ار هوشمندى
جهان گه دوست باشد گاه دشمن
گهى بر تو بتابد گاه بر من
اگر دشمن به كامت باشد امروز
به كام دشمنان باشى تو يك روز
كسى كام چون تو باشد زشت كردار
به گفتارى چرا گردد دلازار
نگر تا تو بجاى من چه كردى
به زشتى نام خوبم چند بردى
بجز كردار نا خوبت چه ديدم
نگر تا چند ناخوبى شنيدم
ز ناخوبى نهادى بار بر بار
ز بى مهرى فزودى كار بر كار
نه بس بود آنكه از پيمان بگشتى
برفتى با دگر كس مهر كشتى
و گر چاره نبود از مهر كشتن
چه بايست آن چنان نامه نبشتن
ز ويس و دايه بيزارى نمودن
به رسوايى و زشتى بر فزودن
چه بفزودت بدان زشتى كه كردى
مرا چندين به زشتى بر شمردى
اگر شرمت نبود از نيك يارت
همان شرمت نبود از كردگارت
نه با من خورده اى صد بار سوگند
كه هرگز نشكنى در مهر پيوند
اگر شايد ترا سوگند خوردن
پس آن سوگند را به دروغ كردن
چرا از من نشايد باز گفتن
ترا بد گوهر و بد ساز گفتن
جإا كردى چنين وارونه كردار
كه ننگست ار بگويندش به گفتار
تو نشنيدى كه شد كردار مردم
نكوهيده پى گفتار مردم
بدان زشتست آهو كش بگويند
ازيرا بخردان آهو نجويند
چو نتوانى ملمنتها كشيدن
نبايد جز سلامت بر گزيدن
نگر كن در همه روزى به فرداش
مكن بد تا نرنجى از مكافاش
اگر جنگ آورى كيفر برى تو
و گر كاسه زنى كوزه خورد تو
تباهى گر بكارى بدروى تو
فزونى گر بگوئ بشنوى تو
اگر كشتى كنون بارش درودى
و گر گفتى كنون پاسخ شنودى
چنين نازك مباش اى شير مردان
چنين از ما عنان را بر مگردان
مشو دلتنگ بر من كت سزا نيست
به هر حالى گناه تو مرا نيست
همان دردى كه تو ما را نمودى
روا باشد كه تو نيز آزمودى
گنه تو كرده اى تو خشم گيرى
نگويى تا كه دادت اين دليرى
تو داور باش و پيدا كن گناهم
كه پوزش مى ندانم بر چه خواهم
نگويى بر تن پاكم چه آهوست
و يا از روى و مويم چه نه نيكوست
هنوزم قدّ چون سروست گل بار
هنوزم روى چون ماهست گلنار
هنوزم هست سنبل عنبر آگين
هنوزم هست شكر گوهر آگين
هنوزم بر رخان لاله ست و نسرين
هنوزم در دهان زهره ست و پروين
فروغ آفتاب آيد ز رويم
نسيم نوبهار آيد ز بويم
چه آهو دانى اندر من نگويى
بجز يكتادلى و راستگويى
به گاه دوستدارى دوستدارم
به گاه سازگارى سازگارم
نه با خوبى ز يك مادر بزادم
نه با آزادگى از يك نژادم
نه شهرو را منم شايسته فرزند
نه خوبان را منم زيبا خداوند
مرا زيبد به گيتى نام خوبى
كه دارد تاب زلفم دام خوبى
مرا در زير هر مويى بر اندام
هزاران دل فتادستند در دام
گل رويم بود همواره بر بر
سر زلفم همه ساله معنبر
اگر روى مرا بيند بهاران
فرو ريزد ز شرم از شاخساران
نبينى چون رخانم هيچ گلنار
هميشه تازه و خوشبوى بر بار
نبينى چون لبانم هيج شكر
به دلها بر ز جان و مال خوشتر
گر از مهر و وفايم سير گشتى
بساط دوستى را در نوشتى
جوانمردى كن و پنهان همى دار
مكن يكباره يار خويش را خوار
به خسم اندر بكن لختى مدارا
مكن بد مهرى خويش آشكارا
نه هر كس كاو خورد باگوشت نان را
به گردن باز بندد استخوان را
خردمند آن كسى را مرد خواند
كه راز دل نهفتن به تواند
نداند راز او پيراهن اوى
نه موى آگاه باشد بر تن اوى
تو نيز اين دشمنى در دل همى دار
مرا منماى چندين خشم و آزان
مبند از كينه راه شادمانى
مكش يكباره شمع مهربانى
مبُر از مهر چو من دلفروزى
مگر مهرم به كار آيدت روزى
جهان هرگز به حالى بر نپايد
پس هر روز روز ديگر آيد
اگر كين آمدت زان مهر بسيار
مگر مهر آيد از كينه دگر بار
چنان كاندر پس گرماست سرما
دگر ره از پس سرماست گرما


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد