رفتن موبد به شكار

مشاور شركت بيمه پارسيان

رفتن موبد به شكار

۳۲ بازديد


چو لشكر گاه زد خرم بهاران
به دشت و كوهسار و جويباران
جهان از خرمى چون بوستان شد
زمين از نيكوى چون آسمان شد
جهان پير بر نا شد دگر بار
بنفشه زلف گشت و لاله رخسار
چو گنج خسروان شد روى كشور
ز بس ديبا و زر و مشك و عنبر
هزار آوا زبان بگشاد بر گل
چو مست عاشق اندر بست غلغل
بنفشستان دو زلف خويش بشكست
چو لالستان وقايهء سرخ بربست
به دست آمد ز تنگ كوه نخچير
برون آمد بهار از شاخ شبگير
عروس گل بيامد از عمارى
ببرد از بلبلان آرامگارى
چو گل بنمود رخ را ، هامواره
فلك باريد بر تاجش ستاره
ز باران آب گيتى گشت ميگون
به عنبر خاك هامون گشت معجون
ز خوشى باغ همچون دلبران شد
ز خوبى شاخ همچون اختران شد
هوا نوروز را خلعت برافكند
ز صد گونه گهى بر گل پراگند
نشاط باده خوردن كرد نرگس
چو گيتى ديد چون شاهانه مجلس
گرفتش جام زرين دست سيمين
چنان چون دست خسرو دست شيرين
صبا بردى نسيم يار زى يار
چو بگذشتى به گلزار و سمن زار
هوا كردى نثار زر و گوهر
چو بگذشتى نسيم گل بر و بر
بشستى پشت گور از دست باران
ز دودى زنگ شاخ از جويباران
چنان رخشنده شد پيرامن مرو
كه گفتى ششترى بد دامن مرو
ز باران خرمى چندان بيفزود
كه گفتى قطر باران خرمى بود
به چونين خوش زمان و نغز هنگم
كه گيتى تازه بود و روز پدرام
شهنشه كرد با دل راى نخچير
كه بود آن گاه شهر و خانه دلگير
سبك لشكرشناسان را فرستاد
كه و مه لشكرش را آگهى داد
كه ما خواهيم رفتن سوى گرگان
گرفتن چند گه خوگان و گرگان
پلنگان را در آوردن ز كهسار
نهنگان را ز بيشه كردن آوار
سيه گوشان و يوزان را گشادن
از آهو هر دوان را قوت دادن
چو آگه گشت ويس از رفتن شاه
به چشمش گاه شادى گشت چون چاه
به دايه گفت ازين بتر دانى
كجا زنده نخواهد زندگانى
منم آن زنده كز جان سير گشتم
به صد جا خستهء شمشير گشتم
به گرگان رفت خواهد شاه موبد
كه روزش نحس ياد و طالعش بد
مرا چون صبر باشد در جدايى
ازين پتياره چون يابم رهايى
اگر رامين بخواهد رفت با شاه
دلم با او بخواهد رفت همراه
چو فردا راه بر گيرد مرا واى
كه رخشش پاك بر چشمم نهد پاى
به هر گامى ز راهش رخش رامين
مرا داغى نهد بر جان شيرين
چو گردم دور از آن شاه جوانان
مرا بينى به ره چون ديدبانان
نگه دارم رهش را چون طلايه
ز چشم خويشتن سازم سقايه
گهى از وى غريبان را دهم آب
گهى ياقوت و مرواريد خوشاب
مگر دادار بنيوشد دعايى
بگرداند ز جان من بلايى
بلايى نيست ما را بدتر از شاه
كه بدرايست و بدگويست و بدخواه
مگر يابم ز دست او رهايى
نيابم هر زمان درد جدايى
كنون اى دايه رو تا پيش رامين
بگو حالم كه چو نانست و چو نين
بدان تا خود چه خواهد كرد با من
ز كام دوستان وز كام دشمن
اگر فردا بخواهد رفت با شاه
حديث زندگانى گشت كوتاه
بگو با ان همه درد جدايى
كه خواهد بود زنده تا تو آيى
نگر تا روى را از من نتابى
كه تا آيى مرا زنده نيابى
ز بهر آنكه تا مانى به خانه
به دست آور ز گيتى يك بهانه
مرو با شاه و ايدر باش خرم
تو بى غم باش او را دار در غم
ترا بايد كه باشد نيك بختى
مرو را سال و مه كورى و سختى
بشد دايه همان گه پيش رامين
نمك كرد اين سخن بر ريش رامين
پيام ويس يك يك گفت با رام
تو گفتى ناو كى بود آن نه پيغام
گرفت از غم دل رامين تپيدن
سرشك خونش از مژگان چكيدن
زمانى بر جدايى زار بگريست
ز بهر آنكه در زارى همى زيست
گهى رنج و گهى درد و گهى بيم
ز دست هجر دل گشته به دو نيم
پس آنگه گفت با دايه كه موبد
ازين نه نيك با من گفت و نى بد
نه خود گفت و نه آگاهى فرستاد
مگر وى را فرامش گشتم از ياد
گر ايدون كم بفرمايد برفتن
بهانه آنگهى شايد گرفتن
چو او شد من به مرو اندر بپايم
بهانه سازم از درد دو پايم
مرا پوزش بود نا كردن راه
كه گوم شاه بود از دردم آگاه
مرا نخچير باشد رامش افزاى
و ليكن راه نتوان كرد بى پاى
گمان بردم كه داند شهريارم
كه من خود دردمد و زار وارم
ازين رويم ندان آگاهى راه
بماندم لاجرم بر گاه بى شاه
مرا گر راست آيد اين گمانى
بمانم در بهشت اين جهانى
چو دايه ويس را اين آگهى داد
تو گفتى مژدهء شاهنشهى داد
بى انده شد روان مهرجويش
به بار آمد گل شادى ز رويش
چو گردون كوه را استام زر داد
زمين را نيز فرش پر گهى داد
خروش آمد ز دز رويينه خم را
دراى و ناى و كوس و گاودم را
بجوشيدند گردان و سواران
چو از شاخ درختان نوبهاران
همى آمد ز مرو انبوه لشكر
چنان كز ژرو دريا موج منكر
به پيش شاه رفت آزاده رامين
نكرده ساز ره بر رسم آيين
شهنشه پيش گردان دلاور
بدو گفت اين چه نيز نگست ديگر
چرا بى ساز رگتن آمدستى
دگر باره مگر نالان شدستى
برو بستان ز گنجور آنچه بايد
كه مارا صيد بى تو ژوش نيايد
بشد رامين ز پيش شاه ناكام
چو ماهى كش بود صد شست در كام
چو رامين راه گرگان را كمربست
تو گفتى گرگ ميشش را جنگ خست
به ناكامى به راه افتاد رامين
جگ خسته به تير و دل به ژوپين
چو آگه گشت ويس از رفتن رام
برفت از جان او يكباره ارام
دجى خو كرده در شادى و در ناز
كنون چون كبگ شد در چنگل باز
غريوان با دل سوزان همى فگت
نواى زار بر نا ديدن جفت
چرا تيمار تنهايى ندارم
چرا ياقوت بر رويم نبارم
نيابم يار چون يار نخستين
نكارم مهر همچون مهر پيشين
مرابى دوست خامش بودن آهوست
گرستن بر جدايى سخت نيكوست
اگر باور ندارى دايه دردم
ببين اين اشك سرخ و روى زردم
سخن هست اشك من ديده زبانم
همى گويد همه كس را نهانم
به يك دل چون كشم اين رنج و تيمار
كه باشد زو همه دلها گرانبار
ز جان خويش نالم نه ز دلبر
كه دلبر رفت او چون ماندايدر
دل بى صبر چون آرام يابد
كه با صبر اين بلا هم بر نتابد
چو رامين را بديد از گوشهء بام
به راه افتاده با موبد به ناكام
ميانى چون كناغ پر نيانى
برو بسته كمربند كيانى
غبار راه بر زلفش نشسته
ز داغ دوست رنگ از رخ گسسته
نگار خويش را نا كرده پدرود
چو گمره در كوير و غرقه ددر رود
دل ويسه ز ديدارش بر آشفت
در آن آشفتگى با دل همى گفت
درود از من نگار سعترى را
درود از من سوار لشكرى را
درود از من رفيق مهربان را
درود از من امير نيكوان را
مرا پدرود نا كارده برفتى
همانا دل ز مهرم بر گرفتى
تو با لشكر برفتى واى جانم
كه آمد لشكرى از اندهانم
ببستم دل به صد زنجير پولاد
همه بگسست و با تو در ره افتاد
اگر جانم بماند در جدايى
نگريم در جدايى تا تو آيى
فرستم ميغها از دود جانم
درو آب از سرشك ديدگانم
كنم پر بآب و سبزى جايگاهت
به باران گرد بنشانم ز راهت
كجا روى تو باشد چون بهاران
بهاران را ببايد ابر و باران
چو رامين رفت يك منزل از آن راه
نبود از بى دلى از راه آگاه
ز بس انديشها كش بود در دل
نبود آگاه تا آمد به منزل
به راه اندر همى ناليد بسيار
نباشد بس عجب ناله ز بيمار
در آن ناله سخنهايى همى گفت
كه آن گويد كه تنها ماند از جفت
شبى چون دوش ديدم در زمانه
كه بوسه تير بود و لب نشانه
كنون روزى همى بينم چو امروز
كه آهو گشت جانم عشق تو يوز
كجا شد خرمى و ناز دوشين
عقيق شكرين و در نوشين
ز دل شسته جفاى سال چندين
حريرين سينه و دو نار سيمين
ز روى دوست بر رويم گلستان
شب تاريك ازو چون روز رخشان
شبى چونان بديده ديدگانم
چنين روزى بديدن چون توانم
نه روزست اين كه آتشگاه جانست
بلاى روزگار عاشقانست
مبادا هيچ عاشق را روز
ز سختى بر پرداز و روان سوز
همانا گر بباشد دهر گيّال
بپيمايد ازين يك روز صد سال
چو شاهنشه فرود آمد به منزل
به پيش شاه شد رامين بى دل
هزاران گونه بر رويش گوا بود
كه اورا صبر و هوش ازتن جدا بود
نه رامش كرد با شاه و نه مى خواست
بهانه كرد درد پا و بر خاست
وزان پس روز تا شب همچنين بود
دلش گفتى كه با جانش به كين بود
روان پر درد و رخ پر گرد بودش
همه تن دل همه درد بودش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد