دل رمامين ز گفتارش بپيچيد
هم اندر دل جوابش را بسيچيد
جوابش داد رامين گفت ماها
ز غم خواهد مرا كردن تباها
ندانم گرت من طرار چون مهر
كه صبر از دل ربانا گونه از چهر
چنان آسان ربايد دل ز هشيار
كه از مستان ربايد كيسه طرار
تنم گر پير شد مهرم نشد پير
نواى نو توان زد بر كهن زير
مرا مهر تو در تن جان پاكست
ز پيرى جان مردم را چه باكست
مكن بر من فسوس مهر بسيار
كه بيمارى نخواهد مإرد بيمار
مزن طعنه مرا گر تو درستى
كه نه من خواستم از بخت سستى
نياب من به روى خود بديدى
در فس بى نيازى بر كشيدى
چرا راز دلم با تو نمودم
چرا تيمار جان خود فزودم
دليرم من به راز دل نودن
دليرى تو به جان و دل ربودن
مبادا كس كه بنمايد دلخويش
كه پس چون روز من روز آيدش پيش
نگارا گر تو گشتى بر بتان مه
تو خود دانى كه مهتر دادگر به
كنون كز مهترى گشتى توانگر
به حال مردم درويش بنگر
اگر من گشتى از مهرت گنهگار
نيم چندين ملامت را سزاوار
همى تا آز باشد بر جهان چير
نگردد جان مردم از گنه سير
گنه كرد آدم اندر پاك مينو
هر آيينه منم از گوهر او
سيه سررا گنه بر سر نبشتست
گنهگاريش در گوهر سرشتست
نه دانش روى بر تابد قصا را
نه مردى دست بر پيچد بلا را
چه آن كار بى خرد باشد چه بخرد
نخواهد خويستن را هيچ كس بد
گناه دى بشد با دى ز دستم
تو فردا بين كه مهرت چون پرستم
به مهر اندر كنم تدبير فردا
كه دى را در نيابد هيچ دانا
اگر بشكستم اندر مهر پيمان
بجز پوزش نمودن نيست درمان
در آن شهرى چرا آرام گيرند
كه عذرى در گناهى نه پذيرند
اگر پوزش نكو باشد كهتى
نكوتر باشد آمروزش ز مهتر
بيامروز اين گناهى را كه كردم
كه ديگر گرد او هرگز نگردم
اگر زلت نبودى كهتران را
نبودى عفو كردن مهتران را
ز تو ديدم فراوان خوب كارى
مگر بخشايش و آمروزگارى
گنه كردم ز بهر آزمايش
كه چون دارى در آمروزش نمايش
گناهم را بيامروز و چنين دان
كه نيكى گم نگردد در دو گيهان
جزاى من بس است اين شرمسارى
بلاى من بس اوت اين بردبارى
من اندر برف و باران ايستاده
تو چشم مردمى بر هم نهاده
ز بى رحمت دل و بى آب ديده
زبانى همچو شمشيرى كشيده
مهى گويى ترا هر گز نديدم
و گر ديدم اميد از تو بريدم
نگارينا مجو از من جدايى
همه چيزى همى جو جز رهايى
به جان اين زهر نتوانم چشيدى
به دل اين باز نتوانم كشيدن
اگر باشد دلم از سنگ خادا
نداند كرد با هجرت مدارا
ز هجرانت بترسد وز بلا نه
ترا خواهد ز يزدان و مرا نه
به پاسخ گفت رامين دل افروز
شب خشم تو ما را شب كند روز
دو شب بينم همى امشب به گيهان
ازين تيره هوا و خشم جانان
بسا رنجا كه بر من زين شب آمد
مرا و رخش را جان بر لب آمد
چرا شب رخش من با من گرفتار
كه رخشم نيست همچون من گنهگار
اگر بخشايى از من بستر و گاه
چه بخشايى ازو مشتى جو و كاه
به مشتى كاه او را ميهمان كن
به جان بوزى دلم را شادمان كن
اگر نه آشنا نه دوستگانم
چنان پندار كامشب ميهمانم
به مهمانان همه خوبى پسندند
نه زين سان در ميان برف بندند
بهانه بر گرفتم از ميانه
نه پوزش دارم اكنون نه بهانه
ترا خواند همه كس نا جوانمرد
چو تو گويى برو نوميد بر گرد
همه ز آزادگان نام بردار
به زفتى بر گرند اين نه به آزار
ميان ما نه خونى او فتادست
و يا ديرينه كينى ايستادست
عتابست اين نه جنگ راستينست
چرا با جان من چندينت كينست
تو خود دانى كه با جان نيست بازى
چرا چندين به خون بنده تازى
نه آنم من كه از سرما گريزم
همى تا جان بود با او ستيزم
نه آنم من كه بر گردم ز كويت
و گر جانم بر آيد پيش رويت
چه باشد گر به برف اندر بميرم
ز مردم جاودانه نام گيرم
بماند در وفا زنده مرا نام
چو مر گم پيش تو باشد به فرجام
مرا بى تو نباشد زندگانى
ازيرا كم نباشد كامرانى
جهان را بى تو بسيار آزمودم
بدو در زنده همچون مرده بودم
چو بى تو بر شمارم زندگانى
جدا از تو نخواهم شادمانى
مرا بى تو جهان جستن محالست
كه بى تو جان من بر من و بالست
الا اى سهمگين باد زمستان
بياور برف و جانم زود بستان
مرا مردن ميان برف خوشتر
ز جور روزگار و خشم دلبر
تنى سنگين و جانى سخت رويين
نماند در ميان برف چندين
سمن ويس گريان بر لب بام
لب بام از رخش گشته وشى فام
نشد سنگين دلش بر رام خشنود
كه نقش از سنگ خارا نستر زود
اگر چه دلش بر رامين همى سوخت
زرشك رگته كين دل همى توخت
چو برزد آتش مهر از دلش تاب
بيامد رشك و بر آتش فشاند آب
بدو گفت اى فريبنده سخن گوى
در افگندى به ميدان سخن گوى
به خواهش باد را نتوان گرفتن
فروغ خور به گل نتوان نهفتن
اگر رفتى ز مهر من به گوراب
بسان تشنه جويان در جهان آب
برفتى تا نبينى خشم و نازم
ببردى كبگ مهر از پيش بازم
گهى جستن ز رويم يادگارى
گهى جستى ز هجرم غمگسارى
نبودت چاره اى جز يار ديگر
گرفتى تا شدت اندوه كمتر
گرفتم كاين سراسر راست گفتى
نه خوش خوردى نه بى تيمار خفتى
چرا آن بيهده نامه نبشتى
چرا گفتى مرا در نامه زشتى
چرا بر دايه خشم آلود بودى
مرو را آن همه خوارى نمودى
كه فرمودت كه پيش دشمنانش
ز پيش خويش همچون سگ برانش
ترا پندى دگم گر گوش دارى
به دانش بشنوى گر هوش دارى
چو بنمايى ز دل پنداشتى را
بمانى جاى لختى آشتى را
به جنگ اندر خردمند نكو راى
بماند آشتى را لختكى جاى
ترا ديو آنچنان كين در دل افگند
كه تخم آشتى از دلت بر كند
تو نشنيدى كه دو ديو ژيانند
هميشه در تن مردم نهانند
يكى گوين بكن اين كار و منديش
كزو سودى بزرگ آيد ترا پيش
چو كرده بيايد آن دگر يار
بدو گويد چرا كردى چنين كار
ترا آن ديو پيشين كرد نادان
كنون ديو پسين كردت پشيمان
نبايست از بنه آزار جستن
كنون اين پوزش بسيار جستن
گنه نا كردن و بى باك بودن
بسى آسان از پوزش نمودن
ز خورد ناسزا پرهيز كردن
به از پس داروى بسيار خوردن
ترا گر اين خرد آن گاه بودى
زبانت لختكى كوتاه بودى
مرا نيز ار خرد بودى ز آغاز
نبودى گاه مهرم چون تو انباز
چنان چون تو پشيمان گشتى اكنون
پشيمان گشت جان من هميدون
همى گويم چرا روى تو ديدم
و گر ديدم چرا مهرت گزيدم
كنون تو همچو آبى من چو آتش
تو بس رامى و من بس تند و سر كش
نباشم زين سپس با تو هم آواز
نباشد آب و آتش را به هم ساز
دگر باره جوابش داد رامين
بدو گفت اى بهار بربر و چين
جهان چون آسياى گرد گردست
كه دادارش چنين گردنده كردست
نماند حال او هرگز به يك سان
گهى آذار باشد گه زمستان
من و تو هر دو فرزند جهانيم
ابر يك حال بودن چون توانيم
تن ما نيز گردان چون جهانست
كه گاهى كودك و گاهى جوانست
گهى بيمار و گاهى تندرستست
چو گاهى زورمند و گاه سستست
گهى با رخت باشد گاه بى رخت
گهى پيروزبخت و گاه بدبخت
تن مردم صعيف و نا توانست
كه لختى گوشت و مشتى استخوانست
نه بر تابد ز گرما رنج گرما
نه بر تابد ز سرما رنج سرما
چو گرما باشدش سرما بخواهد
چو سرما باشدش گرما بخواهد
بجويد خورد كز خوردن ببالد
پس آنگه او هم از خوردن ببالد
اگر چه آز بر وى سخت چيرست
ز مستى چون نبيند زود سيرست
و گرچه او خوشى از كام يابد
چو بيند كام خودرا بر نتابد
ز سستى كامها بر وى و بالست
ازيرا در پى كامش ملالست
دلش چون بر مرادى چير گردد
همان گه زان مرادش سير گردد
دگر باره چو كامى در نيابد
از آز دل به كام دل شتابد
گهى در آز تيز و تند باشد
گهى در كام سير و كند باشد
چو كام آيد نماند هيچ تندى
چو آز آيد نماند هيچ كندى
نباشد هيچ كامى خوشتر از مهر
كه ورزى با رخى تابنده چون مهر
چنان در هر دلى خود كام گردد
كه دل بى دصبر و بى آرام گردد
به دست آز دل ديوانه گردد
ز خواب و خرمى بيگانه گردد
بسى سختى برد تا چيز گردد
چو كام دل بيابد سير گردد
نه بر تابد به وصلت ناز جانان
نه بر تابد به دورى درد هجران
گهى جويد ز هجرانش جدايى
گهى از خشم و ازارش رهايى
چو مردم هست زين سان سخت عاجز
ندارد صبر بر يك حال هرگز
نگارا من يكى از مردمانم
ز دست رستن چون توانم
هميشه گرد تو پرواز دارم
كجا بر سر لگام آز دارم
ترا جستم چو بر من چيره بود آز
همه زشتى مرا نيكو نمود آز
وزان پس چون توخشم و ناز كردى
ز بد مهرى درى نو باز كردى
برفتم تا نبينم خشم و نازت
ببردم كبگ مهر از پيش بازت
دلى كام با تو راندى كامگارى
هم از تو چون كشيدى خشم و خوارى
در آن شهرى كه بودم شاه و مهتر
هم اندر وى ببودم خوار و كهتر
گه رفتن چنان آمد گمانم
كه بى تو زيستن آسان توانم
ز بت رويان يكى ديگر بجويم
بدو بندم دلى كز تو بشويم
نسوزه عشق را جز عشق خرمن
چنان چون بشكند آهن به آهن
چو عشق نو كند ديدار در دل
كهى را كم شود بازار در دل
درم هر گه كه نو آيد به بازار
كهى را كم شود در شهر مقدار
مرا چون دوستان گفتند يك سر
نبرّد عشق را جز عشق ديگر
نداند عشق را جز عشق درمان
نشايد كرد سندان جز به سندان
به گفت دوستان رفتم به گوراب
بسار تشنه جويان در جهان آب
گهى جستم ز رويت يادگارى
گهى جستم ز هجرت غمگسارى
گل گلبوى را در راه ديدم
گمان بردم كه تابان ماه ديدم
نه بت ديدم بدان شكل و بدان روى
نه گل ديدم بدان رنگ و بدان بوى
دل اندر مهر آن بت روى بستم
همى گفتم ز مهر ويس رستم
هنى خواندم فسونى بر فسونى
همى شستم ز دل خونى به خونى
بسى كردم نهان و آشكارا
به نر مى با دل مسكين مدارا
نديدم در مدارا هيچ سودى
كه دل هر ساعتى زارى نمودى
چنان آتش ز مهر افتاد بر من
كه تن در سوز بود و دل به شيون
نه دل را بود در تن هيچ آرام
نه غم را بود نيز اندر دل انجام
ز بيرون گر به رامش مى نشستم
نهانى بر فراقت مى گرستم
ز بيچاره تنم مانده روانى
نه خوش خوردم نه خوش خفتم زمانى
چو بى تو رستخيز تن بديدم
بجز باز آمدن چاره نديدم
توى نيك و بد و درمان و دردم
توى شيرين و تلخ و گرم و سردم
توى كام و بلا و ناز و رنجم
غم و شادى و درويشى و گنجم
توى چشم و دل و جان و جهانم
توى خورشيد و ماه و آسمانم
توى دشمن مرا و هم توى دوست
نكوبختى كه هر چيز از تو نيكوست
بكن با من نگارا هر چه خواهى
كه تو بر من خداوندى و شاهى
به تو نالم كه در دل آذرى تو
هبه تو نالم كه بر دل داورى تو
به پاسخ گفت رامين دلازار
مكن ماها مرا چندين ميازار
نه بس بود آنكه از پيشم براندى
نه بس آن تير كم در دل نشاندى
نه بس چندين كه آب من ببردى
نه بس چندين كه ننگم بر شمردى
مزن تير جفا بر من ازين بيش
كه كردى سربسر جان و دلم ريش
چه رنج آيد ازين بدتر به رويم
كه تو گويى دريغست از تو كويم
چرا بخشايى از من رهگذارى
كه اين ايوان موبد نيست بارى
سزد گر سنگدل خوانمت و دشمن
كه راه شايگان بخشايى از من
گذار شهر و راه دشمن و دوست
ز يار خويش بخشودن نه نيكوست
نه تو گفتى خداوندان گرهنگ
بمانند آشتى را جاى در جنگ
چرا تو آشتى در دل ندارى
مگر چون ما سرشت از گل ندارى
كنون گر تو نخواهى گشت خشنود
وفا رفت از ميان و بودنى بود
مرا زيدر بيايد رفت ناچار
بمانده بى دل و بى صبر و بى يار
ز دو زلفت مرا ده يادگارى
ز واشامه مرا ده غمگسارى
يكى حلقه به من ده زان دو زنجير
كه گيرد جان بر نا و دل پير
مگر جانم شود رسته به بويت
چنان چون گشته تن خسته به كويت
مگر چون جان من يابد رهايى
ترا هم دل بگيرد در جدايى
شنيدستم كه شب آبستن آيد
نداند كس كه فردا زو چه زايد
سمن بر ويس گفت اى بى وفا رام
گرفتار بلا گشتى سرانجام
چنين باشد سرانجام گنهگار
شود روزى به دام اندر گرفتار
نبيد حورده نايد باز جامت
هميدون مرغ جسته باز دامت
به مرو اندر كنون بى خانه اى تو
ز چندين دوستان بيگانه اى تو
نه هرگز يابى از من خوشى و كام
نه اندر مرو يابى جاى آرام
پس آن بهتر كه بيهوده نگويى
به شوره در گل و سوسن نجويى
چو از دست تو شد معشوق پيشين
به شادى با پسين معشوق بنشين
ترا چون گل دلارا مى نشسته
چرا باشى بدين سان دلشكسته
سراى موبد و ايوان موبد
همايون باد بر مهمان موبد
چنان مهمان كه با فرهنگ باشد
نه چون تو جاودانى ننگ باشد
مبادا در سرايش چون تو مهمان
كه نز وى شرم دارى نه ز يزدان
مرا از تو دريغ آيد همى راه
ترا چون آورد در خانهء شاه
تو ارزانى نيى اكنون به كويم
چگونه باشى ارزانى به رويم
ترا هرچند كز خانه برانم
همى گويى من اينجا ميهمانم
توى رانده چو از ده روستايى
كه آن ده را سگالد كدخدايى
چو از خانه برفتى در زمستان
ندانستى كه باشد برف و باران
چرا اين راه را بازى گرفتى
نهيب عشق طنازى گرفتى
نه مروت خانه بد نه ويسه دمساز
چرا كردى زمستان راه بى ساز
ترا نادان دل تو دشمن آمد
چرا از تو ملامت بر من آمد
چه نيكو گفت با جمشيد دستور
به دانان مه شيون باد و مه سور
چو نه سلار بودى نه سپهدار
دلم را روز و شب بودى نگهدار
كنون تا مهتر و سلار گشتى
بيكباره ز من بيزار گشتى
علم بر در زدى از بى نيازى
همى كردى به من افسوس و بازى
كنون از من همى جان بوز خواهى
به دى مه در همى نوروز خواهى
چو كام و ناز باشد نه مرايى
چو باد و برف باشد زى من آيى
اميد از من ببر اى شير مردان
مرا آزاد كن از بهر يزدان
دگر باره سمن بر ويس مهروى
گشاد آواز مشك از عنبرين موى
جوابش داد ويس ماه رخسار
بت زنجير زلف نوش گفتار
برو راما و دل خوش كن به دورى
برين آتش فشان آب صبورى
سخن هر چند كم گويى ترا به
ترا هر چند كم بينم مرا به
روان را رنج بيهوده نمايى
هر آن گه كازموده آزمايى
نه من آشفته هوش و سست رايم
كه چندين آزموده آزمايم
بس است اين داغ كم بر دل نهادى
بس است اين چشمه كز چشمم گشادى
اگر صد سال گبر آتش فروزد
سرانجامش همان آتش بسوزد
چه ناكس پرور و چه گرگ پرور
به كوشش به نگردد هيچ گوهر
ترا زين پيش بسيار آزمودم
تو گويى كزدم و مار آزمودم
اگر تو رام بودى از نمايش
نمودى گوهر اندر آزمايش
يكى نيمه ز من شد زندگانى
ميان درد و ننگ جاودانى
به ديگر نيمه خواهم بود دلشاد
نخواهم داد او را نيز بر باد
از آن پيشين وفا كشتن چه دارم
كه تا زين پس وفايت نيز كارم
نورزم مهر بى مهران ازين بيش
كه نه دشمن شد ستم با تن خويش
كه نه مادر مرا از بهر تو زاد
ويا ايزد مرا يكسر به داد
نه بس تيمار دهساله كه بردم
ويا اندوه بيهوده كه خوردم
وفا زان بيش چون باشد كه جستم
چه دارم زان وفا جستن به دستم
وفا كردم ز پيش و به نكردم
ازيرا با دلى پر داغ و دردم
همه كس از جفا گردد پشيمان
من آنم كز وفا گشتم بدين سان
وفا آورد چندين رنج بر من
كه نوشم زهر گشت و دوست دشمن
دلى خود چند باشد تاش چندين
رسد آسيب و رنج از مهر و از كين
اگر كوهى بدى از سنگ و آهن
نماندستى كنون يك ذره در تن
اگر ژود راى دارم مهر جويى
بدين دل مهر چون ورزم نگويى
دلى ر رسته ز بيم و جسته از دام
دگر ره كى نهد در دام تو گام
دگر ره گفت رامين اى سمنبر
دلم را هم تو دادى هم تو مى بر
چه باشد گر تو از من سير گشتى
همان كين مرا در دل بكشتى
مرا در دل نيايد از تو سيرى
ندارم بر جفا جستن دليرى
ز تو تندى و از من خوش زبانى
ز تو دشنام و از من مهربانى
به آزار تو روى از تو نتابم
كه من چون تو يكى ديگر نيابم
اگر تو بر كنى يك چشمم از سر
به پيش دستت آرم چشم ديگر
مرا چندين به ژشتى نام بردى
چنان دانم كه خوبى ياد كردى
مرا نفرين تو چون آفرينست
كه گفتارت به گوشم شكرينست
اگر چه در سخن آزار جويى
ز تندى سربسر دشنام گويى
خوش آيد هر چه تو گويى به گوشم
تو گويى بانگ مطرب مى نيوشم
چو تو خامش شوى گويم چه بودى
كه ديگر باره آزارى نمودى
به گفتارى زبان بر گشادى
و گر چه مر مرا دشمان دادى
بدان گفتار كم در مان نمايى
دلم را هم بدان دردى فزايى
اگر چه بينم از تو درد و خوارى
همى دارم اميد رستگارى
همى گويم مگر خشنود گردى
زيان دوستى را سود گردى
منم امشب نگارا چون يكى كس
كه شيرش پيش باشد پيلش از پس
دلش باشد ز بيم هر دو خسته
بلا بر وى ز هر سو راه بسته
گر اينجايم تو خود با من چنينى
كه همچون دشمنام با من به كينى
و گر بر گردم از پيشت ندانم
كه جان از برف و باران چون رهانم
ميان اين دو پتياره بماندم
ز دو پتياره بيچاره بماندم
اگر چه مرگ باشد آفت تن
به چونين جاى باشد راحت من
كنون گر مگر جانم در ربودى
مرا زو درد دل يكباره بودى
اگر چه مرگ جانم را بخستى
تنم بارى ازين سختى برستى
تنم در آب ديده غرقه گشست
جهان بر من چو زجف حلقه گشست
دلم دارى در آن زلف معنبر
ندانم چون روم بيدل ازيدر
به پاسخ گفت ويس ماه پيكر
كه از حنظل نشايد كرد شكر
حرير مهربانى نايد از سنگ
نبيد ارغوانى نايد از بنگ
نگردد موى هرگز هيچ آهن
نگردد دوست هرگز هيچ دشمن
نگرداند مرا باد تو از پاى
نجنباند مرا زور تو از جاى
به گفتار تو من خرم نگردم
به ديدار تو من بى غم نگردم
مرا در دل بماند از تو يكى درد
كه در مانش به افسون نه توان كرد
مرا در جان فگندى زنگ آزار
زدودن كى توان آن را به گفتار
جفاهاى تو در گوشم نشستست
ره ديگر سخن بر وى ببستست
تو آگندى به دست خويش گوشم
سخنهاى تو اكنون چون نيوشم
بسى بودم به روز وصل خندان
بسى بودم به درد هجر گريان
كنون نه گريه ام آيد نه خنده
كه جانم مهر دل را نيست بنده
دلم روبه بُد اكنون شير گشتست
كه از چون تو رفيقى سير گشتست
فرو مرد آن چراغ مهر و اوميد
كه روشن تر بُد اندر دل ز خورشيد
برفت آن دل كه بودى دشمن من
همه چيزى دگر شد در تن من
همان چشمم كه ديدى رنگ رويت
و يا گوشم شنيدى گفت و گويت
يكى پنداشتى خورشيد ديدى
يكى پنداشتى مژده شنيدى
كنون آن خور به چشمم قير گشتست
همان مژده به گوشم تير گشتست
ندانستم كه عاشق كور باشد
كجا بختى هميشه شور باشد
همى گويم كنون اى بخت پيروز
كجا بودى نگويى تا به امروز
تنم را روز فرخنده كنونست
دلم را چشم بيننده كنونست
مزا اكنون همى يابم جهان را
حوشى اكنون همى دانم روان را
نخواهم نيز در دام او فتادن
دو گيتى را به يك ناكس بدادن
سمن بر ويس گفتا همچنين باد
ز ما بر تو هزاران آفرين باد
شبت خوش باد و روزت همچو شب خوش
دلت گش باد و بختت همچو دل گش
من آن شايسته يارم كم تو ديدى
كه همچون من نه ديدى نه شنيدى
نه روشن ماه من بى نور گشتست
نه مشكين زلف من كافور گشتست
نه خم زلفكانم گشت بى تاب
نه در اندر دهانم گشت بى آب
نه سروين قد من گشتست چنبر
نه سيمين كوه من گشتست لاغر
گر آنگه بود ماه نو رخانم
كنون خورشيد خوبان جهانم
رخانم را بود حورا پرستار
لبانم را بود رذوان خريدار
به چهره آفتاب نيكوانم
به غمزه پادشاه جاودانم
به پيش عارذ من گل بود خوار
چنان چون خوار باشد پيش گل خار
صنوبر پيش بالايم بود چنگ
چو گوهر نزد دندانم بود سنگ
منم از خوب رويى شاه شاهان
چنان كز دلربايى ماه ماهان
نبرَّدكيسه را از خفته طرار
چنان چون من ربايم دل ز بيدار
نگيرد شير گور و يوز آهو
چنان چون من به غمزه جان جادو
ز رويم مايه خيزد دلبرى را
ز مويم مايه باشد كافرى را
نبودم نزد كس من خوار مايه
چرا گشتم به نزد تو كدايه
اگر چه نزد تو خوار و زبونم
از آن يارى كه تو دارى فزونم
كنون هم گل همى بايدت و هم من
بدان تا گلت باشد جفت سوسن
چنين روز آمدت زين يافه تدبير
سبك ويران شود شهرى به دو مير
كجا ديدى دو تيغ اندر نيامى
و يا گم روز و شب در يك مقامى
مرا نادان همى خوانى شگفتست
ترا خودپاى نادانى گرفتست
دلت گر ابله و نادان نبودى
به چونين جاى بر پيچان نبودى
و گر نادان منم از تو جدايم
خداوند ترايم نه ترايم
بجاى آور سپاس و شكر يزدان
كه چون موبد نيى با جفت نادان
چو ويسه داد يكسر پاسخ رام
به مهر اندر نشد سنگين دلش رام
ز روزن باز گشت و روى بنهفت
نگهبانان و در بانانش را گفت
مخسپيد امشب و بيدار باشيد
به پاس اندر همه هشيار باشيد
كجا امشب شبى بس سهمناكست
جهان را از دمه بيم هلاكست
ز باد تند و از هرّاى باران
همى تازند پندارى سواران
جهان آشفته چون آشفته دريا
نوان در موجش اين دل كشتى آسا
ز موج تند و باد سخت جستن
بخواهد هر زمان كشتى شكستن
چو رامين را به گوش آمد ز جانان
سخن گفتار او با پاسبانان
كه امشب سربسر بيدار باشيد
به پاس اندر همه هشيار باشيد
اميد از ديدن جانان ببريد
كجا بادش همه پهلو بدريد
نيارست ايستادن نيز بر جاى
كه نه دستش همه جنبيد و نه پاى
عنان رخش را بر تافت ناچار
هم از جان گشته نوميد و هم از يار
همى شد در ميان برف چون كوه
فزون از كوه او را بر دل اندوه
همى گفت اى دل انديشه چه دارى
اگر ديدى ز يار خويش خوارى
به عشق اندر چنين بسيار باشد
تن عاشق هميشه خوار باشد
اگر زين روزت آيد رستگارى
مكن زين پس بتان را خواستگارى
تو آزادى و هر گز هيچ آزاد
چو بنده بر نتابد جور و بيداد
ازين پس هيچ يار و دوست مگزين
به داغ اين پسين معشوق بنشين
بر آن عمرى كه گم كردى همى موى
چو زين معشوق ياد آرى همى گوى
دريغا رفته رنج و روزگارا
كزيشان خود دريغى ماند مارا
دريغا آن همه رنج و تگاپوى
كه در ميدان بسر برده نشد گوى
دريغا آن همه اوميدوارى
كه شد نا چيز چون باد گذارى
همى گفتم دلا بر گرد ازين راه
كه پيش آيد درين ره مر رتا چاه
همى گفتم زبانا راز مگشاى
نهان دل همه با دوست منماى
كه بس خوارى نمايد دوست مارا
همى ديدم من اين روز آشكارا
كه چون تو راز بر دلبر گشايى
نهانت هر چه هست او را نمايى
نمايد دوست چندان ناز و گشّى
كه در مهرش نماند هيچ خوشى
ترا به بود خاموشى ز گفتار
بگگفتى لاجرم گشتى چنين خوار
چه نيكو داستانى زد يكى دوست
كه خاموشى به مرغان نيز نيكوست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد