من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

نامهء چهارم خشنودى نمودن از فراق و اميد بستن بر وصل

۳۲ بازديد


چه خوش روزى بود روز جدايى
اگر با وى نباشد بى وفايى
اگر چه تلخ باشد فرقت يار
درو شيرين بود اميد ديدار
خوشست اندوه تنهايى كشيدن
اگر باشد اميد يار ديدن
وصل دوست را آهوست بسيار
عتاب و خشم و ناز و جنگ و آزار
بتر آهو به عشق اندر ملالست
يكى ميوه كه شاخ او وصالت
فراق دوست سر تا سر اميدست
ز روز خرمى دل را نويدست
دلم هرگه كه بى صبرى سگالد
ز تنهايى و بى يارى بنالد
همى گويم دلا گر رنج يابى
روا باشد كه روزى گنج يابى
چو دى ماه فراق ما سر آيد
بهار وصلت و شادى در آيد
چه باشد گر خورى يك سال تيمار
چو بينى دوست را يك لخظه ديدار
اگر يك روز با دلبر خورى نوش
كنى اندوه صد ساله فراموش
نيى اى دل تو كم از باغبانى
نه مهر تو كمست از گلستانى
نيينى باغبان چون گل بكارد
چه مايه غم خورد تا گل بر آرد
به روز و شب بودى صبر و بى خواب
گهى پيرايد او را گه دهد آب
گهى از بهر او خوابش رميده
گهى خارش به دست اندر خليده
به اميد آن همه تيمار بيند
كه تا روزى برو گل بار بيند
نبينى آنكه دارد بلبلى را
كه از بانگش طرب خيزد دلى را
دهد او را شب و روز آب و دانه
كند از عود و عاجش ساز خانه
بدو باشد هميشه خرم و گش
بدان اميد كاو بانگى كند خوش
نبينى آنكه در دريا نشيند
چه مايه زو نهيب و رنج بيند
هميشه بى خور و بى خواب باشد
ميان موج و باد و آب باشد
نه با اين ايمانى بيند نه با آن
گهى از خواسته ترسد گه از جان
به اميد آن همه دريا گذارد
كه تا سودى بيابد زانچه دارد
نبينى آنكه جوهر جويد از كان
به كان در آزمايد رنج چندان
نه شب خسپد نه روز آرام گيرد
نه روزى رنج او انجام گيرد
هميشه سنگ و آگن بار دارد
هميشه كوه كندن كار دارد
به اميد آن همه آزار يابد
كه شايد گوهرى شهوار يابد
اگر كار جهان اميد و آزست
همه كس را بدين هر دو نيازست
هميشه تا بر آيد ماه و خورشيد
مرا باشد به مهرت آز و اميد
مرا در دل درخت مهربانى
به چه ماند به سرو بوستانى
نه شاخش خشك گردد گاه گرما
نه برگش زرد گردد گاه سرما
هميشه سبز و نغز و آبدارست
تو پندارى كه روزش بگارست
ترا در دل درخت مهربانى
به چه ماند بر اشجار خزانى
برهند گشته و بى بار مانده
گل و برگش برفته خار مانده
همى دارم اميد روزگارى
كه باز آيد ز مهرش نوبهارى
وفا باشد خجسته برگ و بارش
گل صد برگ باشد خشك خارش
سه چندان كز منست اميدوارى
ز تو بينم همى نوميدوارى
منم چون شاخ تشنه در بهاران
توى همچون هوا با ابر باران
منم درويش با رنج و بلا جفت
توى قارون بى بخشايش و زفت
همى گويم به درد وزين بتر نيست
كه جز گريه مرا كار ديگر نيست
چه بيچارهبود آن سو كوارى
كه جز گريه ندارد هيچ كارى
چو بيمارم كه در زارى و سستى
نبرد جانش اميد از درستى
چنان مرد غريبم در جهان خوار
به ياد زادبوم خويش بيمار
نشسته چون غريبان بر سر راه
همى پرسم ز حالت گاه وبى گاه
مرا گويند زو اميد بر دار
كه نوميدى اميدت ناورد باد
همى گويم به پاسخ به جاويد
به اميدم به اميدم به اميد
نبرم از تو اميد اى نگارين
كه تا از من نبرد جان شيرين
مرا تا عشق صبر از دل براندست
بدين اميد جان من نماندست
نسوزد جان من يكباره در تاب
كه اميدت زند گه گه برو آب
گر اميدم نماند واى جانم
كه بى اميد يك ساعت نماند


نامهء سوم اندر بدل جستن به دوست

۳۴ بازديد


كجايى اى دو هفته ماه تابان
چرا گشتى به خون من شتابان
ترا باشد به جاى من همه كس
مرا اندر دو گيتى خود توى بس
مرا گويند بيهوده چه نالى
چرا چندين ز بد مهرى سگالى
نبرّد عشق را جز عشق ديگر
چرا يارى نگيرى زو نكوتر
نداند آنكه اين گفتار گويد
كه تشنه تا تواند آب جويد
اگر چه آب گل پاكست و خوشبوى
نباشد تشنه را چون آب در جوى
كسى كشى مار شيدا بر جگر زد
ورا تريك سازد نه طبرزد
شكر هر چند خوش دارد دهان را
نه چون تريك سازد خستگان را
مرا اكنون كز آن دلبر بريدند
حسودانم به كام دل رسيدند
ز ديهر كس مرا سودى نيايد
كسى ديگر به جاى او نشايد
چو دست من بريده شد به خنجر
چه سود ار من كنم دستى ز گوهر
تو خورشيدى مرا از روشنايى
نيايد روز من تا تو نيايى
به گاه و صلت اى خورشيد لشكر
كنار من صدف بود و تو گوهر
صدف چون شد تهى از گوهر خويس
نبيند نيز گوهر در بر خويش
چو او گوهر نگيرد بار ديگر
سزد گر من نگيرم يار ديگر
بدل باشد همه چيز جهان را
بدل نبود مگر پاكيزه جان را
ترا چون جان هزاران گونه معنيست
مرا تو جانى و جان را بدل نيست
اگر بر تو بدل جويم نيابم
نباشد هيچ مه چون آفتابم
مشستم در فراقت روى و مويم
بدان تا بوى تو از تن نشويم
مرا تا مهرت ايدون ياد باشد
كسى ديگر ز من چون شاد باشد
دل مسكين من گويى كه جانست
به جان اندر ز مهرت كاروانست
اگر ايشان نپردازند خان را
نباشد جاى ديگر كاروان را
تنم چون موى گشت از رنج بردن
دلم چون سنگ گشت از صبر كردن
به سنگ اندر نكارم مهر ديگر
كه گردد تخم و رنجم هر دو بى بر
نگارا گرچه از پيشم تو دورى
سرم را چشم و چشمم را تو نورى
به نادانى مجوى از من جدايى
كه در گيتى تو خود با من سزايى
منم آذار و تو نوروز خرم
هر آيينه بود اين هر دو با هم
توى كبگ جفا من كوه اندوه
بود همواره جاى كبگ در كوه
كنارم هست چون درياى پر آب
دهانت چون صدف پر در خوشاب
ندانم چون شدى از من شكيبا
كه نشكيبد صدف هرگز ز دريا
تو سرو جويبارى چشم من جوى
چمنگه بر كنار جوى من جوى
گل سرخى نگارا من گل زرد
تو از شادى شكفتى و من از درد
بيار آن سرخ گل بر زرد گل نه
كه در باغ اين دو گل با يكدگر به
نگارا بى تو قدرى نيست جان را
چون جان را نيست چون باشد جهان را
تنم بى خواب مانده گاه و بى گاه
دلم چون خفته از گيتى نه آگاه
مرا گويند رو يار دگر گير
گر او گيرد ستاره تو قمر گير
مرا كز مهربانان نيست روزى
چرا جويم ازيشان دلفروزى
همين مهرى كه ورزيدم مرا بس
نورزم نيز هر گز مهر با كس
چنان نيكو نيامد رنگم از دست
كه پايم نيز بايد اندران بست
وفا كشتم چه سود آورد بارم
كزين پس رنج بينم نيز كارم
نهال مهر بس باد اينكه كشتم
چك بيزارى از خوبان نوشتم
فرو كشتم بدل در آتش آز
نهادم سر به بخت خوايشتن باز
من آن مرغم كه زيرك بود نامم
به هر دو پاى افتاده به دامم
چو بازرگان به دريا در نشستم
ز دريا گوهر شهوار جستم
درازست ار بگويم سر گذشتم
كه چون بود و چگونه غرقه گشتم
به موج اندر كنونم بيم جانست
نديده سود و سرمايه زيانست
همى خوانم خدايم را به زارى
همى جويم ز دريا رسگارى
اگر رسته شوم زين موج منكر
ازين پس نسپرم درياى ديگر
من اندر هجر تو سوگند خوردم
كه هرگز گرد بد مهران نگردم
به يارى دل نبندم بر دگر كس
خداى هر دو گيتى يار من بس


نامهء ششم اندر نواختن و خواندن دوست

۳۶ بازديد


نگارينا ز پيش من برفتى
چه گفتى يا چه فرمايى نگفتى
دلم بردى و خود باره براندى
مرا در شهر بيگانه بماندى
نكردى هيچ رحمت بر غريبان
چو بيماران نمانده بى طبيبان
كنون دانم كه خود يادم نيارى
كه هم بد مهر و هم بد زينهارى
نبخشايى و از يزدان نترسى
ز حال خستگان خود نپرسى
نگويى حال آن بيچاره چونست
كه بى من در ميان موج خونست
چنين بايد وفا و مهربانى
كه من بى تو بميرم تو ندانى
به تو نالم بگو يا از تو نالم
كه من بى تو به زارى بر چه حالم
پديد آمد مرا دردى ز هجران
كه نبود غير مردن هيچ درمان
به گيتى عاشقى بى غم نباشد
خوشى و عاشقى با هم نباشد
همى سخت آيدت كز تو بنالم
بنالم تا شوى آگه ز حالم
ترا چون دل دهد يارا نگويى
كه چون دشمن جفاى دوست جويى
نه بس بود آنكه از پيشم برفتى
كه رفتى نيز يار نو گرفتى
مرا اين آگهى بشنيد بايست
ز تو اين بى وفايى ديد بايست
منم اين كز تو ديدستم چنين كار
توى بى من نشسته با دگر يار
منم پيش تو چونين خوار گشته
توى از من چنين بيزار گشته
نه تو آنى كه من فتنه بودى
به ديدارم هميشه تشنه بودى
نه من آنم كه خورشيد تو بودم
به گيتى كام و اميد تو بودم
نه من آنى كه بى من مرده بودى
چو برگ دى مهى پژمرده بودى
نه من آنم كه جانت باز دادم
ترا با بخت فرخ ساز دادم
نه تو آنى كه جز يادم نكردى
همى از خاك پايم سرمه كردى
نه من آنم كه بودم جفت جانت
كجا بى من نبد خوش اين جهانت
چرا اكنون من آنم تو نه آنى
ز تو كينست و از من مهربانى
چرا با من به دل بدساز گشتى
چه بد كردم از من باز گشتى
مگر آسان بريدى راه دشوار
كجا از مهر من بودى سبكبار
تو در درياى هجرم غرقه بودى
ز موج غم بسى رنج آزمودى
دلت با يار ديگر زان بپيوست
كجا غرقه به هر چيزى زند دست
چه باشد گر تو يار نو گرفتى
نبايد از تو ما را اين شكفتى
بسا كس كاو خورد سر كه به خوان بر
نهاده پيش او حلواى شكر
وصل من ترا خوش بود چون مى
فراقم چون خمارى بود در پى
تو مخمورى و از مى سر بتابى
هر آن گاهى كه بوى مى بيابى
اگر تو گشته اى از مى بدين سان
ترا جز مى نباشد هيچ درمان
چو جان باشد گزيده يار پيشين
تو بر يار گزيده هيچ مگزين
و گر نو كرده اى نو را نگه دار
كهن را نيز بيهوده ميازار
بود مهر دل مردم چو گوهر
ازو پر مايه تر باشد كهن تر
بگرداند گهر چون نو بود رنگ
چه آن گوهر هر كه بدرنگست و چه سنگ
بگردد مهر نو با دل نو
چنان چون رنگ نو در جوهر نو
هزار اختر نباشد چون يكى خور
نه هفت اندام باشد چون يكى سر
هزار آرام چون آرام پيشين
هزاران يار چون يار نخستين
نه من يابم چو تو يار دل آزار
نه تو يايى چو من يار وفادار
نه من بتوانم از تو دل بريدن
نه تو بتوانى از من سر كشيدن
به مهر اندر تو ماهى منت خورشيد
تو با من باشى و من با تو جاويد
ترا باشد هم از من روشنايى
بسى گردى و پس هم با من آيى
بدان منگر كه از من دور گشتى
چنين تابنده و پر نور گشتى
كنون اى سنگدل بر خيز و باز آى
مرا و خويشتن را رنج مفزاى
كه من با تو چنان باشم از اين پى
چو دانش با روان و شير با مى
فراقت قفل سخت آمد روان را
بجز وصل تو نگشايد مر آن را
مخور زثن روزگار رفته تشوير
وفا و مهربانى را ز سر گير
چه باشد گر شدى در مهر بد راى
نهال دوستى ببريدى از جاى
چو ببريدى دگر باره فرو كار
كه پيوسته نكوتر آورد بار


نامهء پنجم اندر جفا بردن از دوست

۳۳ بازديد


ترا ديدم كه چونين گش نبودى
چنين تند و چنين سركش نبودى
ترا ديدم كه چون مى بر زدى آه
ز آه تو سيه شد بر فلك ماه
ز خوارى همچو خاك راه بودى
به كام دشمن و بدخواه بودى
چو دوزخ بود جان ز بس تاب
چون دريا بود چشم تو ز بس آب
هر آن روزى كه تو كمتر گرستى
جهان را دجالهء ديگر ببستى
كنون افزونتر از جمشيد گشتى
مگر همسايهء خورشيد گشتى
مگر آن روزها كردى فراموش
كه تو بودى زمن بى صبر و بى هوش
مگر آنگاه گشتى از نهانم
كه من بر تو چگونه مهربانم
مگر رنجى كه ديدى رفت از ياد
كجا بر من كشيدى دست بيدار
چرا با من به تلخى همچو هوشى
كه با هر كس به شيرينى چو نوشى
همه كس را همى خوشى نمايى
مرا بارى چرا گشى فزايى
تو با صد گنج پيروزى و نازى
به چندين گنج شايد گر بنازى
چه باشد گر تو نازى از تن خويش
كه ناز من به تو از ناز تو بيش
به تو نازم كه تو زيباى نازى
بسازم با تو گر با من بسازى
وليكن گر چه روى تو بهارست
هميشه بر رخانت گل بيار است
بهار نيكوى بر كس نماند
جهان روزى دهد روزى ستاند
مكش چندين كمان بر دوستانت
كه ناگه بشكند روزى كمانت
و گر پر تير دارى جعبهء ناز
همه تيرت به يك عاشق مينداز
مرا دل چون كبابست اى پريچهر
فگنده روز و شب بر آتش مهر
بهل تا باشد اين آتش فروزان
كبابى را كه ببرشتى مسوزان
مكن كارى كه من با تو نكردم
مبر آبم كه من آبت نبردم
مكن چندين ستم جانا برين دل
كه ما هر دو از اين خاكيم و زين گل
بدم من نيز همچون تو نيازى
نكردم با تو چندين سرفرازى
نباشد دوستى را هيچ خوشى
چو باشد دوستى با عجب و گشّى
نه بس جان مرا در جدايى
كه نيزش درد بيزارى نمايى
ز گشّى بر فلك بردى تن خويش
ز عجب آتش زدى در خرمن خويش
تو چون من مردمى نه چون خدايى
مرا چندين جفا تا كى نمايى
اگر هستى تو چون خورشيد والا
شبانگه هم فرود آيى ز بالا
دلى مثل دلت خواهم ز يزدان
سياه و سركش و بدمهر و نادان
خداوند چنيندل رسته باشد
جهان از دست اين دل خسته باشد
رخى بينم ترا چون باغ رنگى
دلى بينم ترا چون كوه سنگين
دريغ آيد مرا كت دل چنينست
به گاه بى وفايى آهنينست
اگر تو هجر جويى من نجويم
و گر تو سرد گويى من نگويم
وفا كارم اگر تو جور كارى
من آب آرم اگر تو آتش آرى
وفا را زاد مادر چون مرا زاد
جفا را زاد مادر چون ترا زاد
دل من كرد گر با من جفا كرد
كه شد طبع وفا در بى وفا كرد
نشانه كردى او را لاجرم زه
نكو كردى به تير نرگسان ده
همى زن تا بگويند كاين چرا كرد
بلا بخريد و جان را بها كرد
ازان خوانند آرش را كمانگير
كه از سارى به مرو انداخت يك تير
تو اندازى به جان من ز گوراب
همى هر ساعتى صد تير پرتاب
ترا زيبد نه آرش را سوارى
كه صد فرسنگ بگذشتى ز سارى
جفا پيشه كنى از راه چندين
چه بى حمت دلى دارى چه سنگين
رخم كردى ز خون ديده جيحون
دلم كردى ز درد هجر قارون
عجبتر آنكه چندين جور بينم
نفرسايم همانا آهنيم
مرا گويند مگرى كز گرستن
چو مويى شد به باريكى ترا تن
كسى گريد چنين كز مهر و خويش
شود نوميد از ديدار رويش
حسودا تو مگر آگه ندارى
كه در باران بود اميدوارى
بهار آيد چو بارد ابر بسيار
مگر باز آمد از باران من يار
بهار آمد كنم بر وى گل افشان
چو يار آيد كنم بروى دل افشان
به هجرش بر فشانم در و مرجان
به وصلش بر فشانم ديده و جان
اگر روزى كند يك روز دادار
خوشا روزا كه باشد روز ديدار
اگر جانى فروشندم به صد جان
برافشانم دو صد جان پيش جانان


نامهء هشتم اندر خبر دوست پرسيدن

۳۱ بازديد


دلى دارم به داغ دوست بريان
گوا بر حال من دو چشم گريان
تنى دارم بسان موى باريك
جهان بر چشم من چون موى تاريك
چو روزم پاك چون شب تيره گونست
شبم از تيرگى بنگر كه چونست
به گيتى چشمم آنگه روز بيند
كه آن رخسار جان افروز بيند
همى تا تو شدستى كاروانى
ز هر كارى گزيدم ديدبانى
به راهى بر هميشه ديدبانم
تو گويى باژ خواه كاروانم
به من بر نگذرد يك كاروانى
كه نه پرسم همى از تو نشانى
همى گويم كه ديد آن بى وفا را
كه نشناسد به گيتى جز جفارا
كه ديد آن ماهروى لشكرى را
كه يزدان آفريدش دلبرى را
كه ديد آن دلرباى دلستان را
كه جز فتنه نيامد زو جهان را
خبر داريد كان دلبد چونست
كمست امروز مهرش يا فزونست
خبر داريد كاو در دل چه دارد
به من بر رحمت آرد يا نيارد
دگر با من خورد ز نهار يا نه
مرا با او بود ديدار يا نه
ز نيك و بد چه خواهد كرد با من
چه گويد مر مرا با دوست و دشمن
ز من خشنود باشد با دلازار
جفا جويست با من يا وفادار
ز من ياد آورد گويد كه چون باد
كسى كان سال و مه دارد مرا ياد
ز كس پرسد كه بى او چيست حالم
به دل در دارد اميد وصالم
گر از حالم نپرسد آن دل افروز
من از هالش همى پرسم شب و روز
همانست او كه من ديدم همناست
همان سنگين دل و نانهسر بسانست
همان گلبوى و گلچهره نگارست
همان خونريزو خونخواره سوارست
اگر چند او مرا ناشاد خواهد
به جان من همه بيداد خواهد
من او را شاد خواهم جاودانه
شده ايمن ز بيداد زمانه
چه آن كز دلبرم آگاهى آرد
چه آن كم مژدگان شاهى آرد
من آن كس را چو چشم خويش دارم
كه چشمش ديده باشد روى يارم
چو گويد شادمان ديدم فلان را
من از شادى بدو بخشم روان را
غم هجران به روى او گسارم
ز بهر دوست اورا دوست دارم
هر آن بادى كز آن كشور بر آيد
مرا از جان شرين خوشتر آيد
بدانم من چو باشد باد خوش بوى
كه شاد و تندرستست آن پرى روى
مرا از زلفش بهرد بوى سنبل
چو زان رخسار و لب بوى مى و گل
بر آرم سرد بادى زين دل ريش
نمايم بادرا راز دل خويش
الا اى خوش نسيم نوبهارى
تو بوى زلف آن بت روى دارى
بگو چون ديدى آن سرو سهى را
كه دارد در بلاى جان رهى را
به بوى زلف اويم شاد كردى
و ليكن بر دلم بيداد كردى
همى گويد دل مسكين من واى
كه بوى زلف او بردى دگر جاى
خبر دارد كه چونم در جدايى
جدا از خورد و خواب و آشنايى
تنم زين آه سرد و چشم گريان
بمانده در ميان باد وو باران
چو من هست آن نگار مهرپرور
و يا دل بر گرفت از مهر يكسر
چو نامم بشنور شادى فزايد
و يا از بى وفابى چشمش آيد
ببر بادا پيام من بدان ماه
كه ببريدش قصا از من به ناگاه
بگو اى رفته مهر من ز يادت
ميان مهربانان شرم بادت
چنين باشد وفا و مهربانى
كه من بى تو بميرم تو بمانى
جوانمردى همى ورزى به گيهان
جوانمردان چنين دارند پيمان
هزاران دل بديدم از جفا ريش
نديدم هيچ دل همچون دل خويش
جفا باشد به عشق اندر بتر زين
كه پاداشن دهى مهر مرا كين
نه پرسى از كسى نام و نشانم
نه بخشايى برين خسته روانم
نه بر گيرى ز من درد جدايى
نه حال خويش در نامه نمايى
ندانم تا ترا دل بر چه سانست
مرا بارى به كام دشمنانست
چنان گوشم به در چشمم به راهست
كه گويى خانه ام زندان و چاهست
اگر مرغى بپرد اى دلاراى
دل مسكين من بر پرد از جاى
دل من زان رخ طاووس پيكر
كبوتروار شد همچون كبوتر


نامه هفتم اندرگريستن به جدايى و ناليدن به تنهايى

۳۱ بازديد


الا اى ابر گرينده به نوروز
بيا گريه ز چشم من بياموز
اگر چون اشك من باشدت باران
جهان گردد به يك بارانت ويران
همى بارم چنين و شرم دارم
همى خواهم كه صد چندين ببارم
بدين غم در خورد چندين وزين بيش
و ليكن مفلسى آيد مرا پيش
گهى خوناب و گاهى خون بگريم
چو زين هردو بمانم چون بگريم
هر آن روزى كه زين هر دو بمانم
به جاى خون ببارم ديدگانم
مرا چشم از پى ديدنت بايد
و گر ديده نباشد بى تو شايد
بگريم تا كنم هامون چو دريا
منالم تا كنم چون سرمه خارا
عفااللّه زين دو چشم سيل بارن
كه در روزى چنين هستند يارن
نه چون صبرند عاصى گشته بر من
و يا چون دل شده بدخواه دشمن
به چونين روز جويد هر كسى يار
مرا ياران ز من گشتند بيزار
اگر صبرست با من نيست هم پشت
و گر بختست خود بختم مرا كشت
مرا دل در بلا ماندست ناكام
كنون صبرم به دل كردست پيغام
كه من صبرم يكى شاخ بهشتى
مرا بردى و در دوزخ بكشتى
دلا تو دوزخى پر آتش و دود
ازيرا من ز تو بگريختم زود
دل تا جان تو بر تو و بالست
مرا از صبر ناليدن محالست
به هر دردى كه باشد صبر نيكوست
به چونين حال صبر از عاشق آهوست
نخواهم روى صبرم را كه بينم
بهل تا هم به بى صبرى نشينم
تو از من رفته اى يار دلارام
مرا در خور نباشد صبر و ارام
اگر خرسند گردم در جدايى
ز من باشد نشان بى وفايى
من اندر كار تو كردم دل و جان
تو دانى هر چه خواهى كن بديشان
هر آن عاشق كه كار مهر ورزد
دو صد جان پيش وى نانى نيرزد
چنين بايد كه باشد مهر كارى
چنين بايد كه باشد دوستدارى
اگر درد من از جور تو آيد
همى تا اين فزايد آن فزايد
به نيكى ياد باد آن روزگارى
كه بود اندر كنارم چون تويارى
قصا در خواب بود و بخت بيدار
بد انديش اندك و احيد بسيار
جهان ايست كار دارد جاويدانه
خوشى برّد به شمشير زمانه
ترا از چشم من ناگه ببريد
دو چشمم زين بريدن خون بياريد
ازيرا خون همى بارم ز ديده
كه خون آيد ز اندام بريده
مرا بى روى تو ناله نديمست
دريغ هجر در جانم مقيمست
ز درد من همه همسايگانم
فغان برداشتند از بس فغانم
همى گويند ازين ناله بياساى
دل ما سوختى بر ما ببخشاى
به گيتى عاشقان بسيار ديديم
به چون تو مستمندى زار ديديم
مرا بگذاشت آن بت روى جانان
چو آتش را به دشت اندر شبانان
مرا تنها بماند اينجا به خوارى
چو خان راه مرد رهگذارى
نه بس بود آنكه از پيشم سفر كرد
كه رفت اندر سفر يار دگر كرد
اگر نالم همى بر داد نالم
كه اينست از جفاى دوست حالى
دلم گويد مرا از بس كه نالى
به ناله ير نالان را همالى
به تخت كامرانى بر نشسته
چو نخچيرم به چنگ شير خسته
اگر زين آمد اى عاشق ترا درد
كه يارت در سفر يار دگر كرد
ندانى تو كه يارت هست خورشيد
همه كسى را به خورشيدست اميد
گهى نزديك باشد گه ز تو دور
ترا و ديگران را زو رسد نر
نگارا من ز دلتنگى چنانم
كه خود با تو چه مى گويم ندانم
به سان مادرم گم كرده فرزند
ز غم بر دل دو صد كوه دموند
چو ديوانه به كوه و دشت پويان
ز هر سو در جهان فرزند جويان
ندارم آگهى از درد و آزار
اگر ناگه مرا بر دل خلد خار
عجب دارم كه بر من چون پسندى
جنين زارى و چونين مستمندى
به چندين كز توديدم رنج و آزار
اگدلم ندهد كه نالم پيش دادار
بترسم از قصاى آسمانى
نيام كرد بر تو دل گرانى
ز بس خوارى كه هجر آرد برويم
ز ز دلتنگى همين مايه بگويم
ترا بى من مبادا شادمانى
مرا بى تو مبادا زندگانى


نامهء دهم اندر دعاكردن و ديدار دوست خواستن

۳۹ بازديد


دل پر آتش و جانى پر از دود
تنى چون موى و رخسارى زر اندود
برم هر شب سحرگه پيش دادار
بمالم پيش او بر خاك رخسار
خروش من بدرد پشت ايوان
فغان من ببندد راه كيوان
چنان گريم كه گريد ابر آذار
چنان نالم كه نالد كبگ كهسار
چنان جوشم كه جوشد بحر از باد
چنان لرزم كه لرزد سرو و شمشاد
به اشك از شب فرو شويم سياهى
بياغارم زمين تا پشت ماهى
چنان از حسرت دل بر كشم آه
كجا ره گم كند بر آسمان ماه
ز بس كز دل كشم آه جهان سوز
ز خاور بر نيارد آمدن روز
ز بس كز جان بر آرم دود اندوه
ببندد ابر تيره كوه تا كوه
بدين خوارى بدين زارى بدين درد
مژه پر آب و روى زرد و پر گرد
همى گويم خدايا كردگارا
بزرگا كامگارا برد بارا
تو يار بى دلان و نى كسانى
هميشه چارهء بيچارگانى
نيام گفت راز خويس با كس
مگر با تو كه يار من توى بس
همى دانى كه چون خسته روانم
همى دانى كه چون بسته زبانم
زبانم با تو گويد هر چه گويد
روانم از تو جويد هرچه جويد
تو ده جان مرا زين غم رهايى
تو بردان از دلم بند جدايى
دل آن سنگدل را نرم گردان
به تاب مهربانى گرم گردان
به ياد آور دلش را مهر ديرين
پس آنگه در دلش كن مهر شيرين
يكى زين غم كه من دارم برو نه
كه باشد بار او از هر كهى مه
به فصل خويش وى را زى من آور
و يازيدر مرا نزديك او بر
گشاده كن به ما بر راه ديدار
كجا خود بسته گردد راه تيمار
همى تا باز بينم روى آن ماه
نگه دارش ز چشم و دست بدخواه
بجز مهر منش تيمار منماى
بجز عشق منش آزار مفزاى
و گر رويش نخواهم ديد ازين پس
مرا بى روى او جان و جهان بس
هم اكنون جان من بستان بدو ده
كه من بى جان و آنبت با دو جان به
نگارا چند نالم چند گويم
به زارى چند گريم چند مويم
نگويم بيس ازين در نامه گفتار
و گرچه هست صد چندين سزاوار
نباشد گفته بر گوينده تاوان
چه باشد اندك و سودش فراوان
بگفتم هر چه ديدم از جفايت
ازين پس خود تو مى دان با خدايت
اگر كردار تو با كوه گويم
بمويد سنگ او چون من بمويم
ببخشايد مرا سنگ و دل نه
به گاه مردمى سنگ از دلت به
مرا چون سنگ بودى اين دل مست
دلت پولاد گشت و سنگ بشكست
درود از من بداد شمشاد آزاد
كه دارد در ميان پوشيده پولاد
درود از من بدان ياقوت سفته
كه دارد سى گهر در وى نهفته
درود از من بدان عيار نرگس
كه دارد مر مرا از خواب مفلس
درود از من بدان ماه دو هفته
كه دارد ماه بخت من گرفته
درود از من بدان باغ شكفته
كه دارد خانهء صرم كشفته
درود از من بدان شاخ صنوبر
كه دارد شاژ بختم خشك و بى بر
درود از من بدان گلبرگ خندان
كه دارد مر مرا همواره گريان
درود از من بدان خود روى لاله
كه دارد چشمم آگنده به ژاله
درود از من بدان دو رسته گوهر
درود از من بدان دو خوشه عنبر
درود از من بدان عيار سركش
كه دارد مرمرا در خواب ناخوش
درود از من بدان ديباى رنگين
درود از من بدان مهناب و پروين
درود از من بدان سر و گل اندام
كه دارد مر مرا دل خسته مادام
درود از من بدان زلفين عطار
كه زو مر مشك را بشكست بازار
درود از من بدان چشم فسونگر
كه دارد مر مرا بى خواب و بى خور
درود از من بدان رخسار مهوش
كه دارد جانم از محنت بر آتش
درود از من بدان ماه دو هفته
كه دارد مر مرا بيهوش و تفته
درود از من بدان مشهور آفاق
كه دارد مر مرا از كام دل طاق
درود از من بدانگلروى خوشبوى
كه دارد سال و ماهم در تگ و پوى
درود از من بدانزلف رسن باز
كه دارد مر مرا مشهور شيراز
درود از من بدان ناز و عاتبش
كه آبم برد زنخدان خوشابش
درود از من بدانآيين و آن فر
كه دارد رويم از تيمار چون زر
درود از من بدان گنج نگويى
كه دارد پيشه با من كينه جويى
درود از من بدان خورشيد تابان
كه دارد حسن بر خورشيد گيهان
درود از من بدان روى چو گلبرگ
كه دارد شرم رخش رريزد ز گل برگ
درود از من بدان سرو سمن روى
كه ندهد همچو بوى او سمن بوى
درود از من بدان پيروزگر شاه
درود از من بدان بيدادگر ماه
درود از من بدان تاج سواران
درود از من بدان رشك بهاران
درود از من بدان جان جهانم
درود از من بدان جفت جوانم
درود از من بدان ماه سمن بوى
درود از من بدان يار جفا جوى
درود از من بدان كاورا درودست
مرا بى او دو ديده چون دو رودست
درود از من فزون از هر شمارى
درود از من فزون از هر بهارى
فزون از ريگ كهسار و بيابان
فزون از قطرهء دريا و باران
فزون از رستنى بر كوه و صحرا
فزون از جانوز بر خشك و دريا
فزون از روزگار هر دو دوران
فزون از اختران چرخ گردان
فزون از گونه گونه تخم عالم
فزون از نر و ماده نسل آدم
فزون از پر مرغ و موى حيوان
فزون از حرف دفترهاى ديوان
فزون از فكرت و انديشهء ما
فزون از از و هم و كيش و پيشهء ما
ترا از من درود جاودانى
مرا از تو وفا و مهربانى
ترا از من درود آتشنايى
مرا از ماه رويت روشنايى
هزاران بار چونين باد چونين
دعا از من ز بخت نيك آمين


نامه نهم در شرح زارى نمودن

۳۲ بازديد


نگارا سرو قدا ماهرويا
بهشتى پيكرا زنجير مويا
ز بى رحمى مرا تا كى نمايى
دريغ دورى و درد جدايى
به جان تو كه اين نامه بخوانى
يكايك حالهاى من بدانى
مداد و خون دل در هم سرشتم
پس آنگه اين جفا نامه نوشتم
جفا نامه نهادم نام نامه
كه بر وى خون همى باريد خامه
چو ياد آمد مرا آن بى وفايى
كه از تو ديده ام روز جدايى
ز هفت اندام من اتش بر افروخت
قلمها را در انگشتم همى سوخت
چو بى تدبير و بى چاره بماندم
ز ديده بر قلم باران فشاندم
بدين چاره رهانيدم قلم را
نبشتم قصهء جان دژم را
ببين اين حرفهاى پژمريده
همه نقته بريشان خون ديده
خط نامه چو بخت من سياهست
همان نونش چو پشت من دو تا هست
جهان حلقه شده بر من چو ميمش
اميد من شكسته همچو جيمش
مرا چون لام نامه قد دوتاست
ترا همچون الفها قامت راست
من و تو هر دو خواهم مست و خرم
بسان لام الف پيچاده بر هم
جفايت گشت پيشه اى جفا جوى
چو كاف نامه بن بسته يكى كوى
همى گويم كه از پيشت گذر نيست
ترا زين كوى بن بسته خبر نيست
سر نامه به نام كردگارست
خداوندى كه بر ما كامگارست
در مهر تو بر من او گشادست
وفا در جان من هم او نهادست
به كار خويش ياور كردم او را
و با نامه شفيع آوردم او را
اگر دانى شفيع و ياوردم را
ببخشاى اين دل بى داورم را
نه دارم من شفيع از ايزدم بيش
نه خواهشگر فزون از نامهء خويش
تو از من پيش ازين زنهار جستى
ز باغ عارصم گلنار جستى
اگر من سر در آوردم به دامت
پذيرفتم همه گونه پيامت
تو نيز اكنون نكن محكم كمانى
به دل ياد آر مهر ساليانى
چو اين نامه بخوانى زان بينديش
كه نازر گرگ بود و جان تو ميش
كنون از چنگ گرگ من برستى
چو گرگ اندر كنار من نشستى
چو اين نامه بخوانى زان به ياد آر
كه بختت خفته بود و عشق من مار
كنون از خواب خوش بيدار گشتى
منت خفته شدم تو مار گشتى
بخوان اين نامه با زنهار چندين
نگر تا ديده ام آزار چندين
من آن يارم چنان بر تو گرامى
كه كرديم با تو چندان شاد كامى
من آن يارم چنان بر تو نيازى
كه كردم با تو چندان عشق بازى
كنون نامه همى بايد نوشتن
بدين بيچارگى خرسند گشتن
در آن جايى كه بودم شاه و مهتر
ز بخت بد شدستم خوار و كهتر
مرا بينيد وز من پند گيريد
دگر در مهر خواهش مه پذيريد
مرا بينيد هر كه هوشياريد
دگر مهر كسان در دل مكارد
نگارا خود ترا ان سرزنش بس
كه باشد در جهان نام تو ناكس
چونه هر كه اين نامه بخواند
وزين نامه نهان ما بداند
مرا گويد عفااللّه اى وفادار
كه چندين جست مهر بى وفا يار
ترا گويد جزا اللّه اى جفا جوى
كه خود در تو نبود از مردمى بوى
رسيد اين نامهء دلبر به پايان
مرا با تو سخن مانده فراوان
بسناليدم بسى از روزگاران
هنوز اين نيست يكّى از هزاران
عتابم با تو هرگز سر نيايد
وزين گفتار كامم برنيايد
همى تا با تو گويم يافته گفتار
روم لابه كنم در پيش دادار
شوم فرياد خوانم بر در آن
كه نه حاجب بود او را نه دربان
ازو خواهم نه از تو روشنايى
وزو جويم نه از تو آشنايى
درى كار بست بر من او گشايد
گشاينده جز اويم كس نبايد
ببرم دل ز هر چيزى وزو نه
كه او از هر چه در گيتى مرا به


مويه كردن ويس بر جدايى رامين

۳۲ بازديد


چو ويس دلبر آذين را گسى كرد
به درد و داغ دل مويه بسى كرد
مر آن مردى كه اين مويه بخواند
اگر با دل بود بى دل بماند
كجا شد آن خجسته روزگارم
كه بودى آفتاب اندر كنارم
مرا كز آفتاب آمد جدايى
چگونه پيشم آيد روشنايى
برانم زين دو چشم تيره دو رود
كه ماه و آفتابم كرد پدرود
اگر نه آفتاب از من جدا شد
جهان بر چشم من تيره چرا شد
منم بيمار و نالان در شب تار
كه در شب بيش باشد درد بيمار
نكردم بد به كس تا نبينم
چرا اكنون ز بد روزى چنينم
ز بخت بد دلم را هر زمانى
تو پندارى در آيد كاروانى
بدرّد اين دل از بس غم كه در اوست
بدرّد نار چون پر گرددش پوست
دلى بسته به چندين گونه بيدار
نه تابد خور درو و نه وزد باد
هميشه در دل من ابر دارد
ازيرا زين دو چشمم سيل بارد
ببندد ابر و آنگه بر گشايد
چرا ابر دلم چندين بپايد
ازيرا شد رخم همرنگ دينار
كه گردد كشت زرد از ابر بسيار
بيامختست عشق من دبيرى
بدين پژمرده رخار زريرى
به خون من نويسد گونه گونه
حروف غم به خطهاى نمونه
چه رويست اين كه رنگش چون زريرست
چه بختست اين كه عشق اورا دبيرست
مرا عشق آتشى در دل بر افروخت
دلم با هر چه در دل بد همه سوخت
مرا بر دل هميشه رحمت آيد
ز بس كز عشق وى را محنت آيد
اگر بى دانشى كرد اين دل ريش
چنين شد لاجرم از كردهء خويش
بدا كارا كه بود اين مهربانى
ببرد از من دل و جان و جوانى
گر اورا خود من آوردم به گيهان
جزاى من بسست اين داغ هجران
چنين داغى كزو تا جاودانى
بماند بر روان من نشانى
كجايى اى نگار تير بالا
مرا بين چون كمانى گشته دو تا
تو تيرى من كمانم در جدايى
چو رفتى نيز با زى من نيايى
بپيچم چون به ياد آرم جفايت
چو آن شمشادگون زلف دو تايت
بلرزم چون بينديشم ز هجران
چو گنجشگى كه تر گردد ز باران
دلى دارم به دستت زينهارى
نديد از تو مگر زنهار خوارى
دلت چون داد آزارش فزودن
قرارش بردن و دردش نمودن
نه گيتى را به چشم تو همى ديد
ز چشم بد همى بر تو بترسيد
نه ديدار تو بودش كام و اميد
نه رخسار تو بودش ماه و خورشيد
نه بالاى تو بودش سرو و شمشاد
نه زين شمشاد بودى جان او شاد
بنفشه بر دو زلفت كى گزيدى
طبرزد با لبانت كس مزيدى
چرا با جان من چندين ستيزى
چرا بيهوده خون من بريزى
نه من آنم كه بودم دلفروزت
رخم ماه شب و خورشيد روزت
نه مهرت بود هموراه نديمم
نه بويت بود همواره نسيمم
نه روى من ز عشقت بود زرين
نه اشك من ز جورت بود خونين
نه رود از هجر تو بر رخ گشادم
نه سنگ از مهر تو بر دل نهادم
نه جز تو نيست در گيتى مرا كس
درين گيتى هواى من توى بس
مرا ديدى ز پيش مهربانى
كنون گر بينيم گويى نه آنى
نه آنم كه تو ديدستى نه آنم
در آن گه تير و اكنون چون كمانم
زدم بر رخ دو دست خويش چندان
كه نيلوفر شد آن گلنار خندان
دهم آبش همى زين چشم بى خواب
كه نيلوگر نباشد تازه بى آب
بنام تا بنالد زير بر مل
ببارم تا ببارد ابر برگل
دو چشم من ز سرخى مثل لاله ست
برو بر اشك من مانند ژاله ست
درخت رنج من گشست بى بر
تن اميد من ماندست بى سر
مرا دل دشمنست اى واى بر من
چرا چاره همى جويم ز دشمن
چه نادانم كه از دل چاره جويم
كه خوديكباره دل برد آب رويم
دل من گر نبودى دشمن من
چنين عاصى نبودى در تن من
پر آتش شد دلم چون گشت سر كش
بلى باشد سزاى سر كش آتش
بنال اى دل كه ارزانى بدينى
كه هم در اين جهان دوزخ ببينى
قصا ما را چنين كردست روزى
كه من گريم همه ساله تو سوزى
بدين سان زندگانى چون بود خوش
كه من باشد در آب و تو در آتش
جهان دريا كنم از ديدگانم
پس آنگه كشتى اندر وى برانم
ز خونين جامه سازم بادبانم
به باد سرد خود كشتى برانم
چو باد از من بود دريا هم از من
نباشد كشتيم را موج دشمن
عديل ماهيان باشم به درياب
كه خود چون ماهيم همواره در آب
فرستادم به نزد دوست نامه
برو پيچيده خون آلوده جامه
بخواند نامهء من يا نخوانم
بداند زارى من يا نداند
ببخشايد مرا از مهر گوى
كند با من به پاسخ مهر جويى
نباشد عاشقان را زين بتر روز
كه چشم نامه اى دارند هر روز
بشد روز وصال و روز خوشى
كه من با دوست كردم ناز و گشّى
كنون با او به نامه گشت گفتار
و گر خسپم بود در خواب ديدار
بماندم تا چنين روزى بديدم
وزان پايه بدين پايه رسيدم
چرا زهر گزاينده نخوردم
چرا روزى به بهروزى نبردم
اگر مرگ من آنگه در رسيدى
مگر چشمم چنين روزى نديدى
روان را مرگ روز كامرانى
بسى خوشتر ز چونين زندگانى
جهانا خود ترا اينست پيشه
كه با بى دل كنى خوارى هميشه
همان ابرى كه بارى در دو زارى
ازو بر بيدلانت سنگ بارى
همان بادى كه آرد بود گلزار
همى نادر به من بوى تن يار
چه بد كردم كه او با من چنينست
مگرباد تو با من هم به كينست
بهار خاك را بينم شكفته
زمين را در گل و ديبا گرفته
بهار من ز من مهجور مانده
چو جان پاك از تن دور مانده
همانا خاك در گيتى ز من به
كه او را نو بهاست و مرا نه


تمام شده ده نامه و ستادن ويس آذين را به رامين

۳۲ بازديد


نويسنده چو از نامه بپرداخت
به جاى آورد هر چارى كه بشناخت
چو مشكين كرد مشكين نوك خامه
به نوك خامه مشكين كرد نامه
گرفت آن نامه را ويسه ز مشكين
بماليدش بدان دو زلف مشكين
به يك فرسنگ بوى نامهء ويس
همى شد همچو بوى جامهء ويس
پس آنگه خواند آذين را بر خويش
بدو گفت اى به من شايسته چون خويش
اگر بودى تو تا امروز چاكر
ازين پس باشى آزاده برادر
به جاه اندر ترا انباز دارم
به مهر اندر ترا همراز دارم
ترا خواهم فرستاده به رامين
مرا در خورتر از جان و جهان بين
تو فرزندى مرا رامين خداوند
عزيز دل خداوندست و فرزند
مكن در ره درنگ و زود بشتاب
چو باد دى مهى و تير پرتاب
كه من زين پس به راهت چشم دارم
گهى روز و گهى ساعت شمارم
چنان كن كت نبيند دوست و دشمن
به رامين بر پيام و نامهء من
درودش ده ز من بيش از ستاره
بگو اى ناكس زنهار خواره
من از تو بد كنش آن رنج ديدم
كه درد مرگ را صد ره چشيدم
فرامش كردى آن سوگند و زنهار
كه خوردى بامن و كردى دو صد بار
چه آن سوگند و چه باد گذارى
چه آن زنهار و چه ابر بهارى
تو آن كردى بدين مسكين دل من
كه هر گز نه كند دشمن به دشمن
يكايك آنچه كردى پيشت آياد
به جابى كت نيايد كس به فرياد
تو پندارى كه بامن كردى اين بد
به جان من كه كردى با تن خود
نشانه شد روانست سرزنش را
كه بگزيد از كنشها اين كنش را
كجا اين را به نكته بر شمارند
پس از ما بر نگارستان نگارند
چرا از دوستان دل بر گرفتى
چرا از دشمنان دلبر گرفتى
مرا چون اژدها بر جان گزيدى
چو در شهر كسان جانان گزيدى
كجا يابى تو چون من دوستدارى
چو شاهنشاه موبد شهريارى
به خوشى چون خراسان جايگاهى
چو مرو شايگان محكم پناهى
گرامش كردى آن نيكى كه ديدى
ز من وز شه به هر كامى رسيدى
ز شاهى بود موبد را يكى نام
ترا بود آن دگر گونه همه كام
چو بر گنجش همه فرمان مرا بود
به گنج اندر همه چيزى ترا بود
تو بر خوردى ز گنج شاهوارش
چنان كز ساز و رخت بى شمارش
ستوران جز گزيده نه نشستى
كمرها جز گرانمايه نبستى
نپوشيدى مگر ديباى صد رنگ
ز چين آورده نيكو تر ز ارژنگ
نخوردى مى جز از ياقوت رخشان
چو مريخ از ميان مهر تابان
ز بت رويان ستاره پيشكارت
چو ويسه آفتاب اندر كنارت
چنين حال و چنين مال و چنين جاى
دلاويز و دل افروز و دلاراى
بدل كردى مرا آخر چه بودت
به جاى اين زيان چندست سودت
نكردى سود و مايه بر فشاندى
نبردى هيج و بى مايه بماندى
قصا برداشت از پيش تو صد گنج
كنون دانگى همى جوبى به صدرنج
چه نادانى كه اين مايه ندانى
كه از بسيار نيكى بر زيانى
بدل دارى ز هر چيزى يكى چيز
چنان كز زر بدل دارند ارزيز
به جاى سيم ناب و زر خود روى
بدل دادت زمانه آهن و روى
به جاى ناز و مهرت رنج و كينه
به جاى در خوشاب آبگينه
به جاى آب رويت آب جويست
به جاى مشك نابت خاك كويست
عجب دارم اگرتو هوشمندى
چنين بد خويشتن را چون پسندى
گلى كاو با تو بسيارى نپايد
بدين سان دل درو بستن چه بايد
گلى به يا گلستانى شكفته
گلش نيكوتر از ماه دو هفته
چو آذين سربسر پيغام بشنيد
همان گه باد پايى خنگ بگزيد
به بلا و به پهنا كوه پيكر
به رفتار و به پويه باد صرصر
به كوه اندر چو سيلاب رونده
به دشت اندر چو عفريت دونده
به بلا بر شدى همچون پلنگان
به دريا در شدى مثل نهنگان
به پاى او چه كهسار و چه هامون
به چشم او چه دريا و چه جيحون
به پشتش بر سوار آسوده در راه
چنان بودى كه مرد خفته برگاه
بيابان را چو نامه در نوشتى
چو پرنده به گردون بر گذشتى
به راه اندر نه خوردش بود و نه خواب
به دو هفته ز مرو آمد به گوراب